‏نمایش پست‌ها با برچسب جومپا لاهیری. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب جومپا لاهیری. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۷/۳/۱۶

همین چند آدرس و تلفن

رمان را یکی نوشته، یکی دیگر ترجمه کرده ولی یکی از راه می رسد، تکه‌ای از آن را تایپ می‌کند و بعد تقدیم می‌کند به دوستی که انگار این روزها دلتنگ است:

روی لتِ آخر هر سه دفترچه شماره تلفن‌های بی‌اسم است، شماره‌ی تمام خطوط هوایی که با آنها به کلکته رفته و برگشته‌اند، شماره‌های رزرو هتل و خط‌خطی‌های آشیما با خودکار وقتی که گوشی به دست، پشت خط منتظر می‌مانده.
سه تا دفترچه تلفن مجزا کارش را کمی سخت کرده؛ ولی آشیما به اینکه اسم و آدرس‌ها را توی دفترچه‌ها خط بزند یا تمام‌شان را در یک دفترچه پاک‌نویس کند، اعتقاد ندارد. آشیما به تک‌تک این اسم و آدرس‌ها می بالد؛ چون همه‌ی اینها روی هم فهرست کل بنگالی‌هایی است که او و آشوک در طول این سال‌ها شناخته‌اند؛ تمام آدم‌هایی که آشیما این اقبال را داشته که با آنها در این مملکت بیگانه، سرِ یک میز برنج بخورد. یاد روزی می‌افتد که اولین دفترچه را خریده بود. تازه وارد امریکا شده بود و یکی از اولین بارهایی بود که بدون شوهرش از خانه بیرون می‌رفت. پنج دلاریِ داخل کیفش را پول زیادی می دانست. کوچک‌ترین و ارزان‌ترین مدل را انتخاب کرد گذاشت روی پیشخان و به انگلیسی گفت همین دفترچه را می‌خواهد. "I would like to buy this one, please." قلبش می‌کوبید. هول داشت فروشنده حرفش را درست نفهمیده باشد. اما فروشنده بی‌اینکه نگاهش کند قیمت دفترچه را بهش گفت. به آپارتمان که برگشت، توی برگه‌های خالیِ آبی‌رنگ دفترچه، آدرس و تلفن پدر و مادرش در خیابان امهرست کلکته را نوشت؛ بعد آدرس و تلفن پدر‌شوهرش را در علی‌پور و دست آخر آدرس و تلفن خودشان را در آپارتمان میدان سنترال، مبادا یک وقت یادش برود. وقتی هم که داشت شماره‌ی داخلی آشوک را در انشگاه ام‌آی‌تی می نوشت، متوجه شد بار اول است اسم و فامیل شوهرش را می‌نویسد. آن موقع سرتاسر دنیای آشیما همین چند آدرس و تلفن بود.

جوپا لاهیری، همنام، ترجمه‌ی امیرمهدی حقیقت، نشر ماهی، چاپ سوم 1385

۱۳۸۷/۳/۱۰

زبان به مثابه‌ همه‌چیز

از تصور اینکه دیمیتری به دفتر گروه بیاید و بایستد همان‌جایی که حالا خودش ایستاده، ترکیبی از بی‌طاقتی و لذت وجودش را پر می‌کند. دیمیتری همیشه همین دو احساس را در او برانگیخته.
سخت‌ترین جای کار این است که فکر کند ببیند شماره تلفن را کجا بنویسد، کجای دفترچه تلفنش. کاش یک‌جور زبان شخصی برای خودش داشت. توی پاریس مدت کوتاهی با یک استاد فلسفه‌ی ایرانی بود که برای اینکه دانشجوها را بشناسد، اسم آنها را همراه جزییات بی‌رحمانه‌ای از سر و شکل ظاهری‌‌شان به فارسی پشت فیش‌ها یادداشت می‌کرد. یک‌بار فیش‌ها را برای موشومی خوانده بود. روی یکی نوشته بود: "پوستش افتضاح" روی دیگری: "مچ پاها کَت و کلفت". اما موشومی نمی‌تواند چنین کلکی سوار کند؛ بلد نیست بنگالی بنویسد.

