‏نمایش پست‌ها با برچسب کوندرا. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب کوندرا. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۹/۶/۲۰

پرتو ملایم کمیک

تغییر برای ضدغنایی‌شدن تجربه‌ای اساسی در زندگی رمان‌نویس محسوب می‌شود؛ از آنجایی که از خودش دور افتاده است، خودش را غریب حس می‌کند و شگفت‌زده است از اینکه می‌بیند دیگر آن شخصی نیست که پیش از این می‌پنداشت. بعد از این تجربه، می‌فهمد که هیچ انسانی آن کسی که فکر می‌کند نیست، که این سوءتفاهم عمومیت دارد، اساسی است و پرتو ملایم کمیک را روی تمامی افراد می‌اندازد ... این پرتو کمیک که به ناگاه کشف می‌شود، پاداش مخفیانه و ارزشمند تغییری است که در او رخ داده است.

پرده، میلان کوندرا، ترجمه‌ی کتایون شهپرزاده و آذین حسین‌زاده، نشر قطره، چاپ اول 1385

۱۳۸۵/۹/۲

تولد کارمند

قسمت های داخل گیومه از رمان آخر فصل نوشته ی آدالبر ستیفر (نویسنده ی اتریشی) است و بقیه از خود میلان کوندراست:

"دیوان سالاری تا وقتی که قصد بسط و توسعه دارد باید تعداد بیشتر و بیشتری کارمند استخدام کند و بدیهی است که بین این افراد تعدادی ناگزیر بد و تعدادی هم خیلی بد هستند. پس باید نظامی ابداع می شد که اجازه دهد تا کارهای لازم به نحوی اجرا شود که توانایی های نابرابر کارمندان باعث بروز ضعف در کارها و یا تباه کردنشان نشود... روشن تر بگویم، مجموعه ی منظم و آرمانی ای که به ساعت شبیه است باید به نحوی ساخته می شد که بتواند اگر قطعات خوبش را با قطعات بد و قطعات بدش را با قطعات خوب جایگزین می کردیم، باز هم درست به کارش ادامه دهد. بدیهی است که چنین ساعتی اصلا وجود ندارد. اما دیوان سالاری تنها در چنین شرایطی می توانست به حیاتش ادامه دهد؛ درغیر این صورا عطف به تحولی که شاهدش بود، باید نابود می شد." بنابراین از کارمند نمی خواهند که مسائل مربوط به نظام دیوان سالارانه ای را که در آن کار می کند درک کند، از او می خواهند تا با همت تمام و بی آنکه بفهمد و یا حتا تلاشی برای فهمیدن این نکته کند که در دفتر بغل دستی چه اتفاقی می افتد، به کارها برسد.

پرده، میلان کوندرا، ترجمه ی کتایون شهپرزاده و آذین حسین زاده، نشر قطره، چاپ اول 1385

کافکا رمان قصر را 60 سال بعد از نگارش کتاب آخر فصل نوشت.

۱۳۸۵/۲/۲۷

ژاک و اربابش

من کلا از خوندن کارهای کوندرا لذت می برم. توی شماره ی اردیبهشت ماهنامه ی هفت بازخوانی نمایشنامه ی ژاک و اربابش نوشته ی میلان کوندرا چاپ شده. علیرغم اینکه نه فضا جدیده و نه ایده ولی من ازش لذت بردم. چرا؟ نمیدونم.

ارباب: ژاک، من دارم از خودم می پرسم واقعا اون بالابالا ها درباره ی ما چی نوشتن؟ یه چیزی دائم به من میگه: همه چی واقعا غم انگیزه. واقعا غم انگیزه. من نمی دونم چی و چرا غم انگیزه. فقط می دونم که غم انگیزه- شاید همین که چیزی اون بالا بالاها نوشته شده که ما ازش هیچی نمیدونیم، غم انگیزه...
...
ژاک: ...ارباب- وقتی شما از عشق حرف می زنین، یه ارباب از عشق حرف می زنه، شما از اصالت عشق حرف می زنین. معشوق یه ارباب، اگه روی زمین هم راه بره، باز آسمونیه. ولی وقتی ژاک از عشق حرف می زنه، از چی حرف می زنه؟ از شهوت. عشق امثال ژاک، عشق نیست، ارباب، یه کثافت تمومه.
...
ژاک: در تمام سالهایی که من با مادربزرگ و پدربزرگم زندگی می کردم، مادربزرگم دائم خیاطی می کرد و پدربزرگم کتاب مقدس می خوند. در تمام اون روزها هیچ کس کلمه ای حرف نمی زد، چون پدربزرگم سکوت رو دوست داشت و مادربزرگم آرامش رو.
ارباب: تو چی؟ تو چی رو دوست داشتی؟
ژاک: من فرصت نداشتم این چیزها رو بفهمم، چون تمام اون روزها، با دهن بندی که روی دهنم بسته بودن، می شستم و اون دو نفر رو نگاه می کردم. به شما بگم، ارباب، که اون سالها بهترین سالهای عمر من بودن، چون همون روزها فهمیدم که هیچ چیز این جهان قطعی نیست. فهمیدم پیرزن و پیرمردی می تونن یه پسر بچه رو به نام سکوت و آرامش دهن بند بزنن، و همون موقع در سکوت بهش عشق و دوست داشتن رو یاد بدن.

