۱۳۸۳/۱۲/۶

The New Yorker

اگه یه سری بزنین به سایت مجله ي نیویورکر می بینید که این مجله بخش های زیادی داره؛ بخش هایی با عناوین The Talk of The Town ، The Critics ، Shouts & Murmurs ، Tact و Fiction که همونطور که از اسمش هم برمی یاد درباره ی داستان کوتاهه. خیلی از نویسنده های بزرگ امریکایی با چاپ آثارشون توی این مجله به جامعه ي ادبی امریکا و دنیا معرفی شدند؛ نویسنده هایی مثل سالینجر، جان آپدایک، ریموند کارور، دونالد بارتلمی و آلیس مونرو (این یکی را 100% مطمئن نیستم) و خیلی های دیگر که اسمشان برای من چندان آشنا نیست.
فکر کنم چیزهایی که گفتم دلیل کافی ای باشد برای اینکه مطلب پایین را ترجمه کنم. منبع این مطلب درواقع مدخل نیویورکر در ویکی پدیا است. امیدوارم بتوانم بعدا مطالب بهتری پیدا کنم. راستی اکثر اسم ها و خیلی از کلمات دیگه توی ویکی پدیا لینک دارن؛ اگه دوست داشتین به اصل مطلب مراجعه کنید.
راستی سایت باارزش یکی از کاریکاتوریست های این مجله به اسم Sam Cobean را هم اینجا می توانید ببینید.




اولین طرح جلد مجله ي نیویورکر که هر ساله در سالروز تولد مجله دوباره چاپ می شود. این عکس متعلق به جلد تجدید چاپ شده در سال 2004 است.

نیویورکر یا The New Yorker یک مجله ی هفتگی امریکایی است که از 21 فوریه ی 1925 منتشر شده و به خاطر رواج دادن داستان های کوتاهِ تقریبا بدون پلاتش به عنوان یک قالب ادبی در زبان انگلیسی در اوسط قرن بیستم معروف شده است. علت دیگر شهرت این مجله به خاطر سبک روزنامه نگاری - گزارش هیروشیما از John Hersey به عنوان یک نمونه ي کامل- و نیز نقدهای ادبی و مقاله هایش و بویژه نوشته های موسوم به "Talk of the Town" بود. کاریکاتورها و طراحی های طنزآمیز آن نیز معروفند. آثار منتشر شده در این مجله معروفند به اینکه دارای قالب پریشانی هستند که توجه زیادی به شخصیت ها مبذول می کند. مجله ي نیویورکر به خاطر کیفیت و شهرتش خارج از نیویورک نیز خوانندگان زیادی یافته است. این مجله به اینکه سالها دوام آورده و همواره دارای کیفیتی جهانی بوده (با شعار " Not for the little old lady from Dubuque") به خود می بالد.
مجله توسط Harold Ross (ویراستار از 1925 تا 1951) تاسیس شده که خواستار مجله ي فکاهی سطح بالایی بود، بالاتر از مجلات طنز سبک آن زمان؛ مجلاتی همچون Life یا Judge که خود در آن کار کرده بود. راس با همکاری Raoul Fleishmann شرکت F-R Publishing Company را تاسیس کرده و اولین دفتر مجله اش را در خیابان 25 West Forty-fifth شهر منهتن دایر کرد. راس تا زمان مرگش به سال 1951 ویراستار مجله اش باقی ماند.
سیاست مجله کاملا لیبرال بود، اگرچه این سیاست بیشتر در سرمقاله ها مجال بروز می یافت و بخش روزنامه نگاری آن کمتر بر مبنای سیاست بنا نهاده شده بود و نوشته های محافظه کارانه ای هم در آن چاپ می شد. این سیاست یکی به نعل یکی به میخ تا انتخابات ریاست جمهوری سال 2004 ادامه داشت تا اینکه از طرف Philip Gourevitch و دیگر اعضایش که حمایت شدیدی که از سناتور John Kerry به عمل آوردند، تغییر یافت. درواقع در روز اول نوامبر سال 2004 مجله استراتژی هشتاد ساله ی مجله با سرمقاله ی بدون امضایی که به جانبداری عیان از Kerry می پرداخت، شکسته شد.
نیویورکر به خاطر کاریکاتورهایش نیز مشهور شده بود که به بورژوایی، سوررئال و اغلب مرموز بودن معروف بودند. یکی از مشترکات این کاریکاتورها مضمون اصلی یا اوج (اوج را به جای puchline گرفته ام) غیر منطقی ای بود که باعث می شد سهل الوصول نباشند (این کلیشه اولین بار در طرح های sitcom Seinfeld مشاهده شد). با اینحال کاریکاتورها محبوب و عامه پسند باقی ماندند که نشانگر وجود تعداد قابل توجهی خواننده بود که آنها را خنده دار و بامزه می یافتند. البته کاریکاتورهای اخیر نیویورکر که توسط Roz Chast ترسیم می شود و از نگاه طنز در آنها بیشتر بهره برده شده، برای تعداد بیشتری از خوانندگان قابل فهم تر است.
اولین طرح جلد مجله، یک اشرافی شیک پوش را در حال نگاه به یک پروانه با عینکی تک چشمی نشان می دهد و توسط Rea Irvin ترسیم شده بود؛ همین فرد بود که فونت مورد استفاده ي مجله برای عنوان و تیترها را نیز طراحی کرد. این شخصیت روی جلد که برای مجله خوش اقبالی به همراه داشت، از طرف Corey Ford به اسم "Eustace Tilley" نامیده شد.
یکی از ویژگی های غیرمعمول مجله همانا حروف چینی آن بود که در استفاده از دو نقطه ي بالای حروف (diaeresis) در کلماتی که در آن واکه ای تکرار می شد - مانند reëlected و coöperate - و هر یک از دو واکه صدای جداگانه ای داشت، خود را نشان می داد. همچنین مجله نام قطعات موسیقی یا نام کتاب ها را برخلاف معمول ایتالیک نمی نوشت و به جایش آنها را داخا علامت نقل قول قرار می داد. در نوشته های مجله اغلب وقتی یک کلمه یا عبارت داخل علامت های نقل قول (quotation marks)، در انتهای عبارتی قرار می گرفت که به نقطه-ویرگول (semicolon یا همان علامت ؛) ختم می شد، علامت نقطه-ویرگول قبل از علامت نقل قولِ پایان دهنده به عبارت قرار می گیرد. البته هم اکنون مجله از سبک علایم نگارشی معمول امریکایی استفاده کرده و علامت نقطه-ویرگول را بعد از علامت نقل قول قرار می دهد.


