۱۳۹۴/۱۰/۱۹

آن روز دنیا زیر و زبر شد

داستان «روزی که دنیا زیر و زبر شد»، نوشته Thomas Olde Heuvelt، در سال ۲۰۱۵ جایزه هیوگو از معتبرترین جایزه های ادبیات علمی- تخیلی و فانتزی را به خود اختصاص داده است. نویسنده ۳۲ ساله هلندی تا به حال ۵ رمان و تعداد زیادی داستان کوتاه نوشته است.
داستان «روزی که دنیا زیر و زبر شد» از روی ترجمه ی انگلیسی کتاب « The Day the World Turned Upside Down»، به قلم خانم Lia Belt، به فارسی برگردانده شده. از دوست عزیزم، مجید والی پور، برای بازبینی ترجمه تشکر می کنم. متن و نسخه ی صوتی انگلیسی داستان در این صفحه در دسترس است.



آن روز دنیا زیر و زبر شد. دلیلش را نمی‌دانستیم. برخی از ما گمان کردند گناهی از ما سرزده. شاید خدایانی اشتباهی را می‌پرستیدیم یا شاید حین نیایش وردهایی اشتباهی می‌خواندیم. اما ماجرا ساده‌تر از این حرف‌ها بود، دنیا زیر و زبر شد، همین.
دانشمندانی که آن‌قدر خوش‌اقبال بودند که از آن رویداد جان سالم به در برند، گفتند بیشتر از آنکه مثل ناپدید شدن گرانش باشد، شبیه سر و ته شدنش بود. انگار که سیّاره‌ی ما ناگهان جرمش را از دست داد و شیئ غول‌آسایی محاصره‌اش کرد. مذهبی‌هایی که آن‌قدر بداقبال بودند که از معجزه جان سالم به در برند، گفتند که زندگی و مرگ دست خداست و این خداست که بعد از این‌همه سال بخشیدن، دارد پس می‌گیرد. اما شیئ غول‌آسایی وجود نداشت و این فرضیه هم که خدا داشت داده‌هایش را پس می‌گرفت، پا در هوا بود.
مثل تیری از غیب بر ما فرود آمد؛ راس ساعت ده و پنج دقیقه‌ی صبح. لحظه‌ای بود، لحظه‌ای جادویی، که می‌شد همه‌ی ما را ببینی که در اتاق‌های نشیمن‌مان شناور بودیم، کلّه‌معلق در هر موقعیتی که هرکدام‌مان در آن زمان بودیم، قهوه‌نوش‌ها در حال نوشیدن قهوه از فنجان‌های سر و ته شده‌ی قهوه‌یشان، عشّاق چسبیده به بدن سرنگون آن یکی دیگر، پیرمردها دستی به کلاه‌گیسِ در حال افتادن‌شان، بچه‌ها گریه‌کنان و گربه‌ها جیغ‌کشان، همه‌ی ما احاطه شده با سیّارک‌های متعلّقات‌مان. لحظه‌ی جنونی تمام عیار بود، متوقّف شده در زمان.
بعدش بود که داد و بیداد و سر و صدا برخاست. قیامتی بود. ما به سقف‌‌ها کوفته شدیم و زیر آوار زندگی‌های کهنه‌یمان خرد شدیم. جمجمه‌ها ترک خورد. گردن‌ها شکست. بچه‌ها پرت شدند. اغلب‌مان درجا جان دادند یا رعشه‌کنان در شکاف سقف‌ها گیر کردند و تلنبار شده روی اینها، جان به‌دربُردگان حیران و سرگردان زور می‌زدند آنچه را که روی داد، هضم کنند.
ولی بدا به حال آنهایی که در زمان حادثه سقفی بالای سرشان نبود، مردم حتا قبل از اینکه اصلاً بفهمند که آسمان دیگر نه آن بالا، که زیر ماست، شروع کرده بودند به افتادن از روی کره‌ی زمین. در دم آسمان نقطه‌نقطه شد با آدم‌هایی که می‌غلتیدند، لباس‌هایی که در اهتزاز بودند، سگ‌هایی که دست و پا می‌زدند، ماشین‌هایی که پشتک و وارو می‌زدند، کاشی‌های پشت‌بامی که تلق‌تلق صدا می‌دادند، گاوهایی که مومو می‌کردند، و برگ‌های پاییزی رنگانگی که چرخ می‌زدند و آسمان را گلگون کرده بودند. خلقی که توی ایوان‌شان نشسته بودند، روی سایبانی که زیر تن‌شان غژغژ می‌کرد افتادند و از آن لبه به عمق بی‌انتها چشم دوختند. موش کوری که دماغش را از زمین بیرون آورده بود، گرانشِ وارونه بلعیدش و نهنگی که از آب بیرون جهیده بود، دیگر هیچ‌وقت دوباره توی آب برنگشت. مامِ زمین خسته از بار روی دوشش، هرچه را که به سطحش محکم نبسته بودند تکاند و پخش و پلا کرد. با یک تکان همه چیز در جو فروافتاد. هواپیماها، ماهواره‌ها و ایستگاه‌های فضایی در خلاء گم و گور شدند و حتا دایی‌جان ماه از ما دور افتاد. دیدیمش که دورتر و دورتر شد تا اینکه در مدار غم‌انگیزش دور خورشید قرار گرفت. حتا خداحافظی هم نکرد.
من روی مبل دراز کشیده بودم، کار بخصوصی نمی‌کردم. نه کتابی می‌خواندم و نه چیزی می‌دیدم. اگر دنیا به آخر هم می‌رسید، باخبر نمی‌شدم. به گوشی‌ام چشم دوخته بودم، منتظر تو که زنگ بزنی.

ادامه در وبلاگ یادداشت‌های من

۱۳۹۴/۶/۴

ویس و رامین، خسرو و شیرین و یک شباهت جزئی دیگر

یکم) از قرار معلوم از مدتها پیش منظومه‌ی ویس و رامین سروده‌ی فخرالدین اسعد گرگانی را با خسرو و شیرین نظامی گنجوی مقایسه کرده‌اند. ویس و رامین رگ و ریشه‌ی پارتی-اشکانی دارد و قرن پنجم هجری سروده شده. اما نظامی خسرو و شیرین را قرن ششم نوشته و داستان از دوران ساسانیان آب می‌خورد. مثلاً از شباهت‌های میان این دو داستان یکی اینکه در هر دو داستان واسطه‌ی عشقی وجود دارد که نقش موثری در پیش‌بُرد داستان بازی می‌کند: در ویس و رامین، دایه‌ی دوران کودکی ویس و رامین این نقش را بر عهده دارد و در خسرو و شیرین، شاپور ندیمِ خاص خسرو. یا اینکه مردِ قهرمانِ هر دو داستان قبل از ازدواج با محبوب خود، ماجرای عشقی زودگذری با کسی دیگر رقم می‌زنند: رامین با دختری به نام گل از اهالی گوراب و خسرو (بعد از ازدواج با مریم دختر پادشاه روم) با شکر اصفهانی. با مختصر جستجویی توی اینترنت، نوشته‌های خوبی درباره‌ی شباهت‌ها و تفاوت‌های این آثار پیدا می‌شود (مثل نوشته‌ی لیلا عبدی که داستان‌ها را به لحاظ ساختار و شخصیت‌پردازی مقایسه کرده و یا مقاله نوشته‌ی روح اله هادی و زینب نصیری که ساختار صنعت تشبیه را در دو اثر بررسی کرده‌اند). یک شباهت جزئی هم به ذهن من رسیده درباره‌ی نقشی که هنرمندان پیرامون عشاق در گشودن گره کور داستان‌ها بازی می‌کنند. اینکه چنین نقشی در میان شخصیت‌های ابدی ازلی داستانی (نگهبان، استاد راهنما، سایه و امثال آن) به کدام شخصیت(ها) قابل انطباق است، تامل و مطلب جداگانه‌ای می‌خواهد.

