۱۳۸۵/۱/۲۵

حسن کهل:


[حَ سَ] دهی است جزو دهستان سهندآباد، بخش بستان آباد شهرستان تبریز، 20 هزار گزی جنوب بستان آباد، 15 هزار گزی شوسه ی بستان آباد به تبریز. جلگه ی سردسیر. سکنه ی آن 366 تن شیعه ی ترک زبان. آب آن از چشمه. محصول آنجا غلات. شغل اهالی زراعت و گله داری. راه مالرو دارد.

مجموعه ی لغت نامه ی دهخدا که دستم رسید، دومین کلمه ای که توش جستجو کردم همین بود؛ اینجا روستای اجدادی پدران من است.
جلد ششم لغت نامه ی دهخدا

۱۳۸۵/۱/۱۸

جستجو در تصوف

1. از خدای به خدای رفتم تا ندا کردند از من در من که ای تو، من. (نقل از کتاب تذکره الاولیاء شیخ عطلر نیشابوری)

2. درباره ی فضیل بن عیاض می گویند که به عزلت علاقه داشت و خوف و قبض بر وی چندان غلبه یافته بود که با مرگ او گویی حزن نیز از عالم رخت بربست.
علاقه اش به انزوا چندان بود که یکبار عبدالله مبارک را که به دیدارش می رفت، گفت بازگرد وگرنه من بازگردم چرا که تو می آیی تا مشتی سخن بر من بپیمایی و من مشتی سخن بر تو پیمایم.

3. من از اوایل جوانی تا امروز که عمرم از پنجاه برگذشته است همواره در باب عقاید هر فرقه و اسرار هر مذهب جستجو کرده ام و شوق و علاقه یی که به درک حقایق داشتم به جایی رسیده بود که هم از آغاز حال رشته ی تقلید را گسسته بودم و با خود می اندیشیدم که چون مطلوب من علم بر حقیقت چیزهاست ناچار باید نخست بدانم حقیقت خود علم چیست؟ پس دریافتم که علم یقینی آنست که در آن، معلوم به نحوی انکشاف بیابد که جای شک و ریب نباشد و امکان وهم و غلط نرود. از این رو توجه پیدا کردم که آنچه را براین وجه معلوم خویش نکرده ام علمی است که بر آن اعتمادی نیست و آن را نمی توانم علم یقینی بخوانم. وقتی علوم خویش را در خاطر آوردم دریافتم که علمی تا این حد آمیخته به یقین را جز در آنچه به حسیات و ضروریات نباید اعتماد کنم. (نقل از کتاب المنقذ من الضلال امام ابوحامد غزالی)

جستجو در تصوف، عبدالحسین زرین کوب، چاپ ششم، 1379، موسسه ی انتشارات امیرکبیر

۱۳۸۵/۱/۱۶

هر که محبوب است خوب است

فرمود هر که محبوب است، خوب است و لا ینعکس: لازم نیست که هر که خوب باشد، محبوب باشد.

از مقالات مولانا- نشر مرکز با ویرایش جعفر مدرس صادقی

۱۳۸۵/۱/۳

سال نو همگی مبارک

اولین روز سال نو
خورشید طلوع کرد
بسان آخرین روز سال

شعر از عباس کیا رستمی

۱۳۸۴/۱۲/۲۵

آخرین نوشته ی سال 84


آخرین نوشته ی سال 83 رو یادتون هست؟
امیدها و آرزوها همان ها هستند؛ امیدوارم سال جدید، سال بهتری برای همه یمان باشد. کمتر غصه بخوریم و بیشتر بخندیم.
امیدوارم اولین شادی امسالم شنیدن خبر آزادی گنجی عزیز باشد. آزادش می کنند دیگر؛ نه؟ البته که آزاد می شود گنجی.

کوروش کبیر

دوستان خوبم:
مهدی اخوان، علی دهقانیان،
سهیل جان، نازنین نازنین،
علی، مریم و مانی مامانی فتح اللهی،
محمد جعفرپور، خانم فراهانی،
محمد ایزدی، پریسای عزیز،
احسان جان و میترای گرامی

همگی سال خوبی داشته باشید.
مهدی جان امیدوارم تو هم به اندازه ی من از این همکاری لذت برده باشی.