نمونه ی استفاده از نقطه-ویرگول از نوشته ای متعلق به 27 اکتبر 1980. در سطر سوم، علامت نقطه ویرگولِ بعد از کلمه ي "cormorants" قبل از علامت نقل قول پایان دهنده آورده شده است.

ویراستار مجله اینک David Remnick است. ویراستاران قبلی نیز علاوه بر راس (موسس مجله) عبارتند از William Shawn (1951 تا 1987)، Robert Gottlieb (1987 تا 1992) و Tina Brown (1992 تا 1998). مجله در سال 1985 توسط انتشارات Advance Publications که موسسه ای رسانه ای متعلق به S.I. Newhouse است، خریداری شد.

۱۳۸۳/۱۲/۵

چند روز وقت می برد

مدتی هست که چیزی ننوشته ام اینجا. راستش رو بخواهید سرم کمی شلوغ بود و هست. چند روزی مسافرت بودم که دو، سه روزش را هم مریض احوال بودم. نه اینکه کاری نکرده ام؛ مجموعه ی داستان های منتخب مجله ی نیویورکر (با ترجمه ی خانم لیلی نصیری ها) را خواندم (به غیر از یکی از داستان هایش که گذاشتم برای یک وقتی که سرم خلوت تر باشد) که بسیار عالی بود - و با کمال تعجب دیدم که یا سانسور نشده و یا سانسور خیلی کمی دارد - و راغب شدم که یک مطلب مفصل تر درباره ی این مجله که به نظر من معتبرترین نشریه در زمینه ی داستان کوتاه امریکا و حتا جهان است، بنویسم یا درواقع ترجمه کنم و اینجا بگذارم. این روزها هم دارم مجموعه ی داستانی از کارور با نام "راه های میانبر" با ترجمه ی آقای امرایی می خوانم. ایضا داستانی به اسم "Painting The Family Pet" از یک نویسنده ی بریتانیایی با نام خانم Sarah Salway دارم ترجمه می کنم که نیاز به ویرایش زیادی دارد و وقتی تمامش کردم، می گذارمش همینجا. دیگه همین.
ممنون که این آت و آشغال ها را به جای یک نوشته خواندید.
یک موضوع دیگر هم بود که دوست داشتم بگویم. این داستان آخری (لباس مشکی زمستانی به نسرین می آید) و آن یکی که قبلا نوشته ام (پنجره چند سانتی باز است) را خودم هم کاری جدی نمی دانم ولی دوست دارم که نظرتان را درباره یشان بدانم (بخصوص با توجه به اینکه می دانم تعداد افرادی که اینها را خوانده اند بیش از تعداد افرادی است که برایشان کامنت گذاشته اند).

