۱۳۸۹/۶/۲۰

پرتو ملایم کمیک

تغییر برای ضدغنایی‌شدن تجربه‌ای اساسی در زندگی رمان‌نویس محسوب می‌شود؛ از آنجایی که از خودش دور افتاده است، خودش را غریب حس می‌کند و شگفت‌زده است از اینکه می‌بیند دیگر آن شخصی نیست که پیش از این می‌پنداشت. بعد از این تجربه، می‌فهمد که هیچ انسانی آن کسی که فکر می‌کند نیست، که این سوءتفاهم عمومیت دارد، اساسی است و پرتو ملایم کمیک را روی تمامی افراد می‌اندازد ... این پرتو کمیک که به ناگاه کشف می‌شود، پاداش مخفیانه و ارزشمند تغییری است که در او رخ داده است.

پرده، میلان کوندرا، ترجمه‌ی کتایون شهپرزاده و آذین حسین‌زاده، نشر قطره، چاپ اول 1385

۱۳۸۹/۳/۲۱

آرژانتین، آرژانتین

فوتبال علیه دشمن
ژنرال‌ها دیدگاهی ساده و فاشیستی نسبت به جامعه داشتند. یک کشور باید قدرتمند و متحد باشد. اگر همه‌ی مردم یک فریاد را بزنند یا شعار "فقط یک پرچم وجود دارد و آن هم پرچم آرژانتین است" مصداق داشته باشد، کشوری قدرتمند و متحد به حساب می‌آید. راه رسیدن به این شرایط هم به دست آوردن پیروزی است. پیروزی هم موفقیت‌های کسالت‌باری مثل تامین کار، مسکن و ثبات ارزی نیست. نه! پیروزی موفقیت‌های نظامی است یا رخدادهای بزرگ میهنی. پیروزی همان چیزی است که باعث می‌شود مردم به خیابان‌ها بریزند و فریاد "آرژانتین، آرژانتین!" سردهند. پررنگ کردن این پیروزی‌ها، سیاست ژنرال‌ها بود.

فوتبال علیه دشمن، سایمون کوپر، ترجمه‌ی عادل فردوسی‌پور، نشر چشمه، چاپ اول، 1389

۱۳۸۹/۳/۱۰

ابزاری برای شمارش تکرار کلمات یک متن

يكي از معيارهاي معمول سنجش ادبي يك نوشته (نه لزوما نوشته‌اي ادبي) تنوع واژگان و وسعت دامنه‌ي كلمات مورد استفاده در آن نوشته است. بالطبع تكرار زياد يك كلمه به اين تنوع لطمه مي‌زند. به عنوان مثال من اخيرا متوجه شده‌ام (به واسطه‌ي راهنمايي يكي دو نفر از دوستان) كه حرف اضافه‌ي "توي" زياد در نوشته‌ام ديده مي‌شود. وقتي دقت كردم، ديدم دليلش اين است كه خيلي جاها به جاي "در"، "وسط"، "داخل"، حتا "ته" از اين كلمه استفاده كرده‌ام (گاهي آگاهانه و گاهي ناخودآگاه).

امكاني كه Microsoft Word براي شمارش تعداد تكرار يك كلمه در متن به دست مي‌دهد، محدود است:

يك) جستجوي عادي و شمردن دفعات تكرار با امكان Find

دو) يافتن و رنگي كردن‌ يكجاي همه‌ي موارد و شمردن چشمي (كه با اولين تغيير در متن مجبور به تكرار جستجو هستيد) با امكان Find->Reading Highlight

سه) جايگزين كردن كلمه با خودش (كه مي‌توانيد به جاي كلمه‌ي دوم بنويسيد &^) بصورت يكجا و استفاده از گزارشي كه برنامه از تعداد جايگزيني‌هاي انجام شده مي‌دهد با امكان Replace->Replace All

مشكلات اين روش‌ها كم و بيش پيداست و يكي از مهم‌ترين آنها لزوم تكرار روش براي يكان يكان كلمات مورد نظر است.

من ماكروي مفيدي را اينجا پيدا كردم كه تعداد كلمات يك متن را مي‌شمرد، فايل متني ديگري باز كرده و دفعات تكرار تمام كلمات را به ترتيب تواتر (فركانس) يا الفبا زير هم مي‌نوشت. مي‌توانيد با دستكاري كد ماكرو، برخي كلمات و عبارات را از شمارش مستثنا كنيد (مثلا حروف اضافه).

