۱۳۸۸/۶/۳۱

پاییز

من اصلا نفهمیدم کی پاییز شد.

۱۳۸۸/۶/۲۶

راه و رسم سفر

بعد از اولين بيرون آمدنم، شش ماه طول کشيد تا دوباره سوار اتوبوس شوم و به تبريز برگردم. خودم هم نمي‌دانم چه چيزي را مي‌خواستم اثبات کنم؛ کافي بود هر وقت که مي‌خواستم، شب يا روز فرقي نمي‌کرد، سري به ترمينال آزادي بزنم و درست هشت ساعت بعد تبريز باشم؛ اگر دوازده شب سوار مي‌شدم، اول صبح سر سفره‌ي صبحانه‌ي مادر نشسته بودم؛ هميشه براي تبريز بليط پيدا مي‌شود. انگار در تمام آن ساعت‌ها، هرجايي که بودم، خوابگاه، کلاس، خيابان يا درکه و توچال، بايد خودم را سفت مي‌گرفتم که يک هو خودم را توي ترمينال آزادي نبينم. بودن توي خيابان‌هاي اطراف ترمينال و سالن بزرگش باعث سرگيجه‌ام مي‌شد.
زني از همسايه‌هاي خانه‌ي پدري‌ام وسواس تميزي داشت؛ خيلي بدتر از آن چيزي که من سال‌ها بعد گرفتارش شدم. از صبح زود شروع مي‌کرد به تميز کردن خانه‌اش؛ هر وقت از جلوي درشان که رد مي‌شدي صداي شستن و سابيدن چيزي را مي‌شنيدي. مي‌گفتند اواخر برنج را هم قبل از پختن با پودر مي‌شويد. بچه‌هايش بايد از مدرسه که مي‌رسيدند، يک‌راست مي‌رفتند توي حمام و زن هر روز لباس‌هايشان را مي‌شست. کم‌کم به اين نتيجه رسيد که حمام تنها جاي تميز خانه‌اش است؛ هرچيزي که مي‌خواست بشويد، مي‌برد به حمام و هر روز کمتر و کمتر از حمام بيرون مي‌آمد و آخر سر، يک شب، رخت خوابش را همان‌جا انداخت و ماندگار شد. اما من از تبريز که بيرون آمدم، مدام مي‌ترسيدم از متلاشي شدن، اينکه پخش و پلا شوم، يک روز بروم ترمينال غرب، بي‌خيال بليط، توي صندلي خالي يکي از آن همه اتوبوس روشني که توي ترمينال پارک کرده بودند بنشينم، صندلي‌اي که انگار فقط براي من خالي مانده بود، چشم‌هايم را ببندم و چند ساعت بعد، شايد صبح روز بعدش، جايي باشم که نمي‌دانم کجاست؛ ممکن بود تا آخر عمر همان‌جا بمانم؛ شايد هم نيم ساعت بعد يا چند روز که آنجا مي‌ماندم باز سري به ترمينال شهر مي‌زدم و دوباره بازي را از سر مي‌گرفتم. اصلا چرا وقتي اتوبوسم وسط راه براي نماز و دستشويي نگه مي‌دارد، سوار اتوبوسي که جلوي رستوران بغلي نگه داشته نشوم؟ چطور رضايت داده‌ايم چيزي به اين خطرناکي توي شهرهايمان بسازند؟ وسايل‌مان را برمي‌داريم و از يک گوشه‌ي شهر مي‌رويم ترمينال، بليط مي‌خريم، جلوي اتوبوس روشني پابه‌پا مي‌کنيم، غر مي‌زنيم که چرا راه نمي‌افتد، سوار مي‌شويم، توي خواب و بيدار زل مي‌زنيم به فيلم تکراري تلوزيون اتوبوس و همان‌ وقت ترمينال دارد پرتمان مي‌کند يک گوشه‌ي ديگر از يک شهر ديگر.
ترمينال آزادي، آن طرف شهر، نرسيده به اکباتان، با برج سفيد نگهبانش که پاهايش را باز کرده بود و از آن بالا همه‌ جاي شهر را ديد مي‌زد، آرام منتظر تصميم کوچک احمقانه‌ي من نشسته بود تا ماشين غول‌پيکري را به حرکت درآورد و با آن زندگي‌ام را براي هميشه له کند؛ آنجا که هستي، بايد جلوي خودت را بگيري و آرام سر جايت منتظر ساعت حرکتي بماني که روي بليطت نوشته‌اند. بعدها فهميدم که آن ماشين بزرگ براي له کردن زندگي‌ام حتا نيازي به تصميم کوچک من هم نداشته و شايد آن همه ترس از پخش و پلا شدن بود که آخر سر چهار سال توي چهار ديواري گيرم انداخت؛ مثل آن زن که خودش را توي حمام خانه‌اش حبس کرد.