۱۳۸۳/۱۱/۲۲

لباس زمستونی مشکی به نسرین می یاد

امروز روز دهم عيده. سه روز پيش چهلم آقا سعيد بود. آقا سعيد مي شه شوهر نسرين، دختر خاله ي مامان ما. اين دو تا خونه شون ديوار به ديوار خونه ي ماست. توی این مدت درواقع خونواده ي ما هم عزادار بود. مامان خيلي نسرين رو دوست داره و از بابت اين اتفاق خيلي براش غصه مي خوره. نسرين يه سي سالي داره؛ يعني چهار سال بزرگتر از من. نسرين و سعيد دو سال قبل ازدواج کردن. سعيد روز بيست و هفت بهمن پارسال کشته شد. اون روز شنبه بود؛ من هر روز ساعت هفت مي زنم بيرون. نسرين و سعيد هم تقريبا همون موقع مي رفتن سر کار. ديروز اون روز که جمعه هم بود از صبح تا شب داشت نم نم برف مي باريد که تا شب همه اش آب شده بود ولي شبش برف سنگيني اومد. صبح که ساندويچم رو از توي يخچال برداشتم و اومدم توي حياط. هواي يخ بيرون ميخکوبم کرد، بي اختيار يکي دو قدم برگشتم عقب. نگاه که کردم ديدم واويلا؛ ماشين زير برف مدفون شده. رفتم ماشين رو روشن کردم تا گرم بشه و برگشتم خونه دنبال جارو. از يه طرف هنوز خواب آلود و منگ بودم و از طرف ديگه مي ترسيدم که نکنه سر و صدام مامان اينا رو بيدار کنه واسه ي همين کلي طول کشيد تا جارو رو پشت در آشپزخونه پيدا کنم. برگشتم حياط تا برف روي ماشين رو بريزم پايين. به نظرم رسيد که هوا خيلي روشن تر شده. توي آسمون هيچ ابري نبود. از اون روزهاي درخشان زمستون بود. همه ي حياط داشت مي درخشيد. شاخه هاي کاج سنگين شده بود. گفتم دو سه ساعت ديگه از سرکار زنگ بزنم، بگم بابا شاخه هاي کاج رو بتکونه تا برفشون بريزه پايين؛ نکنه بشکنن. رفتم سراغ رنو. داشتم برفهاي روشو جارو مي کردم که صداي نسرين و سعيد رو از پشت ديوار شنيدم. شنيدم که دارن از پله ها يواش يواش مي يان پايين؛ لابد مي ترسيدن بخورن زمين. سعيد گفت: "کيفتو بده من، دستتو بگير به ديوار." ظاهرا نسرين جلوتر رفت در حياطشون رو باز کنه. ظاهرا در باز نمي شده. گفت: "سعيد، بيا اين در رو باز کن. من زورم نمي رسه. انگار يخ زده نکبت." خواستم بگم "بيام کمک نسرين؟" گفتم نکنه فکر کنن از پشت ديوار گوش وايستادم. نسرين گفت: "چته تو. مي ترسي از پله ها بياي پايين." سعيد گفت: "جون تو، امروز روز کار نيست. آدم دلش نمي ياد يه همچين روزي بره سر کار. امروز رو بايد رفت درکه." نسرين گفت: "بيا بابا دلت خوشه؛ ديرمون شد. لابد ماشين هم گيرمون نمي ياد توي اين يخبندون." صداي پاي سعيد رو شنيدم که از پله هاي جلوي در راهروشون اومد پايين و حياط رو طي کرد. در رو باز کرد و رفتن توي کوچه. من هم بعد از تميز کردن ماشين، رفتم سرکار. راستي از سر کار هم زنگ زدم که بابايي شاخه هاي کاج رو بتکونه. اما شب که برگشتم خونه، ديدم اوضاع قاراشميشه. بابا گفت که سعيد صبحي توي جاده ي جديد کرج تصادف کرده و درجا مرده. بابام از معدود آدم هاييه که با اينکه پر حرف نيست ولي اگه ماجرايي رو تعرف کنه، با جزئيات کامل تعريف مي کنه و من تازه اون موقع فهميدم که چقدر از اين خاصيتش خوشم مي ياد. وقتي صحبت بابا تموم شد، چيزي نبود که بخوام ازش بپرسم؛ يادمه که فقط گفتم "بيچاره نسرين." همون موقع ياد ماجراي صبح افتادم؛ وقتي حالم سر جاش اومد واسه ي بابا هم تعريف کردم. بابا گفت: "اين قضيه رو واسه ي کسي تعریف نکن." فهميدم که منظورش چيه. از اون روز همه اش فکر مي کردم که نسرين چقدر ممکنه خودش رو سرزنش کنه از بابت اينکه اي کاش اون روز ...، حتا لازم نبود که اون روز سر کار نرن، کافي بود که چند دقيقه توي حياط واي ميستادن و مثلا منظره ي برفي حياطشون رو نگاه مي کردن تا سعيد سوار اون ماشيني که قراره تصادف کنه، نشه. نسرين روزهاي اول خيلي بي تابي مي کرد. چند روز اول چند بار غش کرد. سه روز پيش که براي کمک رفته بودم خونه ي باباش اينا، ديدمش. لباس مشکي پوشيده بود. يه روسري مشکي ضخيم هم سرش بود. آرايش نداشت، زير چشم هاش تر بود. به نظرم اومد خيلي قشنگ شده، بلافاصله خودم رو سرزنش کردم از بابت اين فکر ولي واقعا لباس مشکي زمستوني خيلي بهش مي اومد. اولين بار بود که رو در رو و توي يه جاي خلوت مي خواستم بهش تسليت بگم. داشت تشکر مي کرد که باز يادم افتاد به صبح اون روز برفي. مطمئن نيستم ولي فکر کنم که نسرين نه روز چهلم سعيد و نه حتا شب مرگ سعيد، اصلا ياد گفتگوي صبحش با سعيد نيافتاده بود. اينجوری که مامان ميگه ظاهرا نسرين اصرار داره که خونه ي باباش نمونه و دوباره برگرده خونه ي خودش. يه جورايي از اين بابت خوشحالم.

۱۳۸۳/۱۱/۲۱

باز هم ببینید

یکی از بچه ها برای اون پستی که یه نقاشی از سالوادور دالی رو کنار عکسش گذاشته بودم، یه کامنتی گذاشته و گفته که اون اثر، معرف خوبی برای دالی نیست؛ کاملا با حرفش موافقم و البته هدف من هم معرفی دالی نبود. به هر ترتیب گفتم شاید بد نباشه که چند تا اثر دیگه ازش ببینیم.


ساعت زنگ دار نرم



مسیح و یحیی و صلیب، ترسیم شده به سال 1954



گالا تیای کره ها، ترسیم شده به سال 1952



اسمش رو نمی دونم ولی این فیل های عجیب رو توی تابلوی اغوای سنت آنتونی (1946) دالی هم می تونید ببینید.