من فقط دو تغيير در اين ماكرو اعمال كردم:

الف) حذف شرط ماكروي اصلي براي محدود كردن كلمات به واژگان نوشته شده با حروف لاتين

ب) اضافه كردن امكان بكارگيري ماكرو فقط براي بخش خاصي از متن. به اين ترتيب كه اگر بخشي از متن را انتخاب كرده و ماكرو را اجرا كنيد، كلمات آن بخش انتخاب شده شمرده مي‌شوند و اگر ماكرو را بدون انتخاب بخش خاصي از متن اجرا كنيد، كلمات كل متن شمارش خواهد شد.

ماكرو اصلاح شده را از اينجا مي‌توانيد برداريد.

نكاتي كه باقي مانده:

- اضافه كردن امكان استثنا كردن كلمات فارسي از شمارش، كار بيشتري مي‌طلبيد و من فقط به حذف علائم نگارشي مشترك بين فارسي و لاتين بسنده كردم.

- چه بسا بسامد يك كلمه در كل متن عددي معقول باشد ولي كنار هم همنشيني موارد تكرار باعث افت ادبي متن شود كه لازمه‌ي يافتن چنين مواردي اين است كه ماكرو را به ازاي بخش‌ بخش متن (و نه كليت آن) اجرا كنيد.

- براي استخراج بسامد واقعي يك كلمه معمولا بايد مشتقات آن كلمه را نيز در شمارش لحاظ كرد (به عنوان مثال انواع اشكال صرفي يك فعل يا حالت جمع و مفرد يك اسم است). چنين كاري از عهده‌ي اين ماكرو برنمي‌آيد.

۱۳۸۸/۱۰/۸

آن دختر، دانشجوی فلسفه بود


داشتیم تلویزیون می‌دیدیم

در میدان تیان‌آن‌من
جایی که عزیزم را از دست دادم
رز زرد من
در لباس خونینش
او سرآشپز سفارش‌های شیرینی بود
در یک رستوران چینی در کرانه‌ی یانگ تسه
موهای درخشانی داشت
او دختر یک مهندس بود
آیا اشکی نخواهی ریخت
برای رز زرد من؟
رز زرد من
در لباس خونینش
او سینه‌های بی‌نقصی داشت
و امیدهای بزرگ
و چشم‌های بادامی
وسایلش زرد بودند
آن دختر، دانشجوی فلسفه بود
همراه من غصه نخواهی خورد
برای رز زرد من؟
اشکی بریز
برای لباس‌های خونی‌اش
او موهای درخشانی داشت
با سینه‌های بی‌نقص
و چشمان بادامی
و وسایلی که زرد بودند
او دختر یک مهندس بود
پس هفت‌تیرهایتان را درآورید
و سنگ‌هایتان را
و چاقوهایتان را بیرون بکشید
و تا استخوان در تن‌شان فرو کنید
آنها پادوهای ماشین خواروبار فروشی هستند
آنها بودند که آسیاب‌های سیاه شیطانی را ساختند
که جهنم را روی زمین به پا کرده‌
صندلی‌های ردیف اول را برای تماشای مصلوب کردن مسیح خریدند
آنها ربطی به من ندارند
و من برای خواهرم غصه می‌خورم
مردم چین
فراموش نکنید، فراموش نکنید
بچه‌هایی را که برای شما مردند
زنده باد جمهوری
بعد از این ما کاری کردیم؟
فکر می کنم کردیم
ما تلویزیون تماشا کردیم
تلویزیون تماشا کردیم
ما تلویزیون تماشا کردیم
تلویزیون تماشا کردیم
او دستمال سفیدی دور گردنش بسته بود که می گفت
اینک زمان آزادی‌ست
او فکر می‌کرد دیوار بزرگ چین
فرو خواهد ریخت
او یک دانشجو بود
پدرش مهندس بود
اشکی نخواهی ریخت
برای رز زرد من؟
رز زرد من
در لباس خونینش
پدربزرگش با چیانگ کای شک پیر جنگیده بود
همان موش کثیف و خبیث
که به سربازانش دستور می‌داد
به بچه‌ها و زنان شلیک کنند
تصور کن، تصور کن
و در بهار سال 48
مائو تسه تونگ عصبانی شد
و آن دیکتاتور پیر، چیانگ، را با لگد
از سرزمین چین بیرون انداخت
چیانگ کای شک به فرموسا رفت
آنها جزیره‌ی کیوموی را مسلح کردند
گلوله‌هایشان بر فراز دریای چین پرواز می‌کرد
جزیره‌ی کیوموی را به یک کارخانه‌ی کفش تبدیل کردند
و اسمش را تایوان گذاشتند
آن دختر با یک انسان کرو-مگنون فرق دارد
با ملکه آن بولین فرق دارد
او با رزنبرگ‌ها فرق دارد
و با یک یهودی بی‌نام و نشان
آن دختر یک نیکاراگوئه‌ای ناشناس نیست
نیمی سوپراستار و نیمی قربانی
او یک ستاره‌ی پیروزی‌ست با مفهومی نو
و با یک انسان اهل دودو فرق می‌کند
و با یک کانکابونویی هم
آن دختر آزتک نیست
و با چروکی‌ها فرق دارد
او خواهر همه است
او نماد درماندگی و ناتوانی ماست
او یکی از پنجاه میلیون نفری است
که می‌تواند به ما کمک کند تا آزاد شویم
چون توی تلویزیون مرد
و من برای خواهرم غمگینم

