من عباس را در ستون سوم از صفحه ي اول ليست مردم زنده در ويكي پديا پيدا كردم. تعدادي از عكس هايش را اينجا مي توانيد ببينيد. او عضو Magnum Photos است.
۱۳۸۶/۲/۸
۱۳۸۶/۲/۴
ری را
از صبح تا حالا می خوام این مطلب رو پست کنم این بلاگر لعنتی راه نمی ده. یه بار هم مطلب رو کامل پروند. پس مختصر و مفید و سریع اینکه، ری را نام آشناییه برای همه ی کسایی که علاقه ای به ادبیات ایران دارند. ری را نام یک شعر معروف نیماست که در منطقه ی شمال ایران نامیه برایِ دختران. به تازگی آلبوم ِ بسیار زیبایی با این نام به دستم رسیده(با تشکر از پریسا البته) که این مدت زیاد بهش گوش می دم. در یه جستجوی ساده فهمیدم که آقای خسرو شکیبایی یه کاست با این نام خونده که البته این آلبومی که من دارم مسلماً(بخوانید خوشبختانه)صدای ایشون نیست و آلبومی است کار آقای سهیل نفیسی که نشر هرمس اون رو منتشر کرده. توضیحات ِ لازم رو از سایت هنر و موسیقی می آرم:
"گزیده ای از اشعار شعرای معاصر ایران، با کنترباس و آکاردئون نواخته می شوند. آلبوم "ری را" که با نام یکی از اشعار نیما یوشیج ، شاعر معاصر ایرانی نامگذاری شده، به اجرای موسیقایی گزیده ای از اشعار شعرای معاصر ایران اختصاص پیدا کرده است. ازجمله این اشعار می توان به آثاری از احمد شاملو، مهدی اخوان ثالث، نیما یوشیج، منوچهر آتشی و ابراهیم منصفی اشاره کرد. آهنگسازی این اثر را آهنگساز جوان ایرانی "سهیل نفیسی" به عهده دارد. فضای این اثر که با سازهای "آکاردئون" و "کنترباس" ساخته شده است، فضایی بسیار آرام و نوستالژیک است. در بخش هایی تکنوازی سازهای مختلف و در بخش هایی دیگر همنوازی آنها گنجانده شده است. بخش های دیگر این اثر با تکنوازی ساز گیتار اجرا شده و آوازی که سهیل نفیسی روی آن اجرا کرده است."
و البته شعر ِ ری را تقدیم به علی فتح اللهی:
ری را
« ری را»...صدا می آید امشب
از پشت « کاچ» که بند آب
برق سیاه تابش تصویری از خراب
در چشم می کشاند.
گویا کسی است که می خواند...
اما صدای آدمی این نیست.
با نظم هوش ربایی من
آوازهای آدمیان را شنیده ام
در گردش شبانی سنگین؛
زاندوه های من
سنگین تر.
و آوازهای آدمیان را یکسر
من دارم از بر.
یکشب درون قایق دلتنگ
خواندند آنچنان؛
که من هنوز هیبت دریا را
در خواب
می بینم.
ری را. ری را...
دارد هوا که بخواند.
درین شب سیا.
او نیست با خودش،
او رفته با صدایش اما
خواندن نمی تواند.
---
پ.ن: ببخشید که زیاد هم مختصر نشد.
"گزیده ای از اشعار شعرای معاصر ایران، با کنترباس و آکاردئون نواخته می شوند. آلبوم "ری را" که با نام یکی از اشعار نیما یوشیج ، شاعر معاصر ایرانی نامگذاری شده، به اجرای موسیقایی گزیده ای از اشعار شعرای معاصر ایران اختصاص پیدا کرده است. ازجمله این اشعار می توان به آثاری از احمد شاملو، مهدی اخوان ثالث، نیما یوشیج، منوچهر آتشی و ابراهیم منصفی اشاره کرد. آهنگسازی این اثر را آهنگساز جوان ایرانی "سهیل نفیسی" به عهده دارد. فضای این اثر که با سازهای "آکاردئون" و "کنترباس" ساخته شده است، فضایی بسیار آرام و نوستالژیک است. در بخش هایی تکنوازی سازهای مختلف و در بخش هایی دیگر همنوازی آنها گنجانده شده است. بخش های دیگر این اثر با تکنوازی ساز گیتار اجرا شده و آوازی که سهیل نفیسی روی آن اجرا کرده است."
و البته شعر ِ ری را تقدیم به علی فتح اللهی:
ری را
« ری را»...صدا می آید امشب
از پشت « کاچ» که بند آب
برق سیاه تابش تصویری از خراب
در چشم می کشاند.
