‏نمایش پست‌ها با برچسب ایوان کلیما. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب ایوان کلیما. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۷/۷/۶

شمشیرها نزدیک می‌ شوند

میلنا یسنسکا، کافکا را اینگونه توصیف می‌کند: "در نظر او زندگی بی‌نهایت متفاوت با آن چیزی است که برای دیگران است. پول، بورس اوراق بهادار، بازار تبدیل ارز، ماشین تحریرها – او همه‌ی این‌ها را چیزهای رمزی و نمادین می‌بیند ... همه‌ی این‌ها برایش معماهایی عجیب و غریب‌اند – ارتباطش با آن‌ها کاملا متفاوت با ارتباط ما است. آیا فکر می‌کنید کار اداری‌اش یک کار عادی و معمولی است؟ در نظر او اداره – حتا اداره‌ی خودش – همان‌قدر اسرارآمیز و استثنایی است که لوکوموتیو برای کودکی خردسال. او ساده‌ترین چیزهای دنیا را درک نمی‌کند."×

میلنا یسنسکا زنی‌ست که کافکا آخرین رابطه‌ی عاطفی بزرگ زندگی‌اش را به سبک و سیاق معمول با وی آغاز کرد: نامه‌ها تقریبا هر روز میان مرانو و وین، بین فرانتس کافکا و میلنا یسنسکا، در رفت و آمد بودند. میلنا نخستین زن در زندگی کافکا بود که که قادر بود به دنیای کافکا پی ببرد و نوشته‌هایش را درک کند (او مترجم کافکا بود)؛
اما این زن، این "آتش جاندار ... اما بسیار آرام، شجاع و خردمند"×× که کافکا فکر می‌کرد می‌تواند به او عشق بورزد و شاید از او بچه‌دار شود، با تمام زن‌های دیگری که با آن‌ها آشنا شده بود، فرق داشت: به لحاظ جایگاه اجتماعی، پس‌‌زمینه و نیز سن و سال. میلنا شوهر داشت، چک بود (یهودی نبود) و سیزده سال جوان‌تر از او بود. روابط آن‌ها به‌رغم تمام این موانع، بالید و آن دو در پی مکاتباتی که چندین هفته طول کشید، یکدیگر را در وین دیدند و چهار روز با هم بودند؛ چهار روزی که طی آن کافکا ظاهرا تمام اضطراب‌ها، خستگی مدام و حتا بیماری‌اش را از ذهن بیرون کرد. "او در تمام طول روز بالا و پایین می‌پرید، زیر آفتاب قدم می‌زد، حتا یک بار هم سرفه نکرد، با اشتهای تمام غذا می خورد و درست مثل کنده‌ی هیزم می‌خوابید. خلاصه، سالم و سرحال بود."×

ولی آخر سر، همان ترس‌های قدیمی شروع به پدیدار شدن کردند. آخرین دیداری را که به اصرار میلنا رخ داد، دخترش اینگونه به یاد می‌آورد : "احتمالا بدسرانجام‌ترین دیداری بود که ممکن بود صورت پذیرد. میلنای سرزنده، بی‌تاب و پرشور و کافکای بیمار، محتاط و بی‌نهایت بی‌میل. هیچ اتفاقی نیفتاد." در پی آن دیدار ناشاد در گموند، کافکا ناچار به حال و وضع تنهایی خود بازگشت: "عشق یعنی این که تو چاقویی هستی که من مدام در زخم‌هایم می‌چرخانم... می‌دانی، هر وقت می‌خواهم چیزی (درباره‌ی نامزدی‌مان) روی کاغذ بیاورم، نوک شمشیرهایی که دایره‌وار احاطه‌ام کرده‌اند، آرام آرام به من نزدیک می‌شوند، این کامل‌ترین نوع شکنجه است. به محض این که شروع به خراشیدن بدنم می‌کنند، همه چیز آن‌قدر وحشتناک می‌شود که من بلافاصله با همان جیغ اول، نه به تو، نه به خودم، که یک‌باره به همه چیز خیانت می‌کنم." پس "گور پدر کل قضیه؛ از این همه می‌ترسم."×××

روح پراگ، ایوان کلیما، ترجمه‌ی فروغ پوریاوری، نشر آگه، چاپ یکم 1387

× از نامه‌ی میلنا یسنسکا خطاب به ماکس برود
×× از نامه‌ی فرانتس کافکا خطاب به ماکس برود
××× از نامه‌ی فرانتس کافکا خطاب به میلنا یسنسکا

۱۳۸۷/۶/۱۶

روح پراگ

یکی از بخش های هفته نامه ی شهروند امروز که معمولا از دست نمی دهم، یادداشت های ایوان کلیما به ترجمه ی خشایار دیهیمی است. از قرار معلوم ایوان کلیما از نویسندگان مشهور چک است و یادآوری هموطنانش، کافکا و کوندرا، باعث می شود که با پیش داوری مثبتی نوشته های او را بخوانم (هنوز از واتسلاو هاول چیزی نخوانده ام). وقتی توی کتابفروشی چشمه، کتابی با عنوان "روح پراگ" از او دیدم، بدون معطلی برش داشتم. او که در "بهار پراگ" سردبیر نشریه ی اتحادیه ی نویسندگان چک بوده، همانند کوندرا اصرار دارد به خوانندگانش بقبولاند که علایق یک نویسنده ی تحت سرکوب فقط تمرکز بر موضوع های سیاسی نیست، بلکه مشابه علایق اکثر نویسندگان در همه جای دنیا است. کتاب را فروغ پوریاوری به فارسی ترجمه کرده است. وقتی توی پیشگفتار خواندم که آخرین مقاله ی کتاب یک بررسی طولانی درباره ی فرانتس کافکاست، ترجیح دادم که کتاب را از همین مقاله ی آخرش شروع کنم. فکر کنم یکی از بهترین نوشته هایی ست که درباره ی کافکا و آثار او به فارسی قابل خواندن است. و خواندن این مقاله بهانه ای شد که نگاه دوباره ای به کتاب "سنجش هنر و اندیشه ی فرانتس کافکا"، نوشته ی والتر زکل و ترجمه ی امیرجلال الدین اعلم و "درباره ی مسخ"، نوشته ی ناباکوف که فرزانه ی طاهری به عنوان موخره ای به کتاب مسخ افزوده است، انداختم. برای چندمین بار داستان کوتاه داوری را خواندم؛ یکی از اولین کارهای اصلی کافکا که آن را یک شبه نوشته و فکر می کنم فهمیدم که چرا کافکا این کار نسبتا کوتاه را همیشه بهترین داستان خود می خواند. نهایتا اینکه اگر از علاقمندان کافکا هستید، "روح پراگ" را از دست ندهید.