با تشکر از مریم و فروغ عزیز به خاطر کمک و تصحیح ترجمه

۱۳۸۸/۹/۱۲

گریه‌ها را هم نباید جدی گرفت

روی سکوی حمام نشسته بودم و فکر می‌کردم از همان اول نباید خواب‌ها را جدی می‌گرفتم. نه اینکه مهم نیستند؛ چون مهم‌اند نباید جدی‌یشان گرفت همانطور که نباید به ضربان قلبت فکر کنی؛ باید بگذاری برای خودش بزند. نباید حساب خمیازه‌هایت را نگه داری و بگذاری کار خودش را بکند. نباید به خواب‌هایی که دیده‌ای فکر کنی و بگذاری برای خودش باشد و دیده شود. مثل خواب دیدن پدر که یک بعد از ظهر، پشت دار قالی، حرکت دستش کندتر و کندتر شد، برمی‌گشتم و دیدم که چشم‌هایش روی هم افتاد و چند ثانیه بعد که بیدار شد و دید زل زده‌ام و می‌خندم، ‌خندید و گفت توی همان چند ثانیه خواب دیده‌ وسط مزرعه‌ای ایستاده و انگار دنبال چیزی که گم شده بود، می‌گشت. وقتی جدی‌یشان می‌گیری و بعد از بیداری فکر می‌کنی و می‌خواهی بفهمی چه معنی‌ای دارند، چرا دیدی‌یشان، کم‌کم مزاحم‌شان می‌شوی و دیگر خوابی نمی‌بینی که وسطش نفهمی خوابی. نمی‌گذاری اتفاقات همان طور که قرار بوده اتفاق بیفتد. خودت می‌دانی خواب می‌بینی و برای همین هر طور که دلت خواست پیش می‌بری و آن قدر عوضش می‌کنی که دیگر بی‌سروته می‌شود. بهترین‌شان همان‌هایی هستند که وقتی بیدار می‌شوی، حتا نمی‌دانی دیدی‌یشان. باید بگذاری بدون فضولی تو کار خودش را بکند. فکر می‌کردم و می‌دیدم با آن هذیان‌ها دوباره جدی‌شان ‌گرفته‌ام. خوابی که دیده بودم ربطی به اینها نداشت؛ یک بازسازی ساده از یکی از اولین چیزهایی که یادم می‌آید. چند سالم بود؟ تاسوعا بود یا عاشورا؟ آن شب مطمئن نبودم ولی حالا فکر می‌کنم اگر آن نوزادهای سفیدپوش را توی گهواره‌های بین هیات‌های عزاداران دیده باشم که معلوم نبود چطور بعضی‌شان وسط آن همه سر و صدا آرام خوابیده بودند، حتما عاشورا بوده. گم شده بودم. و قبلش لبه‌ی چادر مشکی مادر، بالای تپه‌ای وسط قبرستان مارالان، توی دستم بود. مادر چادرش را روی صورتش انداخته بود و داشت بین زن‌ها گریه می‌کرد؛ همه زن‌ها گریه می‌کردند. قبرهای بالای تپه بیشتر نو بودند. و آن چیزی توی هوا که بعدها فهمیدم بوی گندیدن جنازه‌های تازه دفن شده بود. بوی چربی که ته حلقت می‌ماند و دیگر با هیچ بو و اصلا هیچ چیز دیگری اشتباه نمی‌گیری. قبلش سراغ قبرهایی که باید سر می‌زدیم، رفته بودیم و من نمی‌فهمیدم مادر که نمی‌توانست بخواند، چطور بدون آن که شک کند، از دور راهش را کج می‌کرد و یک‌راست سراغ خاله و پدر و مادرش می‌رفت. بقیه‌ی بستگانش جایی خیلی دورتر، زیر کوهی که درختی روی دامنه‌اش آلوچه‌های ترشش زیر آفتاب داشتند قرمز می‌شد، خوابیده بودند. پس تابستان بود. و من که حالا بالای تپه‌ی خاکی لازم نبود حواسم باشد که پایم را روی سنگ قبرها نگذارم، لبه‌ی چادر مادر را گرفته بودم و معرکه‌ی آن پایین را تماشا می‌کردم؛ دسته‌های طولانی مردهای سیاه پوش که جابه‌جا کفن آن‌هایی که قرار بود قمه بزنند، سفیدش می‌کرد. قرار بود قمه بزنند، پس حتما عاشورا بود. صدا