این اواخر به یه چیزی دقت کردم. توی این میل های تبلیغاتی که برام میآد گاهی هم میل هایی هست که از یه سری سایت ها است که مثلن رفتی توش و دنبال یه چیزی بودی. بعد خودشون برات کلی اطلاعات میل می کنند. بعضی هاشون اینقدر قدرن که اگه شما برین توی اون سایت برای من هم اطلاعات می فرستن.
من که البته باید آدرس میلم توی آدرس بوک شما باشه
چند وقتی هست که یه نفر داره دنبال حلقه ی نامزدی می گرده. حالا کیه نمیدونم. به هر حال تبریک.
۱۳۸۴/۱۰/۱۰
۱۳۸۴/۱۰/۵
تا چه شود؟
ابراهیم ادهم، در وقت پادشاهی، به شکار رفته بود. در پی آهویی تاخت، تا چندان که از لشکر به کلی جدا گشت و دور افتاد و اسب در عرق غرق شده بود از خستگی. او هنوز می تاخت در آن بیابان. چون از حد گذشت، آهو به سخن درآمد و روی باز پس کرد که "تو را برای این نیافریده اند و از عدم جهت این موجود نگردانیده اند که مرا شکار کنی. خود، مرا صید گیر! تا چه شود؟"
ابراهیم چون این را بشنید، نعره ای زد و خود را از اسب درانداخت ... .
به نقل از مقالات مولانا، ویرایشگر جعفر مدرس صادقی، چاپ مرکز، چاپ پنجم، 1383
ابراهیم چون این را بشنید، نعره ای زد و خود را از اسب درانداخت ... .
به نقل از مقالات مولانا، ویرایشگر جعفر مدرس صادقی، چاپ مرکز، چاپ پنجم، 1383
۱۳۸۴/۱۰/۱
گاوبازی در نارین قلعه
اخیرا کتاب سیاحت نامه ب ابراهیم بیک نوشته ي باارزش زین العابدین مراغه ای را خواندم. می خواهید مستقیم ببرمتان به میدان نارین قلعه ي اردیبل؟ گاوبازی ست:
عجب معرکه ای ست. من متعجب بودم که آیا این همه مردم کار و کاسبی ندارند. بعد معلوم شد که از این دو گاومیش جنگی یکی مال خدامباشی بقعه ي شیخ صفی و دیگری از آن نایب الصدر است و این هر دو از علمای اردبیل به شمار می روند و از مردم شهر نصفی مرید خدامباشی و نیمی هوادار نایب الصدرند. خلاصه گاومیش ها را کشیدند به میدان. دیدم هواخواهان طرفین با تدارک آمده اند. همه با چوب و چماق و قمه و قداره و طپانچه مسلح اند و احتمال زد و خورد هم می رود.
به هرحال گاو میش ها را به همدیگر درانداختند؛ این دو گاو زبان بسته اول قدری به یکدیگر نگاه کردند. گویا به زبان بی زبانی گفتگویی کرده سپس شاخ بر شاخ، کله بر کله به جان هم افتادند. دی بزن، هی بزن. از صدمه ي کله زانوهایشان گاهی به زمین خورده سینه به سینه ي همدیگر را مالیدن گرفتند؛ تا اینکه پس از چند زخم کاری مال خدامباشی روی برتافت. در آن اثنا های و هوی غریبی از مردم بلند شد. کسان نایب الصدر دور آن حیوان بی زبان را گرفته، یکی چشمش را می بوسید، دیگری دست و پایش را می مالید، از یک طرف هم چند طاقه ي شالهای قیمتی آورده به پشت و گردن آن حیوان انداختند و کف زنان و پای کوبان در نهایت شادی از میدان به دربردند.
به نقل از صفحه ي 162 کتاب سیاحت نامه ي ابراهیم بیک (یا بلای تعصب او)، زین العابدین مراغه ای، انتشارات محور، چاپ اول، 1378
عجب معرکه ای ست. من متعجب بودم که آیا این همه مردم کار و کاسبی ندارند. بعد معلوم شد که از این دو گاومیش جنگی یکی مال خدامباشی بقعه ي شیخ صفی و دیگری از آن نایب الصدر است و این هر دو از علمای اردبیل به شمار می روند و از مردم شهر نصفی مرید خدامباشی و نیمی هوادار نایب الصدرند. خلاصه گاومیش ها را کشیدند به میدان. دیدم هواخواهان طرفین با تدارک آمده اند. همه با چوب و چماق و قمه و قداره و طپانچه مسلح اند و احتمال زد و خورد هم می رود.