۱۳۸۴/۳/۸

خدا را دوست بدارید و هر کاری دلتان می خواهد بکنید

میلان کوندرا در مقدمه ي نمایشنامه ي "ژاک و اربابش" می نویسد:
علت دلزدگی ناگهانی ام از داستایوسکی چه بود؟
آنچه موجب عصبانیت من از داستایوسکی می شد، فضای رمان هایش بود. دنیایی که در آن همه چیز به احساسات تبدیل می شود؛ به عبارت دیگر، دنیایی که در آن احساسات ارتقا می یابد و در ردیف ارزش و حقیقت قرار می گیرد.
بشر نمی تواند بدون احساسات زندگی کند اما همان لحظه ای که احساسات در ذات خود به ارزش، به معیار حقیقت، به ابزاری برای توجیه انواع و اقسام رفتارها تبدیل می شود، هولناک می شود.
تاریخ ارتقای احساسات به حد و مرتبه ي ارزش، به زمانی بس دور، شاید به هنگامی برمی گردد که مسیحیت از یهودیت جدا شد. سنت آگوستین گفت: خدا را دوست بدارید و هر کاری دلتان می خواهد بکنید.
احساس مبهم عشق ("خدا را دوست بدارید!"– دستور مسیحیت) جانشین وضوح و شفافیت قانون (دستور یهودیت) می شود تا به ملاک تقریبا نامشخص اخلاقیات تبدیل شود.
اما از زمان رنسانس به بعد یک روح مکمل، این احساسات و نازک طبعی غربی را به حال تعادل درآورده است؛یعنی روح منطق و شک، روحِ بازی و نسبیتی موضوع های بشری. آن وقت بود که غرب واقعا به خود آمد.

ژاک و اربابش، میلان کوندرا، ترجمه ي فروغ پور یاوری، انتشارات روشنگران و مطالعات زنان، چاپ سوم، 1381

تریسترام شاندی

از رمان تریسترام شاندی نوشته ي لارنس استرن اغلب به عنوان اثری که به غیر از تاریخ نوشته شدنش (1767) دارای تمام ویژگی های یک اثر پست مدرن است یاد می شود. این رمان ژانرهایی چون موعظه، نامه نگاری و قصه را در برمی گیرد و ژانر موزیکال و دیگر ژانرهای غیرزبانی را وارد ماجرا می کند (ادبیات پست مدرن، تدوین و ترجمه ي پیام یزدانجو، نشر مرکز، ویرایش دوم، 1381).
میلان کوندرا درباره ي این رمان می گوید:
اغلب می شنوم که می گویند کفگیر رمان به ته دیگ خورده است. برداشت من عکس این است. رمان در طول تاریخ چهارصد ساله اش هنوز بسیاری از امکانات خود را به دست نیاورده، بسیاری از فرصت های بزرگ را کشف نکرده، بسیاری از راهها را به دست فراموشی سپرده و نداها را ناشنوده گذاشته است.
تریسترام شاندی یک رمان بازی است. استرن روزهای جنینی و تولد قهرمانش را به تفصیل شرح و بسط می دهد، فقط برای اینکه او را بیشرمانه و تقریبا در همان لحظه ای که پا به دنیا می گذارد، برای همیشه ترک کند؛ او سر به سر خواننده اش می گذارد و با جملات معترضه و بیراهه زدن های بیشمار راهش را گم می کند؛ او اپیزودی را شروع می کند و هرگز آن را به پایان نمی رساند؛ تقدیم نامه و پیشگفتار را وسط کتاب می آورد.
خلاصه اینکه: استرن ساخت داستان خود را بر مبنای اصل وحدت عمل که به عنوان موضوع عادی و جاری ذاتی طرح رمان تلقی شده است، قرار نمی دهد.

ژاک و اربابش، میلان کوندرا، ترجمه ي فروغ پور یاوری، انتشارات روشنگران و مطالعات زنان، چاپ سوم، 1381