گویا کسی است که می خواند...
اما صدای آدمی این نیست.
با نظم هوش ربایی من
آوازهای آدمیان را شنیده ام
در گردش شبانی سنگین؛
زاندوه های من
سنگین تر.
و آوازهای آدمیان را یکسر
من دارم از بر.
یکشب درون قایق دلتنگ
خواندند آنچنان؛
که من هنوز هیبت دریا را
در خواب
می بینم.
ری را. ری را...
دارد هوا که بخواند.
درین شب سیا.
او نیست با خودش،
او رفته با صدایش اما
خواندن نمی تواند.
---
پ.ن: ببخشید که زیاد هم مختصر نشد.
۱۳۸۶/۲/۱
یعقوب یادعلی
اين راسته كه يعقوب يادعلي (نويسنده ي آداب بي قراري) زنداني شده؟ رادبو فردا نوشته اينجا! كسي مي دونه چرا؟
کتاب اخیر یادعلی، آداب بی قراری، رمانیست که در سال 84 منتشر شد و تحسین بسیاری را بر انگیخت. یاد علی که ظاهرا ده سالی است در یاسوج زندگی می کند هم اکنون در زندان این شهر به سر می برد.
در رابطه با آداب بی قراری مطلبی از خودمان.
فروغ لطف کرده و در کامنت ها لينک وبلاگي رو گذاشته که اخبار مربوط به اين قضيه رو تعقيب مي کنه. واسه ي اينکه جلوي ديد باشه، لينک وبلاگ رو مي ذارم همينجا.
يعقوب يادعلي يا قرار کفالت آزاد شد و پرونده اش به تهران منتقل شد (به نقل از خوابگرد).
کتاب اخیر یادعلی، آداب بی قراری، رمانیست که در سال 84 منتشر شد و تحسین بسیاری را بر انگیخت. یاد علی که ظاهرا ده سالی است در یاسوج زندگی می کند هم اکنون در زندان این شهر به سر می برد.
در رابطه با آداب بی قراری مطلبی از خودمان.
فروغ لطف کرده و در کامنت ها لينک وبلاگي رو گذاشته که اخبار مربوط به اين قضيه رو تعقيب مي کنه. واسه ي اينکه جلوي ديد باشه، لينک وبلاگ رو مي ذارم همينجا.
يعقوب يادعلي يا قرار کفالت آزاد شد و پرونده اش به تهران منتقل شد (به نقل از خوابگرد).
وردی که بره ها می خوانند
یه رمان خوب ِ ایرانی که می شه یه نفس خوندش. منم یه نفس خوندمش. بسیار دلنشین بود برای من. اگه بخوام تکه های جالبش رو بذارم اینجا احتمالا باید همه اش رو کپی می کردم و قطعا صدای نویسنده در می اومد. پس فعلا از قید تکه های جالبش می گذریم. ولی چند شباهت داشت با بعضی ها و بعضی کارها که برام جالب بود. اول اینکه این رمان تقدیم شده به مادر ِ نویسنده که ظاهرا در انتظار دیدار فرزندش مرده. دقیقا عین مادر عباس معروفی. و البته خیلی از قسمت های متن هم شبیه بود به حس و حال نوشته های معروفی که مورد علاقه ی منند. جدا از اینکه رضا قاسمی سعی می کنه که با وارد کردن طنز به داستان از زیادی احساساتی شدنش پرهیز کنه(اشاره به یادداشتهای خود نویسنده درباره ی این رمان). شباهت دوم در قسمتی از فضای وقوع داستانه. این رمان چند محور در محدوده های جغرافیایی مختلفی اتفاق می افته. بخشی از اون که به کودکی و نوجوانی راوی می پردازه در شهری است که اگر چه از آن به وضوح نامی برده نشده، اما شباهت بسیاری دارد به مکان رمان ِ چراغها را من خاموش می کنم(حتما می دونید که چند وقته دیگه بهش اجازه ی چاپ ندادند.)
---
و در آخر بازم جای شکرش باقیه که دو سه سالی یه بار یه کاری از قاسمی یا معروفی یا ... در می آد و الا باید قید ادبیات ایرانی رو می زدیم.(در همین رابطه مطلبی از عرض حال)
---
راستی رمان رو می تونید از اینجا بردارید.
---
و در آخر بازم جای شکرش باقیه که دو سه سالی یه بار یه کاری از قاسمی یا معروفی یا ... در می آد و الا باید قید ادبیات ایرانی رو می زدیم.(در همین رابطه مطلبی از عرض حال)
---
راستی رمان رو می تونید از اینجا بردارید.