× قسمتی از چیزی که امیدوارم یک روز تمام شود.

۱۳۸۸/۶/۴

این روزها

می خواستم درباره ی آخرین فیلمی که دیدم چیزی بنویسم اما نمی شه. وقتی نمی دونی که آیا زندگی ها به روال عادیشون برگشتن یا نه، نمی شه. وقتی با کسی در این باره زیاد حرف نمی زنی، نمی شه. می ترسی چیزی بنویسی که نابجا باشه. می ترسی چیزی بگی و متهم شی که چیزی نمی دونی. می خوای چیزی ندونی و نبینی اما نمی شه. چند روزی یکبار خبری یا تصویری همه چیز رو زنده می کنه. عصبانیت می کنه. خشم و نفرتت رو زنده می کنه. و بعد یادت می آد که جایی هستی که نفرت جایی نداره. جایی که صورت خشن دیده نمی شه. جایی که...
نمی شه.

۱۳۸۸/۵/۱۶

هیچ وقت این قدر امید نداشته ام.

۱۳۸۸/۴/۳۰

به جبران تنبلی‌های این روزهای من

اگر بیکار بودید، به این دو نوشته دوباره نگاهی بیاندازید:

درباره‌ی آزادی
آزادی و تجربه‌های تلخ

چراغی سوزان

دیگر به ناحیت ری، به قصران به دروازه ای بالا، هر شب چراغی سوزان بود. چون نزدیک روند، هیچ چیزی نبینند.

به نقل از متن عجایب‌نامه‌ای متعلق به قرن هفتم از کتاب عجایب ایرانی، پرویز براتی، نشر افکار، چاپ اول، 1388

قصران: نام جایی‌ست خوش آب و هوا در حدود ری (لغت‌نامه‌ی دهخدا)

۱۳۸۸/۴/۱۸

خواب من

محیط عجیبی بود. انگار تو یه سالن نگهداری اجساد بودم. هیچ وقت تو بیداری همچین جایی نبودم ولی این یکی از اونایی بود که سردن و درهای استیل روی دیوارهاشون هست، درهایی که رو به کشوهای مخصوص نگهداری اجساد باز می شند. یکی ازدرها باز بود. توش یه ظرف استیلِ بزرگ پر از آب بود. پر از آب سرد. توی ظرف پر از جسد نوزاد بود. بعضی از جسدها کامل بودن بعضی ها ناقص، فقط دست یا پا. نمی دونم این بچه ها از کجای این ظرف می ریختن روی زمین و من مدام دولا می شدم و اونها رو به ظرف آب برمیگردوندم. این کابوس رو اونقدر ادامه دادم تا با فریاد خودم بیدار شدم.

۱۳۸۸/۳/۱۸

we'll survive

از وقتی اومدم اینجا هی می خوام بنویسم و هی نمی شه. خب فکر کنم همه ی دوستان اهل وبلاگ با پدیده ی تنبلی در نوشتن گاهی مواجه می شن ولی الان من دچار این مورد نیستم.
راستش مساله فراتر از این حرفهاست انگار. خیلی کارها هست که می خوام بکنم و نمی کنم. واقعاً می خوام ولی نمی دونم چرا نمی کنم. یه کرختی ناجور تو فکرم هست که حتی به دستهام سرایت کرده. می خوام فیلم ببینم ولی نمی تونم، می خوام کتاب بخونم نمی خونم، می خوام اینجا و اونجا بنویسم نمی نویسم. واقعا دلم می خواد بنویسم، حرف بزنم ولی... ، می خوام عکس بگیرم ولی نه.
نمی دونم چرا اینقدر مُرده ام و اینقدر کرختم. نمی دونم باید کاری بکنم یا نه. نمی دونم کاری می تونم بکنم یا نه. فقط می دونم که این هم می گذره و خوب یا بد، ما مجبور به ادامه ی راهیم.

