‏نمایش پست‌ها با برچسب ونه گوت. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب ونه گوت. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۶/۸/۲۲

Your voice came from far away

امروزیه کامنت بامزه روی مطلبی که درباره ی کورت ونه گوت نوشته بودم، داشتم که خیلی حال داد:

I Love vonnegut, is a great writer. My english is very bad, I only can read but I can´t write, so im sorry for not put in the message better words. Is a wonderfull blog. I´m from Argentina, so I speak spanish and i´m gonna put the rest whit mayor gracia.
Tu blog es excelente, me encantaría poder comunicarme mejor, pero me resulta imposible, te quería dejar un mensaje para que sepas que tu voz llega lejos, muy lejos. Un saludo.
Your voice came from far away and I can heard it.

۱۳۸۶/۵/۲۶

این هم درسی درباره ی داستان نویسی

(قبل از هر چیز بگویم که اگر با Internet Explorer این وبلاگ را می بینید، کلی کاراکتر عجیب و غریب مشاهده خواهید کرد. شرمنده ام! من با Mozilla Firefox کار می کنم که در آن پست های نوشته شده در Microsoft Word همانجور که در Word دیده می شوند، در Browser هم مشاهده می شوند).

قانون اول: از نقطه-ویرگول استفاده نکنید. آنها دوجنسی های مبدل پوشی هستند که اصلا و ابدا معنی و مفهومی ندارند. فقط نشان می دهند که شما دانشگاه دیده اید.[1]

و احتمالا بعضی ها از شماها مانده اید که من شوخی می کنم یا نه. پس از حالا به بعد هر وقت شوخی کردم به تان می گویم.

مثلا به گارد ملی یا نیروی دریایی ملحق شو و دموکراسی را ترویج کن. شوخی می کنم.

قرار است القاعده به ما حمله کند. اگر پرچم دم دستت هست، تکان تکانش بده. از قرار این کار همیشه فراری شان می دهد. شوخی می کنم.

اگر می خواهی پدر و مادرت را واقعا آزار بدهی و دل و جرات هم جنس بازی را هم ندری، کمترین کاری که می توانی بکنی این است که دنبال هنر بروی. شوخی نمی کنم. از راه هنر نمی شود زندگی را چرخاند[2]. هنر شیوه ای انسانی ست برای هرچه تحمل پذیرتر کردن کردن زندگی. خدا گواه است که در پیش گرفتن فعالیت هنری، حالا چه خوب و چه بد، راهی ست برای تعالی روح انسان. زیر دوش آواز بخوان. با ساز رادیو برقص. قصه بگو. برای رفیق ات شعری بنویس، حتا شده یک شعر آبکی. تا جایی که می توانی از این کارها بکن. پاداش هنگفتی نصیبت خواهد شد. چیزی خلق خواهی کرد.

حالا برای بازاریابی پیشنهادی برای تان دارم. کسانی که وسع شان می رسد کتاب و مجله بخرند و به سینما بروند، خوش ندارند راجع به آدم های فقیر و مریض چیزی بشنوند. پس قصه ات را از این بالا شروع کن. [به بالای محور خوشبختی-بدبختی اشاره می کند.]

مدام برمی گردی سر همین قصه. مردم از آن خوش شان می آید. جزو کپی رایت هم نیست. اسم قصه "مرد گرفتار" است اما لزومی ندارد که حتما درباره ی یک مرد یا یک گرفتاری باشد. موضوع از این قرار است: یک نفر توی دردسر می افتد و دوباره از آن خلاص می شود. بی جهت نیست که پایان این خط بالاتر از شروع آن قرار می گیرد. این قضیه باعث تشویق خوانندگان می شود.

قصه ی بعدی "آشنایی پسری با دختری" نام دارد اما نیازی نیست حتما درباره ی دیدار یک پسر و دختر باشد. جریان از این قرار است: یک نفر، یک آدم عادی، روزی از روزها با چیز بسیار بی نظیری مواجه می شود: "ای ول! امروز شانسم گفته!" ... [خط را به سمت پایین می کشد.] "لعنتی!" ... [خط را دوباره به سمت بالا می کشد.] و دوباره به سمت بالا برمی گردد.


یکی از محبوب ترین قصه هایی که تا حالا گفته شده، از این پایین شروع می شود. [خط داستان را از پایین محور شروع-پایان رسم می کند] این کیست که اینقدر غصه دار است؟ دختری ست پانزده شانزده ساله که مادرش را از دست داده. خب پس چرا جایش این پایین نباشد؟ و پدرش بلافاصله رفته و با یک زن سلیطه که دو تا دختر بدجنس هم دارد ازدواج کرده. شنیده اید که؟

از قرار ضیافتی در کاخ سلطنتی برگزار می شود. دخترک باید به نامادری بدذات و دو خواهر ناتنی اش کمک کند تا برای رفتن به مهمانی آماده شوند، اما خودش باید در خانه بماند. با این وضع بیشتر غصه می خورد؟ نه، قبلا هم دل شکسته بود. مرگ مادرش کافی ست. دیگر بدتر از آن چی می خواهد بشود. به هر تقدیر، آنها به مهمانی می روند. فرشته ی نجات دخترک ظاهر می شود. [خط بالارونده را می کشد.] جوراب شلواری و ریمل و وسیله ی نقلیه ای در اختیارش می گذارد تا او خودش را به مهمانی برساند.