۱۳۸۶/۱/۳۰
احمد باطبي
عکس احمد باطبي عزيز است و همانطور که مي بينيد از سايت کسوف (آرش عاشوري نيا) برداشته ام.
ممنون از محمد که در del.icio.us لينکش را گذاشته بود.
۱۳۸۶/۱/۲۷
وصف الحال
شما را به ياد مي آورم در حالي که بهترين سخن شما "اي کاش" بود؛ اي کاش در زمان و مکاني بوديم که به "اي کاش" نياز نبود.
ترجمه ي شعري از شيخ يوسف بن حسين تبريزي
مکتب عرفاني تبريز، کاظم محمدي وايقاني، انتشارات نجم کبري، چاپ دوم، 1385
ترجمه ي شعري از شيخ يوسف بن حسين تبريزي
مکتب عرفاني تبريز، کاظم محمدي وايقاني، انتشارات نجم کبري، چاپ دوم، 1385
۱۳۸۶/۱/۲۳
من و عمو
عموي بزرگم رو خيلي دوست دارم. پنجاه و اندي بايد باشه سنش. قد و قامتش به خونواده ي مادريش رفته؛ قد بلند و استخون درشته ولي تمام عمرش از ديدن خون حالش بد مي شده. بچه که بودم مي رفتم تابستون ها خونشون براي قاليبافي؛ گاهي که دستم رو چاقوي قاليبافي تصادفا مي بريد، نمي تونست به انگشتم حتا نگاه کنه. صورتش در هم مي شد، سرش رو برمي گردوند و من رو زود مي فرستاد پيش زن عموم تا انگشتم رو ببنده.
از بد حادثه چند سالي هست که توي شيفت شب يه کشتارگاه کار مي کنه. صبح روز 29 اسفند که رسيدم تبريز، طبق معمول چند ساعت بعد رفتم خونشون؛ عمو هنوز نيومده بود خونه. از عصر ديروزش رفته بود سر کار و ظاهرا به علت تعطيلي هاي چند روز بعدش بيش از حد معمول نگهشون داشته بودند. عصر همون روز مستقيما از سر کار اومد خونه ي ما تا مرغ هايي رو که مادرم بهش سفارش داده بود، تحويل بده و بعد بره خونه ي خودشون. خسته ي خسته بود. سرپا بند نمي شد از خستگي. فکر کردم ممکنه وايستاده خوابش ببره. گفتم خسته نباشي عمو. گفت فکر کنم ديگه هرچي مرغ توي دنيا بود سربريديم.
از بد حادثه چند سالي هست که توي شيفت شب يه کشتارگاه کار مي کنه. صبح روز 29 اسفند که رسيدم تبريز، طبق معمول چند ساعت بعد رفتم خونشون؛ عمو هنوز نيومده بود خونه. از عصر ديروزش رفته بود سر کار و ظاهرا به علت تعطيلي هاي چند روز بعدش بيش از حد معمول نگهشون داشته بودند. عصر همون روز مستقيما از سر کار اومد خونه ي ما تا مرغ هايي رو که مادرم بهش سفارش داده بود، تحويل بده و بعد بره خونه ي خودشون. خسته ي خسته بود. سرپا بند نمي شد از خستگي. فکر کردم ممکنه وايستاده خوابش ببره. گفتم خسته نباشي عمو. گفت فکر کنم ديگه هرچي مرغ توي دنيا بود سربريديم.
۱۳۸۶/۱/۲۰
چراگاه غزالان
دلم همه ي صورت ها را در خود مي پذيرد
چراگاه غزالان است و صومعه ي راهبان و بتکده
کعبه ي زائران است و الواح تورات و مصحف قرآن
به مذهب عشقم به هر سو رو کند که عشق دين و ايمان من است

اين ترجمه ي شعري ست از ابن عربي که تقديمش مي کنم به علي فتح اللهي
چنين گفت ابن عربي، نصر ابوزيد، احسان موسوي خلخالي، نيلوفر، چاپ اول 85
چراگاه غزالان است و صومعه ي راهبان و بتکده
کعبه ي زائران است و الواح تورات و مصحف قرآن
به مذهب عشقم به هر سو رو کند که عشق دين و ايمان من است
اين ترجمه ي شعري ست از ابن عربي که تقديمش مي کنم به علي فتح اللهي
چنين گفت ابن عربي، نصر ابوزيد، احسان موسوي خلخالي، نيلوفر، چاپ اول 85
۱۳۸۶/۱/۱۸
سفر نامه 1
سوار هواپیما هستیم. پرواز ِ رفت به سمت اروپا(همین ترکیه!). بعد از کلی شور زدن و دویدن کف سالن فرودگاه و جابا کردن کیف و ساک و طی کردن یه سالن دور و دراز رسیدیم به صندلی هامون. می بینم که بابام همینطوری وایساده. ازش می پرسم چرا نمی شینه؟ قضیه از این قراره که شماره ی صندلی مامانم 15 ردیف عقب تر از بابام ِ و بابام داره شور می زنه که یه وقت مامانم بغل دست یه مرد غریبه نشینه!!! می رم عقب و می فهمم که توی کارت پرواز مامان شماره ی صندلیش اشتباه شده و اون صندلی مال ِ یه آقای دیگه هست. مامان رو می آرم جلو و مهماندار با منت اجازه می ده که مامان پیش بابا بشینه. نفس راحتی می کشم و می شینم سر جام.