صفت باربَد مطرب

باربد چون بلبل مست در آمد و بربط در دست گرفت و از صد دستان که در ساز او بود سی لحن خوش آواز برگزید که گاهی دل می‌داد و گاهی هوش می‌بُرد و آن سی لحن عبارت بودند از:
گنج بادآورد، گنج گاو، گنج سوخته، شادُروانِ مروارید، تخت طاقدیسی، ناقوسی، اورنگ، حقه‌ی کالوسی، ماه برکوهان، مشکل دانه، آرایش خورشید، نیمروز، سبز در سبز، قفل رومی، دستان سورستان، سرو سهی، نوشین باده، رامش جان، ساز نوروز، مُشکویه، نوای مهرگانی، مُروایِ نیک، شبدیز، شب فرخ، فرخ روز، غنچه‌ی کبک دری، نخجیرگان، خون سیاوش، کین ایرج، باغ شیرین.

خسرو و شیرین

۱۳۸۸/۲/۲۰

شیوه‌ی غریب نوشتن

لابه‌لای مقداری اسناد و اوراق حقوقی یک برگ کاغذ یافتم که سباستین رویش نوشتن داستانی را آغاز کرده بود – روی کاغذ فقط یک جمله‌ی نیمه‌تمام نوشته شده بود، اما به هر حال برای من فرصت مغتنمی بود تا شیوه‌ی غریب سباستین در نوشتن را به عینه ببینم. او کلمات اضافی را که به جای‌شان کلمات دیگری گذاشته بود حذف نکرده بود و خط نزده بود، از این رو جمله‌ای که روی آن برگ کاغذ یافتم چنین بود: "از آن‌جا که او سنگین، خوابش سنگین بود، راجر راجرسون، راجرسون پیر خرید، راجر پیر خرید، خیلی می‌ترسید، چون خوابش خیلی سنگین بود، راجر پیر خیلی می‌ترسید صبح‌ها خواب بماند. خواب او خیلی سنگین بود. او تا سر حد مرگ می‌ترسید وقایع فردا را از دست بدهد، بنابراین این کار را کرد در یک ... خرید و به خانه آورد. آن شب نه یکی، بلکه هشت ساعت شماطه‌دار با اندازه‌ها و صداهای مختلف خرید و به خانه آورد، نُه هشت یازده ساعت شماطه‌دار در اندازه‌های مختلف که ساعت شماطه‌دار نُه ساعت شماطه‌دار مانند گربه ها که نُه ... دارند و در اتاق خواب گذاشت و اتاق خوابش شبیه یک".

زندگی واقعی سباستین نایت، ولادیمیر ناباکوف، ترجمه‌ی امید نیک‌فرجام، انتشارات نیلا، چاپ دوم 1385

۱۳۸۸/۲/۱۷

چه کنم؟

این روزها روزهایی هستند که فکر می کنم باید بنویسم ولی نه حس نوشتن دارم و نه می دانم که چه بنویسم.
روزهای خوش و کماکان ناباوری.
اتفاق بزرگی تو زندگیم افتاده و هنوز گیجم. چند سال منتظر بودم و الان فقط یک هفته است که اینجام. تو شهری که دوستش دارم و آسمانش انگار رنگ تازه ای داره.

۱۳۸۸/۱/۲۹

کجا بودیم ما؟

کجا بودیم ما؟

جایی بودم من در مرز روانی شدن، نه حتی چیزی که بشه جنون یا دیوانگی دونستش. وقتی تصویر اون مزرعه های زرد یا سبزِ پشت خوابگاه یا روبروی دانشکده یادم می آد، فکر می کنم چی شد که روانی نشدم؟ یا شاید شدم و این حس خستگیِ هنوز و این جنگ مدام درونی برای شاد بودن بقایای اون روزهای دانشکده است که باید شادترین روزهای جوانیم می شدن. روزهایی که گم بودم در خودم، در اطرافم و در هر چیزی که بود و نبود.