۱۳۸۴/۱۲/۲۳

عنوان مطلب اختیاری ست

من یکی از موارد زیر را پیشنهاد می کنم (بخصوص دومی را):
یک. من به خواب اندر چنان دیدم
دو. یا یارانِ من، زندانیان!
سه. این خواب دروغ بود
چهار. این قضا رفت و بودنی بود
پنج. این خواب ما بدل کردیم

و اما مطلب:
پس چون روزگار برآمد، ملک خشم گرفت بر دو غلام خویش و هر دو را به زندان فرستاد. و یوسف زندانیان را خواب همی گزاردی. واین دو غلام مَلِک گفتند این غلام همی خواب گزارد و ایدون همی گویند که خوابگزاری نیک است. ما دو خواب از برِ خویش بنهیم و از این غلام بپرسیم. پس هر یک خوابی از برِ خویش بنهادند و پیش یوسف آمدند و آن خواب از او پرسیدند. یکی گفت "من به خواب اندر چنان دیدم که اندر عَصیرخانه ی رَزی (کارگاه شرابگیری) بودم و انگور همی فشاردم و از آن انگور همی شیره کردم." و دیگر گفت "من به خواب اندر چنان دیدم که بر سرِ خویش خوانی نهاده بودم و مرغان همی آمدند و از آن خوان همی ربودند و به هوا اندر بردند."
و یوسف، همان گاه، تعبیر خواب ایشان بدانست، و لیکن نخواست که همان گاه ایشان را تعبیر کند – از بهر آن که خواب یک تن از ایشان بد بود: نخواست که به آن غمِ زندان او را غمی دیگر افزاید. یوسف تغافل همی کرد. چون دانست که چاره نیست، آنگاه، گفت "یا یارانِ من، زندانیان! اما یکی از شما باز شرابدار مَلِک شود و ملک خویش را شراب دهد. و اما این دیگر: مَلِک او را به دار کند تا به آن دار بمیرد و مرغان اندرآیند و مزغِ (مغز) سر او همی خورند و به آسمان اندر همی پرند."
چون ایشان این خواب بشنیدند، گفتند "این خواب دروغ بود – که ما همه از بر خویش نهاده بودیم." یوسف گفت "این قضا رفت و بودنی بود. این، همچنین که من گفتم، بر شما بیاید!"
گروهی گویند ایشان هر دو خواب دیده بودند، و لیکن آن خوابِ بد شرابدار دیده بود و آن سَره خوان سالار دیده بود. پس بَدَل کرده بودند: این خواب خویش آن را داده بود و او خواب خویش او را داده بود. چون یوسف این خواب بگزارد، یکی را بد آمد و یکی را سَره. گفتند "این خواب ما بدل کردیم." یوسف گفت "این، همچنان که گفتید، ببود."

ترجمه ی تفسیر طبری (قصه ها)، ترجمه ی کتاب جامع البیان فی تفسیر القرآن نوشته ی محمد بن جریر طبری توسط جمعی از علمای ماورءالنهر، ویرایش جعفر مدرس صادقی، نشر مرکز، چاپ سوم 1383

۱۳۸۴/۱۲/۲۰

کاش شب عید نبود!

کاش شب عید نبود تا دلم بیاد یه شعر غمناک اینجا بنویسم. یکی مثل این:

پل را آهن
یه آواز غمناکه تو هوا.
پل را آهن
یه آواز غمناکه تو هوا.
هر وخ یه قطار از روش رد میشه
دلم میگه سر بذارم به یه جایی.

رفتم به ایسگا
دل تو دلم نبود.
رفتم به ایسگا
دل تو دلم نبود.
دُمبال یه واگن باری می‌گشتم
که غِلَم بده ببرَتَم یه جایی تو جنوب.
آی خدا جونم
آوازای غمناک داشتن
چیز وحشتناکیه!
آوازای غمناک داشتن
چیز وحشتناکیه!
واسه نریختن اشکامه که این جور
نیشمو وا می‌کنم و می‌خندم.

"شعر آوازهای غمناک - از لنگستون هیوز- ترجمه ی احمد شاملو"

All Dressed and Nowhere to Go

"ترکیبی متداول در اشاره به آمادگی کامل برای انجام ماموریتی که به مرحله ی اجرا در نمی آید. آنچه از دل آواز معروف سیلویوهاین و بنجامین هارت با عنوان "وقتی لباست را پوشیده ای و جایی برای رفتن نمی یابی" سرچشمه گرفت. این آواز در نمایش نامه ی موزیکال مغازه ی لوازم آرایش که ریموند هیچکاک آن را در سال 1913 در برادوی در سال 1916 در لندن بر صحنه برد بر سر زبان ها افتاد. در آواز از واژه ی No Place استفاده شده که در گذر زمان به Nowhere بدل شد. از این جمله در اشاره به برنامه های سیاسی که با هیاهو عرضه می شوند و هرگز به مرحله ی اجرا در نمی آیند نیز استفاده می شود."
سیاسی نیستم که بگم ما از این برنامه ها که اجرا نمی شن فراوون دیدیم!!
ولی به نظر من که خیلی دردناکه که جایی برای رفتن نداشته باشی.