به هرحال گاو میش ها را به همدیگر درانداختند؛ این دو گاو زبان بسته اول قدری به یکدیگر نگاه کردند. گویا به زبان بی زبانی گفتگویی کرده سپس شاخ بر شاخ، کله بر کله به جان هم افتادند. دی بزن، هی بزن. از صدمه ي کله زانوهایشان گاهی به زمین خورده سینه به سینه ي همدیگر را مالیدن گرفتند؛ تا اینکه پس از چند زخم کاری مال خدامباشی روی برتافت. در آن اثنا های و هوی غریبی از مردم بلند شد. کسان نایب الصدر دور آن حیوان بی زبان را گرفته، یکی چشمش را می بوسید، دیگری دست و پایش را می مالید، از یک طرف هم چند طاقه ي شالهای قیمتی آورده به پشت و گردن آن حیوان انداختند و کف زنان و پای کوبان در نهایت شادی از میدان به دربردند.
به نقل از صفحه ي 162 کتاب سیاحت نامه ي ابراهیم بیک (یا بلای تعصب او)، زین العابدین مراغه ای، انتشارات محور، چاپ اول، 1378
مساله این است: همه باید از اصل مطلب خبر داشته باشند؟
ابراهیم بیک در تهران به دیدار چند وزیر می رود تا اسباب فلاکت های وطن عزیز را از آنها باز پرسد؛ همه با دشنام او را طرد می کنند حتا وزیر جنگ به نوکرانش دستور می دهد که او را عقوبت کنند و ابراهیم بیک به دشواری از دست آنها خلاصی می یابد. خود ابراهیم بیک چند جای سیاحت نامه اش، تنها خاطره ي دلنشین دیدارش از وطن را زیارت شخصی می داند که همه جا به نام وجود محترم از او نام می برد. طی ملاقات این دو جایی ابراهیم بیک در پی شکایت از اوضاع وطن، اختیار از کف داده:
وجود محترم از شدت تاثرات من بر خود می لرزید و گاه دست تاسف به زانو می زد و گاه از ته دل آه می کشید. گفتم تقصیر من بدبخت چه بود که به سبب پرسیدن اسباب این وضع ناگوار به علاوه ي شنیدن دشنام های غلیظ که در عمر خود نشنیده بودم، چندانم بزنید که سه روز بستری شوم. در اینجا رقت گلوگیر شد؛ بی اختیار گریه ام دست داد؛ به های های گریستم. وجود محترم نیز سخت تر از من به گریه درآمد ...
(وجود محترم) از سر و چشمم بوسیده، گریه کنان دست مرا گرفت . گفت با من بیا. دیدم در پشت در پیشخدمت و یک جوان ده دوازده ساله نیز دستمال در دست به حالت ما گریه می کنند؛ اما چنان معلومم شد که آنان از اصل مطلب خبر ندارند و از گریه ي ما به رقت آمده می گریند.
به نقل از صفحه ي 106 کتاب سیاحت نامه ي ابراهیم بیک (یا بلای تعصب او)، زین العابدین مراغه ای، انتشارات محور، چاپ اول، 1378
وجود محترم از شدت تاثرات من بر خود می لرزید و گاه دست تاسف به زانو می زد و گاه از ته دل آه می کشید. گفتم تقصیر من بدبخت چه بود که به سبب پرسیدن اسباب این وضع ناگوار به علاوه ي شنیدن دشنام های غلیظ که در عمر خود نشنیده بودم، چندانم بزنید که سه روز بستری شوم. در اینجا رقت گلوگیر شد؛ بی اختیار گریه ام دست داد؛ به های های گریستم. وجود محترم نیز سخت تر از من به گریه درآمد ...
(وجود محترم) از سر و چشمم بوسیده، گریه کنان دست مرا گرفت . گفت با من بیا. دیدم در پشت در پیشخدمت و یک جوان ده دوازده ساله نیز دستمال در دست به حالت ما گریه می کنند؛ اما چنان معلومم شد که آنان از اصل مطلب خبر ندارند و از گریه ي ما به رقت آمده می گریند.
به نقل از صفحه ي 106 کتاب سیاحت نامه ي ابراهیم بیک (یا بلای تعصب او)، زین العابدین مراغه ای، انتشارات محور، چاپ اول، 1378
۱۳۸۴/۹/۲۸
وضعیت من
هفته ي پیش یه روز نرفتم سر کار؛ صبح زود رفتم بیرون تا کارهای عقب افتاده ي خانه یمان را انجام دهم. بعد از ظهر که برگشتم خانه، خیلی خسته بودم. چرت زدم. در خواب زنی را دیدم که در اتاقی که می خورد اتاقی در اداره ای شلوغ باشد، می خواهد چیزی به من بگوید. برای زن احترام زیادی قائل بودم؛ توی ذهنم کلمه ي استاد مدام دور می زد. استاد خسته بود؛ گفت ده دقیقه ای چرت می زنم یا شاید پنج دقیقه. منتظر چیزی بودم که قرار بود استاد یادم دهد ولی وقتی خوابید، دلم برایش سوخت؛ گفتم می گذارم یک ربعی بخوابد. نمی دانم چقدر مانده بود به بیدار کردن استاد که با صدایی شبیه صدای چکش خوردن چارچوب فلزی دری از خواب بیدار شدم. پا شدم و پنجره را بستم؛ صدا کمتر شد. دوباره برگشتم و خوابیدم ولی از اتاق استاد خبری نبود. فکر کنم توی خیابان خلوت خیسی بود. نصف شب بود.