...موقع سرو غذا و نوشیدنی شده. قیافه ی ما که از بس عجله داشتیم ناهار هم نخوردیم از دیدن غذا شکفته. مهماندار با یه میز پر از نوشیدنی های جور واجور می آد و از هر کسی می پرسه که چی می خواد؟ دختر خالم ردیف اوله. یه Red Bullانتخاب می کنه، البته وقتی که مهماندار حالیش میکنه که باید برای نوشیدنی های الکلی و انرژی زا پول بده از خیرش می گذره و به یه کوکا کولای ساده قناعت می کنه. نوبت منه. روی میز چند نوع نوشابه، چند نوع آب میوه و آب هست که مجانی سرو می شن. چشمم به آب گوجه فرنگی می افته و یادم می آد که یکی از دوستام می گفت نوشیدنی ِ با کلاسیه و فقط جاهای باکلاس سرو می شه. بعد از چند لحظه ی کوتاه حرفم آماده می شه.
...موقع سرو غذا و نوشیدنی شده. قیافه ی ما که از بس عجله داشتیم ناهار هم نخوردیم از دیدن غذا شکفته. مهماندار با یه میز پر از نوشیدنی های جور واجور می آد و از هر کسی می پرسه که چی می خواد؟ دختر خالم ردیف اوله. یه Red Bullانتخاب می کنه، البته وقتی که مهماندار حالیش میکنه که باید برای نوشیدنی های الکلی و انرژی زا پول بده از خیرش می گذره و به یه کوکا کولای ساده قناعت می کنه. نوبت منه. روی میز چند نوع نوشابه، چند نوع آب میوه و آب هست که مجانی سرو می شن. چشمم به آب گوجه فرنگی می افته و یادم می آد که یکی از دوستام می گفت نوشیدنی ِ با کلاسیه و فقط جاهای باکلاس سرو می شه. بعد از چند لحظه ی کوتاه حرفم آماده می شه.
- Potato juice please.
Air host: Potato?
- Yes, potato.
Air host: Ha, tomato!
Air host: Potato?
- Yes, potato.
Air host: Ha, tomato!
۱۳۸۶/۱/۱۲
Show must go on
تهیه کننده: خوب؟
کارگردان: هیچ جوری نمی شه ترومن رو منصرف کرد.
تهیه کننده: خوب؟
کارگردان: باید بسازیمش.
تهیه کننده: حالا این فیجی چقدر خرج می ذاره رو دستمون ؟
کارگردان: هیچ جوری نمی شه ترومن رو منصرف کرد.
تهیه کننده: خوب؟
کارگردان: باید بسازیمش.
تهیه کننده: حالا این فیجی چقدر خرج می ذاره رو دستمون ؟
۱۳۸۶/۱/۸
Twitter.com
چيزي درباره ي Twitter شنيدين؟ اگه تا حالا نشنيدين، طي چند روز آينده حتما مي شنوين. دكتر مجيدي مطلب جالبي نوشته در معرفي توییتر. ظاهرا يكي از دو نفري كه اين سايت رو راه انداختن، هموني كه بلاگر رو درست كرده و فروخته به گوگل. كاملا محتمله كه از كل قضيه خوشتون نياد؛ كما اينكه من خودم هم هنوز مطمئن نيستم ولي يه سري استفاده ي جنبي مي شه ازش كرد در وبلاگ نويسي. دكتر نوشته همه اش رو. من دارم اين دو تا رو امتحان مي كنم:
و 
دوست داشتين شما هم يه تستي بزنيد.
حتما يه سري هم به Twitter Vision بزنيد.شعارش اينه Sit back and enjoy the show خيلي باحاله.