دختر بعد از ورود به آنجا، ستاره ی مجلس می شود [خط را رو به بالا می کشد.] چنان آرایش غلیظی دارد که حتا بستگانش هم او را به جا نمی آورند. بعد طبق قرار وقتی ساعت دوازده ضربه نواخت همه چیز دوباره به حالت اول برمی گردد. [خط را به سمت پایین می کشد.] مگر دوازده ضربه نواختن ساعت چه قدر طول می کشد؟ پس او به پایین نمودار سقوط می کند. آیا به همان سطح اولیه می افتد؟ نه دیگر. از آن به بعد هرطور بشود، دختر به خاطر می آورد شاهزاده یک دل نه صد دل عاشقش شده و او ستاره ی مجلس بوده است. پس او در هر وضعیتی که به هر حال نسبتا بهتر شده، دست به عصا پیش می رود و کفش اندازه اش می شود و او فوق القاعده خوشبخت می شود. [خط صعودی و بعد علامت بی نهایت را می کشد.]

حالا داستانی هست از فرانتس کافکا. [شروع به کشیدن خط داستان از پایین محور خوشبختی-بدبختی می کند.] جوانی هست نسبتا بدقیافه و نچسب. قوم و خویشان بدعنق دارد و شغل های زیادی که هیچ شانس پیشرفتی در آنها نداشته. حقوقش کفاف نمی دهد دوست دخترش را به سالن رقض ببرد یا رفیقی را به آبجو مهمان کند. یک روز صبح از خواب بیدار می شود، باز وقت سر کار رفتن است و او به یک سوسک تبدیل شده است. [خط نزولی و علامت بی نهایت را می کشد] این یک داستان بدبینانه است.


مرد بی وطن، کورت ونه گوت، ترجمه ی پریسا سلیمان زاده اردبیلی و زیبا گنجی، انتشارات مروارید، چاپ اول 1386





[1] یادم نرفته بگویم که جعفر مدرس صادقی هم از نقطه-ویرگول متنفر است.

[2] یکی از راه های پول درآورن کورت ونه گوت از طریق فروش تی شرت و مجسمه در سایتش را ببینید.



۱۳۸۶/۵/۴

تبلیغ کاذب

اون روزی رضا به من گفت که چرا چیزی ننوشتی توی وبلاگ بعد از فوت کورت ونه گوت. گفتم والله از بس دوست دارم این نویسنده رو (و می خواستم که یه مطلب درباره اش بنویسم که حسابی باشه) این قضیه عقب افتاد (البته که توی چیزی که گفتم پرانتز نبود). این از این!
امروز داشتم توی اینترنت دنبال یه نوشته از ونه گوت می گشتم که ظاهرا برای روزنامه ی In These Times نوشته. دیدم خیلی از مطالب کتاب مرد بی وطن نوشته ی کورت ونه گوت همونطور که مترجم های کتاب - زیبا گنجی و پریسا سلیمان زاده – توی مقدمه گفته اند، توی این روزنامه هم پیدا می شه (درواقع کتاب مجموعه ی مقالاتی ست که ونه گوت توی این روزنامه نوشته). حالا این همه زر زدن و پرانتز گذاشتن واسه ی چی بود؟ هیچی؛ اگر مطلب کتاب مرد بی وطن همانی باشد که توی روزنامه گذاشته شده، اصلا نمی شه گفت که ترجمه امانت دارانه انجام شده:


False Advertising
I recently gave a speech in Cleveland. I feel so safe there. The bi-partisanship of Neocons working in perfect harmony with the Christian Right has made this city so safe that Cleveland’s mayor is actually laying off police persons and fire fighters. There can only be one word for a community that secure: “Utopia.”
So many American communities are now such Utopias that only one issue remains to be dealt with in the next presidential election: Is the United States of America for or against homosexual marriage?
I’m going to tell you some news.
می خواهم خبری به تان بدهم.


No, I am not running for President, although I do know that a sentence, if it is to be complete, must have both a subject and a verb.
نه بابا، نامزد ریاست جمهوری نشده ام، اگرچه خوب می دانم که یک جمله اگر قرار است کامل شود، باید هم فاعل داشته باشد هم فعل.


Nor will I confess that I sleep with children. I will say this, though: My wife is by far the oldest person I ever slept with.
نه، نمی خواهم اعتراف کنم که به زنم خیانت کرده ام.


Here’s the news: I am going to sue the Brown and Williamson Company, manufacturers of Pall Mall cigarettes, for a billion bucks! Starting when I was only twelve years old, I have never chain-smoked anything but unfiltered Pall Malls. And for many years now, right on the package, Brown and Williamson have promised to kill me.
و اما خبر: می خواهم از شرکت دخانیات براون و ویلیام سون، تولیدکنندگان سیگار پالمال، بابت یک میلیارد دلار ادعای خسارت کنم! دوازده سال بیشتر نداشتم که سیگار را شروع کردم، هیچ وقت هم غیر از پال مال بدون فیلتر سیگار دیگری را آتش به آتش دود نکرده ام. سال های سال است که این شرکت دخانیات براون و ویلیام سون درست روی همین پاکت قول داده است که مرا بکشد.


But I am now eighty-one and a half!!!!
Thanks a lot, you dirty rats. The last thing I ever wanted was to be alive when the three most powerful people on the whole planet would be named Bush, Dick and Colon.
اما من حالا هشتاد و دو سال ام است. واقعا که دستتان درد نکند، ای حقه بازهای پست با این قول تان! هیچ دلم نمی خواست زنده باشم و روزی را ببینم که سه نفر از قدرتمندترین آدم های دنیا اسم شان باشد: بوش، دیک و کالین.

مرد بی وطن، کورت ونه گوت، ترجمه ی پریسا سلیمان زاده اردبیلی و زیبا گنجی، انتشارات مروارید، چاپ اول 1386
False Advertising, by Kurt Vonnegout, In These Times