۱۳۸۴/۱۲/۱۳

افتضاح اصفهان

امشب کتاب کوچک سقوط اصفهان را خریدم و از بس تلخ بود تماما خواندم. چیزهای عجیب زیاد دارد که شما را فقط به یاد حمله ی اعراب و مغولان می اندازد. خواستم چیز از آن را اینجا بنویسم تا خود را از وسوسه ی مراجعه ی دوباره به آن خلاص کنم (لااقل در کوتاه مدت):
1- محمود که با خطر جدی مواجه شده بود، برای جلوگیری از فرار سربازان دستور داد خانواده های آنان را به اصفهان منتقل کنند. واپسین کاروانی که در زمان حیات محمود به اصفهان رسید، مرکب از سه هزار شتر بود و مادر محمود نیز همراه این کاروان به اصفهان رسید.

مادر شاه جدید، نیمه برهنه و بسیار ژولیده، در لباس کمی که بر تن داشت، بی آنکه همراهانی، اعم از زنان، امیران سپاه و خدمه، داشته باشد، سوار بر مرکبی، درحالی که با حرص و ولع بسیار کلمی را که با دو دست گرفته بود، گاز می زد، از میدانی که در ورودی قصر در آن قرار داشت،
گذر کرد؛ او بیشتر به عجوزه ای هزارداماد می مانست تا به مادر شاهی بزرگ!

2- اشرف در حق شاه خدمت دیگری نیز انجام داد و آن اینکه مستمری شاه را که ماهی 50 تومان بود، به هفته ای 50 تومان رساند و برای اینکه شاه مشغولیتی داشته باشد، مقرر کرد نظرات او را در ساختمان بناهایی که محمود در اطراف قصر سلطنتی آغاز کرده بود، جویا شوند و مطابق نظر شاه عمل کنند. با این دستور، اشرف توانست از نظرات صائب شاه سلطان حسین که در طول سلطنت خود کاری جز ساختن قصر نداشت، برای حسن اجرای کارهای ساختمانی استفاده کند.

سقوط اصفهان به روایت کروسینسکی، بازنویسی سیدجواد طباطبایی، چاپ اول 1382، نشر نگاه معاصر

۱۳۸۴/۱۲/۱۰

در جاهای باصفا

حقیقتا این چه زندگی است که ما می کنیم؟ ما کی هستیم؟ به شما گفته بودم ایرانی باید دو کار بکند: اول اینکه بداند اسیر است بعد این که فکر کند آزادی از چه راه میسر است.
چون نمی خواهم کاغذ را با این حرفها خاتمه بدهم از آن صرفنظر کرده خواهش می کنم در جاهای باصفا یاد از من بکنید. اخیرا دارم یک صوفی حسابی می شوم. تمام آن غرورها رفته سنگینی و متانتی تام و تمام افکار و احساسات مرا تصاحب کرده است.
موی بلند می گذارم و هرجور دلم می خواهد می پوشم. زیرا با کسی کاری ندارم. تمام کارهای من در نوشته های من است.

پردرد کوهستان (زندگی و هنر نیما یوشیج)، سیروس طاهباز، انتشارات زریاب، چاپ دوم 1376

