۱۳۸۴/۱۲/۵

هوای کثیفی که توش نفس می کشیم

نوشته ها و نشانه هایی از من توی این وبلاگ که نشان دهنده ی گرایش های سیاسی من هستند، کدام ها هستند؟ منظورم گرایش های واضح اند والا فکر کنم هر کدام از رفتارها و کنش های ما دارای جهت گیری های سیاسی نهفته ای هم هستند.
یکی همین لوگوی کناری ست که رویش نوشته I blog for human rights و شما رو وصل می کنه به سایت دیده بان حقوق بشر. دیگه دو سه تا نوشته ای که درباره ی گنجی گذاشتم و توی اونها درباره ی مشکلاتی که گنجی توی این مدت متحمل شده و همچنین آرزوی قلبی ام برای آزادی اش (حول و حوش عید نوروز) نوشته ام. آخریش هم که یه عکس بود از گنجی در کنار همسرش؛ عکسی که فکر کنم توی دوره ی مرخصی ای که دوره ی انتخابات ریاست جمهوری اخیر نصیب اش شده بود، ازش گرفته یکی.
ولی واقعیت اش اینه که اتفاق های سیاسی زیادی می افته که فکر من رو مشغول می کنه و من چیزی ازشون نمی نویسم. از قضایای کردستان گرفته تا موضوع اعتصاب کارگرهای شرکت اتوبوسرانی تهران. چرا نمی نویسم؟
چون فکر می کنم اصلا عددی نیستم؟ نه؛ نه اینکه عددی هستم؛ موضوع اینه که این مسائل فکر من رو مشغول می کنه و چه من عددی باشم یا نباشم (که نیستم فعلا) برام مهم هستند.
چون این اتفاق ها رو جدی نمی گیرم؟ نه؛ جدی می گیرم.
چون می ترسم؟ بله کمی می ترسم بخصوص که دوست دارم حتی الامکان اسمم بالای نوشته ام باشه. ولی این همه ی مساله نیست.
فکر کنم درواقع خجالت می کشم گرایش های سیاسی خودم رو بیان کنم. چرا؟
نمی دونم شنیدید که همین اواخر حزب محافظه کارها توی کانادا برنده ی انتخابات شدند یا نه؟ فروغ تعریف می کرد که دوست کانادایی اش که تا حالا فقط به لیبرال ها رای داده بوده، توی این انتخابات مصمم بوده که از مسافرت امریکاش برگرده و حتما به محافظه کارها رای بده چون اخیرا یه درگیری مسلحانه توی شهرشون در تورنتو قبل از سال نوی میلادی اتفاق افتاده که دوست فروغ اون رو از چشم سیاست های احزاب لیبرال در حمایت از مهاجران خارجی و آزادی های مدنی حداکثری می بینه. منظورم اینه که اون دختر کانادایی خیلی راحت با گرایش های سیاسی اش کنار اومده؛ چرا ما اینقدر رفتار عجیب و غریب داریم توی کنش های سیاسی مون؟
چون سیاست توی کشورهای جهان سوم با کثافت بازی و بازی های پشت پرده آلوده شده؟ و ما فکر می کنیم توی چنین فضای آلوده ای سیاست ورزی وقت تلف کردنه؟ فکر کنم این پرسش تا حد زیادی به ما می کنه. سیاست رو ولش کن، بیزینس رو بچسب. بقیه رو نگاه کن و خودت رو بالا بکش. این حرف رو به ما می زنن و ما هم برای خودمون تکرارش می کنیم. فکر می کنیم قاطی سیاست شدن کار دوران دانشجویی هستش؛ وقتی که احساساتی هستیم و هیچ چیزی نداریم که از دست بدیم. واسه ی همین حالا خجالت می کشیم که بگیم حتا از وقایع اجتماعی و سیاسی روز باخبریم.
ولی فکر کنم سیاست توی کشورهای جهان سومی مثل ایران مقوله ای نیست که ما رو بر حسب علاقمندی مون به طرف خودش می کشونه. ما از صبح که از خواب پا می شیم تا وقتی که شب می خوابیم با سیاست سر و کار داریم. ما اخلاقیاتمون تحت تاثیر سیاسته. ما رفاهمون تحت تاثیر سیاسته. اینکه از یک سفر ساده ی داخل شهری یا خارج شهری جون سالم بدر ببریم تحت تاثیر سیاسته. اینکه چی می پوشیم، چی می گیم، چی می خوریم، چیکار می کنیم، چقدر درمی یاریم همه اش با سیاست گره خورده متاسفانه. سیاست توی ایران مقوله ای مثل ورزش نیست که یکی راحت بگه علاقه ای بهش ندارم. سیاست هوای کثیفی  هستش که توش نفس می کشیم.

۱۳۸۴/۱۲/۲

ارزش

باز هم از ضیافت و شروع صحبت همان دو نفر:
"اگر می خواهی بازی را از سر گیرم آماده ام زیرا سخن گفتن از حکمت یا شنیدن سخن دیگران، در این موضوع، گذشته از فوایدی که دارد، برای من بسیار فرحبخش است.اما وقتی نغمه دیگری میشنوم بخصوص آن که شما بازرگانان صاحب مال ساز می کنید، خاطرم آزرده می شود. اما به حال تو که همراه منی دلم می سوزد، چه تو می پنداری در جهان کاری می کنی و حال آنکه هیچ کار نمی کنی. ممکن است تو نیز به حال من دلت بسوزد و مرا مخلوقی بیچاره تصور کنی و بعید نیست که گمان تو هم درست باشد. اما فرق میان من و تو این است که تو نسبت به من گمان داری و من نسبت به تو یقین دارم!"