اسم این یکی رو هم نمی دونم فقط می دونم که مدل نقاش همسرشه که اسمش گالا بوده. دالی درباره ی گالا گفته "دالی، دالی عاضق گالاست، بیشتر از مادرش، بیشتر از پدرش، بیشتر از پیکاسو و حتا بیشتر از پول"



توی کتاب آشنایی با آثار سالوادور دالی (نوشته ی سارن الکساندریان، ترجمه ی سوفیا خویی، انتشارات بهار) نوشته :
"دالی ایده هایی عجیب و غریب و خیال پردازانه ای را ارائه می داد که در میان آنها کفش های فنردار که عمل راه رفتن را ساده می نمود، ناخن های مصنوعی که کار آینه ای کوچک را انجام می داد و چهره را می شد در آن دید، لباس هایی با آناتومی مخصوص و سینه هایی اضافی در پشت، دستگاه های تهویه بصورت مجسمه، اشیای خوشایندی که باعث می شدند خریدار آنها را بشکند و بهنگام شکستن صدای خوش آهنگی از خود بروز می دادند و غیره را می توان نام برد."
راستی لابد می دانید که سناریوی فیلم سگ آندلسی - اولین فیلم سوررئالیستی دنیا که توسط لوئیس بونوئل کارگردانی شد – را دالی با الهام از خواب هایش نوشته (1928).

این ها هم لینک سایت های گالری ها و موزه های مربوط به سالوادور دالی:


۱۳۸۳/۱۱/۱۲

خواب آندلس

دیشب خواب دیدم یکی برام یه چیزی شبیه ایمیل فرستاده؛ یعنی چندتا بود. یکی از اونها آندلس بود. من از سوراخ دیوار دیدمش. یادمه که همه جا سرسبز بود؛ فکر کنم یه خونه با دیوارهای سفید هم بود ولی مهمتر از همه آفتاب درخشان آندلس بود. چون رخنه ی دیوار کوچیک بود، نتونستم برم تو.
صبح موقع رفتن سر کار، یه هو دیدم که بی اختیار دارم تکرار می کنم:

"خوابِ آندلس، خوابِ خوابهاست"

ببینید


این نقاشی را امروز توی شرق دیدم. از سالوادور دالی ست.





این هم خود سالوادور دالی:




۱۳۸۳/۱۱/۴

پدر جنبه ی ایران


آرش عبدی رو می شناسید؟ من هم نمی شناسم. اون روز یه ایمیل فرستاده بود به من و بیست – سی نفر دیگه که بریم و سایتش رو ببینیم. من هم رفتم ولی یه ایمیل هم به همون بیست – سی نفر فرستادم و گفتم که وبلاگ ما رو هم اگه دوست داشتن ببینند. ظاهرا آی دی خود آقای عبدی هم اون بین بود؛ چون همون روز یه ایمیل بهم زد و نوشت:

Salam, Jaleb bud. Pas linke ma ku

خیلی از جنبه اش خوشم اومد.

تعریف داستان کوتاه با خط کش ویکی پدیا



من تعریف ویکی پدیا رو خیلی وقت پیش شنیده بودم و طبق المعمول همه ی چیزهای جدید اینترنتی توی وبلاگ حسین درخشان. واسه ی اونهایی که نمی دونن بگم که این ویکی پدیا یه دایره المعارف رایگان محصول بنیاد ویکی مدیا هستش که به تدریج و توسط خود مراجعه کننده ها کامل می شه. یعنی من مراجعه می کنم به این سایت مثلا برای اینکه ببینم معنی عبارت Short Story چیه؟ بعد توی تعریف این عبارت به عبارت Ficto-criticism برمی خورم و وقتی که می خوام که ببینم معنی این یکی دیگه چیه، دایره المعارف می گه که هیچ اطلاعی دراینباره نداره و اگه من مقاله ای درباره ی این عبارت دارم، می تونم به دایره المعارف اضافه کنم تا بقیه هم بخونن. به همین ترتیب می شه مقاله های افراد دیگه رو هم تصحیح یا تکمیل کرد. البته ظاهرا یه هشدارهایی می ده درباره ی مطالبی که به نظرش مشکوک می یاد که من نمی دونم از چه الگوریتمی پیروی می کنه برای این کار؛ خودش می گه بررسی نوشته ها توسط تیمی از گردانندگان انجام می شه.
به هرحال! ویکی پدیای فارسی یه مدت بحثش داغ بود و کم کم از تب و تاب افتاد و اونجوری که من فهمیدم هنوز خیلی راه داره تا اینکه مثل نسخه ی انگلیسی بشه. تازگی ها که می خواستم درباره ی بورخس یه مطلب بنویسم (همین پایین)، راهم افتاد به ویکی پدیا. توی دایره المعارف ویکی پدیا Short Story رو جستجو کردم و دیدم که مطلب ساده ی جالبی برای تعریف داستان کوتاه گذاشته. امشب یه قسمتی از اون رو ترجمه کردم که براتون می ذارم. اگر هم دوست داشتین می توانید اصل مطلب رو اینجا ببینید. بقیه ی مطلب که درباره ی تاریخچه داستان کوتاه هستش هم فکر کنم بد نباشه. اگه برای خودم جالب بود، ترجمه اش رو می ذارم. راستی یه عده از کلمات همین نوشته، خودشون توی همین دایره المعارف تعریف دارن که می توانید با مراجعه به اصل مطلب، تعریف هاشون رو هم ببینید (مثل عبارت روزنامه نگاری نوین).