دوم) داستان‌های کلاسیک زیادی هستند که در آنها شخصیت هنرمند نقش موثری در پیرنگ بازی می‌کند. مثلاً در نمایشنامه‌ی هملت جایی هست که یک گروه بازیگران دوره‌گرد که هملت آشکارا دوست‌شان دارد وارد صحنه می‌شوند، هملت از آنان می‌خواهد نمایشی به اسم قتل گونزاگو را شب بعدی در حضور پادشاه اجرا کنند و نیز ده پانزده سطری را که خود وی خواهد نوشت، در آن نمایشنامه بگنجانند. هملت به نوعی نمایش را کارگردانی می‌کند، سفارش‌های ظریف درباب هنرپیشگی به بازیگر اصلی می‌کند؛ اینکه عربده نکشد، نمایش را به خاطر خنداندن تماشاگران به مضحکه تبدیل نکند (به نظرم این یکی سفارش را هنوز هم باید هر هنرپیشه‌ی تازه‌کار تئاتری شب اجرا قبل از اینکه روی صحنه برود توی آینه برای خودش تکرار کند)، مدام دست‌هایش را تکان‌تکان ندهد و خلاصه اینکه طبیعی بازی کند. هملتِ مردد می‌خواهد با بازسازی صحنه‌ی قتل پدرش (داستانی که از زبان روحی که ادعا کرده روح پدرش است شنیده) جلوی چشم عموی تاجدارش، واکنش او را ببیند. و وقتی پادشاه تاب تماشای صحنه را نیاورده و نمایش را ترک می‌کند، به هدفش می‌رسد. اما نقشی که هنرمندان درباری در داستان ویس و رامین و خسرو و شیرین بازی می‌کنند، از نوعی دیگر است؛ آنها در بزنگاهی که مرد و زن قهرمان داستان (بعد از بی‌وفایی زهرداری که مرد مرتکب شده) عملاً امکان ارتباط تعامل و گفتگوی مستقیم را از دست داده‌اند، وارد شده و با صنعت‌گری و تبحّر هنری خود مسیر داستان را تغییر می‌دهند.

سوم) جایی هست توی ویس و رامین که رامینِ در اثر نصیحت‌های حکیمی اندرزگو به اسم به‌گو (که او را از گناه و ننگ ارتباط با ویس، همسر برادرش، پرهیز می‌دهد) و در پی اوقات تلخی مختصری که با ویس پیش آمده، از مروِ شاهجان، پایتخت، خارج شده و به گوراب رفته و آنجا با دختر یکی از خانواده‌های اشراف محلی به اسم گل از آشنا شده و با وی ازدواج می‌کند. رامین برای نشان دادن وفاداری‌اش به تازه‌عروس نامه‌ای گزنده و تلخ به ویس می‌نویسند و از او بیزاری می‌جوید. رامین حتا فرستاده‌ی ویس را، دایه‌ی دوران کودکی‌شان و واسطه و باز کننده‌ی گره‌های کور عشقی‌شان، به خواری رانده و به گوراب نرسیده از راه بازمی‌گرداند. ویس درمانده از معشوق بی‌وفا و دستش از همه‌جا کوتاه از دبیر سخن‌دانش مشکین می‌خواد از زبان او نامه‌ای به رامین بنویسند:

پس آنگه خواند مشکين را بر خويش
نمود او را همه راز دل ريش
کجا مشکين دبيرش بود ديرين
هميشه رازدار ويس و رامين ...
قلم برگير مشکينا به مشک آب
يکي نامه نويس از من به گوراب
تب گرمم ببين و باد سردم
به نامه يادکن همواره دردم
تو خود داني سخن در هم سرشتن
به نامه هرچه به بايد نبشتن
اگر باز آوري او را به گفتار
شوم تا مرگ در پيشت پرستار
تو دانايي و بر گفتار دانا
بود آسان فريب مرد برنا

مشکینِ دبیر نامه‌ای در ده بخش، هر یک به عنوانی، از زبان دل ویس خطاب به رامین می نویسد (عنوان نامه دوم: دوست را به ياد داشتن و خيالش را به خواب ديدن). نامه در رامین که عشق گل اندک‌اندک برایش کسل کننده شده، چنان کارگر می‌افتد که نزد ویس می‌شتابد (نام مشکین بی‌اختیار بونصر مشکان، استاد بیهقی، را به یاد متبادر می‌کند. چه بسا اسم‌های مشتق از کلمه‌ی مشک معمول بوده برای دبیران و منشیان درباری).

چهارم) از قضا در انتهای منظومه‌ی خسرو و شیرین نیز زمانی که سوءتفاهم‌ها، بی‌وفایی‌ها و هوس‌رانی‌ها و تصادفات ناخواسته گره ناگشودنی کوری بر رابطه‌ی عشاق انداخته، خسرو از عشق شکر اصفهانی سیر شده ولی گفتگویش با شیرین نیز راه به جایی نمی‌برد، عاشق و معشوقِ درمانده کار را به کاردان‌ها می‌سپارند؛ در صحنه‌ای که شیرین خود را به خیمه‌ی خسرو رسانده و پشت پرده مخفی شده، از نکیسا، چنگ‌نواز پرآوازه، می‌خواهد در مجلس شاهانه‌ی پیش‌رو نوای ساز و آوازش را با آنچه او از پشت پرده خواهد خواست ساز کند:

ز گنج پرده گفت آن هاتف جان
کز این مطرب یکی را سوی من خوان
بدین درگه نشانش ساز در چنگ
که تا بر سوز من بردارد آهنگ
به حسب حال من پیش آورد ساز
بگوید آنچه من گویم بدو باز
نکیسا را بر آن در برد شاپور
نشاندش یک دو گام از پیشگه دور
کز این خرگاه محرم دیده بر دوز
سماع خرگهی از وی در آموز
نوا بر طرز این خرگاه میزن
رهی کو گویدت آن راه میزن
نکیسا بر طریقی کان صنم خواست
فرو گفت این غزل در پرده راست

از آن طرف باربد، بربط‌نواز و موسیقی‌دان شایگان، حدیث دل شکسته‌ی خسرو را روایت می‌کند: 
نکیسا چون زد این افسانه بر چنگ
ستای باربد برداشت آهنگ 
عراقی وار بانگ از چرخ بگذاشت
به آهنگ عراق این بانگ برداشت ...