راه آتن

در کتاب ضیافت -رساله ی معروف افلاطون- در باب عشق که به صورت روایاتی از زبان افراد حاضر در ضیافت نقل میشه، جایی فردی برای ترغیب همراهش، که هر دو در راه آتن حرکت میکنند، به صحبت کردن و گفتگو عبارت جالبی میگه:" قصه را برایم بازگو. مگر نمیدانی که راه آتن برای گفتگو ساخته شده است."

۱۳۸۴/۱۱/۲۸

زندگی در چهارشنبه ی گذشته چه بود؟

این دو مطلب پایین را در یک روز خواندم:
1. در حمل (فروردین) 1303 نیما به برادرش می نویسد:
از من می پرسی زندگانی چیست؟ انسان هم مثل سایر حیوانات در به کار انداختن خاصیت خود زنده است و انسان، زندگانی او مخصوص به خود اوست...
تنها کار است که مرا به خود مشغول می دارد... آن را دیگر هیچ کس و هیچ چیز نمی تواند از دست من بگیرد. کار با من حرف می زند. من از او می پرسم آیا به آن سرحدی که می خواهم رسیده ای؟
2. نامه ای از چخوف به همسرش، الگا لئوناردونا کنیپر، می نویسد:
تو سوال کرده ای که زندگی چیست؟ این درست مثل این است که بپرسی هویج چیست؟ هویج، هویج است، هیچ چیز دیگری نیست.

پردرد کوهستان (زندگی و هنر نیما یوشیج)، سیروس طاهباز، انتشارات زریاب، چاپ دوم 1376
روزنامه ی شرق، 26 بهمن 1384، نامه های یک مرد خوشبخت، ناهید کاشیچی (باقرزاده)
     

تبیین دنیا در 64 صفحه

علی (بعدها نیما) برادری کوچکتر از خودش داشته به اسم رضا (بعدها لادبن). لادبن اسفندیاری یکی از اعضای حزب کمونیستی عدالت ایران بود که در سال 1299 مقارن با به قدرت رسیدن رضاشاه به شوروی رفت. نامه های پرشوری از نیما به او دردست است. از سرنوشت او خبر موثقی در دست نیست؛ یا به مرگ طبیعی مرد و یا مانند بسیاری از اعضای آن حزب شامل تصفیه های زمان استالین شد.
از لادبن کتاب کوچکی در 64 صفحه به نام "علل عمومی بحران اقتصادی دنیا" در سال 1310 در تهران منتشر شده است. مطبعه ی برادران باقرزاده.

پردرد کوهستان (زندگی و هنر نیما یوشیج)، سیروس طاهباز، انتشارات زریاب، چاپ دوم 1376

۱۳۸۴/۱۱/۲۵

چیزی نمی گفتم، می خندیدم و فرار می کردم

فکر کنم کلاس دوم ابتدایی بودم که روز اول مدرسه که بچه ها را بر اساس حروف الفبا نشاندند پیش هم، پسری پیش من نشست که اسم اش محمدرضا علایی بود. پسری بود کمی بلندقدتر از من؛ کت و شلوار پوشیده بود و اولین چیزی که در مورد او توجه ام را جلب کرد، بوی بدش بود؛ بوی عجیبی بود؛ نمی دانم مال حمام نرفتن بود یا بویی بود که بدن بعضی پسرها که بلوغ زودرس دارند، از خود ساطع می کند. من کمی از او کناره گرفتم و ظاهرا همین باعث جلب علاقه اش شد. فکر کنم به نظرش نوعی بازی رسیده بود این امتناع من از همصحبتی با خودش بخصوص که من چیزی نمی گفتم و مدام می خندیدم. زنگ تفریح که شد، من جیم شدم و او توی حیاط دنبال من می گشت. من تا می دیدم که من را توی شلوغی تشخیص داده فرار می کردم و او خندان دوباره به دنبالم می آمد. جالب این بود که چیزی به هم نمی گفتیم. من چیزی نمی گفتم، می خندیدم و فرار می کردم و او چیزی نمی گفت، می خندید و دنبال من می گشت. وسط همان سال ظاهرا خانه یشان را عوض کردند و او هم از آن مدرسه رفت.
سال ها بعد – فکر کنم سال اول دانشگاه بودم – یک روز تابستان که داشتم از خانه ی عمویم برمی گشتم خانه (خانه ی عمویم آن ور شهر است)، از جلوی خانه ای رد شدم که جلوی در دختربچه ای داشت برای خودش ترانه ی من درآوردی ای می خواند و عروسک بازی می کرد. ناگهان یکی اسم ام را صدا زد. برگشتم پشت سرم و دیدم که پنجره ی بالای در باز خانه به سرعت بسته شد. ایستادم و منتظر ماندم ولی کسی بیرون نیامد. ایستادم و فکر کردم به صاحب صدا و مطمئن شدم که محمدرضا علایی بود که بعد از ده سال اسم ام را صدا زده بود؛ هنوز خجالتی بود.