وضعیت من این است. می فهمید؟
وضعیت من این است. می فهمید؟
۱۳۸۴/۹/۱۱
بالاخره تایپش کردم
فیلمنامه ام را بالاخره تایپ کردم. کمی هم اصلاح کردم حین تایپ. یادتان هست؟ اسمش "نام یحیا"ست. خوشحال می شوم که بخوانیدش.
راستی خانم فریده حسن زاده (مصطفوی) ایمیلی زده اند و فرموده اند که نسخه ی چاپ شده ی اشعار می می خلوتی چند غلط چاپی دارد. وقعیتش من خودم هم چندجا مشکوک شده بودم ولی به خاطر عدم اطمینان به نظر خودم، شعرها را همانجوری که توی مجله چاپ شده بوده پایین گذاشتم (البته با اندکی تغییر در شکل نوشتار).
--------------------------------------------------------------------
بعد التحریر:
خانم حسن زاده لطف کردند و سری به وبلاگ زدند و گفتند که این شعرهایی که من پایین گذاشتم، بدون غلط هستند.
--------------------------------------------------------------------
اما فیلم نامه
مکان فیلم در دهکده ای کوچک در حوالی آذربایجان می گذرد. زمان فیلم حول و حوش اواخر جنگ هشت ساله می گذرد. دهکده در اوج بمباران های آن زمان پناهگاه قوم و خویش های شهریِ دهاتی ها و دهاتی های به شهر رفته شده است؛ کسانی که از گوشه و کنار ایران آمده اند یا برگشته اند به ده.
خاتون، قهرمان فیلم، از جمله ي این افراد است که با دختر، داماد و دو نوه اش برگشته اند به ده پیش یکی از اقوام شان. او پنجاه سال را شیرین دارد ولی پیرتر می زند.
1. روز، خارجی، کوچه باغ
یک طرف کوچه باغ، سمت چپ، دیوار کوتاه و گلی باغی ست و طرف دیگرش باغی پر درخت و سر سبز در ارتفاعی پایین تر و بدون دیوار. از دور زنی را می بینیم که با آهستگی تمام دارد از ما دور می شود. به درخت خشکیده ای می ایستد و با تانی و به سختی شاخه ای از آن را می شکند. شاخه های کوچکتر و زایدش را می شکند، عصایش می کند و به راه خود ادامه می دهد. او خاتون است.
ادامه ی مطلب ...
۱۳۸۴/۹/۱۰
تشک سبک شده

خانم مي مي خلوتي شاعري بريتانيايي و ايراني الاصلي ست که خانم فريده حسن زاده (مصطفوي) در شماره ي آخر مجله ي گلستانه معرفي اش کرده است (خانم حسن زاده را که يادتان هست؟ قبلا چند شعر از کتاب شعر آمرکاي لاتين در قرن بيستم ترجمه ي ايشان را در وبلاگ گذاشته ام و همچنين شعري از خودشان) بعد از مدت ها چند شعر خوب خواندم. شما هم مي خواهيد بخوانيد؟
فقط قبل از خواندن اين سه شعر از مي مي خلوتي بگويم که رسم الخط مجله ي گلستانه را اندکي تغيير دادم تا مناسب ساير نوشته هايم باشند.
عشق
وقتي کسي بر بالينت مي نشيند
گيسوانت را لحظه هاي متمادي مي نوازد
سپس به آرامي دور مي شود،
اگرچه حس مي کني تشک سبک شده
و تکيه گاهت تعادل خود را از دست داده
چنانکه گويي به رغم هموار بودن
شيب پيدا کرده و کج شده،
اگرچه صداي گام هاي او را مي شنوي که دور مي شود،
اما ايمانت را به زندگي بازمي يابي
روياهايت را به زمين و زمان پيوند مي زني
و به جاري ازلي و ابدي شب و روز مي پيوندي
سرشار از قدرت مردن و ديگربار زنده شدن.
اندوه واره
شنيده نمي شوي. صدا نزن. اشک نريز.