غزل‌های عاشقانه‌ای که نکیسا و باربد از طرف موکلان‌شان می‌سرایند و در دستگاه و گوشه‌هایی که خود به اقتضای حال و هوا برمی‌گزینند می‌خوانند، در عاشق و معشوق موثر افتاده و آنها را از خود بیخود می‌کند. نهایتاً شیرین از پشت پرده خود را برون می‌افکند و در صحنه‌ای پر از سوز و گداز، خسرو و شیرین همدیگر را بخشیده و داستان عاشقانه بعد از مدتها افت و خیز و فراز و نشیب به سامان می‌رسد (از قرار معلوم این بخش از داستان به لحاظ دانشی که از هنر موسیقایی زمان خود به دست می‌دهد هم بسیار غنی و نادر است).

پنجم) دوران نوجوانی ما بودند پسربچه‌هایی که نامه می‌نوشتند برای دختری که دوست داشتند و سعی می‌کردند به لطایف الحیل نامه را به دستش برسانند. کسی که در همان دوره‌ی شما بگو راهنمایی آن اندازه بالغ شده بود که دلش هوای دختری کند، اغلب از متوسط کلاس بزرگ‌سالتر بود و این یعنی اینکه به احتمال زیاد چند سالی رد شده بود و در جا زده بود و درسش خوب نبود؛ از جمله ادبیات و انشاء و مشتقاتش که یکی باشد نامه‌نگاری. برای همین گاهی بچه‌های ردیف آخر از همکلاسی‌های درس‌خوان ردیف جلو می‌خواستند که از طرف آنها نامه‌ای عاشقانه بنویسند. من چندان درس‌خوان نبودم، کسی از من نخواست برایش نامه‌ای بنویسم، ولی از سر کنجکاوی شاهد آفرینش چند تا این نامه‌های معصومانه‌ی به شدت بی‌نمک و ابلهانه بوده‌ام. سفارش دهنده اسم دختر را می‌گفت و ساعت و محل قرار و احتمالاً پیشنهاد شعری برای اختتام نامه.

۱۳۹۳/۸/۲۵

آداب صفا

در عهد صفوی فتوت در میان عامه‌ی مردم ایران رواج بسیار یافت، چنانکه ادبیات مکتوب اهل فتوت، غالباً به صورت رساله‌های موسوم به "فتوت‌نامه" بیشتر در دوران صفویه تحریر شده است. فتوت‌نامه‌ها درواقع گونه‌ای از پندنامه‌ها است و بیش و کم به همان سبک کهن پندنامه‌ها و اندرزنامه‌های پهلوی نگارش یافته و چنین به نظر می‌رسد که پیران و استادان جوانمردان آن‌ها را به پیروی از یک روش بس کهن که سرچشمه‌های آن را در ایران باستان باید جست، برای تعلیم مریدان و شاگردان خود نگاشته‌اند و از این روست که بسیاری از این رساله‌ها به صورت پرسش و پاسخ است. به عنوان نمونه در یکی از این رساله‌ها که منسوب به صنف سلمانیان و سرتراشان است، می‌خوانیم:

اگر پرسند که "سنگ و تیغ با هم چه چیزاند؟" بگوی "عاشق و معشوق‌اند."
اگر پرسند که "عاشق کدام است و معشوق کدام؟" بگوی که "از یک روی سنگ عاشق است که هرچند تیغ خود را بر سنگ می‌زند و خراش بدو می‌رساند، سنگ صبر و تحمل پیشه کرده است و از یک روی تیغ عاشق است که هر دم خود را به وصال سنگ می‌رساند و روی بر روی سنگ می‌مالد. پس هر دو هم عاشق باشند و هم معشوق".
اگر پرسند "که  تیغ چند (گونه) است؟" بگوی که " تیغ سه (نوع) است: اول تیغ صفا که به دست سلمانیان است – که پاک کننده است. دویم تیغ رضا که به دست سلاخان (است) – که قبول کننده است. سیم تیغ سزا که به دست پادشاهان است – که دفع کننده است".

در همین رساله آداب دست به دست کردن تیغ و سنگی که برای تیز کردن تیغ به کار می‌رفته، با جزئیات تمام توصیف شده است:

بدان که چون سنگ و تیغ را در دست بگیرند و خواهند به کسی دهند، می‌باید که سنگ را به دست چپ بگیرد و تیغ را به دست راست، چنانکه روی تیغ به جانب وی باشد – یعنی جنگ با نفس خود کردن است – و انگشت شهادت بر پشت تیغ باشد و انگشت مهین بر شکم تیغ بود و روی تیغ بر سنگ باشد یعنی سنگ و تیغ پیوسته‌ی یکدیگر باشد. پس سنگ و تیغ را بدین ترتیب که گفته شد، به دست آن کس دهد و آن کس نیز سنگ و تیغ را به همین طریق در دست گیرد و صفانظر اهل جمع کند و آداب سنگ و تیغ در دست گرفتن این چنین است تا بر سلمانیان واضح باشد و این مقدار نوشته شد تا طالبان راه حق را دلیل و راهبر باشد و بدین طریق عمل کنند تا فردای قیامت در پیش پیران و مردان راه حق شرمنده و زردروی نباشند و زنهار و هزار زنهار که این سوالات و نکته ها را به مردم نااهل نگویند و نیاموزند که باعث گرفتاری گردند. اما اگر کسی را قابل ببینند، از وی دریغ ندارند که اجر عظیم خواهد بود و بالله الموفق التوفیق و المستعان.

منبع: چهارده رساله در باب فتوت و اصناف، با مقدمه و توضیح مهران افشاری و مهدی مداینی، نشر چشمه

۱۳۹۳/۲/۲۵

مجموعه داستان ترسناک بختک

داستان ترسناک، داستانی‌ست که خواننده‌اش را می‌ترساند؛ این داستان‌ها ریشه در حکایت‌های قدیمی عامه دارند. این تعریف سرراست و سادۀ دایره‌المعارف بریتانیکا است. و اینکه در دوران رمانتیک، نویسندۀ آلمانی ای.تی.ای هافمن و نویسندۀ امریکایی، ادگار آلن‌پو با آمیختن فضاهای وهمناک به واقعیات روزمره و با گره زدن اشباح، همزادها و خانه‌های متروکه به نمادهای روان‌شناختی داستان‌های ترسناک را به سطح بسیار بالاتری از سرگرمی صرف ارتقا دادند.
و به این ترتیب داستان‌های ترسناک به شکل گونۀ ادبی جدیدی پا به عرصه گذاشت و امروزه از پرطرفدارترین ژانرها محسوب می‌شود. اما اگر لیست زیرگونه‌های ادبی داستان‌های ترسناک را در همین ویکی‌‌پدیای خودمان بالا و پایین کنید، می‌بینید که در بسیاری از این زیرگونه‌ها حتا یک کتاب به زبان فارسی نوشته نشده است. 