۱۳۸۴/۱۱/۱۶

All-Talking

"پس از ورود صدا به سينما و ساخت يكي از اولين موزيكالهاي هاليوود با عنوان ملودي برادوي در سال 1929 ساخته ي هري بومونت عبارت تبليغاتي All-singing,All-Dancing وارد عرصه ي تبليغات سينما شد. پس از آن در اكثر پوسترهاي فيلم هاي موزيكال جاي وي‍ژه اي يافت.
طي دوره ي كوتاهي عنوان "سراسر حرف-All-Talking" هم به آن اضافه شد."
با اولي موافقم با دومي نه. شما چطور؟

۱۳۸۴/۱۱/۱۴

پیشنهادی دارین؟

من و مهدی خیلی دوست داریم که غیر از شمارنده ی پایین صفحه (که تعداد مراجعه های وبلاگ رو نشون می دهد) و کامنت هایی که ممکنه برای نوشته ها بذارین، فیدبک مشخص تری از شما داشته باشیم؛ فیدبکی که مشخص کنه شما چقدر از یه نوشته خوشتون اومده؟ مثلا من خودم یه تیپ نوشته هایی دارم که خودم خیلی ازشون خوشم می یاد ولی چون معمولا هیچ کامنتی درباره شون گذاشته نشده، تا این اواخر فکر می کردم که خیلی مورد علاقه ی خواننده ها نیستند و تازگی ها که با یکی دو نفر از دوستام صحبت کردم، دیدم که اونها هم از اون نوشته ها خوششون اومده بوده ولی تیپ نوشته از اونهایی نبوده که بشه کامنت خاصی براش گذاشت. یه بار من همین رو به سیهل گفتم؛ گفتم که نوشته هاش یه جوری اند که نمی شه راحت براشون کامنت گذاشت.
واسه ی همین به فکرمون رسید که توی اینترنت دنبال کامپننت هایی بگردیم که واسه ی این کار به دردمون بخوره؛ مثلا کامپننتی که اجازه می ده بیننده – خواننده به یه نوشته ستاره یا امتیازی بده (فرض کنید از یک تا پنج) تا نویسنده ی اون مطلب حتا اگه کامنتی هم درباره ی اون نوشته دریافت نکنه، از میزان خوش آمد مخاطبش مطلع بشه؛ متاسفانه همچین ابزاری پیدا نکردیم؛ واسه ی همین می خواستم بدونم که شما پیشنهادی دارین دراینباره؟

۱۳۸۴/۱۱/۷

هر یکی از ما روی به طرفی نهیم

عشق گفت ما سه برادر بودیم؛ به ناز پرورده و روی نیاز ندیده. برادرِ مِهین را حُسن خوانند و ما را او پرورده است، برادرِ کِهین را حُزن خوانند و او بیشتر در خدمتِ من بودی. و ما هر سه خوش بودیم. ناگاه، آوازه ای در ولایتِ ما افتاد که در عالمِ خاکی یکی را پدید آورده اند بس بوالعجب، هم آسمانی است و هم زمینی، هم جسمانی است و هم روحانی، و آن طرف را به او داده اند و از ولایتِ ما نیز گوشه ای نامزدِ او کرده اند.
ساکنانِ ولایتِ ما را آرزوی دیدن او خاست. حُسن - که پادشاه بود – گفت که اول من یکسواره پیش روم. اگر مرا خوش آید، روزی چند آنجا مقام کنم. شما نیز در پی من بیایید!
ما همه گفتیم که فرمان تو راست.
حُسن به یک منزل به شهرستانِ آدم رسید. فرود آمد. همگیِ آدم را بگرفت، چنان که هیچ چیز در آدم نگذاشت. چون نوبتِ یوسف درآمد، حُسن خود را با یوسف برآمیخت، چنان که میان حُسن و یوسف هیچ فرقی نبود.
من و حُزن نیز در پی حُسن براندیم. حُسن ما را به خود راه نداد. چون بر این قرار افتاد، حُزن روی به شهر کنعان نهاد.
راه حُزن نزدیک بود. به یک منزل، به کنعان رسید. از درِ شهر در شد. طلبِ پیری می کرد که روزی چند در صحبتِ او به سر بَرَد. خبرِ یعقوبِ کنعانی بشنید. چون روزی چند برآمد، یعقوب را با حُزن انسی بادید آمد، چنان که یک لحظه بی او نمی توانست بودن. هرچه داشت به حُزن بخشید. اول، سوادِ دیده را پیشکش کرد. پس، صومعه را "بیت الاحزان" نام کرد و تولیت به او داد.
و من راهِ مصر برگرفتم.
آوازه و ولوله در شهر مصر درافتاد. عشق، قلندروار، به هر منظری گذری و در هر خوش پسری نظری می کرد. هیچ کس بر کارِ او راست نمی آمد. نشان سرایِ عزیزِ مصر بازپرسید و از در حجره ی زلیخا سردرکرد.
زلیخا چون این حادثه دید، برپای خاست و روی به عشق آورد و گفت ای صد هزار جانِ گرامی فدای تو! از کجا آمدی و به کجا خواهی رفتن و تو را چه خوانند؟
عشق جواب داد که ما سه برادر بودیم؛ به ناز پرورده و روی نیاز ندیده. برادرِ مِهین را ...