جومپا لاهیری، همنام، ترجمه‌ی امیرمهدی حقیقت، نشر ماهی، چاپ سوم 1385

جومپا لاهیری در رمان همنام فکر کنم فقط همین‌ یک‌جا اشاره‌ای به ایرانیان می‌کند که خواندید (منظورم انسان ایرانی‌ست نه فرش و گلیم ایرانی)؛ به نظرم حتا اگر از روی تصادف ملیت این استاد را ایرانی انتخاب کرده باشد، به نکته‌ی بسیار عمیقی اشاره می‌کند. اینکه برخی از ملت‌های شرقی، ازجمله ما ایرانیان، هنوز رابطه‌شان را با زبان و سنت خود چنان سفت و سخت حفظ کرده‌اند که حتا در سرزمین بیگانه و در مرکز فرهنگی یک کشور بیگانه نیز می توانند از آن زبان و خط به مثابه‌ پناهگاهی در برابر جهان خارج سود جویند. بدان پناه برند، جبهه بگیرند، درباره‌ي دیگران قضاوت کنند.

۱۳۸۶/۹/۲۷

یادداشت های شخصی یک سرباز

امیر مهدی حقیقت، مترجم آثار معتبری چون همنام و مترجم دردها از جومپا لاهیری، روز اول فرودین سال 85 در مطلبی با عنوان "1385 و دموکراسی ترجمه" از خوانندگان وبلاگش پرسید:

" ترجیح می‌دهید ترجمه‌ی بعدی‌ای که از صاحب این بلاگ می‌خوانید چه باشد؟ مجموعه داستانی از نویسندگان کلاسیک روس، مجموعه داستانی از یک نویسنده‌ی معاصر امریکایی یا رمانی از یک نویسنده معاصر امریکایی؟ چرا؟"

نویسنده ی وبلاگ سیب گاززده گفت "من رماني از نويسنده معاصر آمريكايي را ترجيح مي دهم. چون درست است كه از ادبيات معاصر روس زياد آثاري نيست اما از روس ها زياد خوانده ايم در ايران. مجموعه داستان هم از نوع كتاب هايي ست كه اكنون زياد چاپ مي شود پس رمان را ترجيح مي دهم." نویسنده ی وبلاگ قصه های عامه پسند هم گفت: " رمان یا مجموعه داستان از نویسنده‌ی معاصر امریکایی…!" یکی دیگر: "داستان کوتاه معاصر آمریکایی یا حالا خیلی خواستی حال بدهی فرانسوی. روسی هم عمرا"

به نظر شما چه اتفاقی طی این دو دهه در کشور افتاده است که نوشته های امریکایی چنین محبوب شده اند (مثلا در مقایسه با نوشته های روس)؟ به نظرم سعی در پاسخ به چنین سوالی منجر به تولید مقالات بسیار جالب و مفیدی خواهد شد.

جی دی سالینجر یکی از این نویسندگان است. او به همراه ریموند کارور از محبوب ترین نویسندگان امریکایی در ایران به شمار می رود. سه کتاب از معدود کتاب های این نویسنده را چند مترجم مختلف به فارسی برگردانده اند*. سالینجر از سال 1965 هیچ کتابی منتشر نکرده و از سال 1980 نیز تن به هیچ مصاحبه ای نداده و یک بار هم سعی کرده تمام نسخه های کتابهایش را از بازار جمع کند. درواقع او بعد از انتشار رمان ناتوردشت (1951) سه مجموعه داستان با عنوان های نه داستان (1953)، که در ایران با نام دلتنگی های نقاش خیابان چهل و هشتم منتشر شده، فرنی و زویی (1961) و تیرهای سقف را بالا بگذارید نجاران و سیمور: پیشگفتار (1963) منتشر کرد. آخرین کاری که از سالینجر چاپ شد، یک داستان بلند (Novella) با نام شانزدهم هَپ وُرث، 1924 بود که در سال 1965 در نیویورکر منتشر شد.