۱۳۸۴/۱۲/۶

بازم توئى؟

شرق شنبه چند تا مطلب خوب داشت که خیلی ازشون خوشم اومد. یکی نوشته امید پارسا نژاده تحت عنوان قتل قائم مقام توی ستون تاریخ معاصر ایران - که من اغلب می خونم اش - (اینجا) و یکی دیگه نوشته ی یعقوب رجبی هستش تحت نام زنده یاد سعید سلماسی، چهره ی گمنان انقلاب مشروطه (اینجا).
چیزی که در مورد نوشته ی اولی نظرم رو جلب کرد، یکی این بود که نوشته "قائم مقام طى چند ماه صدارتش امور مهم و سمت هاى كليدى دستگاه حكومت را به پسران و بستگان خود سپرده و تمام توان و تدبير خود را براى كاستن از نفوذ و قدرت رقبا به كار گرفته بود." و اون یکی این که "مع القصه، بعد از بازداشتن قائم مقام در بالاخانه دلگشا، شاهنشاه غازى فرمود: نخستين، قلم و قرطاس (كاغذ) را از دست او بگيريد و اگر خواهد شرحى به من نگارد نيز مگذاريد كه سحرى در قلم و جادويى در بنان و بنيان اوست كه اگر خط او را ببينم فريفته شوم و او را رها كنم!"
اما از مطلب دومی، شعر مرحوم سعید سلماسی من رو خیلی گرفت:
بازم توئى؟ فداى نگاه ملول تو
گل اى مدام گريه و افغان ديدن وطن
بى خواب و بى حضورى چشمان حسرتت
ايلر ليال عشقمى بر باد اى وطن
آهى كه از درون من آيد معانيش
مقصود مز خلاص وطن در وطن وطن

۱۳۸۴/۱۲/۵

فرو شد و نیز باز برنیامد

پس چون داوود نماند، سلیمان ابن داوود به ملکت بنشست و خدا او را هم ملکت داد و هم پیغامبری – میراث از پدرش، داوود. و سلیمان را چشمه ای از رویِ روان بود گداخته که با وی همی رفتی به مراد وی، چنان که او خواستی.
پس سلیمان دیوان را گفت "مرا از این روی گداخته چیزی باید کردن که تا جهان باشد، بماند."
دیوان گفتند "ما تو را شارستانی (شهری) کنیم رویین، از این چشمه ی روی. هیچ جای نشاید کردن، مگر به بیابان اندلس."
پس دیوان مر آن روی گداخته را برداشتند و به آن بیابان اندلس بردند – از اندلس به دو ماهه راه – و آنجا یکی شارستان بنا کردند از آن روی گداخته، چهار میل اندر چهار میل. و آن را بر این گونه بکردندی – اثری جاودانه که تا رستاخیز بماند. و درِ آن شارستان ناپدید کردند که هیچ آدمی آن را بازنیابد. و سلیمان هرچه او را گنج بود و سِحر بود و چیزهای دیگر بود به جهان ها اندر، بفرمود تا همه به آن شارستان بردند و آنجا بنهادند و درش ناپدید کردند.
و هرگز هیچ خلق از آدمیان آنجا نرسیده بود، مگر مردی از خلیفتان عبدالملک ابن مروان که به بغداد بود. پس این خلیفت عبدالملک ابن مروان برفت و به اندلس شد. و از آنجا، دو ماهه زاد برداشت و با چهارصد مرد روی به آن بیابان نهاد و همی رفت به آن بیابان اندر، تا به آن شارستان برسید. پس، بدید آن شارستان را چیزی عظیم. و هرچند گِرد آن شارستان اندر بگشتند، هیچ جای دَرَش نیافتند – که دیوان آن را طلسمی ساخته بودند.
پس این خلیفت عبدالملک بفرمود تا هرچه به آن بیابان اندر، هیزم و چوب بود، همه فرازآوردند و به نزدِ آن دیوال برهم نهادند و هرچند برهم نهادند، بر سر نرسید. آخر، به حیلت المحال، بر آن هیزم بررفتند و کمند بینداختند و به آن کنگره ها اندر افگندند و مردی را از میان خویش صد دینار بدادند تا دست به آن کمند اندر زد و به حیلت همی بَر رفت تا بر سر آن دیوال رسید. پس، پای اندر کنگره گردانید و از ان سو شد و برگشت و روی از این سو کرد و بخندید به قهقهه و از آن سو رفت و بازبرنیامد.
پس، دیگر مردی از میان خویش بیرون کردند و دویست دینار او را بدادند و او را بر آنجا فرستادند. این مرد نیز چون آنجا بَرشد، پای به کنگره اندر گردانید، همچنان روی برگردانید و بخندید به قهقهه و فرو شد و نیز باز برنیامد.
پس هرچند بکوشیدند، هیچ خلق دیگر آنجا بَرنشد. پس آن سپاه نااومید گشتند و بازگشتند.