متن فی حقیقت عشق از قصه های شیخ اشراق، شهاب الدین یحیای سهروردی، ویرایش جعفر مدرس صادقی، نشر مرکز، چاپ چهارم 1382

۱۳۸۴/۱۱/۶

ترک خدمت منافی محبت نیست

با اجازه ی ناصر من هم یه مطلب از مقالات مولانا می نویسم:
"بعضی گفته اند "محبت موجب خدمت است." و این چنین نیست. بل که میل محبوب مقتضی خدمت است. و اگر محبوب خواهد که محب به خدمت مشغول باشد، از محب هم خدمت آید. و اگر محبوب نخواهد، از او ترک خدمت آید. ترک خدمت منافی محبت نیست."

تیر گچ ریخته

راننده ی آژانس از ماشین اش پیاده شد و پله های ورودی هتل را یکی دو تا کرد و بالا رفت. سردش شده بود؛ باد سردی می آمد و او تنبلی اش شده بود کاپشن اش را بپوشد. کارمند هتل را می شناخت. سلام و علیک تندی کرد و پرسید "کسی آژانس خواسته؟" کارمند هتل گفت "همین الان اومدن بیرون؛ یه زن و مرد جوون اند. دیدم اومدی گفتم بیان بیرون." راننده تشکر و خداحافظی ای کرد و آمد بیرون. زن و مرد را کنار ماشین اش دید. بفرماییدی گفت و پرید توی ماشین. گفت "عجب سرمایی یه اینجا!" از آینه نگاه کرد. اگر جای کارمند هتل بود می گفت پسر و دختر نه مرد و زن. هر دو توی لباس های شان فرو رفته بودند. می دانست که دختر باید کیف دستی ای همراه اش باشد برای چادر شب یا چادر نمازی که باید توی حرم سرش کند؛ کیف دستی بود. راه افتاد. وارد خیابان که می شد پرسید "حرم تشریف می برید دیگه؟" هر دو جواب دادند "بله!"

ادامه ی داستان

۱۳۸۴/۱۱/۴

می خوانید


مطلب زیبایی از پیمان شکن: منت خدای را

خیاطی و کوزه ی یازده توی

و گفتم اینک من در شرح آواز پر جبرئیل به عزمی درست و رایی صائب شروع کردم. تو اگر مردی و هنر مردان داری، فهم کن! و این جزو را آواز پر جبرئیل نام نهادم.
قضیه این است که راوی در آغاز بلوغش (که از حجره ی زنان پرواز کرده)، شبی از بی خوابی شمعی در دست گرفته و هوس دخول خانقاه پدر به سرش می زند. خانقاه پدر دو در دارد، یکی در شهر و دیگری در صحرا. در شهر را می بندد و قصد ورود از در صحرا می کند که ده پیر را می بیند که در سکویی نشسته اند. پسر باب گفتگو را با کم مرتبه ترین پیرمردان که به نوعی سخنگوی آنان نیز می باشد، باز می کند. پیرمرد می گوید که کار ما خیاطی ست و ما جمله حافظ کلام خداوندیم و سیاحت می کنیم. پسرک کوزه ای یازده تو را می بیند که در صحرا افتاده است. کوزه شفاف است. نه توی بالای آن را سوراخ نمی شایست کردن ولیکن دو طبقه ی زیرین به سهولت می شایست دریدن. پیرمرد می گوید که آن نه توی را سایر پیرمردان ساخته اند و این دو طبقه ی زیرین را من حاصل کرده ام.
پیرمرد در پاسخ به پرسش پسرک درباره ی فرزند و ملک پیرمردان می گوید که ما زن نداشته ایم ولیکن هر یکی فرزندی داریم و هر یکی آسیایی. فرزندمان را بر آسیای خود گماشته ایم تا تیمار آن می دارد. از وقتی که این آسیاها را ساخته ایم هرگز در ان ننگریسته ایم ولی فرزندان ما همواره به یک چشم به آسیا می نگرند و به یک چشم پیوشته به جانب پدر خویش نگاه می کنند. آسیای من چهار طبقه است و فرزندان من بس بسیارند و هر وقتی مرا فرزندی چند حاصل شود. آنها را به آسیای خویش می فرستم تا مدتی در تولیت عمارت باشند و پس از آن مدت پیش من آمده و از من جدا نمی شوند. آسیای من تنگنایی سخت است و هر یک از فرزندانم بعد از مراجعت پیش من میل برگشتن به آنجا را نمی کنند.
و من را جفت نیست الا کنیزکی حبشی که هرگز در وی نگاه نکنم. او میانه ی آسیاها جای دارد و به آسیا و افلاک و گردش آنها نگاه می کند و هرگاه که این نگاه دوارش به من افتد، از من بچه ای در رحم او حاصل شود.
پیرمرد سپس در پاسخ به پرسش های بعدی پسرک مطالبی در باب تسبیح خداوند و مشکل بودن علم خیاطی گفته و سپس هجایی عجیب به پسرک می آموزد که پسرک با آن هجا هر سری را که می خواست می توانست دانست. سپس پسرک علم ابجد آموخته و هرگاه که مشکلی برایش پیش می آید، حل آن را از پیرمرد می خواهد. در ادامه است که پیرمرد موضوع نور، کلمه و روح را که در نوشته ی پایین آورده ام و بعدش سر دو پرجبرئیل را به وی می آموزد.
در انتها، وقتی که در خانقاه پدر خورشید طلوع می کند و در بیرونی را می بندند و در شهر را باز می کنند و بازاریان وارد می شوند، پیران از چشم پسرک ناپدید شده و او را در حسرت صحبت خود باقی می گذارند.
تمام شد قصه ی "آواز پر جبرئیل".

