پزشک دهکده:دختر دم دروازه نمایان شد، تنها، و فانوس را تکان تکان داد؛ البته کیست که در این وقت برای چنین سفری اسبش را امانت بدهد؟ بار دیگر شلنگ انداز سراسر حیاط را پیمودم؛ بیرون شدی نمی یافتم؛ در سرآسیمگی ام به در فکسنی خوکدان که سالها بی مصرف افتاده بود لگد کوفتم. یکهو در باز شد و روی پاشنه اش پس و پیش بال بال زد. دمه و بویی چون بوی اسب از آن بیرون زد. تو، تاب خوران از طنابی، فانوس طویله ای کورسو می زد. مردی، چمباتمه نشسته در آن اندرون پست، چهره ی چشم آبی گشاده اش را نشان داد. چهار دست و پا بیرون خزان، پرسید: " اسبها را به درشکه ببندم؟" نمی دانستم چه بگویم و همین قدر خم شدم که ببینم چه چیز دیگری در خوکدان هست. کلفَت کنارم ایستاده بود. گفت: "شما هرگز نمی دانید که در خانه ی خودتان چه خواهید یافت" و هر دو خندیدیم ...
بوف کور:هیچ فکرش را نمی شود کرد، پریروز یا پس پریروز بود وقتی که فریاد زدم و زنم آمده بود لای در اتاقم، خودم دیدم، به چشم خودم دیدم که جای دندان های چرک، زرد و کرم خورده ی پیرمرد – که از لایش آیات عربی بیرون می آمد – روی لپ زنم بود. اصلا چرا این مرد از وقتی که من زن گرفته ام، جلوی خانه ی ما پیدایش شد؟ ...
سنجش هنر و اندیشه ی فرانتس کافکا، والتر ه. زُکِل، ترجمه ی امیرجلال الدین اعلم، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی،چاپ سوم 1375
بوف کور، صادق هدایت، انتشارات صادق هدایت، چاپ اول 1383