ترجمه ی تفسیر طبری (قصه ها)، ترجمه ی  کتاب جامع البیان فی تفسیر القرآن نوشته ی محمد بن جریر طبری توسط جمعی از علمای ماورءالنهر، ویرایش جعفر مدرس صادقی، نشر مرکز، چاپ سوم 1383

هوای کثیفی که توش نفس می کشیم

نوشته ها و نشانه هایی از من توی این وبلاگ که نشان دهنده ی گرایش های سیاسی من هستند، کدام ها هستند؟ منظورم گرایش های واضح اند والا فکر کنم هر کدام از رفتارها و کنش های ما دارای جهت گیری های سیاسی نهفته ای هم هستند.
یکی همین لوگوی کناری ست که رویش نوشته I blog for human rights و شما رو وصل می کنه به سایت دیده بان حقوق بشر. دیگه دو سه تا نوشته ای که درباره ی گنجی گذاشتم و توی اونها درباره ی مشکلاتی که گنجی توی این مدت متحمل شده و همچنین آرزوی قلبی ام برای آزادی اش (حول و حوش عید نوروز) نوشته ام. آخریش هم که یه عکس بود از گنجی در کنار همسرش؛ عکسی که فکر کنم توی دوره ی مرخصی ای که دوره ی انتخابات ریاست جمهوری اخیر نصیب اش شده بود، ازش گرفته یکی.
ولی واقعیت اش اینه که اتفاق های سیاسی زیادی می افته که فکر من رو مشغول می کنه و من چیزی ازشون نمی نویسم. از قضایای کردستان گرفته تا موضوع اعتصاب کارگرهای شرکت اتوبوسرانی تهران. چرا نمی نویسم؟
چون فکر می کنم اصلا عددی نیستم؟ نه؛ نه اینکه عددی هستم؛ موضوع اینه که این مسائل فکر من رو مشغول می کنه و چه من عددی باشم یا نباشم (که نیستم فعلا) برام مهم هستند.
چون این اتفاق ها رو جدی نمی گیرم؟ نه؛ جدی می گیرم.
چون می ترسم؟ بله کمی می ترسم بخصوص که دوست دارم حتی الامکان اسمم بالای نوشته ام باشه. ولی این همه ی مساله نیست.
فکر کنم درواقع خجالت می کشم گرایش های سیاسی خودم رو بیان کنم. چرا؟
نمی دونم شنیدید که همین اواخر حزب محافظه کارها توی کانادا برنده ی انتخابات شدند یا نه؟ فروغ تعریف می کرد که دوست کانادایی اش که تا حالا فقط به لیبرال ها رای داده بوده، توی این انتخابات مصمم بوده که از مسافرت امریکاش برگرده و حتما به محافظه کارها رای بده چون اخیرا یه درگیری مسلحانه توی شهرشون در تورنتو قبل از سال نوی میلادی اتفاق افتاده که دوست فروغ اون رو از چشم سیاست های احزاب لیبرال در حمایت از مهاجران خارجی و آزادی های مدنی حداکثری می بینه. منظورم اینه که اون دختر کانادایی خیلی راحت با گرایش های سیاسی اش کنار اومده؛ چرا ما اینقدر رفتار عجیب و غریب داریم توی کنش های سیاسی مون؟
چون سیاست توی کشورهای جهان سوم با کثافت بازی و بازی های پشت پرده آلوده شده؟ و ما فکر می کنیم توی چنین فضای آلوده ای سیاست ورزی وقت تلف کردنه؟ فکر کنم این پرسش تا حد زیادی به ما می کنه. سیاست رو ولش کن، بیزینس رو بچسب. بقیه رو نگاه کن و خودت رو بالا بکش. این حرف رو به ما می زنن و ما هم برای خودمون تکرارش می کنیم. فکر می کنیم قاطی سیاست شدن کار دوران دانشجویی هستش؛ وقتی که احساساتی هستیم و هیچ چیزی نداریم که از دست بدیم. واسه ی همین حالا خجالت می کشیم که بگیم حتا از وقایع اجتماعی و سیاسی روز باخبریم.
ولی فکر کنم سیاست توی کشورهای جهان سومی مثل ایران مقوله ای نیست که ما رو بر حسب علاقمندی مون به طرف خودش می کشونه. ما از صبح که از خواب پا می شیم تا وقتی که شب می خوابیم با سیاست سر و کار داریم. ما اخلاقیاتمون تحت تاثیر سیاسته. ما رفاهمون تحت تاثیر سیاسته. اینکه از یک سفر ساده ی داخل شهری یا خارج شهری جون سالم بدر ببریم تحت تاثیر سیاسته. اینکه چی می پوشیم، چی می گیم، چی می خوریم، چیکار می کنیم، چقدر درمی یاریم همه اش با سیاست گره خورده متاسفانه. سیاست توی ایران مقوله ای مثل ورزش نیست که یکی راحت بگه علاقه ای بهش ندارم. سیاست هوای کثیفی  هستش که توش نفس می کشیم.