داستان کوتاه قالبی از نوشتار روایی منثور است که با تعداد جملاتش از سایر قالب های همانندش متمایز می شود و نیز با نیت نویسنده اش که آیا می خواسته داستانی کوتاه بنویسد (یا مثلا یک رمان کوتاه). این قالب نوشتاری ممکن است بزرگ هم باشد و درکل می توان گفت که اجماعی در این مورد وجود ندارد. داستان کوتاه به داستان هایی گفته می شوند که کوتاه تر از داستان های بلند باشند.
تعیین طول قطعی یک داستان کوتاه مساله ساز است. یک تعریف کلاسیک از طول یک داستان کوتاه این است که طول داستان کوتاه به قدری باید باشد که بتوان آن را در یک نشست خواند. ولی استفاده ی معاصر از عنوان داستان کوتاه گاهی شامل نوشتارهای داستانی ای (fiction*) می شود که گاهی بالغ بر 20000 کلمه دارند. البته درعمل طول یک داستان کوتاه بستگی به کشوری دارد که آن داستان آنجا منتشر می شود. مثلا در ایالات متحده یک داستان کوتاه می تواند بالای 10000 کلمه داشته باشد (که آنها را "داستان کوتاه بلند" یا "long short stories" می نامند) درحالیکه در بریتانیا متوسط تعداد کلمات داستان های کوتاه حدود 50000 کلمه است و در استرالیا کم داستان کوتاهی بیش از 3500 کلمه دارد. گرچه داستان های کوتاهی نیز هستند که تنها چندصد کلمه دارند ( که آنها را اغلب "روایت کوچک" یا "micro narratives" می نامند)، خوانندگان معاصر داستان کوتاه انتظار دارند که داستان کوتاهی که می خوانند حداقل 1000 کلمه را داشته باشد.
داستان های کوتاه اغلب قالبی از ادبیات داستانی هستند. قالب اکثر داستان های کوتاه منتشر شده، نوشتار داستانی ژانری (genre fiction) هستند: داستان علمی (science fiction)، داستان رعب آور (horror fiction)، داستان کارآگاهی (detective fiction) و امثال اینها. داستان کوتاه قالب های غیرداستانی (non-fiction) مانند سفرنامه، شعر منثور (prose poetry) و نسخه های پست مدرن قالب های داستانی و غیرداستانی مانند داستان- نقد (ficto-criticism) یا روزنامه نگاری نوین (new journalism) را نیز دربرمی گیرند. داستان های کوتاه ادبی که طولشان از طول یک داستان کوتاه معمول (حتا "داستان کوتاه بلند") متجاوز باشد، اغلب رمان کوتاه (novella) نامیده می شوند و اثرهای طولانی تر (اغلب بیش از 40000 کلمه) را رمان می نامند.



* واژه ی fiction دارای معانی متعددی است که از آن جمله می توان به ادبیات منثوری که بویژه برای رمان ها بکار می رود و نیز به توصیف تخیلی انسان ها و رویدادها، تا نفس داستان، حکایت و حتا افسانه گفته می شود. در این نوشتار به جای این واژه اغلب از کلمه ی ادبیات و یا عبارت نوشتار داستانی استفاده می شود و منظورم همان ادبیات داستانی نثرگونه یا منثور است.

۱۳۸۳/۱۱/۱

با چند تا شعر از امریکای لاتین چطورید؟

نمی دونم قبلا درباره ی کتاب شعر امریکای لاتین در قرن بیستم چیزی نوشتم یا نه؟ اسم کتاب می گه که چیه. انتخاب و ترجمه ی شعرها از فریده حسن زاده هست که هرجا من مطلبی ازش دیدم اسمش رو فریده حسن زاده (مصطفوی) می نویسه؛ نمی دونم چه اصراری داره. به هرحال! به نظرم ترجمه ی قشنگی شده.
می خوام سه تا شعر از میون شعرهای این کتاب رو بنویسم اینجا. از بین شعرهای بورخس سعی کردم یه شعر کوتاه رو انتخاب کنم.

رولرکوستر من ناصر

آرزویم این است که روزی من هم بتوانم حرفی مثل این شعر بزنم؛ یعنی رولرکوستر خودم را بسازم:



رولرکوستر


حدود نیم قرن
شعر،
بهشت ابلهان باوقار بود
تا آن که من آمدم
و رولرکوستر خود را ساختم

اگر خوش داری سوار شو.
اما اگر افتادی و خون از منخرین ات راه افتاد
من هیچ تقصیری ندارم.


شعری از نیکانور پارا (Nicanor Parra) شاعر شیلیایی، ترجمه ی فریده حسن زاده از روی ترجمه ی Miller Williams از زبان اسپانیولی (از کتاب شعر امریکای لاتین در قرن بیستم). شاعر دانش آموخته ی دانشگاه بروان و آکسفورد در رشته ی ریاضیات و فیزیک بوده.

اینجا




صدای گام هایم در این خیابان
طنین می اندازد
در خیابانی دیگر
که در آن
صدای گام هایم را می شنوم
حین عبور از این خیابان
که در آن

تنها مِه واقعی ست

از اکتاویو پاز (Octavio Paz) شاعر بزرگ مکزیکی، ترجمه ی فریده حسن زاده از ترجمه ی Charles Tomlinson از زبان اسپانیولی (از کتاب شعر امریکای لاتین در قرن بیستم).