ای کاش می شد که تعبیرهای فرویدی این داستان را (که من امروز فهمیدم) می توانستم واضح برایتان بگویم. موضوع مکاشفه ی دوران بلوغ است؛ موضوع بال های جبرئیل است و اینکه جبرئیل دو بال دارد و تاکید بر عدد دو در مقابل عدد یک بسیار بامعناست. بقیه اش را دیگر نمی توان اینجا نوشت.

هر که را روح است، کلمه است

گفت بدان که حق را چند کلمه است کبرا که آن کلمات نورانی ست و از سبحات وجه کریم او و بعضی بالای بعضی. نور اول کلمه ی علیاست که از آن عظیم تر کلمه ای نیست. نسبت او در نور و تجلی چون نسبت آفتاب است با دیگر کواکب و از شعاع این کلمه، کلمه ای دیگر حاصل شد و همچنین از یکی تا یکی، تا عدد کامل حاصل شد. و این کلمات طامات است. و آخر این کلمات جبرئیل است و ارواح آدمیان از این کلمه ی آخر است. و عیسا را "روح الله" خواند و با این همه او را "کلمه" خوانده است و "روح" نیز. و آدمیان یک نوع اند. پس هر که را روح است، کلمه است، بل که هر دو اسم یک حقیقت است. و از کلمه ی کبرا – که آخر کبریات است – کلمات صغرا بی حد ظاهرند که در حصر و بیان نگنجد. و حق را هم کلمات وسطا اند. ملائکه محرکات افلاک اند که کلمات وسطا اند.

۱۳۸۴/۱۱/۳

خلوت از دست رفته

شرق امروز یک مطلب خیلی جالب دارد درباره ی محرمانگی (Privacy) در فصای اینترنت. نویسنده ی مقاله Luciano Floridi - مدرس فلسفه ی دانشگاه آکسفورد - است. اصل مطلب را اینجا می توانید بخوانید و ترجمه ی آن را که علی ملائکه انجام داده اینجا. فکر کنم بیربط نیست با مطلب شما چی می گید؟ که بحث های جالبی پیش آورد.

۱۳۸۴/۱۱/۲

آداب بی قراری

آداب بی قراری عنوان یه رمان از یعقوب یادعلی هست که امسال هم ازش تقدیر شد و جایزه ای هم گرفت. من تازگی خوندمش. بیشتر از هر چیز عنوانش برام جالب بود.
برای من که بی قراری آدابی نداره و کلا این ترکیب به نظرم یه کمی پارادوکسیکاله. برای شما چطور؟ شما آدابی برای بی قراری دارید؟

۱۳۸۴/۱۰/۳۰

گفتم مرا از پرِ جبرئیل خبر ده!

گفت بدان که جبرئیل را دو پر است: یکی پر راست است و آن نور محض است، همگیِ آن پرِ مجرد اضافتِ بودِ اوست به حق. و پری ست بر چپ او، پاره ای نشانی تاریکی بر او، همچون کَلَفی (لکه ای) بر روی ماه، همانا که به پای طاووس ماند، و آن نشانه ی بودِ اوست که یک جانب به نابود دارد. چون نظر به اضافتِ بودِ او کنی با بودِ حق، صفتِ بودِ او دارد و چون نظر به استحقاق ذاتِ او کنی، استحقاقِ عدم دارد - و آن لازمِ بود است. و این دو معنی در مرتبتِ دو پر است: اضافَت به حق، یمینی و اعتبارِ استحقاق در نفسِ خود، یساری. و نزدیک تر اعدادی به یکی دو است، پس سه، پس چهار. پس همانا آن چه او دو پر دارد، شریف تر از آن است که سه پر و چهار. و این را در علومِ حقایق و مکاشفات، تفضیلی بسیار است که فهمِ هر کس به آن نرسد. چون از روح قدسی شعاعی فرو افتاد، شعاعِ او آن کلمه است که او را "کلمه ی صغرا" می خوانند. کافران را نیز کلمه ای ست، الا آن است که کلمه ی ایشان صداآمیز است. و از پر چپش که قدری ظلمت با اوست، سایه ای فرو افتاد، عالمِ زور و غرور از آن است. و در کلام مجید می گوید "جعل الظلمات و النور." این ظلمتی که او را با "جَعل" نسبت کرده، عالمِ غرور تواند بود و این نور که از پسِ ظلمات است شعاع پرِ راست است. زیرا که هر شعاع که در عالمِ غرور افتد، پس از نورِ او باشد. پس عالمِ غرور صدا و ظلِ پرِ جبرئیل است - اَعنی پرِ چپ - و روان های روشن از پر راست اوست و حقایقی که القا می کنند در خَواطِر، همه از پر راست است و قهر و صَیحه و حوادث هم از پر چپ اوست.