۱۳۸۴/۱۲/۲

ارزش

باز هم از ضیافت و شروع صحبت همان دو نفر:
"اگر می خواهی بازی را از سر گیرم آماده ام زیرا سخن گفتن از حکمت یا شنیدن سخن دیگران، در این موضوع، گذشته از فوایدی که دارد، برای من بسیار فرحبخش است.اما وقتی نغمه دیگری میشنوم بخصوص آن که شما بازرگانان صاحب مال ساز می کنید، خاطرم آزرده می شود. اما به حال تو که همراه منی دلم می سوزد، چه تو می پنداری در جهان کاری می کنی و حال آنکه هیچ کار نمی کنی. ممکن است تو نیز به حال من دلت بسوزد و مرا مخلوقی بیچاره تصور کنی و بعید نیست که گمان تو هم درست باشد. اما فرق میان من و تو این است که تو نسبت به من گمان داری و من نسبت به تو یقین دارم!"

راه آتن

در کتاب ضیافت -رساله ی معروف افلاطون- در باب عشق که به صورت روایاتی از زبان افراد حاضر در ضیافت نقل میشه، جایی فردی برای ترغیب همراهش، که هر دو در راه آتن حرکت میکنند، به صحبت کردن و گفتگو عبارت جالبی میگه:" قصه را برایم بازگو. مگر نمیدانی که راه آتن برای گفتگو ساخته شده است."

۱۳۸۴/۱۱/۲۸

زندگی در چهارشنبه ی گذشته چه بود؟

این دو مطلب پایین را در یک روز خواندم:
1. در حمل (فروردین) 1303 نیما به برادرش می نویسد:
از من می پرسی زندگانی چیست؟ انسان هم مثل سایر حیوانات در به کار انداختن خاصیت خود زنده است و انسان، زندگانی او مخصوص به خود اوست...
تنها کار است که مرا به خود مشغول می دارد... آن را دیگر هیچ کس و هیچ چیز نمی تواند از دست من بگیرد. کار با من حرف می زند. من از او می پرسم آیا به آن سرحدی که می خواهم رسیده ای؟
2. نامه ای از چخوف به همسرش، الگا لئوناردونا کنیپر، می نویسد:
تو سوال کرده ای که زندگی چیست؟ این درست مثل این است که بپرسی هویج چیست؟ هویج، هویج است، هیچ چیز دیگری نیست.

پردرد کوهستان (زندگی و هنر نیما یوشیج)، سیروس طاهباز، انتشارات زریاب، چاپ دوم 1376
روزنامه ی شرق، 26 بهمن 1384، نامه های یک مرد خوشبخت، ناهید کاشیچی (باقرزاده)
     

تبیین دنیا در 64 صفحه

علی (بعدها نیما) برادری کوچکتر از خودش داشته به اسم رضا (بعدها لادبن). لادبن اسفندیاری یکی از اعضای حزب کمونیستی عدالت ایران بود که در سال 1299 مقارن با به قدرت رسیدن رضاشاه به شوروی رفت. نامه های پرشوری از نیما به او دردست است. از سرنوشت او خبر موثقی در دست نیست؛ یا به مرگ طبیعی مرد و یا مانند بسیاری از اعضای آن حزب شامل تصفیه های زمان استالین شد.
از لادبن کتاب کوچکی در 64 صفحه به نام "علل عمومی بحران اقتصادی دنیا" در سال 1310 در تهران منتشر شده است. مطبعه ی برادران باقرزاده.