مرزها یا وداع ها




مصراعی ست از شعر ورلن
که من دیگر به خاطر نمی آورم.
خیابانی ست در این نزدیکی
که من دیگر گذرم به آن نمی افتد.
آینه ای ست که برای آخرین بار در من نگریسته است.
دری ست که من آن را برای ابد بسته ام.
درمیانِ کتبِ کتابخانه ام
کتاب هایی هستند که من دیگر هرگز نخواهم گشود.
تابستان امسال پنجاه ساله خواهم شد:
مرگ، بی وقفه مرا غارت می کند.


از خورخه لوئیس بورخس (Jorge Luis Borges) داستان نویس و شاعر آرژانتینی (که در دنیا بیشتر بخاطر داستان های کوتاهش مشهور است)، ترجمه ی فریده حسن زاده از ترجمه ی Alan Dugan از زبان اسپانیولی (از کتاب شعر امریکای لاتین در قرن بیستم).

چند تا لینک خوب درباره ی بورخس:
بورخس در دایره المعارف ویکی پدیا (Wikipedia)
دایره المعارف بورخس (The Borgesian Cyclopaedia)
کتاب بورخس: نویسنده ای بر لبه (Borges: a Writer on the Edge) نوشته ی Beatriz Sarlo
مطالعات آن لاین بورخس (Borges Studies On Line)

بارون بهاری زمستان

دیروز توی کارخونه ی مینو اعتصاب بود. مدام رئیس و معاون بود که می گرفتن و اگه حاضر به جوابگویی نمی شد از کارخونه بیرونش می کردن. درکل برای من تجربه ی جالبی بود بخصوص که مدام اون رو با اعتراضات دانشجویی مقایسه می کردم؛ اولین بار بود که یه اعتراض کارگری رو از نزدیک می دیدم و فهمیدم که اصول و قواعد خودش رو داره. کل ماجرا خیلی آروم و محافظانه کارانه بود و کارگرها - علی رغم انتظار من - خیلی آروم اعتراضشون رو نشون می دادن؛ شاید بعدا چیز مفصل تری درباره اش نوشتم.
کارگرها اومده بودن جلوی ساختمون ما جمع شده بودن. بارون داشت مدام تندتر می شد. اونها رئیس رو بیرون انداخته بودن و حالا اومده بودن تا کارمندها رو هم به همراهی با خودشون تشویق کنن تا اونها هم دست از کار بکشن. کارمندها هم اکثرا جمع شده بودن توی راه پله یا جلوی پنجره ها و ضمن تماشای جمع کارگرها با هم صحبت می کردن. تااینکه کارگرها عصبانی شدن و چندتایی شون داد زدن که یا بیایید بیرون و یا جلوی پنجره ها جمع نشین. از اینکه بعضی از کارمندها بهشون خندیده بودن عصبانی شده بودن. کار داشت به تهدید می کشید که ما چترمون رو ورداشتیم و رفتیم بیرون. یه پیرمرد توی جمع کارگرها بود که حرکاتش توجه من رو به خودش جلب کرده بود. مدام از این ور می رفت اون ور و بلند بلند چیزهایی می گفت که ظاهرا بیشتر خطاب به کس خاصی نبود. مشخص بود که از جمع و شلوغی هیجان زده شده. از این که زن های کارمند پرده های پنجره ها رو کشیده بودن و هنوز توی ساختمون مونده بودن عصبانی بود و مدام غرغر می کرد. هم غر می زد و هم هیجان زده بود. می گفت:
" زن ها نمی یان بیرون، من خودم دیدم پرده ها رو کشیدن، قایم شدن، مگه ما می خوریمشون، باید بیان بیرون؛ بارون بهاری هم که داره می یاد."

بارون سرد آخر دیماه به نظرش بارون بهاری اومده بود.

۱۳۸۳/۱۰/۲۸

وبلاگ ها چه دارند درباره ی خدا بگویند؟

اصل این مقاله رو با عنوان What blogs have to say about God می تونید اینجا ببینید. ببینید! فقط مرد باشید و مسخره ام نکنین بابت ترجمه ی این نوشته! عکس این یارو هم نشون می ده که از اون کاتولیک هاست ها!
راستی یارو فقط درباره ی وبلاگ های انگلیسی صحبت می کنه.
نویسنده: Renee LaReau*
محققان دایره المعارف آن لاین مریم مقدس- وبستر (www.m-w.com) براساس برخی پژوهش های آن لاین انجام یافته واژه ی بلاگ را واژه ی اول سال 2004 نامیده اند و بررسی اخیر پروژه ی نیمکت کلیسایی اینترنتی و زندگی امریکایی (www.pewinternet.org) به این نتیجه رسیده که هشت میلیون نفر دارای وبلاگ هستند (یعنی هفت درصد از کل کاربران اینترنت) و تعداد خوانندگان وبلاگ ها در سال 2004 دارای افزایشی 58 درصدی بوده است.
سال 2004 اولین سالی بود که من عملا سفری به بلاگسفر (blogosphere) کردم. به نظر می رسد که اغلب وبلاگ ها درواقع به حدیث نفس می پردازند و بیش از دفتر خاطرات روزانه نویسندگانشان نیستند. البته در این میان وبلاگ های زیادی نیز وجود دازند که قابل طبقه بندی هستند: بلاگ هایی درمورد خوراک، سیاست، ورزش و فوتوبلاگ ها. درصد بسیار کوچکی از وبلاگ ها نیز هستند که به مذهب می پردازند.
Amy Welborn نویسنده ی کاتولیک (http://amywelborn.typepad.com/openbook/) وبلاگ خود را روزانه به روز می کند و همیشه تعداد زیادی لینک جالب به اخبار رویدادهای مذهبی از دیدگاه سکولار و دینی ارائه می دهد. البته من همیشه با تحلیل های انجام شده توسط او موافق نیستم ولی باید اعتراف کنم که نوشته هایش همیشه محرک ذهن هستند و بحث و گفتگوهایی که او به راه می اندازد، جاندار و گرم هستند.
من همچنین تعدادی وبلاگ مذهبی خوب در انجمن خبرنگاران مذهبی (www.rna.org/blogs.php) یافتم که نکات مفید و جالبی از دیدگاه نویسندگان خبرهای مذهبی ارائه می دهند.
وبلاگ مقدس (http://www.mindspring.com/%7Eweblog/) که توسط پورتال وب موسوم به Beliefnet یا شبکه ی ایمان (www.beliefnet.com) به عنوان صفحه ی محبوب و پرطرفدار برگزیده شده، خود را اینگونه معرفی می کند: "مرور و بررسی پراکنده ی خوب، بد و گرایش مذهبی جهان." وبلاگ مقدس تعداد زیادی لینک ارائه می دهد که موضوعات زیادی را دربرمی گیرند: از یک حدیث معروف دینی تا مصیب تسونامی جنوب آسیا.
برای دیدن یک وبلاگ که اندکی معنوی تر است به وبلاگ خدای چیزهای کوچک (http://god-of-small-things.blogspot.com) مراجعه کنید که "داستان های کوچکی درباره ی خدا، ایمان، زندگی، مرگ و هرآنچه که در این میان باشد"، در آن خواهید یافت.