ديده نمي شوي. هيچ برگي بر شاخساري نمي جنبد
بيرون اتاقت، فقط راهروها و درها و آسمان.
تيک تاک ساعت شتاب گرفت، کند شد، نه براي تو
که بپرسي چرا، فقط براي تيک تاک کردن. به عقربه ها اعتماد کن.
سنگين و متين باش. منتظر نمان. کسي نيست. صدا نزن. اشک نريز.
فريادها پژواک خودند، پژواک ها تنها
به بالش هاي خود برمي گردند، به سرچشمه ي خود
بيرون اتاقت فقط راهروها و درها و آسمان
روز را به خاطر آور. روشني روز دروغ نمي گويد.
خود را با سايه هات سرگرم کن. آسوده خاطر باش:
هيچ کس هوايت را ندارد. هيچ کس به فکرت نيست. صدا نزن. اشک مريز.
اما روشنايي روز نمي پايد.
آفتاب برآمده است تا وسعت ياست را نشان دهد.
بيرون اتاقت هنوز راهروها و در و آسمان.
از من به تو: پژواک صدايت که به سوي تو بازگشت، آهي بکش
و بگو: حق با توست. زندگي ناهموار است
مخاطبي نيست. صدا نزن. اشک مريز.
بيرون اتاقت فقط راهروها و درها و آسمان.
هر کلمه ي خوب
درختي سرسبز است -
ريشه در خاک و
شاخه در آسمان،
ميوه اش، مائده ي بهشتي.
تشنه ي آموختن کلمات خوب ام
از قرآن يا انجيل،
از دهان زنان يا مردان
تشنه ي يافتن برگ و بار آنها،
شب ها، همدم و همنشين، کنار آتش بخاري،
همخون و همخانه، اين فاميل يا آن family
مادر، پدر، دختر mother, father, daughter
در حسرت نشاندن "آينده" ام بر دامن ام،
همچون نوزادي تر وتازه، پاکيزه، از حمام درآمده،
و گشودن طاقه ي آسمان تا ما را در خود فروپيچد،
در حسرت چيدن اين احساس که اين منم، خودم، خود انسانم.
در حسرت اينکه دريچه به تقويم
نسبت روح باشد به کالبد
نسبت رويا
به روزمرگي.
به نقل از ماهنامه ي گلستانه، شماره ي 68
حاصل جستجوي Mimi Khalvati در گوگل
سايت شخصي Mimi Khalvati
ليست کتاب هاي خانم خلوتي به نقل از سايت نويسندگان معاصر
I Know a Place Dent Children's Books, 1985
Persian Miniatures/A Belfast Kiss Smith/Doorstop, 1990
In White Ink Carcanet, 1991
Mirrorwork Carcanet, 1995
Entries on Light Carcanet, 1997
Selected Poems Carcanet, 2000
Tying the Song: A First Anthology from the Poetry School 1997-2000 (co-editor with Pascale Petit) Enitharmon Press, 2000
The Chine Carcanet, 2002
Entering the Tapestry: A Second Anthology from the Poetry School (co-editor with Graham Fawcett) Enitharmon Press, 2003
۱۳۸۴/۸/۲۳
لبخند قدیم، پشت یک ضد هوایی
امشب که از سر کار برمی گشتم، دیدم یکی نشسته توی پیاده رو کنار دیوار و یه سری آت و آشغال جلوش پهنه. گذری قیافه شو دید زدم؛ معتاد می زد. همینجور که رد می شدم دیدم که مرده یه سری عکس جلوش گذاشته. من فقط دو تا از عکس هاشو تونستم تشخیص بدم. یکی مال یه نوزادی بود که خوابونده بودند روی یه قالی قرمز و از بالا ازش عکس گرفته بودند و اون یکی مال جبهه بود؛ سه نفر با لباس سربازی نشسته بودند تنگ هم پشت یه ضد هوایی و رو به عکاس و ما لبخند می زدند.
۱۳۸۴/۸/۱۷
درام، تئاتر و سینما
مارتین اسلین در تعریف درام و در پاسخ به این سوال که "درام چیست و مرز آن کدام است؟"، تعاریفی ارائه میدهد که طبق گفته ی خودش تعاریف دقیقی نیست و در نهایت می گوید که برای درام تعریف جامع و مانعی نمی توان ارائه داد.
اما یک نکته ی جالب که شاید به نظر ما بدیهی و روشن برسه، اما اسلین با وسواس و محافظه کاری زیاد عنوان می کنه اینه که "هر دو هنر سینما و تئاتر زیر بنای مشترکی دارند و آن درام است."