دكتر مزيدي طي چند روز اخير خيلي زحمت كشيده بابت معريف توييتر توي محيط وب ايراني. به نوشته هاي ايشون درباره ي توييتر حتما يه نگاه بندازين (اينجا). ببين محمد جان اين پزشكا كه اصلا راه نمي دن به مهندسا! حالا تو هي بگو چرا مطالب فني نمي نويسين.
راستي، آدرس توييتر من هم اينه!
دوست داشتين شما هم يه تستي بزنيد.
حتما يه سري هم به Twitter Vision بزنيد.شعارش اينه Sit back and enjoy the show خيلي باحاله.
دكتر مزيدي طي چند روز اخير خيلي زحمت كشيده بابت معريف توييتر توي محيط وب ايراني. به نوشته هاي ايشون درباره ي توييتر حتما يه نگاه بندازين (اينجا). ببين محمد جان اين پزشكا كه اصلا راه نمي دن به مهندسا! حالا تو هي بگو چرا مطالب فني نمي نويسين.
راستي، آدرس توييتر من هم اينه!
۱۳۸۶/۱/۶
برف در زيباترين روز سال
ک. پرسید: تا بهار چقدر مانده است؟
پپی تکرار کرد: تا بهار؟ زمستان ما طولانی است، زمستانی بسیار طولانی و یکنواخت. ولی ما این پایین از آن شکایت نمی کنیم، ما از زمستان در امانیم. بالاخره روی بهار نیز می آید، و به گمانم یک وقتی هم برای تابستان هست؛ اما حالا، در خاطره یمان، بهار و تابستان چنان کوتاه می نمایند که انگار بیشتر از دو روز نمی پایند و حتا در آن روزها، حتا وسط زیباترین روز، حتا آن زمان گاهی برف می بارد.
قصر، فرانتس کافکا، ترجمه ی امیر جلال الدین اعلم، انتشارات نیلوفر، چاپ سوم 1381
پپی تکرار کرد: تا بهار؟ زمستان ما طولانی است، زمستانی بسیار طولانی و یکنواخت. ولی ما این پایین از آن شکایت نمی کنیم، ما از زمستان در امانیم. بالاخره روی بهار نیز می آید، و به گمانم یک وقتی هم برای تابستان هست؛ اما حالا، در خاطره یمان، بهار و تابستان چنان کوتاه می نمایند که انگار بیشتر از دو روز نمی پایند و حتا در آن روزها، حتا وسط زیباترین روز، حتا آن زمان گاهی برف می بارد.
قصر، فرانتس کافکا، ترجمه ی امیر جلال الدین اعلم، انتشارات نیلوفر، چاپ سوم 1381
۱۳۸۶/۱/۱
سال نو مبارک
هفت سینی نصف و نیم...
ماهی سیاه کوچولو...
امید و شور و آرزو برای سال جدید...
سال نو همه مبارک
ماهی سیاه کوچولو...
امید و شور و آرزو برای سال جدید...
سال نو همه مبارک
۱۳۸۵/۱۲/۲۷
آخرین نوشته ی سال 85
آخرین نوشته ی سال 84 رو یادتون هست؟امیدها و آرزوها همان ها هستند؟ بله! همان ها هستند؛ اينکه سال جدید، سال بهتری برای همه یمان باشد (فکر کنم براي من بود). اينکه در سال جديد کمتر غصه بخوریم و بیشتر بخندیم. اميدي که آخر سال قبل به آزادي گنجي داشتم، به بار نشست. پس چرا امسال همان اميد را درباره ي باطبي و همه ديگراني که به ناحق دربندند، بويژه آذربايجاني هاي وطنم، نداشته باشم.
به جمع دوستان وبلاگيم پريسا، فروغ، رضا، سعيد و کاوه هم اضافه شده اند و خوشبختانه همه ي دوستان قبلي هنوز مي نويسند و سر مي زنند. همه سالي پر از خير و برکت داشته باشيد؛ بله چه اشکالي دارد؟ خير و برکت و سلامتي؛ هرکس اعتقاد دارد، حتما دعايي هم بکند.
اين عکس زيبا رو هم آرش عاشوري نيا گرفته و من از سايتش، کسوف، برداشتم.