*(Renée LaReau نویسنده ی کتاب Getting a Life: How to Find Your True Vocationاست)

۱۳۸۳/۱۰/۲۷

Ghazi (judge!) Mortazavi

He is young at last 36 and he isn’t tall( maximum 165 cm).his accent … (I'd rather didn't speak about his accent) .but he is very lucky. I remember him from 10 years ago when he was judge of newspapers court.
(ادامه)

امشب اینجوری بود

امشب رفته بودم زیر پتو و داشتم کتابی می خوندم به اسم زبان، منزلت و قدرت در ایران. از سمت راستم که به طرف کوچه است صدای دعوای دو نفر توی کوچه می اومد و از سمت چپم صدای گوشت کوبی مریمی توی آشپزخونه.
بامزه شده بود.

۱۳۸۳/۱۰/۲۳

اینهم از اورکات

پدرسگها اورکات رو هم فیلتر کردن!
بابا ما کجا زندگی می کنیم به خدا!
به خدا اگه می تونستم همین فردا از این خراب شده می زدم بیرون.
آقا تو رو خدا یکی بگه چیکار می شه کرد.
حکایت اون مرد رو دارین که می یان خونش و زنش رو جلوی چشمهاش می کنن و بهش می گن که اگه پا تو از این دایره که دورت کشیدیم بیرون بزاری قیمه قیمه ات می کنیم؟
بابا اون لااقل پا شو دور از چشم اونا بیرون می ذاشت. ما چه غلطی می کنیم؟