یه روز عصر تو حاشیه ی یه مزرعه که سبز بود از علف های بلندی که نمی دونم چی بودن، زیر یه درخت نشسته بودم و باد می اومد. چقدر غم و گیجی هست توی این خاطره، نمی دونم.

می دونم که باید گذشت و فراموش کرد، کردم. چرا الان باید این تصاویر و این خاطره ها به سراغم بیان؟
باز باید بگذرم و فراموش کنم، می کنم.

۱۳۸۸/۱/۲۱

حافظه ی من

یه اتفاق جالب داره برای حافظه ام می افته. بعضی خاطرات خیلی قدیمی و از یاد رفته دارن باز به خاطرم می آن. فکر می کنم بعضی از قسمتهای نگهداری خاطرات گذشته ی دور دارن دوباره فعال می شن. بیشتر این خاطرات قدیمی مربوط به خانواده است. خاطره ای از برادرم وقتی که 6-7 سالش بود یا از خواهرم حدود 10-12 سال پیش یا از مادرم وقتی که حتی نمی دونم چند سالم بوده. از پدرم که توی بچگی چه شعری می خوند و منو چطور صدا می کرد. نکته ی جالب توجه همه ی این خاطرات (که البته شاید هم نشه زیاد قدیمی خوندشون) اینه که اغلب خاطرات از یاد رفته هستند، چیزهایی که فکر نمی کنی هیچ وقت یادت بیان. گاهی خاطره ای متعلق به شخص دیگری، گاهی یک تصویر و گاهی حتی یه بو قسمتی از این آرشیو رو فعال می کنه. فکر می کنم دلیلش این باشه که چون تصویر جدید و خاطره ی جدیدی از بعضی افراد و قسمت های زندگی ندارم، ذهن شروع به بازیابی و به یاد آوری بعضی از این خاطرات گذشته می کنه. چون در واقع این افراد از زندگی من حذف نشدن و من بهشون فکر می کنم و فقط تصویر به روزی ندارم. این روند اولش زیبا و حتی هیجان انگیزه اما بعد کم کم روی غم انگیزش پیدا می شه و اون درک این واقعیته که برای همیشه از برخی بخش های مهم زندگیت که خواه یا ناخواه بهشون تعلق داری دور و جدا خواهی بود.

۱۳۸۸/۱/۱۰

جزایر من

یکی از برادرهایم برای درس جغرافی دوره‌ی راهنمایی‌اش، یک کتاب بزرگ اطلس خریده بود. کتاب پر بود از توصیف ابتدایی برج‌های دوازده‌گانه، مدار سیارات منظومه‌ی شمسی، نقشه‌های جمعیتی، زمین‌شناسی، جغرافیایی و سیاسی قاره‌ها و کشورهای مختلف و پرچم‌ها و توصیفات‌شان؛ اعم از مساحت و جمعیت و واحد پول و تاریخ استقلال‌. ساعت‌ها روی زمین دراز می‌کشیدم و نقشه‌ها و پرچم کشورها را نگاه می‌کردم. کشورهایی که بخشی از اسم‌شان مشترک بود را کشف می‌کردم (گینه‌ی فلان و گینه‌ی بهمان). از اینکه می‌دیدم گروئنلند به آن بزرگی مال دانمارک به آن کوچکی‌ست ذوق می‌کردم. پرچم کشورها را دسته بندی کرده بودم به آنهایی که هلال ماه، ستاره یا خورشیدی، صلیب یا سپری دارند، آنهایی که طرحی از جانداری داشتند (مثل پرچم اژدها‌نشان بوتان)، آنهایی که گوشه‌ی سمت چپ بالای‌شان پرچم کوچک انگلستان چسبانده شده بود، آنهایی که پر بودند از جزئیات عجیب و غریب که می‌شد با ذره‌بین سیرشان کرد (مثل افغانستان و اسپانیا) و کلی پرچم عادی که از تعدادی نوار رنگی افقی، عمودی یا اریب درست شده بودند.
یادم هست که مطالعه‌ی جزیره‌ها را بیشتر از همه دوست داشتم؛ مهم نبود که کشور مستقلی باشند (مثل سیشل، کیپ‌ ورد، پالائو و موریس) یا مال کشور دیگری باشند (آن موقع فکر می‌کنم مستعمره یعنی همین). بیشتر جزایر مال انگلیس بودند و بعضی هم مال نروژ، استرالیا، فرانسه، آفریقای جنوبی، هند یا امریکا. عشق من آن جزایر کوچک و پراکنده شده در اقیانوس‌های نیم‌کره‌ی جنوبی بود. چند هفته پیش مریم نقشه‌ی دیواری‌ بزرگی برایم گرفته که زده‌ام به دیوار. با تعجب می‌بینم که بعد از این همه سال، مثل دوران کودکی، از فکر بودن و زندگی در آن جزایر و اصلا از تصور بودن چنین جزیره‌هایی قلبم زیر و رو می‌شود.