به صدا نمی‌رسید. دسته‌ها توی هم می‌رفتند و اصرار داشتند که مراسم سلام‌شان را هم توی آن شلوغی بی‌کم و کاست به‌جا آورند. هنوز هم توی تبریز دسته‌ها به هم که می‌رسند، طبل‌ها و سنج‌هایشان ساکت می‌شوند، مداح دسته‌ی اول شعری می‌خواند و از طرف دسته خودش به آدم‌های آن یکی صف، به نوکران حسین، سلام می‌گوید: "بیزدن سلام اولسون سیزه". بعد مداح دسته‌ی دوم همان شعر را می‌خواند. شعر و سلام که تمام شد دوباره طبل‌ها و سنج‌ها شروع می‌کنند و برای اینکه آهنگ دسته‌ی خودشان را گم نکنند، محکم‌تر از قبل می‌زنند. چشمم مدام بین آن طبل‌های ظریف ارتشی که زیر آفتاب برق می‌زدند و آنهایی که تا چند دقیقه‌ی دیگر قمه می‌زدند، می‌گشت. وقتش بود که دو طرفشان را برادران و پسرعموها بگیرند تا قمه زودتر زده نشود و طرف وسط آن هیر و ویر یادش نرود که قبلش باید با لبه‌ی پهن قمه چند بار محکم به جای تراشیدگی سرش بزند و بعدش که قمه را چرخاند، بعد از دو سه ضربه که صدای گریه و زاری زن‌ها را بلند می‌کند، زود از دستش بگیرند. هنوز کمی به اذان ظهر مانده بود و آن زمان خیلی بچه‌تر از آن بودم که همه‌ی آن جزئیات را بفهمم و حالا که به آن خاطره فکر می‌کنم، درست مثل خوابی که وسطش بدانی خواب است، به هر ساکت شدن و بعد توی دل هم رفتن صدای طبل‌ها و شلوغی دور کفن‌پوش‌ها معنی می‌دهم. آن روز فقط تماشا می‌کردم و نمی‌دانستم که سی سال بعد نصفه شبی روی سکوی حمام عمومی پایتخت به یادش خواهم آورد. علم‌ها هم بودند که به کمر می‌بستند و اگر دلت صاف بود، با خودش هرجا که می‌خواست می‌بردت و می‌دواندت و باز باید چند نفر مراقبت بودند که بلایی سرت نیاورد و لابد علمی جوشیده بود که موجی از زن‌ها آمد و من کنده شدم و دیگر مادر کنارم نبود. بلندگوها داد می‌زدند، علم‌ها می‌جوشید، دسته‌ها به هم سلام می‌دادند و من برای اولین بار فهمیدم گم شده‌ام و گریه خودش آمد. گریه‌ها را هم نباید جدی گرفت. باید بگذاری اگر می‌خواهد بیاید، بیاید و اصلا به خواستنش فکر نکنی و اگر آمد ببینی که داری گریه می کنی. هیچ‌کدام از آن همه‌ی زن چادری که چادر بیشترشان روی صورت‌ افتاده بود، مادر نبود. شاید چند دقیقه بیشتر طول نکشید؛ دیگر هیچ کدام از آن بوها و صداهای کر کننده را نشنیدم. می‌شنیدم ولی درست مثل وقتی که گوش‌هایت را زیر دوش آب گرفته و چشم‌ها را بسته باشی، همه چیز محو و کج و معوج شده بود. چقدر طول کشید؟ فکر کردم برای سارا چقدر طول می‌کشد؟ هیچ کاری نکردم؛ فقط گریه کردم و بین زن‌های بالای تپه‌ی قبرستان لولیدم و مادر، خودش پیدا شد. یعنی پیدا هم نشد، وقتی بالاخره ایستادم، دوباره آنجا بود و من کنارش. هنوز داشت گریه می‌کرد و و اصلا چیزی نفهمیده بود. و نفهمید که چرا بهانه گرفتم که زودتر برگردیم خانه. نباید جدی‌یشان گرفت وقتی حتا پدرت هم که جدی‌یشان نمی‌گرفت، حالا خودش را توی یکی از همان خواب‌ها طوری گم و گور کرده که کسی نمی‌داند دنبال چه می‌گردد. کار دیگری نمی‌شد کرد؛ قرآن آقااسماعیل را برداشتم و تا صبح خواندم.