و در اثبات نظرش مثالهایی میاره که بگه:
"در جهان واقعی، درام نویسان هیچ گاه به چنین جدایی خشک و نرمش ناپذیری باور نداشته اند"(جدایی بین تئاتر و سینما) و " متنهای یکسانی با تغییرهایی کم یا زیاد در رسانه های دراماتیک به نمایش در می آید." و اما مثالهاش:
" چاپلین، کیتون،سی.فیلدز و برادران مارکس از سالنهای موسیقی و نمایشهای وودویل سربرآوردند(یعنی از تئاتر مردم پسند) اورسن ولز از تئاتر پیشرو به سینما آمد. آرتو فیلمنامه نویسی بلند پرواز بود، ژان کوکتو نمایشنامه و باله می نوشت و نیز فیلمنامه نویس و کارگردان بود. لارنس الیویه کارش را از تئاتر آغاز کرد و بسیاری از بهترین بازیگران سینما اینگونه اند. ساموئل بکت نمایشنامه های تلویزیونی (و رادیویی) می نوشت. برتولد برشت فیلمنامه نویس هالیوود بود. هرولد پینتر یکی از بهترین فیلمنامه نویسان(و درام نویسان رادیو) است. اینگمار برگمان یکی از بهترین فیلمهایش، مهر هفتم، را بر پایه ی یک نمایشنامه ی رادیویی خودش ساخت. راینر ورنر فاسبیندر هم نویسنده و کارگردان نمایشنامه هایی در تئاتر پیشرو مونیخ بود و هم فیلمهای چند میلیون دلاری می ساخت."
از کتاب دنیای درام ،مارتین اسلین ترجمه ی محمد شهبا نشر هرمس
(ضمناً من شنیدم که این کتاب یکی از بهترین کتابهای نشر هرمسه)
اما یک نکته ی جالب که شاید به نظر ما بدیهی و روشن برسه، اما اسلین با وسواس و محافظه کاری زیاد عنوان می کنه اینه که "هر دو هنر سینما و تئاتر زیر بنای مشترکی دارند و آن درام است."
و در اثبات نظرش مثالهایی میاره که بگه:
"در جهان واقعی، درام نویسان هیچ گاه به چنین جدایی خشک و نرمش ناپذیری باور نداشته اند"(جدایی بین تئاتر و سینما) و " متنهای یکسانی با تغییرهایی کم یا زیاد در رسانه های دراماتیک به نمایش در می آید." و اما مثالهاش:
" چاپلین، کیتون،سی.فیلدز و برادران مارکس از سالنهای موسیقی و نمایشهای وودویل سربرآوردند(یعنی از تئاتر مردم پسند) اورسن ولز از تئاتر پیشرو به سینما آمد. آرتو فیلمنامه نویسی بلند پرواز بود، ژان کوکتو نمایشنامه و باله می نوشت و نیز فیلمنامه نویس و کارگردان بود. لارنس الیویه کارش را از تئاتر آغاز کرد و بسیاری از بهترین بازیگران سینما اینگونه اند. ساموئل بکت نمایشنامه های تلویزیونی (و رادیویی) می نوشت. برتولد برشت فیلمنامه نویس هالیوود بود. هرولد پینتر یکی از بهترین فیلمنامه نویسان(و درام نویسان رادیو) است. اینگمار برگمان یکی از بهترین فیلمهایش، مهر هفتم، را بر پایه ی یک نمایشنامه ی رادیویی خودش ساخت. راینر ورنر فاسبیندر هم نویسنده و کارگردان نمایشنامه هایی در تئاتر پیشرو مونیخ بود و هم فیلمهای چند میلیون دلاری می ساخت."
از کتاب دنیای درام ،مارتین اسلین ترجمه ی محمد شهبا نشر هرمس
(ضمناً من شنیدم که این کتاب یکی از بهترین کتابهای نشر هرمسه)
۱۳۸۴/۸/۱۲
مراد فرهادپور را که می شناسید؟
اون روزی نظرش رو درباره ی بازی روز جمعه ی قرمز و آبی پرسیدند. ببینید چی گفته:
خوب من نسبتا تاجی هستم. الان هم دوست دارم ببرد. از پرسپولیس همیشه بدم می آمد. تیم کثافت و پوپولاس. یک تیم پوپولیستی است. البته استقلال هم رژیمی بود. اما من از این که فوتبال را عرصه کینه توزی سیاسی و انتقام از غرب و بالیدن به جهان سوم و این حرف ها بکنیم، متنفرم. تیم پرسپولیس هم یک جورهایی تیم توده های پابرهنه بوده که همین حال آدم را بد می کند.*
راستی وبلاگ مشترك مراد فرهادپور و اميد مهرگان را ندیده اید؟ حتما سر بزنید. اسم وبلاگ شان هست امر منفي/The Negative .