۱۳۸۸/۱/۸

اولین پست 1388

اولین پست من در سال88 در فتوبلاگ ما پست شد.

۱۳۸۷/۱۲/۲۶

آخرین نوشته ی سال 87

این پنجمین نوشته‌ي من توي اين وبلاگه که با عنوان "آخرين نوشته‌ي سال ..." شروع مي‌شه (83، 84، 85 و 86). سال نو رو به همه‌ي دوستان تبريک مي‌گم. اميدوارم سال جديد، خيلي بهتر از اوني باشه که انتظارش رو دارين.
اگر هم امسال عزیزی رو از دست دادين، اميدوارم خيلي سخت نباشه تحمل ديدن جاي خاليش.

ماهي قرمز امسال رو هم، مثل سال 85، از گالري عکس‌هاي آقای آرش عاشوري‌نيا، سايت کسوف، برداشتم.

۱۳۸۷/۱۲/۲۵

سالی که گذشت


دیگر وقایع و اتفاقات سال 1368 هجری:
- اول شروع زراعت پنبه‌ی ینگی دنیایی در ایران.
- و اول حکم پوشیدن لباس نظامی اتریشی معمول حالیه‌ی صاحب منصبان با شلوارهای تنگ در ایران بدین سان بود.
- در شیراز تگرگ به قدر نارنج بارید و مال و گوسفند زیادی با چند نفر آدم تلف کرد.
- و در خراسان زنی طفلی زایید مثل میمون اما دم نداشت.
- در ساری مازندران قند سفیدی از شکر سرخ ساختند.

عین الوقایع، محمد یوسف ریاضی هروی، به اهتمام محمد آصف فکرت، انتشارات و آموزش انقلاب اسلامی (شرکت انتشارات علمی و فرهنگی فعلی)، چاپ اول 1372

آگاهی به مثابه یک عمل جمعی

سهیل توی مطلبی با عنوان ریل‌های فلزی (که خودش اون رو یه پست درجه سه می‌دونه) یه گزاره‌ی بسیار درخشان داره:
ساختن اندیشه، یک عمل جمعی و گروهی است. به این معنی که در جمع صورت می گیرد. مهم نیست که نتیجه ی حاصل، کار یک فرد باشد. گوشه گیری از جریان جمعی تفکر باعث بلوکه شدن مولف می شود.

فکر می‌کنم این مطلب از جان استوارت میل، تاییدی بر این حرف سهیل باشه:
در مورد هر انسانی که قضاوتش به راستی شایسته‌ی اطمینان است این سوال پیش می‌آید که چطور شده است عقیده‌ی وی این اندازه مورد اطمینان قرار گرفته است؟
برای اینکه فکرش برای شنیدن هر نوع تنقیدی از رفتار و عقایدش باز بوده است. برای اینکه عادت داشته است به تمام آن حرف‌هایی که بر ضد عقایدش اقامه می‌شده است گوش بدهد تا اینکه بتواند از گفته‌های صحیح مخالفان بهره‌مند گردد و در همان حال خود بی‌پرده ببیند که چه قسمت‌هایی از گفته‌ها و دلایل ایشان باطل است و بطلان آن را سر فرصت به دیگران هم نشان بدهد. برای اینکه احساس کرده است که تنها راهی که یک موجود بشری به کمک آن می‌تواند تا حدی به شناختن "سرتاپای یک موضوع" موفق گردد این است که به هر گونه حرف یا نظری که اشخاص مختلف، با عقاید مختلف، درباره‌ی آن موضوع دارند گوش دهد و تمام شکل‌هایی را که آن موضوع در افکار مختلف به خود می‌گیرد از نظرگاه صاحبان آن افکار بررسی کند. هیچ خردمندی جز با گذشتن از این راه خردمند نگردیده است و اصلا نیروی خالقه‌ی فهم بشر طوری آفریده نشده است که وی بتواند از راهی دیگر خردمند گردد.