× قسمتی از همان چیزی که اسمش را فعلا گذاشته‌ام "من تا ابد از خود حرف می‌زنم"

۱۳۸۸/۷/۱۳

عشق های زندگیم

بعد از حدود دو سال بالاخره "خاطرات روسپیان سودازده من*" آخرین اثر ماکز رو خوندم. بخش زیر قسمتی از این داستان زیباست.

"برخلاف سایر اثاثیه منزل وخودم، میزی كه روی آن می نویسم با گذشت زمان هنوز خوب و سالم مانده است. دلیلش هم این است كه آن راپدربزرگ پدریم كه نجار قایق ساز بود از چوب اعلا ساخت. هر روز صبح، حتی اگر چیزی برای نوشتن نداشته باشم، با چنان نظم و ترتیبی به سراغش رفته ام كه منجر به از دست دادن عشق های زندگیم شده است."

* خاطرات روسپیان سودازده من، گابریل گارسیا مارکز، امیر حسین فطانت، نشر ایران، چاپ اول: 1384

۱۳۸۸/۷/۱۰

برای پرویز مشکاتیان

ای دوست وقت خفتن و خاموشی‌ات نبود
وز این دیار دورِ فراموشی‌ات نبود
تو روشنا سرود وطن بودی و چو آب
با خاک تیره روز هماغوشی‌ات نبود
میخانه‌ها زنعره‌ی تو مست می‌شدند
رندی حریف مستی و می‌نوشی‌ات نبود
دود چراغ موشیِ دزدان ترا چنین
مدهوش کرد و موسم خاموشی‌ات نبود
سهراب اضطراب وطن بودی و کسی
زینان به فکر داروی بیهوشی‌ات نبود
در پرده ماند نغمه‌ی آزادی وطن
کاندیشه جز به رفتن و چاوشی‌ات نبود
در چنگ تو سرود رهایی نهفته ماند
زین نغمه هیچ گاه فراموشی‌ات نبود
ای سوگوار صبح نشابورِ سرمه گون
عصری چنین سزای سیه پوشی‌ات نبود

محمدرضا شفیعی کدکنی
21 سپتامبر 2009، پرینستون

۱۳۸۸/۶/۳۱

پاییز

من اصلا نفهمیدم کی پاییز شد.