متن آواز پر جبرئیل از قصه های شیخ اشراق، شهاب الدین یحیای سهروردی، ویرایش جعفر مدرس صادقی، نشر مرکز، چاپ چهارم 1382

۱۳۸۴/۱۰/۲۶

لطفی و کلمات مرکب

شرق امروز مصاحبه ای دارد با استاد محمدرضا لطفی که اگر بخواهید اینجا می توانید بخوانید.
بعد از خواندن مصاحبه به نظرم آمد که لطفی - برخلاف پیشفرض من - در مقوله هایی غیر از موسیقی هم بسیار با سواد است. دقت کردم که ببینم چرا به این نتیجه رسیده ام، دیدم به خاطر مضمون های گفتار لطفی (عناوین مطالب مورد توجه او)، پارادایمی که در آن سخن می گفت، نحوه ی استدلالش (شکل ارتباط دادن مطالب) و عبارت ها (مثلا عبارت های صفت و موصوفی یا مضاف و مضاف الیهی) و کلمات استفاده در حین گفتگوست. می خواستم درباره ی این مورد آخری بنویسم؛ منظورم از عبارات و کلماتی که چنان حسی در من ایجاد کردند، اینها هستند:

جامعه ی متمدن، دولت، حکومت، هژمونی، پیش طرح، منسجم، قوام یافته، قوام یافتگی، فونداسیون، یاری رسان، شکل بندی، تک یاخته ای، شهروند، ایدئولوژیکی، فرایند، ساماندهی، سازماندهی، دگراندیش، افسردگی اجتماعی، روانشناسی جامعه ی موسیقیدانان، اتوریته، ساپورت، دکتورین، مخاطره، موسیقیدان، موزیسین، فاکتورها، فرهنگ گذاری، بی دغدغگی، خاستگاه، غم نیمایی، نارسایی، کانالیزه

عبارت های مضاف و مضاف الیهی را بگذارید کنار (مثل جامعه ی موسیقیدانان)؛ به کلمات اگر دقت کنید، می بینید اکثر این کلمات
یا ریشه ی عربی دارند (مثل قوام)
یا از زبانی غربی وارد زبان فارسی شده اند (مثل فونداسیون)
یا کلمه ی فارسی جدیدی هستند (فرایند)
یا کلمه ی فارسی با کارکردی جدید هستند (مثل شهروند) و
جالب تر از هم اینکه اکثرا کلماتی مشتق (مثل متمدن) یا مرکب (مثل دگراندیش) هستند.

۱۳۸۴/۱۰/۲۵

پیرامون ما و رویاهایمان




Posted by Picasa

برای شروع کار با عکس بهتره اول یه عکس از خودمون ببینین.
این یه عکس دوستداشتنیه از من و ناصر که روز 29 اسفند 83 در پاسارگاد از ما گرفتن.
روز خوبی بود.

۱۳۸۴/۱۰/۲۴

من از شعر بیزارم

مرا خویی ست که نخواهم که هیچ دلی از من آزرده شود. این که جماعتی خود را در سماع بر من می زنند و بعضی یاران ایشان را منع می کنند، مرا آن خوش نمی آید و صد بار گفته ام برای من کسی را چیزی مگویید - من به آن راضی ام. آخر من تا این حد دلدارم که این یاران که به نزد من می آیند، از بیم آن که ملول نشوند، شعری می گویم تا به آن مشغول شوند. واگرنه من از کجا، شعر از کجا؟ والله که من از شعر بیزارم و پیش من از این بتر چیزی نیست. همچنان که یکی دست در شکمبه ای کرده است و آن را می شوراند، برای اشتهای مهمان. چون اشتهای مهمان به شکمبه است، مرا لازم شد. آخر، آدمی بنگرد که خلق را در فلان شهر چه کالا می باید و چه کالا را خریدارند، آن خرد و آن فروشد - اگرچه دونتر متاع ها باشد... . در ولایت ما و در قوم ما، از شاعری ننگتر کاری نبود. ما اگر در آن ولایت می ماندیم، موافق طبع ایشان می زیستیم و آن می ورزیدیم که ایشان خواستندی - مثل درس گفتن و تصنیف کتب و تذکیر و وعظ گفتن و زهد و عمل ظاهر ورزیدن... .
حالی، تو طالب گفتی - گوش نهاده ای تا چیزی بشنوی و اگر نگوییم، ملول شوی. طالب عمل شو، تا بنماییم.