رساله درباره‌ی آزادی، جان استوارت میل، ترجمه‌ی جواد شیخ الااسلامی، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، چاپ چهارم 1375

امت لیبرال انگستان

در ارتباط با نوشته‌ی اخیر سهیل با عنوان امت لیبرال:

در انگلستان به علت وضع خاص تاریخی این کشور گرچه یوغ افکار عمومی شاید سنگین‌تر باشد ولی فشار قانون بار تحمیل کردن آن افکار به مردم با مقایسه به وضع سایر کشورهای اروپایی تا حدی سبک است. مردم انگلستان از نفس این عمل که قوه‌ی مقننه یا مجریه مستقیما در رفتار خصوصی افراد مداخله کند نفرت دارند گرچه این نفرت ناشی از احترام جبلی (سرشتی، ذاتی) آنها به حفظ استقلال فردی نیست بلکه زاییده‌ی آن ترس و وحشت ملی است که هنوز به کلی از بین نرفته است و حکومت را در چشم مردم این کشور قدرتی که مصالحی بر خلاف عامه‌ی خلق دارد نشان می‌دهد. اکثریت مردم هنوز به این نکته پی نبرده‌اند که قدرت و عقیده‌ی حکومت وقت به واقع قدرت و عقیده‌ی خود آنهاست. اما موقعی که از این حقیقت آگاه شدند آزادی فردی شاید به همان میزان که در حال حاضر دستخوش تعدی افکار عمومی است در معرض تاخت و تاز حکومت نیز قرار گیرد.
خوشبختانه هنوز مقدار زیادی احساسات مقاوم در این کشور هست که هر آنی می‌شود بسیجش کرد و بر ضد مداخله‌ی قانون در حوزه‌هایی که حریم اختصاصی افراد است بکار برد. در عین حال این احساس عمومی فرقی هم در این زمینه قایل نیست که آیا موضوعی که دولت می‌خواهد در آن مداخله کند در حوزه‌ی مشروع نظارت قانونی هست یا نیست. بی‌قیدی مردم در این باره به حدی است که خود این احساس مقاوم گرچه روی‌هم‌رفته بی‌نهایت سودمند است چه بسا که از روی اشتباه ابراز می‌شود چون به واقع اصل ثابتی که انسان به کمک آن بتواند حقانیت یا عدم حقانیت دخالت حکومت را تشخیص بدهد وجود ندارد و مردم برحسب عادت روی ترجیحات و پسندهای شخصی خود تصمیم می گیرند. بعضی‌ها وقتی می‌بینند کار خوبی هست که باید انجام شود یا زیانی هست که باید درمان شود حکومت را با کمال میل و رغبت به انجام آن تشویق می‌کنند در حالی که دیگران ترجیح می‌دهند تقریبا هر نوع زیان اجتماعی را تحمل کنند تا اینکه پای مداخله‌ی حکومت را به بخش جدیدی از مصالح عمومی بکشانند.

رساله درباره‌ی آزادی، جان استوارت میل، ترجمه‌ی جواد شیخ الااسلامی، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، چاپ چهارم 1375

۱۳۸۷/۱۲/۲۱

نگران نباش


یه خونه ی بزرگ. راهروهای طولانی و به درد نخور، بهش می گن فضای پِرت. فلاسک چای و آب جوشِ کنار میز. یه پتوی نازک، گوشه ی کاناپه. سیگار ایرانی. خوندن اولین هدیه ی رسیده. نگران نباش.
خوندنش می چسبه و بیدار نگهم می داره. محمد جان این اولیش.