نمی دانم نوشته های امید مهرگان را تابحال خوانده اید یا نه ولی من به شکل عجیبی از نوشته هایش خوشم می آید. احساس همفازی شدید باهاش می کنم. حالا موضوع نوشته اش می خواهد درباره ی موتور سیکلت های مسافر کش باشد یا فحش و فضیحت به مفسران عارف مسلک نیچه در ایران یا گارانتی تلوزیون و یخچال.
*نقل قول از روزنامه ی شرقِ 11 آبان شرق، ویژه نامه ی داربی بزرگ تهران
خوب من نسبتا تاجی هستم. الان هم دوست دارم ببرد. از پرسپولیس همیشه بدم می آمد. تیم کثافت و پوپولاس. یک تیم پوپولیستی است. البته استقلال هم رژیمی بود. اما من از این که فوتبال را عرصه کینه توزی سیاسی و انتقام از غرب و بالیدن به جهان سوم و این حرف ها بکنیم، متنفرم. تیم پرسپولیس هم یک جورهایی تیم توده های پابرهنه بوده که همین حال آدم را بد می کند.*
راستی وبلاگ مشترك مراد فرهادپور و اميد مهرگان را ندیده اید؟ حتما سر بزنید. اسم وبلاگ شان هست امر منفي/The Negative .
نمی دانم نوشته های امید مهرگان را تابحال خوانده اید یا نه ولی من به شکل عجیبی از نوشته هایش خوشم می آید. احساس همفازی شدید باهاش می کنم. حالا موضوع نوشته اش می خواهد درباره ی موتور سیکلت های مسافر کش باشد یا فحش و فضیحت به مفسران عارف مسلک نیچه در ایران یا گارانتی تلوزیون و یخچال.
*نقل قول از روزنامه ی شرقِ 11 آبان شرق، ویژه نامه ی داربی بزرگ تهران
۱۳۸۴/۸/۶
بدتر از آنارشی
آخرین فضا در تئوری های ریاضی فضای آنارشی نیست.
چرا نمی شود. چرا نمی گذارند حتا منتظر آزادی ماند؛ ولو آزادی یک نفر.
بعد ازآنارشی فاجعه است.
چرا نمی توان کاری برای زنده ماندن این مرد انجام داد. آیا طبق قراری که با هم گذاشتیم می توانیم تا عید نوروز منتظرش بمانیم.
چرا نمی شود. چرا نمی گذارند حتا منتظر آزادی ماند؛ ولو آزادی یک نفر.
بعد ازآنارشی فاجعه است.
چرا نمی توان کاری برای زنده ماندن این مرد انجام داد. آیا طبق قراری که با هم گذاشتیم می توانیم تا عید نوروز منتظرش بمانیم.
۱۳۸۴/۸/۵
معرفی من
مهدی حبیب آگهی هستم.26 ساله.مهندسی کامپیوتر دانشگاه اصفهان خوندم.و مجردم.
دیگه چیزی به ذهنم نمی رسه که گفتنش به درد بخوره. اگه هست بگید.
دیگه چیزی به ذهنم نمی رسه که گفتنش به درد بخوره. اگه هست بگید.
۱۳۸۴/۸/۲
نسخه ی ايرانی رئاليسم جادويي
وقتی اسم رئالیسم جادویی می آد نام گابریل گارسیا مارکز به ذهن متبادر میشه و مطمئنا یاد شاهکارهای او در "صد سال تنهایی"، "خزان پیشوا"(پاییز پدر سالار) و بقیه ی کارهای او می افتیم. تعریف خود مارکز در مورد رئالیسم جادویی جالبه. خودش میگه که این یه سبک و شیوه ی خاص نیست. میگه من رئال می نویسم اما رئال سرزمین من و مردم من اینه.
به تازگی کاری از غلامحسین ساعدی خوندم با نام ترس و لرز. یه مجموعه داستان که همگی دارای شخصیت های مشترک هستند و در یک محیط اتفاق می افتند. ساعدی تحقیقات و مطالعات بسیار گسترده و ارزشمندی داشته در زمینه ی زندگی بومی و آداب ورسوم و فرهنگ مردم ناحیه ی جنوب ایران و در نتیجه ی همون آشنایی، ما چندین داستان در اون فضا و با همون دستمایه از او میبینم که ترس و لرز یکی از اونهاست.
محیط داستانها یه روستای کنار دریاست با مردمی ساده و با زندگی کاملا بومی. اتفاقات و وقایع، رفتار شخصیت ها و برخوردشون با حوادث، هم بسیار عجیبه و هم جالب توجه و شاید بشه این نوشته ها رو یه جور رئالیسم جادویی ی ایرانی دونست.(البته طبق همون تعریفی که مارکز می کنه از این سبک)
چند تا از داستانهای این مجموعه واقعا خوندنیه. امیدوارم بخونینشون و خوشتون بیاد.