مقالات مولانا (فیه ما فیه)، مولانا جلال الدین محمد، ویرایش جعفر مدرس صادقی، چاپ پنجم 1383، نشر مرکز

۱۳۸۴/۱۰/۲۲

شما چی می گید؟

من و مهدی یه دوست داریم که اکثرا می زنه توی سرمون و کامنت های توی ذوق زن برامون می ذاره و سوال های حسابی ازمون می پرسه. تازگی یه کامنت گذاشته و گفته:

حس می کنم آدمی که به وب لاگ تو سر می زند دوست دارد چیزهایی شبیه تو ببیند. جدای از این که از فلسفه ی این وب لاگ نویسی خوشم نمی آد یه سری اخلاقیات هم رایجه میان اینترنت بازها یکی هم این که من وب لاگ دارم تو هم پس لینک هایمان را به هم پاس بدهیم خواستم ببینم قضیه از این قراره یا نه؟آدم ها را پرت می کنید توی دنیاهای شخصی این و آن اگر نزدیک باشند رحم کرده اید .اجرتان با آقا امام زمان.البته خواستم پیش از واقعه به اش اندیشیده باشی

من خودم اینجوری فکر می کنم که همونطور که وقتی یه دوستی می یاد و بهم سر می زنه، بعد از حال و احوال کردن با خودم، معمولا سراغ دوست های مشترک مون رو ازم می گیره، شاید بد نباشه که توی وبلاگم آدرس وبلاگ دوستهای مشترکمون رو بذاریم تا اگه کسی به اینجا سر زد، بتونه به راحتی سراغی هم از فضای ذهنی آشناهامون بگیره. از سهیل و علی ها و شهرام و یه دوستی به اسم نازنین که با واسطه ی سهیل باهاش آشنا شدم. همین سهیل عزیز رو داشته باشید: خودم هم می دونم که مثلا هیچ شباهتی بین وبلاگ من و وبلاگ سهیل (وبلاگ اصلی اش البته به زعم من)وجود نداره (بله، تقریبا هیچ)؛ ولی واقعیتش اینه که همونطور که من از مصاحبت با سهیل لذت می برم (علی رغم تفاوت هامون) از خوندن بعضی نوشته هاش هم خوشم می یاد. می تونم این اطمینان رو بدم که لینک هایی که این بغل می ذاریم خیلی ارتباطی به اخلاقیات وبلاگی نداره که اگه داشت باید لینک وبلاگ های زیادی اینجا بود.
دوست دارم نظر بقیه رو هم بدونم هرچند براشون مهم نباشه.

۱۳۸۴/۱۰/۲۱

پیرامون ما و رویاهایمان

من و مهدی خیلی وقت بود که می خواستیم یه وبلاگ عکس راه بندازیم و عکس هایی رو که می گیریم توش بزاریم. بالاخره تصمیم گرفتیم که شروع کنیم. عکس های بالطبع آماتوری اند ولی خیلی خوشحال می شیم که سری بهشوش بزنید. لینک وبلاگ رو همین بغل گذاشتیم؛ اسمش هست:

Aroud of Us, Dreams of Us

نوشته های دوستان

اگه دوست داشتین، آخرین نوشته ی فروغ رو بخونید؛ از همون تیپ نوشته های وبلاگی هستش که من خیلی دوست دارم؛ مثل همین نوشته ی حسرت چرخ‌وفلک علی فتح اللهی.

۱۳۸۴/۱۰/۱۸

 
 Posted by Picasa

۱۳۸۴/۱۰/۱۶

سیدوری

به روایتی گویا نخستین هتلداری(مهمانخانه دار) که نامش در یک روایت افسانه ای آمده است "سیدوری" نام دارد. یک خانم که در روایت گیلگمش از او نامبرده شده است . جملات زیر عباراتی هستند به نقل از او هنگامی که گیلگمش در سفر دشوار خود برای یافتن جاودانگی در کناره ی دریا به سیدوری و
: مهمانخانه اش میرسد
"گیل گمش! به دنبال چه از این دست در تک و پوئی؟"
.حیاتی را که می جویی باز نخواهی یافت
[…]
.روز و شب به شادی می گذار
.هر روز نشاطی نو می کن
[…]
راه پس سخت است و سفر بس دشخوار
".چرا که در مسافت دریا آبهای مرگ است که راه فرو می بندد
اگه علاقه مند باشید که لوح اول از روایت گیلگمش رو کامل بخونید http://www.rezaghassemi.org/dastan_67.htm">این آدرسشه.

۱۳۸۴/۱۰/۱۵

عشق رادیو (مهدی نخونه)


دیدین بعضی راننده ها رو که براشون صدای رادیو از اکسیژن واجب تره؟ می بینی مثلا اخبار تموم می شه و برنامه ی تست زبان انگلیسی برای پشت کنکوری های عزیز شروع می شه ولی راننده انگار نه انگار که می تونه موج رادیو رو عوض کنه.
اون روزی توی خیابون کارگر توی ترافیک عجیبی گیر کرده بودم ولی باور کنین که بیشتر از ترافیک برنامه ی لوس و حماقت باری که داشت از رادیوی تاکسی پخش می شد، اعصابم رو خرد می کرد. مثلا یارو زنگ زده بود به برنامه و می خواست یه جمله ی قصار درباره ی موضوع برنامه که تکبر بود، بخونه و احتمالا برنده ی جایزه ی برنامه بشه. لحن خشک و جدی مردی رو که زنگ زده بود، فراموش نکنین:

چیزهایی که کمشان هم زیاد است: خودخواهی، نخوت، غرور و تکبر. و وای از دست تکبر. در ضمن خانم من همیشه خونه رو تمیز و مرتب نگه می داره و جا داره همینجا ازشون تشکر کنم. از برنامه ی خوب و آموزنده تون تشکر می کنم. فلانی هستم از تهران زنگ می زنم.
بعد مجری برنامه اضافه کرد: بعله و آفرین به خانم آقای فلانی که همیشه خونه رو ...