ایدۀ اولیه پروژۀ انتشار مجموعه داستان ترسناک بختک این بود که نوشتن و خواندن ترس‌های پیدا و پنهانمان می‌تواند گونۀ ادبی نوپای هراس را در ایران کمی پیش ببرد. داستان انتشار کتاب بختک به خاطر این ویژگی‌ها شاید اولین نمونه در نوع خود باشد:

  • پروژه با انتشار فراخوانی عمومی در فیسبوک تحت عنوان «دعوت به نوشتن داستان‌های ترسناک به زبان فارسی» کلید خورد.
  • تا حد امکان همۀ داستان‌های دریافت شده در مجموعه گنجانده شوند. در واقع، رعایت حداقل شرایط برای اینکه متنی داستان تلقی شود، برای دست‌اندکاران پروژه کافی بود.
  • کتاب دور از هر گونه اعمال نظارت معطوف به سانسور جمع‌آوری شد.
  • موضوع همۀ داستان‌ها دربارۀ ترس است؛ کتاب پانارومایی از انواع ترس‌هایی ست که با تجربیات زندگی در جغرافیای زیستی و فرهنگی ایران آمیخته است.
  • نویسندگان داستان‌ها، از الف تا یاء، نه فقط در جریان تک تک مراحل قرار بگیرند، بلکه خود در هر یک از آنها مشارکت کنند؛ از پیشنهاد نام مجموعه گرفته تا انتخاب طرح جلد.
  • محصول کار در نهایت مجموعۀ داستانی حاوی ۵۷ داستان کوتاه از ۵۵ نویسندۀ ایرانی ساکن ایران و کشورهای مختلف مثل مالزی، انگلستان، کانادا، نروژ و آلمان در این طرح مشارکت کردند.
  • علی‌رغم مشارکت داوطلبانه و رایگان همۀ دست‌اندرکاران پروژه، این کتاب محصول فرایند انتشار حرفه‌ای، بدون غلط، ویراسته شده و طراحی شدۀ کتاب الکترونیک است.
  • مطابق قرار اولیه، کتاب باید به رایگان و در فضای اینترنت منتشر می‌شد.

و در نهایت کتاب آماده شد و جهت دانلود در این سایت قرار داده شد. در سایت دانلود کتاب بخشی نیز به داستان‌های صوتی اختصاص داده شد و از نویسندگان خواسته شد داستان‌شان را با صدای خودشان ضبط کرده و در این بخش قرار دهند.

۱۳۹۳/۲/۲۰

گذر لوطی صالح و معمای یک بیت

همین "تهران" را در نظر بگیرید؛ از قرار معلوم قدیمی‌ترین مکتوبی که از تهران نام برده، فارسنامه‌ی ابن بلخی است که بین سال‌های ۵۰۰ تا ۵۱۰ تالیف شده که در آن نویسنده وقتی می‌خواهد از انار کوار تعریف کند، می‌گوید به خوبی انار تهران است.
اما لوطی صالح که بوده؟ در حکایتی‌ که هنوز بر زبان اهالی بازار و گذر لوطی صالح جاری است، گفته شده : "شنیده ام لوطی صالح با اینکه مطرب بوده است اما مومن هم بود که در یک ماجرای خشکسالی به همراه اهالی بازارچه به طرف گورستان چهارده معصوم، بیرون دروازه‌ی عبدالعظیم (ع) می رود و سرش را رو به آسمان می کند، تنبک می‌نوازد و می‌خواند و طلب باران می‌کند که بعد از کمی باران می‌بارد و از آنجا او محبوب همه می‌شود".
اما از نوشته‌های تاریخی چنین برمی‌آید که لوطی صالح ابتدا در دستگاه زندیه و سپس در دربار قاجار به سرگرم کردن اهل دربار مشغول بوده است. به چه روشی؟ احتمالا به مطربی و مضحکه. البته او تنها کسی نبود که بخت خدمت در دو سلسله را یافت. ابراهیم‌خان که به خاطر سمت کلانتری شهر شیراز در دوران زندیه به ابراهیم خان کلانتر معروف بوده، به پاس نقشی که در انقراض سلسله‌ی زندیه بازی کرد، در دربار آقامحمدخان و سپس برادرزاده‌اش باباخان (فتحعلی شاه بعدی) به مقام صدراعظمی رسید. حکایت بستن دروازه‌ی شهر به روی لطفعی‌خان زند توسط ابراهیم‌خان کلانتر (اعتمادالدوله ی بعدی) را کم و بیش همه شنیده‌اند. لوطی صالح نیز که "به جهت مسخرگی و صحبت‌هایی که در مجالس اجزای سلطنت زندیه" مورد توجه کریم خان زند بوده و ثروت هنگفتی نیز از این راه اندوخته بود، در کنار سرگرم کردن اهالی دربار شیراز، به نوعی خبرچین آقامحمدخان نیز بوده و در دوران کشمکش بعد از فوت وکیل الرعایا، جوان یاغی قاجار را از اخبار اندرونی رقیبش باخبر نگه می‌داشته است.
اما همانطور که اعتمادالدوله به خاطر قدرت و نفوذ فراوانی که کسب کرده بوده به بدگمانی فتحعلی شاه دچار شده و به دستور وی "چشم او را میل کشیدند و زبانش را بریدند و به قتلش رساندند"، لوطی صالح نیز سرانجام چندان خوش‌آیندی نیافت.
میرزا احمدخان عضدالدوله، نویسنده‌ی تاریخ عضدی، ماجرا را اینگونه شرح می‌دهد که آقامحمدخان به برادرش جعفرقلی‌خان، که هم بسیار مرد رشیدی بود و هم همه‌جا خدمات شایانی به برادر تاجورش کرده بود، علاقه‌ی زیادی داشت. شبی در مجلس شراب جعفرقلی‌خان، لوطی صالح شیرازی مطالبی به طور مضحکه و برای خنداندن شنوندگان بیان می‌کند که "خلاف احترام سلنطت بود". خبر به گوش آقامحمدخان می‌رسد و باعث عصبانیت وی می‌شود. از قرار معلوم، آقامحمدخان عادت داشته هر شب هنگام خواب برایش شاهنامه‌ی فردوسی بخوانند و از قضای روزگار، شاهنامه‌خوان آن شب این بیت را خواند:
به هر جا سر فتنه‌جویی بدید
ببرید و بر رخنه‌ی ملک چید