۱۳۸۵/۱۲/۲۶
آنکه شلاق مي زند
اینجا دیگر امضا ثبت گذشته نیست، اتفاقی افتاده است اما شلاق امضای این اتفاق نیست، احضار گذشته است، یعنی گذشتهبازی در اینجا هم هست اما این امضا به جای اینکه جریانی را به گذشته بسپارد گذشتهای را جریان میدهد، گذشتهای را حال میکند. پیش مردم را روی پشتش میگذارد، مثل حقش را کف دستش. بالاخره این گذشتهی مردم حق این مردم است، و پشت مردم هم فرقی با کف دست مردم ندارد. فقیه هم برای احقاق همین حق آمده است، پیشینهی ما را تعقیب میکند، عاشق پیش است و عقب پیش میرود. پیشترها را میکاود و آنچه مییابد میآورد و و روی پشت مردم میگذارد. پیش او هیچوقت پیش، معنای جلو نمیدهد. پیش یعنی گذشته، پیش یعنی ماضی، و امضا برای او یعنی با ماضی ور رفتن. و برای با ماضی ور رفتن چه جائی بهتر از پشت. و تمام گذشتهی فقیه این طور بر پشت مردم حال میشود. بر پشت مردمی که شلاق میخورد. وگرنه آن مردمی که شلاق میزند «پیشِ» مردمی را که شلاق میخورد به معنای جلو نمیگیرد، و فقیه را پیشرو میداند. هرچه عقبتر برود پیشروتر است.
قسمتي از مطلب يدالله رويايي تحت عنوان "منِِ گذشته: امضا" در مجله ي هزارتو
همين پاراگراف بصورت مطلبي مستقل نيز در وبلاگ رويايي آمده است اينجا.
۱۳۸۵/۱۲/۲۵
۱۳۸۵/۱۲/۲۲
ما شادی را گدایی می کنیم
ساعت 3 صبحه و من همین الان از چهارشنبه سوری برگشتم خونه. کلی راه رو پیاده اومدم تا این حس بدم از بین بره، اما الان هم هرچی می خوام بنویسم شکل فحش می شه، پس نمی نویسم.
شهریار مندنی پور در موخره ای که بر مجموعه داستان ِ آبی ماوراء بحار نوشته میگه ما برای شاد بودن همیشه به دلیل نیازمندیم و هیچوقت نمی تونیم راحت و بی دلیل شاد باشیم، کاری که بسیاری ملت های دیگه می کنند. این حرفش رو همیشه تو شادی هام حس می کنم اما امشب اینم بهم اضافه شد که ما شادی رو گدایی می کنیم. برای داشتنش هر کاری می کنیم و دست آخر...
شهریار مندنی پور در موخره ای که بر مجموعه داستان ِ آبی ماوراء بحار نوشته میگه ما برای شاد بودن همیشه به دلیل نیازمندیم و هیچوقت نمی تونیم راحت و بی دلیل شاد باشیم، کاری که بسیاری ملت های دیگه می کنند. این حرفش رو همیشه تو شادی هام حس می کنم اما امشب اینم بهم اضافه شد که ما شادی رو گدایی می کنیم. برای داشتنش هر کاری می کنیم و دست آخر...
۱۳۸۵/۱۲/۲۱
راه نجات
تا جايي که من مي دانم در دوران اخير اکثر ابتکارات و اختراعات در دنيا بر پايه ي منافع حوزه ي توليد يا تجارت و يا ملاحظات نظامي انجام شده اند. مقدمه رو بي خيال مي شم.
جالب است که اولين راهآهني که در ايران تاسيس مي شود راهآهن تهران به شاه عبدالعظيم است که البته مبتني بوده بر تخمين سود حاصل از مسافرت هاي زيارتي بين تهران و شهر ري. دو طرح اولي هم که جزو اولين طرح هايي هستند که خود ايرانيان براي تاسيس راهآهن تهيه کرده بودند، متعلقند به ميرزا يوسف خان مستشار الدوله. طرح اول "پروژه ي ناصري راهآهن قم" نام داشته و دومي "لايحه ي راهآهن تهران – مشهد". مستشارالدوله که محاسبات دقيقي درباره ي تعداد زوار فعلي و آتي مشهد انجام داده، مستند کرده و به ناصرالدين شاه تقديم کرده بود، در مقدمه ي "لايحه ي راهآهن تهران – مشهد" فوايد اين راهآهن را طي 18 بند به اطلاع شاه مي رساند:
1. ترويج شعائر الله که به واسطه ي تسهيل در مسافرت زوار خواهد بود؛
2. تزييد و تکميل خلوص عظام و ملت محترم ايران به شخص مقدس ملوکانه که باعث و باني چنين کار خير معظم خواهد شد؛
صد البته در خيرخواهي و وطن دوستي مستشارالدوله هيچ شک و شبهه اي وجود ندارد (چنانکه بيش از نيمي از 18 موردي که وي به شاه يادآور مي شود، جزو منافع تجاري، امنيتي و ملي مي باشند) ولي بالاخره اينکه چنين طرح عظيمي در ايران چنين مي آغازد، جاي تامل دارد.