به تازگی کاری از غلامحسین ساعدی خوندم با نام ترس و لرز. یه مجموعه داستان که همگی دارای شخصیت های مشترک هستند و در یک محیط اتفاق می افتند. ساعدی تحقیقات و مطالعات بسیار گسترده و ارزشمندی داشته در زمینه ی زندگی بومی و آداب ورسوم و فرهنگ مردم ناحیه ی جنوب ایران و در نتیجه ی همون آشنایی، ما چندین داستان در اون فضا و با همون دستمایه از او میبینم که ترس و لرز یکی از اونهاست.
محیط داستانها یه روستای کنار دریاست با مردمی ساده و با زندگی کاملا بومی. اتفاقات و وقایع، رفتار شخصیت ها و برخوردشون با حوادث، هم بسیار عجیبه و هم جالب توجه و شاید بشه این نوشته ها رو یه جور رئالیسم جادویی ی ایرانی دونست.(البته طبق همون تعریفی که مارکز می کنه از این سبک)
چند تا از داستانهای این مجموعه واقعا خوندنیه. امیدوارم بخونینشون و خوشتون بیاد.
۱۳۸۴/۷/۲۸
فیلی برایت حاضر می کنم
هفته ي گذشته مشغول خواندن کتاب چهار متن از زندگی حلاج، نوشته ی لویی ماسینیون – نویسنده ای که بیشتر به عنوان استادِ مرحوم دکتر شریعتی معروف است - بودم. کتاب را قاسم میرآخوری ترجمه (و تدوین) کرده است. آقای میرآخوری کتاب دیگری نیز با نام مجموعه آثار حلاج ترجمه و تدوین کرده است. ناشر هر دو کتاب انتشارات یادآوران است. کتابِ چهار متن درواقع عبارت است از چهار روایت اصلی و اریجینال درباره ي زندگی و سلوک حلاج. حین خواندن کتاب قسمت هایی را که برایم جالب بود، نشانه گذاری کردم و با اجازه ي شما می خواهم چند مطلب بعدی ام درباره ي آنها باشد؛ پس منبع این سری مطالبم درباره ي حلاج همان کتابی ست که گفتم. چطوره از این یکی شروع کنیم که وقتی خواندمش کلی خندیدم:
علی بن حسین فارسی گوید از ابابکر بن سعدان شنیدم:
حسین پسر منصور به من گفت: اگر به من ایمان بیاوری، پرنده ای برایت حاضر می کنم و اگر فضله ي آن را به قدر یک دانه بر روی یک من سرب بگذاری به طلا بدل خواهد شد!
من (ابابکر بن سعدان) به او گفتم: تو اگر به من ایمان داشته باشی، فیلی برایت حاضر می کنم که اگر بر پشت بخوابد، پاهایش به آسمان خواهد خورد و اگر بخواهی آن را پنهان کنی، من آن را در یکی از چشمانت نهان خواهم کرد.
او از این گفته ي من مات و مبهوت شد و ساکت گشت.
علی بن حسین فارسی گوید از ابابکر بن سعدان شنیدم:
حسین پسر منصور به من گفت: اگر به من ایمان بیاوری، پرنده ای برایت حاضر می کنم و اگر فضله ي آن را به قدر یک دانه بر روی یک من سرب بگذاری به طلا بدل خواهد شد!
من (ابابکر بن سعدان) به او گفتم: تو اگر به من ایمان داشته باشی، فیلی برایت حاضر می کنم که اگر بر پشت بخوابد، پاهایش به آسمان خواهد خورد و اگر بخواهی آن را پنهان کنی، من آن را در یکی از چشمانت نهان خواهم کرد.
او از این گفته ي من مات و مبهوت شد و ساکت گشت.
میگساری با اژدها در تابستان
این شعر حلاج را خیلی دوست داشتم. شما چی؟
ندیم من (شریک من در نوشیدن)
به چیزی از ستم منسوب نیست.
مرا نوشاند آنگونه که خود می نوشد؛
بسان میزبان با میهمان
وقتی که جام (شراب) گشت،
تیغ و زیرانداز چرمی آوردند
این سزاوار کسی که در تابستان با اژدها شراب می نوشد.
ندیم من (شریک من در نوشیدن)
به چیزی از ستم منسوب نیست.
مرا نوشاند آنگونه که خود می نوشد؛
بسان میزبان با میهمان
وقتی که جام (شراب) گشت،
تیغ و زیرانداز چرمی آوردند
این سزاوار کسی که در تابستان با اژدها شراب می نوشد.