(ظاهراً آقامحمدخان برخلاف آنچه معروف است، اهل مطالعه بوده. داستانی از دوران اسارتش در دربار کریم‌خان نقل شده که وقتی کریم‌خان و اهل دربارش در فهم شعری معماگونه عاجز ماندند، سراغ آقامحمدخان فرستاد:
لعبتی سبز چهر و تنگ دهان بفزاید نشاط پیر و جوان
 معجر سر چو زان برهنه کنی خشم گیرد کف افکند ز دهان
آقامحمدخان معمای شعر ابولمظفر چغانی را حل کرد و گفت که بیت در وصف فقاع یا همان آبجو سروده شده).
پادشاه به مجرد شنیدن این بیت شاهنامه، متغیر شده و همان شب یا فرداشب برادرش را سربه‌نیست کرد و بعد لوطی صالح را که درواقع آشنای قدیم خودش بود به خلوت خواسته و گفت که از ثروت و مکنتی که اندوخته آگاه است: "باید راست و بی‌کم و کاست بگویی و تقدیم کنی تا جان تو سلامت ماند". لوطی صالح که به اخلاق پادشاه آشنا بود، قبول می‌کند همه‌ی اموالش را به وی ببخشد ولی با جسارتی که شاید حاصل همان شغل مضحکگی بود، اضافه می‌کند که "اما خداوند عالم در وجود تو گذشت خلقت نفرموده، می‌گیری و باز جان مرا تلف می‌کنی." خلاصه آنکه پادشاه بعد از گرفتن اموال لوطی صالح می‌گوید "باید در حق تو رفتاری شود که دیگر روی رفتتن به مجالس و صحبت مضاحک را نداشته باشی" و حکم می‌کند که دماغ او را ببرند. لوطی صالح باز از رو نمی‌رود و می‌گوید "دیدی که خدای تعالی در وجودت گذشت نیافریده؟". از قرار این مضحکه‌ی آخرین بر آقامحمدخان موثر می‌افتد و دستور می‌دهد تمام اموالش را به او باز گردانند. اما باید شهر را ترک کرده و در عتبات مجاور شود: "زیرا می ترسم باز طرف غضب من واقع شوی و حرف تو راست شود". این گونه بود که "لوطی صالح، بدون اینکه دیناری ضرر مالی تحمل کند، با همان دماغ بریده و در کمال تردماغی، رفت و در مشهد کاظمین علیهماالسلام تا زمان وفات مجاورت داشت".

بامزه‌ آنکه بیت منسوب به شاهنامه که در کتاب تاریخ عضدی انبار باروت خشم آقامحمدخان به برادر عزیز و خدمتکار قدیمی‌اش را منفجر می‌کند، در هیچ شاهنامه‌ای موجود نیست.

۱۳۹۳/۱/۱۴

دستور پاکیزگی

این روزها کتاب مشعشعیان را دارم می‌خوانم. سرم به دوّار افتاده از خواندن نام این همه پدر و پسر و برادرزاده که در دوره‌ای چند صد ساله حکومت بخش غربی خوزستان فعلی را دست‌به‌دست می‌کرده‌اند. آنچه در پی می‌آید، بخشی از نامه‌ی سید محمد بن فلاح، معروف به سید محمد مشعشع، بنیانگذار سلسه‌ی مشعشعیان است به یکی از علمای بغداد که از طرف امیرپیرقلی (غلام پیربوداغ)، فرزند جهانشاه قراقوينلو، وظیفه‌ی بحث و جدل با مشعشع را برعهده گرفته بود:

هر که در کوچه‌ای ناپاک پای برهنه راه می‌رود، من او را می‌زنم تا کفش بخرد و اگر بی‌چیز باشد، بهای کفش را خودم می‌پردازم و اگر این هم نتوانستم، دستور می‌دهم که اندکی خاک پاک در گوشه‌ی اتاق بریزند و چون به خانه درمی‌آیند، پاهای آلوده‌ی خود را با آن پاک کنند و سپس بر روی فرش یا رختخواب راه بروند.
قصاب اگر خون گوشت را نشست یا کارد را به جای ناپاکی انداخت و با آن کارد پوست گوسفندی را کند، می‌زنم. اگر با پای ناپاک خود پوستی را لگد کرد و گوشت را به روی آن انداخت، می‌زنم. اگر کسی از چنین قصابی گوشت خرید و آن را نَشُست، می‌زنم.
رنگرزی که ریسمان‌های لگد شده با پاهای ناپاک را در خم می‌اندازد، می‌زنم.
آشپز یا بقال که ظرفهای خود را بر روی زمین‌های ناپاک می‌اندازد، می‌زنم.
هر که به زنی یا دختری به لذت نگاه کند، می‌زنم؛ مگر طبیب که ناگزیر است.
همه‌ی صنعت‌گران جهود که در بصره و جزایر و حویزه (هویزه) بودند، من بیرون کردم. از ضرابخانه نیز بیرون‌شان کردم، چرا که ناپاکند. 

مشعشعیان، احمد کسروی، چاپ نخست شرکت کتاب، ۱۳۸۹

۱۳۹۳/۱/۱۰

شاه و گربه

هر روز می‌خوابید و استراحت می‌کرد. نزدیکی‌های ظهر بلند می‌شد راه می‌رفت، به قاعده‌ی عادت قدیم. کم‌حرف بود. یک گربه داشت خیلی به آن علاقه پیدا کرده بود. یک روز گربه گم شد. خیلی ناراحت شد که گربه چه شد؟ کجا رفت؟ آن راهی را که به طرف صحرا می‌رفت، یک روز یک ساعت دو ساعت پیش گرفت و رفت. سه چهار روز از گم شدن گربه گذشته بود. همین‌طور که می‌رفت به یک جایی رسید که گربه از پشت بوته یا درختی درآمد. وقتی گربه را دید به‌کلی منقلب شد. گربه را گرفت و بنا کرد به شدت تمام های‌های گریه کردن. که این گربه مرا دید و بعد از چند روز مرا شناخت! 

زندگی طوفانی (خاطرات سید حسن تقی‌زاده)، به کوشش ایرج افشار ، تهران ۱۳۶۸

۱۳۹۳/۱/۳

صد و اندی سال بیش نیست


مجلس شورای ملی در سیزده مهر باز شده بود. من هم شوق و ذوقم پیدا کردن مجلس بود. از تبریز به همین منظور آمده بودم. آنجا را پیدا نمی‌کردم. از هر کس می‌پرسیدم سراغ نمی‌دادند تا آنکه ایام رمضان مسجد و بازار که می‌رفتم، در گلوبندک کسی سلام علیک کرد. برگشته هاشم ربیع‌زاده را تصادفا دیدم که در طفولیت همسایه و همدرس من در تبریز  بود. خوشحال شدم. پرسید چند روز است به طهران آمده‌ام؟ گفتم که سه چهار روز بیش نیست. از او پرسیدم مجلس کجاست؟ گفت بیا برویم.

 ... مجلس شکل مربعی داشت... 