پروژه ي سراسري راهآهن ايران نهايتا توسط رضاشاه و بدون وام خارجي و با انحصار تجارت قند و شکر و چاي در دست دولت و وضع ماليات بر آنها (دو قران بر هر من قند و شکر و شش قران براي هر من چاي) انجام شد. ظاهرا ابتکار استفاده از اين راه براي پرداخت هزينه ي ساخت راهآهن ابتکار صنيع الدوله (برادر مهدي قلي خان هدايت) بوده و در دوران مظفرالدين شاه در کتابي با نام راه نجات که در آن به ضرورت ساخت راهآهن در کشور پرداخته، مطرح شده بوده است.
راستي اين دو مورد از 18 مورد فوق الذکر برايم جالب تر بود:
کثرت توالد و تناسل به واسطه ي تقليل ايام مسافرت و آسوده شدن چندين هزار حيوان از زحمت بارکشي؛
منابع:
راهآهن ايران، مهندس مجتبا ملکوتي، 1328
راهآهن در ايران، منوچهر احتشامي، دفتر پژوهش هاي فرهنگي، چاپ دوم ، 1382
راستي فکر نکنيد که اينقدر بيکار و ولگردم! براي تحقيق درباره ي يک داستان مجبور شدم اين دو کتاب را ورقي بزنم.
جالب است که اولين راهآهني که در ايران تاسيس مي شود راهآهن تهران به شاه عبدالعظيم است که البته مبتني بوده بر تخمين سود حاصل از مسافرت هاي زيارتي بين تهران و شهر ري. دو طرح اولي هم که جزو اولين طرح هايي هستند که خود ايرانيان براي تاسيس راهآهن تهيه کرده بودند، متعلقند به ميرزا يوسف خان مستشار الدوله. طرح اول "پروژه ي ناصري راهآهن قم" نام داشته و دومي "لايحه ي راهآهن تهران – مشهد". مستشارالدوله که محاسبات دقيقي درباره ي تعداد زوار فعلي و آتي مشهد انجام داده، مستند کرده و به ناصرالدين شاه تقديم کرده بود، در مقدمه ي "لايحه ي راهآهن تهران – مشهد" فوايد اين راهآهن را طي 18 بند به اطلاع شاه مي رساند:
1. ترويج شعائر الله که به واسطه ي تسهيل در مسافرت زوار خواهد بود؛
2. تزييد و تکميل خلوص عظام و ملت محترم ايران به شخص مقدس ملوکانه که باعث و باني چنين کار خير معظم خواهد شد؛
صد البته در خيرخواهي و وطن دوستي مستشارالدوله هيچ شک و شبهه اي وجود ندارد (چنانکه بيش از نيمي از 18 موردي که وي به شاه يادآور مي شود، جزو منافع تجاري، امنيتي و ملي مي باشند) ولي بالاخره اينکه چنين طرح عظيمي در ايران چنين مي آغازد، جاي تامل دارد.
پروژه ي سراسري راهآهن ايران نهايتا توسط رضاشاه و بدون وام خارجي و با انحصار تجارت قند و شکر و چاي در دست دولت و وضع ماليات بر آنها (دو قران بر هر من قند و شکر و شش قران براي هر من چاي) انجام شد. ظاهرا ابتکار استفاده از اين راه براي پرداخت هزينه ي ساخت راهآهن ابتکار صنيع الدوله (برادر مهدي قلي خان هدايت) بوده و در دوران مظفرالدين شاه در کتابي با نام راه نجات که در آن به ضرورت ساخت راهآهن در کشور پرداخته، مطرح شده بوده است.
راستي اين دو مورد از 18 مورد فوق الذکر برايم جالب تر بود:
کثرت توالد و تناسل به واسطه ي تقليل ايام مسافرت و آسوده شدن چندين هزار حيوان از زحمت بارکشي؛
منابع:
راهآهن ايران، مهندس مجتبا ملکوتي، 1328
راهآهن در ايران، منوچهر احتشامي، دفتر پژوهش هاي فرهنگي، چاپ دوم ، 1382
راستي فکر نکنيد که اينقدر بيکار و ولگردم! براي تحقيق درباره ي يک داستان مجبور شدم اين دو کتاب را ورقي بزنم.