اتاق پر از حلاج
کرامتی درباره ي حلاج روایت شده که به نظرم سوررئال ترین کرامتی ست که شنیده ام. یکی از زندانبان های حلاج تعریف می کند که وقتی با سینی غذا که سفارش کرده اند هر روز برایش ببرم نزد حلاج رفتم، دیدم که او به تنهایی اتاق را پر کرده است.
این منظره نگهبان را مات و مبهوت کرده بود و از ترس سینی را از دست رها کرده و دوان دوان از اتاق بیرون رفته بود.
این منظره نگهبان را مات و مبهوت کرده بود و از ترس سینی را از دست رها کرده و دوان دوان از اتاق بیرون رفته بود.
در سراسر زمین جای آرام می جستم
ابولعلا واسطی روایت می کند که وقتی حلاج را برای شکنجه بردند، رنگ از رخسارش پرید. سپس این ابیات را زمزمه کرد:
در سراسر زمین جای آرام می جستم؛
ولی برای من، در زمین، جای آرامی نیست
روزگار را چشیدم و او هم مرا چشید؛
طعم آن تلخ و شیرین بود (گاهی این و گاهی آن)
در پی آرزوهایم بودم ولی مرا بَرده کردند
آه! اگر به قضا رضا داده بودم، آزاد بودم.
در سراسر زمین جای آرام می جستم؛
ولی برای من، در زمین، جای آرامی نیست
روزگار را چشیدم و او هم مرا چشید؛
طعم آن تلخ و شیرین بود (گاهی این و گاهی آن)
در پی آرزوهایم بودم ولی مرا بَرده کردند
آه! اگر به قضا رضا داده بودم، آزاد بودم.
کدام چوبه ي دار
از ملاقات حلاج با جنید – ظاهرا همان عارف معروف – چندین روایت نقل شده است که همگی حاکی از رنجیدن جنید از حلاج هستند. جنیدهایِ تذکره نویسان در هر روایتی در انتهای مجادله یشان با حلاجِ تذکره نویسان یکی از این عبارت را به زبان می آوردند:
کدام چوبه ي دار به خونت رنگین خواهد شد!
خونت کدام چوبه ي دار را رنگین خواهد کرد!
کدام چوبه ي دار به خونت آغشته خواهد شد!
کدام چوبه ي دار به خونت رنگین خواهد شد!
خونت کدام چوبه ي دار را رنگین خواهد کرد!
کدام چوبه ي دار به خونت آغشته خواهد شد!
سوار بر الاغی در راه نهروان
اما پس از اعدام حلاج این روایت ها درباره اش شایع شد:
1. برخی از شاگردانش گفتند که حلاج پس از چهل روز بازخواهد گشت و وقتی پس از یک سال دجله طغیان کرد، گفتند که به خاطر قتل حلاج بوده زیرا خاکسترهایش را آب دجله در هم آمیخته است (خاکستر حلاج را پس از سوزاندنش در دجله ریختند).
2. یکی از شاگردانش ادعا کرد که فرد اعدام شده یکی از دشمنان حلاج بوده که به صورت او مسخ شده بوده.
3. برخی هم گفتند که حلاج را روز بعد اعدامش دیده اند که سوار بر الاغی از راه نهروان می گذشته و بدانان گفته که مگر شما هم مانند این گوساله ها هستید که تصور می کنید مرا تازیانه زده اند و کشته اند؟
4. ولی ضایع ترین ادعا این بوده که یکی از شاگردان حلاج مدعی شده که استری مسخ شده و به صورت حلاج درآمده و شکنجه شده و به قتل رسیده است. در یکی از روایات هم آمده که حلاج خودش هنگامی که بر دارش می کردند خطاب به جماعت گفته که اینها حلاج را نمی کشند بلکه الاغ فلان خواجه را بر دار می کنند و وقتی که پس از مراسم به طویله ي آن خواجه سر زدند دیدند، که الاغ خواجه کشته شده است.
بعد از مرگ حلاج کتابفروشان را دسته جمعی احضار کردند و قسم دادند که کتاب های حلاج را نه بفروشند و نه خریداری کنند.
روح و دوستدارانش
یک شعر زیبای دیگر از حلاج:
نوشتم ولی برای تو ننوشتم
برای روحم بی نوشته نوشتم
بین روح و دوستدارانش فرقی نیست
تا من جداگانه با آنها سخن گویم
هر نوشته ای که از تو تراوش کند
بدون آنکه به پاسخ نیازی باشد به تو باز می گردد
نوشتم ولی برای تو ننوشتم
برای روحم بی نوشته نوشتم
بین روح و دوستدارانش فرقی نیست
تا من جداگانه با آنها سخن گویم
هر نوشته ای که از تو تراوش کند
بدون آنکه به پاسخ نیازی باشد به تو باز می گردد
اشتراک در:
پستها (Atom)