۱۳۸۸/۶/۲۶

راه و رسم سفر

بعد از اولين بيرون آمدنم، شش ماه طول کشيد تا دوباره سوار اتوبوس شوم و به تبريز برگردم. خودم هم نمي‌دانم چه چيزي را مي‌خواستم اثبات کنم؛ کافي بود هر وقت که مي‌خواستم، شب يا روز فرقي نمي‌کرد، سري به ترمينال آزادي بزنم و درست هشت ساعت بعد تبريز باشم؛ اگر دوازده شب سوار مي‌شدم، اول صبح سر سفره‌ي صبحانه‌ي مادر نشسته بودم؛ هميشه براي تبريز بليط پيدا مي‌شود. انگار در تمام آن ساعت‌ها، هرجايي که بودم، خوابگاه، کلاس، خيابان يا درکه و توچال، بايد خودم را سفت مي‌گرفتم که يک هو خودم را توي ترمينال آزادي نبينم. بودن توي خيابان‌هاي اطراف ترمينال و سالن بزرگش باعث سرگيجه‌ام مي‌شد.
زني از همسايه‌هاي خانه‌ي پدري‌ام وسواس تميزي داشت؛ خيلي بدتر از آن چيزي که من سال‌ها بعد گرفتارش شدم. از صبح زود شروع مي‌کرد به تميز کردن خانه‌اش؛ هر وقت از جلوي درشان که رد مي‌شدي صداي شستن و سابيدن چيزي را مي‌شنيدي. مي‌گفتند اواخر برنج را هم قبل از پختن با پودر مي‌شويد. بچه‌هايش بايد از مدرسه که مي‌رسيدند، يک‌راست مي‌رفتند توي حمام و زن هر روز لباس‌هايشان را مي‌شست. کم‌کم به اين نتيجه رسيد که حمام تنها جاي تميز خانه‌اش است؛ هرچيزي که مي‌خواست بشويد، مي‌برد به حمام و هر روز کمتر و کمتر از حمام بيرون مي‌آمد و آخر سر، يک شب، رخت خوابش را همان‌جا انداخت و ماندگار شد. اما من از تبريز که بيرون آمدم، مدام مي‌ترسيدم از متلاشي شدن، اينکه پخش و پلا شوم، يک روز بروم ترمينال غرب، بي‌خيال بليط، توي صندلي خالي يکي از آن همه اتوبوس روشني که توي ترمينال پارک کرده بودند بنشينم، صندلي‌اي که انگار فقط براي من خالي مانده بود، چشم‌هايم را ببندم و چند ساعت بعد، شايد صبح روز بعدش، جايي باشم که نمي‌دانم کجاست؛ ممکن بود تا آخر عمر همان‌جا بمانم؛ شايد هم نيم ساعت بعد يا چند روز که آنجا مي‌ماندم باز سري به ترمينال شهر مي‌زدم و دوباره بازي را از سر مي‌گرفتم. اصلا چرا وقتي اتوبوسم وسط راه براي نماز و دستشويي نگه مي‌دارد، سوار اتوبوسي که جلوي رستوران بغلي نگه داشته نشوم؟ چطور رضايت داده‌ايم چيزي به اين خطرناکي توي شهرهايمان بسازند؟ وسايل‌مان را برمي‌داريم و از يک گوشه‌ي شهر مي‌رويم ترمينال، بليط مي‌خريم، جلوي اتوبوس روشني پابه‌پا مي‌کنيم، غر مي‌زنيم که چرا راه نمي‌افتد، سوار مي‌شويم، توي خواب و بيدار زل مي‌زنيم به فيلم تکراري تلوزيون اتوبوس و همان‌ وقت ترمينال دارد پرتمان مي‌کند يک گوشه‌ي ديگر از يک شهر ديگر.
ترمينال آزادي، آن طرف شهر، نرسيده به اکباتان، با برج سفيد نگهبانش که پاهايش را باز کرده بود و از آن بالا همه‌ جاي شهر را ديد مي‌زد، آرام منتظر تصميم کوچک احمقانه‌ي من نشسته بود تا ماشين غول‌پيکري را به حرکت درآورد و با آن زندگي‌ام را براي هميشه له کند؛ آنجا که هستي، بايد جلوي خودت را بگيري و آرام سر جايت منتظر ساعت حرکتي بماني که روي بليطت نوشته‌اند. بعدها فهميدم که آن ماشين بزرگ براي له کردن زندگي‌ام حتا نيازي به تصميم کوچک من هم نداشته و شايد آن همه ترس از پخش و پلا شدن بود که آخر سر چهار سال توي چهار ديواري گيرم انداخت؛ مثل آن زن که خودش را توي حمام خانه‌اش حبس کرد.

× قسمتی از چیزی که امیدوارم یک روز تمام شود.

۱۳۸۸/۶/۴

این روزها

می خواستم درباره ی آخرین فیلمی که دیدم چیزی بنویسم اما نمی شه. وقتی نمی دونی که آیا زندگی ها به روال عادیشون برگشتن یا نه، نمی شه. وقتی با کسی در این باره زیاد حرف نمی زنی، نمی شه. می ترسی چیزی بنویسی که نابجا باشه. می ترسی چیزی بگی و متهم شی که چیزی نمی دونی. می خوای چیزی ندونی و نبینی اما نمی شه. چند روزی یکبار خبری یا تصویری همه چیز رو زنده می کنه. عصبانیت می کنه. خشم و نفرتت رو زنده می کنه. و بعد یادت می آد که جایی هستی که نفرت جایی نداره. جایی که صورت خشن دیده نمی شه. جایی که...
نمی شه.

۱۳۸۸/۵/۱۶

هیچ وقت این قدر امید نداشته ام.