سالینجر بین سالهای 1940 و 1953 در نشریات مختلف ادبی (مثل Story ،Kansas Review و Esquire) سی و دو داستان کوتاه چاپ کرد. ظاهرا از این سی و دو داستان کوتاه، بیست و یک داستان به فارسی ترجمه نشده اند و علی شیعه علی قصد دارد آنها را طی دو مجموعه به چاپ برساند. درواقع اولین مجموعه در سال 86 با عنوان یادداشت های شخصی یک سرباز توسط انتشارات سبزان منتشر شد. این مجموعه شامل ده داستان اول سالینجر (1940 تا 1944) می باشد. مجموعه ی دوم شامل یازده داستان بعدی (1944 تا 1948) طی چند ماه بعد منتشر خواهد شد. هولدن کالفیلد (Holden Caulfield)، قهرمان رمان ناتوردشت که از او به عنوان یکی از محبوب ترین شخصیت های تاریخ ادبیات جهان نام برده می شود، در یکی از داستان های مجموعه ی یادداشت های شخصی یک سرباز وارد عرصه ی ادبیات می شود.

مترجم این مجموعه، علی شیعه علی، دانشجوی کارشناسی ارشد فقه و حقوق جزای اسلامی در دانشگاه مذاهب اسلامی ست. در خبری که در سایت روابط عمومی این دانشگاه پیرامون انتشار این کتاب آمده، درباره ی شیعه علی که دست به ترجمه ی این مجموعه از "یک نویسنده ی خاص امریکایی" زده است، می خوانیم:

"پیش از این برخی داستانهای پراکنده که موضوع جنایی و تا حدی حقوقی نیز داشته اند توسط شیعه نگارش شده و در برخی مجلات دانشگاه از جمله هفته نامه تخصصی عدالت نیز منتشر گردیده است."

داستان خانه ی قجری یکی از داستان های نوشته ی شیعه علی است که می توانید آن را در سایت ادبی، هنری خزه بخوانید. درواقع برای من خیلی جالب و البته ستودنی ست که نوشته های کسی که رمانش مدتها در مناطقی از خود ایالات متحده به‌عنوان کتاب نامناسب و غیراخلاقی شمرده شده و در فهرست کتاب های ممنوعهٔ دهه ی ۱۹۹۰ (منتشر شده از سوی انجمن کتابخانه‌های آمریکا) قرارگرفته، در ایران توسط یک دانشجوی الاهیات ترجمه شود.

بالطبع برای افرادی مثل من که عاشق دنیای سالینجر هستند، خواندن هر نوشته ای غنیمتی باارزش ست. اما به نظرم برخی از داستان های این مجموعه واقعا در حد و اندازه ی دیگر نوشته هایی که از سالینجر خوانده ایم، نیستند (به زعم من البته)؛ مثل داستان می خواهم قلقش بیاید دستم! که می توانید در سایت خزه آن را بخوانید. البته بعضی از داستان ها هم واقعا درخشانند (مثل گروه جوان و ورود طولانی لویس تاجت به جامعه).

اما ترجمه ی آثار به نظرم کمی شتابزده از کار درآمده. علی رغم اینکه خیلی جاها چنان ترجمه روان است که اصلا متوجه اش نمی شوید و خودتان را در دنیای آشنای سالینجر گم می کنید، بعضی جاها هم یک عبارت مبهم، یک کلمه ی مشکوک یا ساختار خاص جمله بندی حسابی حالتان را می گیرد. البته ناگفته نماند که ویراست کتاب هم بی اشکال نیست. انصافا در مجموعه ای اینچنین به هیچ وجه نباید غلط املایی وجود داشته باشد؛ به همین ترتیب در گذاشتن علائم نگارشی هیچ گونه سهل انگاری روا نیست (که متاسفانه هر دو نوع اشتباه در متن قابل مشاهده است). امیدوارم در مجموعه ی دوم خبری از این خطاها نباشد.

به هرحال من یکی که خیلی خوشحالم که بعد از چندباره خواندن داستان های سابقا ترجمه شده ی سالینجر، می توانم اوقات خوشی با داستان های جدیدش داشته باشم.


* ناتوردشت توسط احمد کریمی حکاک (انتشارات ققنوس) و محمد نجفی (انتشارات نیلا)، فرنی و زویی توسط میلاد زکریا (انتشارات ققنوس) و امید نیک فرجام (انتشارات نیلا) و تیرهای سقف را بالا بگذارید نجاران و سیمور: پیشگفتار توسط امید نیک فرجام (انتشارات ققنوس) و شیرین تعاونی (با عنوان بالابلندتر از هر بلندبالایی توسط انتشارات نیلوفر) به فارسی برگردانده شده اند.