زندگی طوفانی (خاطرات سید حسن تقی‌زاده)، به کوشش ایرج افشار ، تهران 1390، چاپ سوم

۱۳۹۲/۱۲/۲۵

جان شاه شهید


یک- تاج‌السلطنه: دستور رفت که در اندرون شاه هم کسی را آگاه نکنند. تاج‌السلطنه، دختر شاه، که خود از زنان مترقی ایران و هوادار سوسیالیسم بود، وضع خود را در آن روز چنین توصیف می‌کند یکی از خواجه‌ها طاقت نیاورد و گفت به شاه تیر انداخته‌اند، اما نخورده است. زنان سراسیمه بیرون ریختند. فغان و شون برخاست. در آن روز بی‌خبر از همه‌جا هوس کرده ابروهای خود را سیاه کنم و "نیترات‌دارجان" مالیده بودم. وقتی آن هنگامه به پا شد، دویدم و داخل جمعیت شدم. ناگهان کشیده‌ا‌ی به صورتم خورد و خون از دماغم سرازیر گشت. با تعجب نگاه کردم، کشیده‌ی دیگری خوردم. مادرم بود که با کلمات درشت پرخاش می‌کرد: "آیا امروز روزی بود که تو ابروی خود سیاه کنی؟" گریه‌کنان منزل آمدم. هرچه شستم سیاهی‌ها پاک نشدند. من هم تمام ابروی خود را تراشیدم. و به هر حال گفتم: "سلام بر سلطنتی که در زوال است."


دو- صورت استنطاق با میرزا محمدرضای کرمانی پسر ملاحسین عقدائی که عجالتا بدون اذیت و صدمه با زبان خوش تا اینقدر تقریر کرده است و مسلم است بعد از صدمات لازمه ممکن است که مکنون ضمیر خود را بروز دهد س: حقیقتا اطلاع ندارید که طپانچه چه شد؟ می‌گویند در آن میان زنی بود، طپانچه را او ربوده و برد ج: خیر زنی در میان نبود، اینها مزخرفات است. پس ایران ما یکباره نهلیست شده است که میان آنها اینطور زنی شیردل پیدا می‌شوند

سه- چندین سال قبل از ترور شاه به دست میرزا رضای کرمانی و پس از دستگیر گروهی شامل میرزا رضا بعد از اغتشاشات ناشی از تبعید سیدجمال‌، زنی (که به ظن من ناصر همانا خواهر زن میرزا رضا مشهور به میرزا باجی، منشی مخصوص امین اقدس زن ناصرالدین شاه بوده)، در اندرون کاخ نامه‌ای انداخته بود خطاب به شاه که خیال نکن که همه نمی‌فهمند، خوب شاهکاری بدست آورده‌ای که مردم غیور و وطن‌پرست را به اسم بابی و غیره گرفته به قتل می‌رسانی. اگر راست می‌گویی و دل داری، یک مو از سر اینان که گرفته‌ای کم کن ببین دچار انتقام می‌شوی یا نه. از جان گذشتگان کم نیستند، جانت عوض جانهاست ." 

کارنامه و زمانه‌ی میرزا رضا کرمانی، هما ناطق، نشر نیما، آلمان، 1385

۱۳۹۱/۱۱/۲

به نظر شما چه چیزی عوام را به میدان اعدام می کشاند؟

به نظر شما چه چیزی عوام را به میدان اعدام می کشاند؟ سنگدلی؟ اشتباه می‌کنید، مردم سنگدل نیستند و اگر زورشان می‌رسید این بدبختی را که روی سکوی اعدام احاطه‌اش کرده‌اند از چنگال عدالت بیرون می‌کشیدند. اینان اگر به میدان اعدام می‌روند برای آن است که وقتی به محله‌یشان برمی‌گردند مطلبی برای تعریف کردن داشته باشند، حالا صحنه‌ی اعدام باشد یا هر اتفاق دیگری فرق نمی‌کند، فقط می‌خواهند دارای نقشی باشند، همسایه‌ها را دور خود جمع کنند و آنها به حرفهایشان گوش بدهند. کافی است در خیابان جشن و سرور به‌پا شود، خواهید دید میدان اعدام خالی می‌شود. مردم تشنه‌ی نمایش‌اند و اگر نمایش جالب باشد همانقدر لذت می‌برند که برگردند و آن را برای دیگران تعریف کنند. مردم اگر خشمگین شوند ترسناک‌اند. اما خشمشان دیرپا نیست. بدبختی‌هایی که متحمل شده‌اند آنها را دلرحم کرده است؛ آنها چشم از صحنه‌ی فجیعی که به تماشایش رفته‌اند برمی‌گردانند. دل می‌سوزانند و با چشم گریان برمی‌گردند.

ژاک قضا و قدری و اربابش، دنی دیدرو، برگردان مینو مشیری، فرهنگ نشرنو، 1390، چاپ سوم

۱۳۹۱/۹/۲۳

تعمیر اساسی

در سال ۶۰۵ میلادی، وقتی محمد (ص) ۳۵ ساله بود، قریش تصمیم به تجدید بنای کعبه گرفت. تعدادی از سنگ‌های خانه افتاده بود و سقف آن به تعمیر اساسی نیاز داشت، زیرا دزدان از راه سقف به آن دستبرد می‌زدند. اما مقدس بودن خانه به هیچ قبیله‌ای اجازه نمی‌داد تا به آن دست بزنند، مبادا که به ساختمان صدمه‌ای اساسی وارد آمده و به نام آنان تمام شود. قریش که به شدت نگران خرابی کعبه بود، حاضر به تقبل تعمیر آن شد. ولید بن مغیره، رییس طایفه‌ی مخزوم که از مردان با نفوذ مکه به شمار می‌رفت، در حالی که تیشه‌ی خود را به دست گرفته بود، به کعبه نزدیک شد و محتاطانه گفت: "خدایا نترس، ما آنچه را که بهترین برای توست انجام خواهیم داد." بدین وسیله اجازه‌ی عملیات ساختمانی صادر و هر طایفه‌ای تعمیر قسمتی از خانه را به عهده گرفت، تا تمامی قبایل در این امر مقدس مشارکت داشته باشند.

محمد (ص)، زندگی‌نامه‌ی پیامبر اسلام، کارن آرمسترانگ، ترجمه‌ی کیانوش رحمتی، نشر حکمت، چاپ چهارم، ۱۳۸۹

۱۳۹۱/۵/۳۰

گشتن

یک روز ارس گردم، اطراف تو را گردم.

۱۳۹۱/۵/۴

بهترين راه خداحافظي

امروز صبح خواستم رماني را كه ديگر از چاپش نااميد شده‌ام، براي دوستي بفرستم تا بخواند. نسخه‌هاي مختلف را باز مي‌كردم و دنبال آخرين ويرايش مي‌گشتم. نشانه‌ام براي تشخيص، آخر نوشته است كه در ويرايش‌هاي نهايي مدام عوض مي‌شد. اين آخرين پاراگراف رمانم بود:

فکر مي‌کنم با هر کسي که مي‌خواهي خداحافظي کني، بهترين راهش همين است که قبلش کمي، همين‌طور ساکت، کنارش قدم بزني. نه براي اين‌که وقت کني از دستش خسته شوي، ديرت شود و تو مدام به ساعتت نگاه کني؛ نه، فقط همين‌که جلوي پايت را نگاه کني و بخواهي قدم‌هايتان با هم يکي شود و ببيني که نمي‌شود و از همين بفهمي همه چيز هست غير از فراموشي و يادت بيايد يکي هم بوده که فرصت نکرده‌اي براي آخرين بار کنارش، آرام، بدون عجله و ساکت قدم بزني، شايد دستش را بگيري و توي ذهنت آخرين شعري را که خوانده‌اي مرور کني و هر دو با هم يادتان بيفتد هنوز توي صفحه‌ي اول کتاب هديه‌اش چيزي برايت ننوشته.