۱۳۸۸/۴/۳۰

به جبران تنبلی‌های این روزهای من

اگر بیکار بودید، به این دو نوشته دوباره نگاهی بیاندازید:

درباره‌ی آزادی
آزادی و تجربه‌های تلخ

چراغی سوزان

دیگر به ناحیت ری، به قصران به دروازه ای بالا، هر شب چراغی سوزان بود. چون نزدیک روند، هیچ چیزی نبینند.

به نقل از متن عجایب‌نامه‌ای متعلق به قرن هفتم از کتاب عجایب ایرانی، پرویز براتی، نشر افکار، چاپ اول، 1388

قصران: نام جایی‌ست خوش آب و هوا در حدود ری (لغت‌نامه‌ی دهخدا)

۱۳۸۸/۴/۱۸

خواب من

محیط عجیبی بود. انگار تو یه سالن نگهداری اجساد بودم. هیچ وقت تو بیداری همچین جایی نبودم ولی این یکی از اونایی بود که سردن و درهای استیل روی دیوارهاشون هست، درهایی که رو به کشوهای مخصوص نگهداری اجساد باز می شند. یکی ازدرها باز بود. توش یه ظرف استیلِ بزرگ پر از آب بود. پر از آب سرد. توی ظرف پر از جسد نوزاد بود. بعضی از جسدها کامل بودن بعضی ها ناقص، فقط دست یا پا. نمی دونم این بچه ها از کجای این ظرف می ریختن روی زمین و من مدام دولا می شدم و اونها رو به ظرف آب برمیگردوندم. این کابوس رو اونقدر ادامه دادم تا با فریاد خودم بیدار شدم.

۱۳۸۸/۳/۱۸

we'll survive

از وقتی اومدم اینجا هی می خوام بنویسم و هی نمی شه. خب فکر کنم همه ی دوستان اهل وبلاگ با پدیده ی تنبلی در نوشتن گاهی مواجه می شن ولی الان من دچار این مورد نیستم.
راستش مساله فراتر از این حرفهاست انگار. خیلی کارها هست که می خوام بکنم و نمی کنم. واقعاً می خوام ولی نمی دونم چرا نمی کنم. یه کرختی ناجور تو فکرم هست که حتی به دستهام سرایت کرده. می خوام فیلم ببینم ولی نمی تونم، می خوام کتاب بخونم نمی خونم، می خوام اینجا و اونجا بنویسم نمی نویسم. واقعا دلم می خواد بنویسم، حرف بزنم ولی... ، می خوام عکس بگیرم ولی نه.
نمی دونم چرا اینقدر مُرده ام و اینقدر کرختم. نمی دونم باید کاری بکنم یا نه. نمی دونم کاری می تونم بکنم یا نه. فقط می دونم که این هم می گذره و خوب یا بد، ما مجبور به ادامه ی راهیم.

صفت باربَد مطرب

باربد چون بلبل مست در آمد و بربط در دست گرفت و از صد دستان که در ساز او بود سی لحن خوش آواز برگزید که گاهی دل می‌داد و گاهی هوش می‌بُرد و آن سی لحن عبارت بودند از:
گنج بادآورد، گنج گاو، گنج سوخته، شادُروانِ مروارید، تخت طاقدیسی، ناقوسی، اورنگ، حقه‌ی کالوسی، ماه برکوهان، مشکل دانه، آرایش خورشید، نیمروز، سبز در سبز، قفل رومی، دستان سورستان، سرو سهی، نوشین باده، رامش جان، ساز نوروز، مُشکویه، نوای مهرگانی، مُروایِ نیک، شبدیز، شب فرخ، فرخ روز، غنچه‌ی کبک دری، نخجیرگان، خون سیاوش، کین ایرج، باغ شیرین.