۱۳۸۶/۳/۴

همه چیز آنجاست

مادر الیوت دنبال پرستاری برای الیوت می گردد. خانم سِن آگهی او را در روزنامه دیده و قرار ملاقاتی در خانه اش با وی گذاشته است.

آقای سن فنجانش را گذاشت روی میز جلو مبل و گفت: "درواقع مدتی است که به او تعلیم رانندگی می دهم." اولین بار بود که صحبت می کرد. "طبق پیش بینی من خانم سن باید تا دسامبر گواهینامه اش را گرفته باشد."
"جدی؟" مادر الیوت این موضوع را هم توی دفترچه اش یادداشت کرد.
خانم سن گفت: "بله، دارم یاد می گیرم. ولی کند پیش می روم. می دانید، ما توی خانه راننده داریم."
-منظورتان شوفر است؟
خانم سن نگاه کرد به آقای سن که سرش را به نشانه ی تایید تکان داد. مادر الیوت هم، همانطور که به دورتادور اتاق نگاه می کرد؛ سر تکان داد. "خب، دیگر همین ... در هند؟"
خانم سن جواب داد: "بله." انگار با گفتن این کلمه چیزی در وجودش آزاد شد. لبه ی ساری اش را که روی سینه اش اریب ایستاده بود، مرتب کرد. او هم به دورتادور اتاق نگاه کرد؛ انگار در حبابهای چراغها، در قوری چای، در سایه های نقش بسته بر موکت، چیزی می دید که بقیه ی آنها نمی دیدند. "همه چیز آنجاست."

ترجمان دردها، جومپا لاهیری، مژده دقیقی، انتشارات هرمس، چاپ دوم 1384

کتاب ترجمان دردها (Interpreter of Maladies) اولین مجموعه داستان جومپا لاهیری (Jhumpa Lahiri) بود و بلافاصله پس از انتشار با استقبال منتقدان روبرو شد بگونه ای که در سال 1999 جایزه ی پن-همینگوی و در سال 2000 جایزه ی پولیتزر را به خود اختصاص داده و نیویورکر آن را بهترین کتاب اول آن سال معرفی کرد (دو داستان دیگر از لاهیری که در این مجله چاپ شده را می توانید اینجا بخوانید). کتاب دارای 9 داستان کوتاه است ولی در ترجمه ی فارسی آن (که انصافا به خوبی انجام شده است) یکی از آنها حذف شده است (نام این بخش S.e.x.y ست). از لاهیری یک رمان هم به فارسی ترجمه شده به نام همنام (The Namesake). از روی این رمان فیلمی هم ساخته شده که لاهیری خود نقشی فرعی در آن بازی می کند.
اگر می خواهید این دو کتاب را به لیست Good Reads خودتان اضافه کنید، بروید به اینجا.
خودم می دانم که به احتمال زیاد آخرین وبلاگ نویس ایرانی هستم که درباره ی جومپا لاهیری چیزی می نویسم؛ بعضی ها ماه ها پیگیر انجام یه مصاحبه بودند و بالاخره موفق شده اند. ولی باور کنید اولین بار چند سال پیش بود که توی مجله ی گلستانه درباره ی لاهیری خوندم و باهاش آشنا شدم. به همین خاطر فکر کردم به اینکه حالا که نوشته ام مزیت خاصی نسبت به سایر نوشته ها نداره، بیام و قشنگترین عکس های نویسنده رو اینجا بذارم. می دونم که به نظرتون می رسه که کار سختی نکرده ام و کافیه که یه جستجوی ساده توی گوگل بزنید تا همه ی این عکس ها رو توی صفحه ی اول جستجو ببینید، ولی باور کنید که حداقل دو ساعت وقت گذاشتم و چندین صفحه از نتایج جستجو رو مرور کردم تا اینها رو گلچین کردم اینجا؛ البته نهایتا فهمیدم که همون پیشنهادهای صفحه ی اول بهترین هستند. ولی دوست دارم از دوستانی که فکر می کنن با این کارم به روشهای ناجوانمردانه متوسل شدم، عذرخواهی کنم ولی این کار رو نمی کنم چون این خانم واقعا قشنگه.

(راستی همین کار رو می خوام درباره ی محسن نامجو هم انجام بدم و آخرین کسی باشم که توی وبلاگ های ایرانی درباره اش می نویسه)