پردرد کوهستان (زندگی و هنر نیما یوشیج)، سیروس طاهباز، انتشارات زریاب، چاپ دوم 1376

۱۳۸۴/۱۱/۲۵

چیزی نمی گفتم، می خندیدم و فرار می کردم

فکر کنم کلاس دوم ابتدایی بودم که روز اول مدرسه که بچه ها را بر اساس حروف الفبا نشاندند پیش هم، پسری پیش من نشست که اسم اش محمدرضا علایی بود. پسری بود کمی بلندقدتر از من؛ کت و شلوار پوشیده بود و اولین چیزی که در مورد او توجه ام را جلب کرد، بوی بدش بود؛ بوی عجیبی بود؛ نمی دانم مال حمام نرفتن بود یا بویی بود که بدن بعضی پسرها که بلوغ زودرس دارند، از خود ساطع می کند. من کمی از او کناره گرفتم و ظاهرا همین باعث جلب علاقه اش شد. فکر کنم به نظرش نوعی بازی رسیده بود این امتناع من از همصحبتی با خودش بخصوص که من چیزی نمی گفتم و مدام می خندیدم. زنگ تفریح که شد، من جیم شدم و او توی حیاط دنبال من می گشت. من تا می دیدم که من را توی شلوغی تشخیص داده فرار می کردم و او خندان دوباره به دنبالم می آمد. جالب این بود که چیزی به هم نمی گفتیم. من چیزی نمی گفتم، می خندیدم و فرار می کردم و او چیزی نمی گفت، می خندید و دنبال من می گشت. وسط همان سال ظاهرا خانه یشان را عوض کردند و او هم از آن مدرسه رفت.
سال ها بعد – فکر کنم سال اول دانشگاه بودم – یک روز تابستان که داشتم از خانه ی عمویم برمی گشتم خانه (خانه ی عمویم آن ور شهر است)، از جلوی خانه ای رد شدم که جلوی در دختربچه ای داشت برای خودش ترانه ی من درآوردی ای می خواند و عروسک بازی می کرد. ناگهان یکی اسم ام را صدا زد. برگشتم پشت سرم و دیدم که پنجره ی بالای در باز خانه به سرعت بسته شد. ایستادم و منتظر ماندم ولی کسی بیرون نیامد. ایستادم و فکر کردم به صاحب صدا و مطمئن شدم که محمدرضا علایی بود که بعد از ده سال اسم ام را صدا زده بود؛ هنوز خجالتی بود.

۱۳۸۴/۱۱/۱۶

All-Talking

"پس از ورود صدا به سينما و ساخت يكي از اولين موزيكالهاي هاليوود با عنوان ملودي برادوي در سال 1929 ساخته ي هري بومونت عبارت تبليغاتي All-singing,All-Dancing وارد عرصه ي تبليغات سينما شد. پس از آن در اكثر پوسترهاي فيلم هاي موزيكال جاي وي‍ژه اي يافت.
طي دوره ي كوتاهي عنوان "سراسر حرف-All-Talking" هم به آن اضافه شد."
با اولي موافقم با دومي نه. شما چطور؟

۱۳۸۴/۱۱/۱۴

پیشنهادی دارین؟

من و مهدی خیلی دوست داریم که غیر از شمارنده ی پایین صفحه (که تعداد مراجعه های وبلاگ رو نشون می دهد) و کامنت هایی که ممکنه برای نوشته ها بذارین، فیدبک مشخص تری از شما داشته باشیم؛ فیدبکی که مشخص کنه شما چقدر از یه نوشته خوشتون اومده؟ مثلا من خودم یه تیپ نوشته هایی دارم که خودم خیلی ازشون خوشم می یاد ولی چون معمولا هیچ کامنتی درباره شون گذاشته نشده، تا این اواخر فکر می کردم که خیلی مورد علاقه ی خواننده ها نیستند و تازگی ها که با یکی دو نفر از دوستام صحبت کردم، دیدم که اونها هم از اون نوشته ها خوششون اومده بوده ولی تیپ نوشته از اونهایی نبوده که بشه کامنت خاصی براش گذاشت. یه بار من همین رو به سیهل گفتم؛ گفتم که نوشته هاش یه جوری اند که نمی شه راحت براشون کامنت گذاشت.
واسه ی همین به فکرمون رسید که توی اینترنت دنبال کامپننت هایی بگردیم که واسه ی این کار به دردمون بخوره؛ مثلا کامپننتی که اجازه می ده بیننده – خواننده به یه نوشته ستاره یا امتیازی بده (فرض کنید از یک تا پنج) تا نویسنده ی اون مطلب حتا اگه کامنتی هم درباره ی اون نوشته دریافت نکنه، از میزان خوش آمد مخاطبش مطلع بشه؛ متاسفانه همچین ابزاری پیدا نکردیم؛ واسه ی همین می خواستم بدونم که شما پیشنهادی دارین دراینباره؟