خسرو و شیرین

۱۳۸۸/۲/۲۰

شیوه‌ی غریب نوشتن

لابه‌لای مقداری اسناد و اوراق حقوقی یک برگ کاغذ یافتم که سباستین رویش نوشتن داستانی را آغاز کرده بود – روی کاغذ فقط یک جمله‌ی نیمه‌تمام نوشته شده بود، اما به هر حال برای من فرصت مغتنمی بود تا شیوه‌ی غریب سباستین در نوشتن را به عینه ببینم. او کلمات اضافی را که به جای‌شان کلمات دیگری گذاشته بود حذف نکرده بود و خط نزده بود، از این رو جمله‌ای که روی آن برگ کاغذ یافتم چنین بود: "از آن‌جا که او سنگین، خوابش سنگین بود، راجر راجرسون، راجرسون پیر خرید، راجر پیر خرید، خیلی می‌ترسید، چون خوابش خیلی سنگین بود، راجر پیر خیلی می‌ترسید صبح‌ها خواب بماند. خواب او خیلی سنگین بود. او تا سر حد مرگ می‌ترسید وقایع فردا را از دست بدهد، بنابراین این کار را کرد در یک ... خرید و به خانه آورد. آن شب نه یکی، بلکه هشت ساعت شماطه‌دار با اندازه‌ها و صداهای مختلف خرید و به خانه آورد، نُه هشت یازده ساعت شماطه‌دار در اندازه‌های مختلف که ساعت شماطه‌دار نُه ساعت شماطه‌دار مانند گربه ها که نُه ... دارند و در اتاق خواب گذاشت و اتاق خوابش شبیه یک".

زندگی واقعی سباستین نایت، ولادیمیر ناباکوف، ترجمه‌ی امید نیک‌فرجام، انتشارات نیلا، چاپ دوم 1385

۱۳۸۸/۲/۱۷

چه کنم؟

این روزها روزهایی هستند که فکر می کنم باید بنویسم ولی نه حس نوشتن دارم و نه می دانم که چه بنویسم.
روزهای خوش و کماکان ناباوری.
اتفاق بزرگی تو زندگیم افتاده و هنوز گیجم. چند سال منتظر بودم و الان فقط یک هفته است که اینجام. تو شهری که دوستش دارم و آسمانش انگار رنگ تازه ای داره.

۱۳۸۸/۱/۲۹

کجا بودیم ما؟

کجا بودیم ما؟

جایی بودم من در مرز روانی شدن، نه حتی چیزی که بشه جنون یا دیوانگی دونستش. وقتی تصویر اون مزرعه های زرد یا سبزِ پشت خوابگاه یا روبروی دانشکده یادم می آد، فکر می کنم چی شد که روانی نشدم؟ یا شاید شدم و این حس خستگیِ هنوز و این جنگ مدام درونی برای شاد بودن بقایای اون روزهای دانشکده است که باید شادترین روزهای جوانیم می شدن. روزهایی که گم بودم در خودم، در اطرافم و در هر چیزی که بود و نبود.

یه روز عصر تو حاشیه ی یه مزرعه که سبز بود از علف های بلندی که نمی دونم چی بودن، زیر یه درخت نشسته بودم و باد می اومد. چقدر غم و گیجی هست توی این خاطره، نمی دونم.

می دونم که باید گذشت و فراموش کرد، کردم. چرا الان باید این تصاویر و این خاطره ها به سراغم بیان؟
باز باید بگذرم و فراموش کنم، می کنم.

۱۳۸۸/۱/۲۱

حافظه ی من

یه اتفاق جالب داره برای حافظه ام می افته. بعضی خاطرات خیلی قدیمی و از یاد رفته دارن باز به خاطرم می آن. فکر می کنم بعضی از قسمتهای نگهداری خاطرات گذشته ی دور دارن دوباره فعال می شن. بیشتر این خاطرات قدیمی مربوط به خانواده است. خاطره ای از برادرم وقتی که 6-7 سالش بود یا از خواهرم حدود 10-12 سال پیش یا از مادرم وقتی که حتی نمی دونم چند سالم بوده. از پدرم که توی بچگی چه شعری می خوند و منو چطور صدا می کرد. نکته ی جالب توجه همه ی این خاطرات (که البته شاید هم نشه زیاد قدیمی خوندشون) اینه که اغلب خاطرات از یاد رفته هستند، چیزهایی که فکر نمی کنی هیچ وقت یادت بیان. گاهی خاطره ای متعلق به شخص دیگری، گاهی یک تصویر و گاهی حتی یه بو قسمتی از این آرشیو رو فعال می کنه. فکر می کنم دلیلش این باشه که چون تصویر جدید و خاطره ی جدیدی از بعضی افراد و قسمت های زندگی ندارم، ذهن شروع به بازیابی و به یاد آوری بعضی از این خاطرات گذشته می کنه. چون در واقع این افراد از زندگی من حذف نشدن و من بهشون فکر می کنم و فقط تصویر به روزی ندارم. این روند اولش زیبا و حتی هیجان انگیزه اما بعد کم کم روی غم انگیزش پیدا می شه و اون درک این واقعیته که برای همیشه از برخی بخش های مهم زندگیت که خواه یا ناخواه بهشون تعلق داری دور و جدا خواهی بود.