‏نمایش پست‌ها با برچسب آلن پو. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب آلن پو. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۴/۶/۲

قول من به سهیل درباره ی آلن پو

نوشته ي پایینی نه، اون یکی درباره ي یه پاراگراف از ادگار آلن پو هستش که به نظرم خیلی جالب نیست. سهیل گفت شاید از ترجمه باشه. اصل پاراگراف اینه:


Very suddenly there came back to my soul motion and sound -- the
tumultuous motion of the heart, and, in my ears, the sound of its beating. Then a pause in which all is blank. Then again sound, and motion, and touch -- a tingling sensation pervading my frame. Then the mere consciousness of existence, without thought -- a condition which lasted long. Then, very suddenly, thought, and shuddering terror, and earnest endeavor to comprehend my true state. Then a strong desire to lapse into insensibility. Then a rushing revival of soul and a successful effort to move. And now a full memory of the trial, of the judges, of the sable draperies, of the sentence, of the sickness, of the swoon. Then entire forgetfulness of all that followed; of all that a later day and much earnestness of endeavor have enabled me vaguely to recall.


که زیاد فرقی با ترجمه اش نداره. این داستان رو از سایت گوتنبرگ پیدا کردم. سایت باحالیه. اسم داستان هست The Pit and the Pendulum و اولین چاپش به سال 1843 توی روزنامه ي گیفت بوده. منبع ترجمه رو هم که همون پایین آوردم.
چه می کنه مرخصی و بیکاری!

۱۳۸۴/۵/۲۰

و اکنون پس ازآنکه بناگاه

به نظرم چنین پاراگرافی واقعا افتضاح است:
بناگاه ... پس از آن ... و سپس بار دیگر ... پس از آن ... سپس ناگاه ... پس از آن ... آنگاه ... و اکنون ... اما پس از آن ... و سرانجام ...
حتا اگر از ادگار آلن پو باشد.
از داستان گودال و آونگ، کتاب هراس، ترجمه ی زهرا و سعید فروزان سپهر

۱۳۸۴/۵/۹

چرا باید کلاسیک ها را خواند

وقتی یک اثر کلاسیک می خوانی (از شاهنامه و ادیسه گرفته تا شکسپیر تا آلن پو) جملاتی می خوانی که می فهماند به تو که چرا این نوشته، یک نوشته ی کلاسیک است.
کتاب هراس مجموعه ی داستانی ست از ادگار آلن پو. توی صفحه ی 87 وقتی که قهرمان داستان، ویلیام ویلسون، ساختمان دبستانش را توصیف می کند، بی اختیار یاد بورخس می افتی (کتابخانه ی بابل):

هرجا با سه چهار پله به جای دیگر می پیوست که می بایست از آن بالا یا پایین می رفتیم، بالهای کناری ساختمان، بی شمار و گیج کننده بود و چنان در زاویه می چرخید که انسان گاه به جای نخست بازمی گشت و این گستردگی در گمان ما، دست کمی از بیکرانی نداشت.

این تالار دو سطر بعدتر توصیف می شود و مرا به یاد اتاقی از اتاق های محاکمه ی کافکا می اندازد:

تالار دبستان، بزرگترین بخش این ساختمان و در بزرگی، به گمان من در همه ی جهان بی همتا بود. این تالار، بی اندازه کشیده، باریک و به گونه ای اندوهبار کوتاه بود، پنجره های کمانی تیزه دار (؟) گوتیگی و آسمانه ای از چوب بلوط داشت.

البته فکر کنم اصرار زیاد مترجمان در استفاده از کلمات سره ی فارسی اندکی متن را از ریخت انداخته است؛
بعضی از معادل هایی که فروزان سپهرها در ترجمه ی این کتاب استفاده کرده و در انتهای کتاب ذکر کرده اند، از این قرارند:
فرزانگی، فلسفه – حکمت، Philosophy
قندران، کائوچو، Caouchoue
سرخه نگار، مینیاتوریست، Miniaturist
انگارش، هنگارش = ریاضیات، Mathematics

از کتاب هراس، ادگارآلن پو، ترجمه ی زهرا و سعید فروزان سپهر، انتشارات زهرا و سعید فروزان سپهر، 1373

۱۳۸۳/۹/۹

شعر "تنها" از ادگار آلن پو






ادگار آلن پو از زمره ی هنرمندانی است که هم به خاطر آثاری که از خود به جای گذاشته و هم به خاطر شکل زندگی اش بسیار مورد توجه واقع شده است؛ البته بعد از مرگش. اغلب دوران خلاقیت هنری او با فقر و اعتیاد به الکل توام بود چنانکه با بیماری زنش. پو را پدر داستان پلیسی مدرن می دانند. اگر داستان هایی مانند مهمان سرخ پوش و گربه میان دیوار و شعرهایی مثل شعر معروف کلاغ را از او خوانده باشید، می بینید که علی رغم اینکه پو در آنها مستقیما به تم های پلیسی یا وحشت نپرداخته اما این دستمایه ها کاملا در این آثار هویداست.
این ها بهانه ای بود برای آوردن شعری از پو به اسم "تنها". اصل این شعر رامی توانید اینجا مشاهده کنید. فکر کنم این ترجمه، اولین ترجمه ی من است از یک شعر انگلیسی و به همین دلیل خام و نپخته هم هست لابد. البته من سعی ام را کرده ام.


تنها
من از کودکی چنان نبوده ام که دیگران،
چنان ندیده ام که دیگران؛
از بهاری همگانی نمی توانستم به هیجان درآیم
چنانکه آن بهار مرا اندوهگین نیز نمی کرد و
نمی توانستم قلبم را برای لذت بردن از آهنگ آن بیدار کنم.
آنگاه در کودکی ام – در سپیده دم طوفانی ترین زندگی-
که با همه ی خوشی ها و ناخوشی ها آمیخته شده بود،
معمایی مرا به خود گرفتار کرد که هنوز هم نتوانسته ام خود را از چنبره اش رها کنم؛
از رود سیل آسا یا چشمه
از سنگ سرخ کوه
از آفتابی که در پاییز طلایی دور من می گردید
از آذرخش آسمانی که پروار کنان از من عبور می کرد
از طوفان و از کولاک
و ابری که شکل یک شیطان را در نظرگاه من به خود گرفت (درحالیکه باقی جهنم آسمان به رنگ آبی بود)
...