۱۳۹۱/۲/۳۰

حقه‌های دوست داشتنی، حقه‌های صادقانه

چیزی که اهمیت دارد، آن است که این داستان هوگو داستان خیلی خوبی است، تا جایی که من می‌توانم بگویم و فکر می‌کنم بتوانم چنین ادعایی داشته باشم. باید بگویم چقدر صادقانه و چقدر دوست داشتنی‌ست. باید اعتراف کنم. داستان هوگو مرا تکان داد؛ از این بابت خوشحال بودم و همین حالا هم هستم. و باید بگویم که من گول حقه‌ها را نمی‌خورم. اگر فریبم دهند، باید حقه‌های خوبی باشند. حقه‌های دوست داشتنی، حقه‌های صادقانه. توی داستان، دوتی را از زندگی‌اش بیرون آورده و توی نور گذاشته‌اند، معلق در ژل شفاف شگفت‌انگیزی که هوگو تمام زندگی‌اش را صرف کرده تا نحوه‌ی ساختنش را یاد بگیرد. این یک جور جادوست، نمی‌شود آن را فاش کرد. این یک اجراست، می‌توانید بگویید جلوه‌گری یک عشق ویژه، بی‌دریغ و غیراحساساتی. یک سخاوتندی عالی و خوش‌اقبال. آدم‌هایی که این عمل را بفهمند و ارزشش را بدانند خواهند گفت دوتی آدم خوش‌شانسی بوده (البته هر کسی این عمل را نمی‌فهمد و ارزش آن را نمی‌داند)؛ او شانس این را داشت که چند ماهی در آن زیرزمین زندگی کند و نهایتا این اتفاق برایش بیفتد، گرچه او نمی‌داند چه اتفاقی برایش افتاده و اگر هم می دانست، اهمیتی نمی‌داد. او وارد هنر شده است. برای هرکسی اتفاق نمی‌افتد.

از داستان متریال (Material) از مجموعه‌ی "چیزی که واقعا می‌خواستم به تو بگویم"

Something I've been meaning to tell you, Alice Munro, Penguin Canada, 2006

۱۳۹۱/۱/۲۳

عشق همین‌جور است

سرانجام می‌گوید: "از احساست خبر دارم. اما این چیزی است که خودت باید با آن کنار بیایی. هیچ‌کس نمی‌تواند کمکت کند. عشق همین‌جور است، کافکا. تو کسی هستی که این احساس معرکه را دارد، ولی وقتی در تاریکی سرگشته‌ای باید به تنهایی از عهده‌اش بربیایی. تن و جانت باید آن را تاب بیاورد. خودت تنهای تنها."
هاروکی موراکامی، کافکا در ساحل، ترجمه‌ی مهدی غبرائی، انتشارات نیلوفر، 1390، چاپ سوم

۱۳۹۰/۹/۱۹

صبح بخیر

آخرین دو قاشق قهوه رو هم امروز درست کردم و باز به یاد تو افتادم. یاد اون شبی که برام یک کیسه ی قهوه خریدی و من نخواستمش چون اونی نبود که من همیشه می خرم. نمی دونم چند تا کیسه ی قهوه باید تموم شه تا یادم بره این. یعنی می شه که بازم صبح ها فنجون قهوه ام رو که درست می کنم یادم نیاد که بودی و الان نیستی؟

۱۳۹۰/۶/۱۹

ما و دیگری

و این (همبستگی انسانی) هدفی است که نه با تحقیق که با تخیل می‌توان به آن دست یافت، به یاری قوه‌ی مخیله‌یی که بیگانگان را همدرد ما نشان دهد. همبستگی چیزی نیست که از راه تأمل کشف شود، چیزی است که خلق می‌شود. همبستگی به یمن افزایش حساسیت ما در قبال اَشکال خاص رنج‌کشی و احساس حقارت دیگر مردمان نا‌آشنا با ما خلق خواهد شد. این‌گونه حساسیتِ افزون هرچه بیش‌تر مانع از به‌حاشیه‌راندن مردمِ متفاوت با ما به این بهانه خواهد شد که "آن‌ها این رنج را مثل ما حس نمی‌کنند" یا "رنج حتما همیشه هست، پس چرا نگذاریم که آن‌ها رنج بکشند؟"
این روند رسیدن به چشم‌اندازِ در نظر گرفتن دیگر انسان‌ها به عنوان "یکی از ما" و نه "آن‌ها" موضوعی است منوط به ارائه‌ی شرح مبسوطی از این که مردم ناآشنا با ما چگونه مردمی هستند و نیز منوط به ارائه‌ی شرح تازه‌یی از این که ما خود چگونه مردمی هستیم. این وظیفه‌یی نه بر عهده‌ی نظریه بل بر عهده‌ی انواع نوشتاری چون متون مردم‌شناختی، گزارش‌های روزنامه‌نگاران، داستان‌های مصور، نمایش‌های مستند و به‌ویژه رمان‌ها است.