پنجره چند سانتی باز است

آن شب کنار سارا دراز کشيده بودم و داشتم روزنامه مي خواندم. سارا گفت علي، يه زحمتي برات داشتم. نمي دانستم بيدار است. فکر کردم باز ازم مي خواد نوازشش کنم تا خوابش ببره. گفتم چي؟ گفت: وقتي مي خواهي بخوابي، پنجره رو ببند. گفتم: باشه. برگشتم به روزنامه ام. دوباره گفتم: مي خواهي الان ببندم. گفت: الان نه، وقتي خواستي بخوابي. گفتم باشه. دوباره برگشتم به روزنامه. اون شب همينجوري روزنامه مي خواندم. اون روز هيچکاري نکرده بودم. صبح دير از خواب بيدار شدم و ديدم که سارا رفته است سر کارش. دست و صورتم را شستم و از فلاسکي که سارا طبق معمول گذاشته بود توي قفسه ي کتابخانه، چايي ريختم توي ليواني که با بشقاب بيسکويت کنارش گذاشته بود بغل فلاسک. يه دونه بيسکويت ورداشتم و پا شدم تلوزيون رو روشن کردم. يه دوري توي کانال ها زدم. توي کانال دو داشت يه سريال پخش مي کرد که اولش رو چند روز پيش ديده بودم. قضيه ي يه پير دختر جذاب فرانسوي بود که توي يه شهر کوچيک زندگي مي کرد و مدام توي قضاياي پليسي خودش رو درگير مي کرد. زنه ادا و ادوارهاي جالبي داشت. اغلب قسمت ها هم يه قضيه ي عشقي براش پيش مي اومد ولي نمي دونم چرا هيچوقت به ازدواج ختم نمي شد. يه چايي ديگه ريختم واسه ي خودم، پاکت سيگار رو آوردم و يه نخ آتيش زدم و نشستم به ديدن سريال. يه ساعتي و خورده اي طول کشيد. آخرش که مرد عاشق که متهم قتل بوده تبرئه مي شه و برمي گرده پيش زنه، همين که مي خواد ازش خواستگاري کنه، زنه مي دوه و دوچرخه اش رو از زمين ورمي داره و پا مي زاره به فرار. تلوزيون رو خاموش کردم و از خونه زدم بيرون. هر ايستگاهي که مترو نگه مي داشت، وسوسه مي شدم که پياده بشم و با متروي اون يکي خط برگردم خونه. راستش ايستگاه نواب حتا پا هم شدم که پياده بشم اما همون موقع يه دختر خوشگل نفس نفس زنان خودش رو انداخت توي واگن. ديگه نتونستم از خير ديد زدن دختره بگذرم و پياده بشم. در بسته شد و من ايستگاه آزادي پياده شدم و رفتم سر کار. چون دير رسيدم سر کار، شب ديرتر برگشتم خونه. اون روز وقتي برگشتم خونه، خيلي خسته ام بود. تلوزيون رو روشن کردم. چيزي هم نداشت. روزنامه رو که برگشتني خريده بودم از کيفم درآوردم و شروع کردم به خوندن. هنوز توي صفحه ي حوادث بودم که ديدم سارا کتابش رو کنار گذاشت و پا شد رفت دستشويي و مسواک زنان اومد بيرون. ساعت رو که نگاه کردم، ديدم ساعت دوازدهه. پا شدم، گفتم: امشب هيچ گهي نخوردم. مسواک هم نمي زنم. روزنامه رو جمع کردم و رفتم اتاق خواب. بالش رو راستش کردم تا بتونم بهش تکيه بدم. نشستم، صفحه ي حوادث رو پيدا کردم و شروع کردم به خوندنش. چند دقيقه بعد، سارا چراغ آشپزخونه رو خاموش کرد و اومد خزيد زير پتو.
برگشتم گفتم مي خواي الان پنجره رو ببندم؟ مي خواستم زود پنجره رو ببندم و بشينم به روزنامه خوني تا خوابم بگيره. اون روز هيچ کاري نکره بودم، نه کتاب، نه اينترنت. دوباره گفتم ببين اگه واسه ي اين مي گي موقع ... وقتي مي خوام بخوابم پنجره رو ببندم ... يعني الان هم مي تونم ببندم. گفت نه، الان نه، وقتي مي خواي بخوابي. برگشتم سر روزنامه. چندمين بار بود که مي خوندم فاطمه وقتي که ديد کارآگاهان شواهد غير قابل انکاري در دست دارند، دوباره برگشتم گفتم: يعني الان سردت نيست ولي مي ترسي که تا وقتي که من بخوابم سردت بشه؟ تند برگشت طرفم، عصباني نبود. گفت: نه، الان هم سردمه ولي گفتم مزاحم روزنامه خوندنت نشم. گفتم: خواهش مي کنم بابا، چه مزاحمتي. پتو رو کنار زدم، پا شدم. پنجره چند سانتي هم بيشتر باز نبود. محکم بستم. برگشتم سرجام. با لحن بچگانه اي گفت: ببخشيندا، تنبليمون گرفته بودش. من هم با لحن بچگانه اي گفتم: خواهش بيکنم. راحت شدم. شروع کردم به خوندن روزنامه: فاطمه وقتي که ديد کارآگاهان شواهد غير قابل انکاري در دست دارند، ناچار لب به اعتراف گشود و به قتل فرزند خوانده اش اعتراف نمود.
چند روزه که گاه و بيگاه اون شب مي ياد توي ذهنم. آخرش هم نفهميدم که سارا واقعا مي خواست همون موقع پنجره بسته بشه يا مي خواست مثلا يه بيست سي دقيقه ي بعد اون رو ببندم. اينم نمي دونم که سارا واقعا فهميد که من مي خواستم اگه قراره پنجره رو ببندم، همون موقع ببندم، نه وقتي که خواب اومده بود سراغم و روزنامه رو کنار گذاشته بودم. فکر کنم اصلا نشنيد که گفتم: امشب هيچ گهي نخوردم. مسواک هم نمي زنم.

۱۳۸۳/۱۰/۲۲

خدا بهشون رحم کنه

نبوی خیلی می ترسه که مرتضوی بخواد بلایی بیاره سر اون دو نفر وبلاگ نویسی که زدن زیر اعترافات قبلی شون و اون قضیه ی سیرک تلوزیونی که اومدن جلوی تلوزیون و گفتن که صحبت های ما زیر شکنجه و از سر تهدید نبوده؛ درحالی که مشخص شد از بابت امنیت خونواده هاشون تهدید شده بودند. درواقع مدتها بود که مطلبی اینجوری نخوانده بودم از ابراهیم نبوی. آقایون رو تهدید کرده که اگه جلوی مرتضوی رو نگیرند از آسیب رسوندن به این جوونها، هر کاری که از دستش بربیاد، می کنه برای بی آبرویی شون. مصاحبه ی خود خاتمی هم نشون داد که صحبت نبوی رو شنیده و به قول آخوندها برحذر داشت مرتضوی رو از انتقام جویی و به قول بیهقی از تشفی.
اگه این قضیه رو بذارین کنار خبر فیلتر شدن اورکات و سایت های وبلاگ پذیر که وزیر مخابرات می گه قوه ی قضائیه راسا اقدام کرده براش، نشون می ده که چقدر امکان داره که بخوان اینها رو اذیت کنن.

یه چیزی بگم؟

ببین من هم یه آدمم دیگه، درسته؟
واسه ی همین اگه بدونم که کسی مطالبم رو می خونه (که تنها راهش اینه که نظرشون رو روی یادداشت هام ببینم، هرچند خوششون نیومده باشه از نوشته ام) واقعا خیلی تشویق می شم که زود به زود مطلب بنویسم و سعی کنم که بهترشون کنم.
همین رو می خواستم بگم مهتاب جان!