۱۳۸۵/۱۲/۱۹
رفتم به کوي خواجه و گفتم که خواجه کو
گفتند خواجه عاشق و مست است و کو به کو
گفتند خواجه عاشق آن باغبان شده است
او را به باغ ها جو يا بر كنار
مولوي
قبلا كلمه ي "كنار" در مصرع آخر به اشتباه "لب" نوشته شده بود. راستش اشكال هم از من نبود؛ من اين دو بيت رو توي ويژه نامه ي نوروزي روزنامه ي اعتماد و سردر مقاله اي از جواد مجابي (نقاش و شاعر) ديدم كه به موضوع باغ در شعر فارسي مي پرداخت. خيلي خيلي خوشم اومد و يكي دو روزي توي ذهنم مي چرخيد. وقتي نوشتمش اينجا، علي گفت مصرع چهارمش يه جوريه؛ مريم هم گفت كه وزنش به هم خورده توي اين مصرع و رضاي عزيز هم كه اصلا زد توي خال. يعني وقتي رضاهم گفت ديگه رفتم گشتم نمونه ي درست غزل رو پيدا كردم (غزل رو اينجا بخونيد). اين رو هم كه اشتباه از خود مجابي بوده يا حروفچين مقاله نمي دونم. راستش من از وزن و به هم خوردگي اون خيلي سردرنمي يارم؛ درباره ي اين شعر هم اونقدر رفته بودم توي نخ باغ و باغبان و خواجه كه اصلا متوجه قضيه نشدم.
به هر حال ببخشيد كه اينجوري شد. ممنونم رضاجان!
۱۳۸۵/۱۲/۱۳
سمعی باشد
و نظام متکلم را با ابوالهذیل مناظره بود به سبب جن. نظام گوید "جن هست" ابوهذیل گوید "جن نیست."
خصومت ایشان دراز شد. خلیفه ی وقت میان ایشان صلح داد و گفت "دیوان را به برهان نتوان نمودن و از جهت قرآن ایمان باید داشت".
و ابوالهذیل را چاهی بود که آب کشیدی از آن. نظام در آن چاه پنهان شد. ابوالهذیل دلو فرو گذاشت. نظام آن را به دست بگرفت. ابوهذیل می کشید. نظام آواز منکر بکرد و گفت "در دیو و پری چرا طعنه زنی؟"
ابوهذیل سنگ بر سر چاه نهاد و خلیفه را خبر کرد که "نظام در چاه پنهان شده است و خود را دیو ساخت و مرا تهدید می کند".
خلیفه کس فرستاد و وی را بیرون آوردند و سیلی زنان وی را بردند پیش خلیفه.
و خلیفه گوید "آن چه غیب است کسی خواهد که ظاهر کند و بر آن برهان انگیزد، نتواند. چنان که عذاب گور و منکر و نکیر. به این جملت ایمان باید داشت. سمعی باشد، نه عقلی. و آن که تحقیق آن جوید، چنین خجل گردد که تو گشتی."
مقصود از این آن است که آفریدگار چون گفت جنی هست، ایمان باید داشت.
عجایب نامه (عجایب المخلوقات و غرایب الموجودات)، محمد ابن محمود همدانی، ویرایش جعفر مدرسی صادقی، نشر مرکز، چاپ اول، 1375
خصومت ایشان دراز شد. خلیفه ی وقت میان ایشان صلح داد و گفت "دیوان را به برهان نتوان نمودن و از جهت قرآن ایمان باید داشت".
و ابوالهذیل را چاهی بود که آب کشیدی از آن. نظام در آن چاه پنهان شد. ابوالهذیل دلو فرو گذاشت. نظام آن را به دست بگرفت. ابوهذیل می کشید. نظام آواز منکر بکرد و گفت "در دیو و پری چرا طعنه زنی؟"
ابوهذیل سنگ بر سر چاه نهاد و خلیفه را خبر کرد که "نظام در چاه پنهان شده است و خود را دیو ساخت و مرا تهدید می کند".
خلیفه کس فرستاد و وی را بیرون آوردند و سیلی زنان وی را بردند پیش خلیفه.
و خلیفه گوید "آن چه غیب است کسی خواهد که ظاهر کند و بر آن برهان انگیزد، نتواند. چنان که عذاب گور و منکر و نکیر. به این جملت ایمان باید داشت. سمعی باشد، نه عقلی. و آن که تحقیق آن جوید، چنین خجل گردد که تو گشتی."
مقصود از این آن است که آفریدگار چون گفت جنی هست، ایمان باید داشت.
عجایب نامه (عجایب المخلوقات و غرایب الموجودات)، محمد ابن محمود همدانی، ویرایش جعفر مدرسی صادقی، نشر مرکز، چاپ اول، 1375
اشتراک در:
پستها (Atom)