پیشامد، بازی و همبستگی، ریچارد رورتی، ترجمه‌ی پیام یزدانجو، نشر مرکز، ۱۳۸۵

۱۳۹۰/۶/۸

اورمی گولی

وضعیت مالی خانواده جوری نبود که بتوان مسافرت رفت. تا اینکه اواسط تابستان آن سال یکی از خویشاوندان دورمان بندر شرف‌خانه را کشف کرد و به گوش عموی دومی از آخرم رساند؛ برای خانواده کم از کشف قاره‌ی آمریکا برای اسپانیایی‌ها نبود. و این هم‌زمان بود با تکثیر بدترین جوش‌های قرمزی که زن‌های خانواده به عمرشان دیده بودند روی شکم من. هر سال، فصل گرما، یک شب تب می‌کردم و بعد شکمم پر می‌شد از دانه‌های ریزی قرمزی که دیوانه‌وار می‌خارید. اسم مریضی‌ام شبیه اسم گل سرخ بود و هر دو از طلا-قزیل مشتق می‌شدند: قزیلجا، قزیل‌گول.
ما اهل مسافرت نبودیم؛ فقط هر سال، روز قبل از تاسوعا پدر و عموی بزرگم من و برادر را می‌بردند ده تا زیر بغل عموی پیر اجاق‌کورشان را بگیرند برای تدارک ناهاری که ظهر عاشورا می‌پخت و اهالی ده را دعوت می‌کرد. کشتن گوسفند با پدرم بود، عمو آشپزی می‌کرد و من و برادرم خرسواری می‌کردیم.
عموی دومی از آخرم، مدیر برنامه‌های خانواده بود؛ یک روز به نظرش رسید دیگر صلاح نیست برادرزاده‌های دختر و پسرش که بعضی‌هایشان دیگر بزرگ شده بودند، سر یک سفره کنار هم غذا بخورند؛ دارایی‌های خانواده را از ظرف و ظروف آشپزخانه بگیر تا اتاق‌های خانه‌ی بزرگی که پنج برادر با زن و بچه‌هایشان در آن زندگی می‌کردند، فهرست کرد، در حضور همه تقسیم کرد، روی چند تکه کاغذ شماره زد، مچاله کرد، هم زد و جلوی من، کوچک‌ترین برادر‌زاده‌اش، گرفت و گفت هر کاغذ را به یکی از زن‌های خاندان بدهم. تنها پنکه‌ی خانواده را هم که به خودش رسیده بود به خواهر دم‌بختم بخشید. عموی دومی از آخرم مدتها بود رئیس بود. تصمیم درباره‌ی اینکه خانواده باید نام فامیلی‌اش را عوض کند با او بود. تراشیدن سر پسرها؛ دستور به ترک تحصیل دخترها. و کرایه‌ی مینی‌بوس برای سفر. اولین سفر، اولین سفر دسته‌جمعی. کم و بیش همه‌ی بچه‌های خانواده تا وقتی بوی لجن دریاچه به مشام‌شان برسد، چند باری بالا آورده بودند. وقتی پیاده شدیم، مینی‌بوس بوی دبه‌ی ترشی تازه رسیده می‌داد.
مادرم و زن‌عموها تنها سفری که درباره‌اش شنیده بودند زیارت مشهد بود و البته سفر مکه‌ی عموی پیر اجاق‌کور شوهرهایشان؛ بخصوص که با حکایتی معجزه‌واری هم همراه بود. وقتی راهش را در شهر مکه گم کرده بود، جوان نورانی، ریشو، زیبا، با شال سبزی روی دوش، راه منزل کاروان را نشانش داده بود و در دم از نظر غایب شده بود. پلاژ-مسافرخانه‌ای که مینی‌بوس جلویش ایستاده بود، برای‌شان همان منزل بود. تا عموی دومی از آخرم سکو و اتاقی را در منزل برای اتراق انتخاب کند، پسرعموها خودشان را رسانده بودیم لب آب. کندتر از همه من بودم.
اولین دیدار دریایی که هنوز موج‌هایش پاهایم را لمس نکرده بود همزمان شد با یک کشف دیگر. هضم این همه شهود خارج از توان دماغی پسربچه‌ی نحیف تب‌داری بود که که هنوز دل‌پیچه داشت و بعد از چند ساعت ماشین‌سواری زمین زیر پاهایش هنوز لق می‌زد. یک پیکان سفید روی ساحل شنی پارک کرد و پسربچه‌ای که از شادی شیهه می‌کشید، از ماشین پایین پرید؛ کم و بیش همسن و سال من بود با این فرق که شلوارک پوشیده بود، موهایش را از ته نتراشیده بودند و فارسی حرف می‌زد. برای منی که تا آن زمان تنها فارس‌زبانانی که دیده بودم، مجری‌های تلویزیونی بودند، تماشای اینها جذاب‌تر از دریا بود. برگشته بودم و نگاه‌شان می‌کردم. دو مرد از ماشین پیاده شدند، یکی‌شان می‌خورد پدر پسربچه باشد و دیگری شاید عمو یا دوست پدرش. پسرک دور ماشین جست و خیز می‌کرد، می‌خندید، جیغ می‌زند و از آن یکی که به نظر پدرش بود اجازه می‌خواست. آنها هم می‌خندیند. پدرش بالاخره اجازه داد. پسربچه دوید طرف آب. من هم پشت سرش راه افتادم. یادم هست که روی لبه‌ی شن‌های خشک و خیس ایستاده بودم. خیسی درست از جلوی انگشت‌های توی دمپایی سبز جلوبازم شروع می‌شد. پسربچه جلوتر از من بود، بالا و پایین می‌پرید، از جلوی موج‌ها فرار می‌کرد، پیش می‌رفت، خم می‌شد و آب را توی دست‌هایش جمع می‌کرد و روی سر و صورتش می‌ریخت. لباسش دیگر خیس شده بود که آرام گرفت، چشم‌هایش را مالید. زیر لب غرغر کرد، انگار نمی‌توانست چشم‌هایش را باز کند، جیغ کشید، گریه‌اش گرفته بود، برگشت و دوید طرف ماشین. داد می‌زد و گریه می‌کرد و آن دو مرد، کنار ماشین از خنده روده‌بر شده بودند.
یک کشف دیگر؛ دریا شور بود. باید مواظبش بودم.

۱۳۹۰/۵/۳۰

غم پران پران

و چون ماهانه خبر یافت که فرخ‌روز در جهان نماند، هیچ ناله و زاری نکرد چنان‌که زنان کنند، بی‌سخن به درون خیمه‌ی خویش برفت. دشنه‌ای برگرفت و نرمک به میان دو نار پستان خود فرو برد. شغال پیل‌زور سراسیمه بر بالین رفت. سر وی در کنار گرفت و آرام و فروخفته گفت "چرا؟" ماهانه نفس آخرین برکشید و گفت "فرخ‌روزا ..." خورشید‌شاه چون آن بشنید آهی بکرد و سربرآورد و گفت "پروردگارا، مگر آتش در جهان افتاده که غم پران پران فرستی."

خورشیدشاه، بازنوشته‌ی مصطفا اسلامیه (از روی متن پنج جلدی سمک عیار به تصحیح دکتر پرویز ناتل خانلری)، نشر تندر، چاپ اول، ۱۳۶۸

۱۳۹۰/۵/۲۱

مردم خراسان به راه حج

و به همین حج، از مردم خراسان، قومی، به راه شام و مصر رفته بودند و به کشتی به مدینه رسیدند - ششم ذی‌الحجه. ایشان را صدوچهار فرسنگ مانده بود تا به عرفات رسند. گفته بودند هر که ما را در این سه روز که مانده است به مکه رساند چنانکه حج دریابیم، هر یک از ما چهل دینار بدهیم. اعراب بیامدند و چنان کردند که به دو روز و نیم ایشان را به عرفات رسانیدند و زر بستاندند. و ایشان را یک‌یک بر شتران جمازه بستند و از مدینه برآمدند و به عرفات آوردند: دو تن مرده - که بر آن شتران بسته بودند - و چهار تن زنده بودند، اما نیم مرده. نماز دیگر که ما آنجا بودیم برسیدند. چنان شده بودند که بر پای نمی‌توانستند ایستادن و سخن نیز نمی‌توانستند گفتن. حکایت کردند که در راه بسی خواهش بدین اعراب کردیم که زر که داده‌ایم شما را باشد، ما را بگذارید، که بی‌طاقت شدیم، از ما نشنیدند و همچنان براندند. فی‌الجمله آن چهار تن حج کردند و به راه شام بازگشتند.

گزیده‌ی سفرنامه‌ی ناصرخسرو، به کوشش نادر وزین‌پور، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، چاپ سیزدهم، ۱۳۸۲