حسین درخشان نشنوه

استفاده کردین از امکان هشدار گوگل؟ واسه ی من هفته ای یکی می فرسته و ده لینک مهم درباره ی کلمات Blog و Weblog رو می فرسته که اغلب سرسری هم که شده، یه نگاهی بهشون می ندازم. ولی اون روزی توی قطار یه چیز بامزه ای توی روزنامه ی همشهری دیدم.
فکر کنم این اولین باره که توی نیازمندی های همشهری (که بدون شک یکی از مهمترین مستندات روزانه ی ایرانی ها و بویژه تهرانی هاست) و بخش استخدامش زیر درخواست یه شغل (که اتفاقا آبرومندانه هم بود) آشنایی با وبلاگ نویسی رو به عنوان یکی از شرایط داوطلبین اون شغل نوشته بود.
صفحه ی 42 نیازمندی های روزنامه ی همشهری مورخ 10 دی 84
فکر کنم اگه حسین درخشان باخبر بشه از خوشحالی سکته کنه.

سکوت مضاعف


دو نفری نشسته بودیم توی خانه
مهمان رسید
سکوت دو برابر شد


راستش رو بخواهید نمی دونم ایده ی این از خودمه یا قبلا یه جایی خوندم.

وبلاگ بعدی

اگه دقت کرده باشین، اون بالا سمت راست یه دکمه ی کوچیک هست به اسم Next Blog که من خیلی دوستش دارم و اگه اشتباه نکنم قبلا یه یادداشتی درباره اش نوشتم و گفتم من رو یاد یه داستان از ایتالو کالوینو می ندازه؛ انگار که با کلیک کردن روی این دکمه می تونید تمام وبلاگ های دنیا رو یکی یکی سیر کنید. ولی این اواخر توی هر وبلاگی که باشم، حتا همینجا، وبلاگ بعدی رو که می خوام ببینم، این صفحه برام باز می شه.

نمی دونم سرویس اینترنتی که شما ازش استفاده می کنید هم همینطوره یا نه؟ این تبلیغی که زیر دستور مقامات قضائی گذاشته خیلی بامزه است.

۱۳۸۴/۱۰/۱۰

کی حلقه میخواد؟

این اواخر به یه چیزی دقت کردم. توی این میل های تبلیغاتی که برام میآد گاهی هم میل هایی هست که از یه سری سایت ها است که مثلن رفتی توش و دنبال یه چیزی بودی. بعد خودشون برات کلی اطلاعات میل می کنند. بعضی هاشون اینقدر قدرن که اگه شما برین توی اون سایت برای من هم اطلاعات می فرستن.
من که البته باید آدرس میلم توی آدرس بوک شما باشه
چند وقتی هست که یه نفر داره دنبال حلقه ی نامزدی می گرده. حالا کیه نمیدونم. به هر حال تبریک.

۱۳۸۴/۱۰/۵

تا چه شود؟

ابراهیم ادهم، در وقت پادشاهی، به شکار رفته بود. در پی آهویی تاخت، تا چندان که از لشکر به کلی جدا گشت و دور افتاد و اسب در عرق غرق شده بود از خستگی. او هنوز می تاخت در آن بیابان. چون از حد گذشت، آهو به سخن درآمد و روی باز پس کرد که "تو را برای این نیافریده اند و از عدم جهت این موجود نگردانیده اند که مرا شکار کنی. خود، مرا صید گیر! تا چه شود؟"
ابراهیم چون این را بشنید، نعره ای زد و خود را از اسب درانداخت ... .

به نقل از مقالات مولانا، ویرایشگر جعفر مدرس صادقی، چاپ مرکز، چاپ پنجم، 1383

۱۳۸۴/۱۰/۱

گاوبازی در نارین قلعه

اخیرا کتاب سیاحت نامه ب ابراهیم بیک نوشته ي باارزش زین العابدین مراغه ای را خواندم. می خواهید مستقیم ببرمتان به میدان نارین قلعه ي اردیبل؟ گاوبازی ست:

عجب معرکه ای ست. من متعجب بودم که آیا این همه مردم کار و کاسبی ندارند. بعد معلوم شد که از این دو گاومیش جنگی یکی مال خدامباشی بقعه ي شیخ صفی و دیگری از آن نایب الصدر است و این هر دو از علمای اردبیل به شمار می روند و از مردم شهر نصفی مرید خدامباشی و نیمی هوادار نایب الصدرند. خلاصه گاومیش ها را کشیدند به میدان. دیدم هواخواهان طرفین با تدارک آمده اند. همه با چوب و چماق و قمه و قداره و طپانچه مسلح اند و احتمال زد و خورد هم می رود.
به هرحال گاو میش ها را به همدیگر درانداختند؛ این دو گاو زبان بسته اول قدری به یکدیگر نگاه کردند. گویا به زبان بی زبانی گفتگویی کرده سپس شاخ بر شاخ، کله بر کله به جان هم افتادند. دی بزن، هی بزن. از صدمه ي کله زانوهایشان گاهی به زمین خورده سینه به سینه ي همدیگر را مالیدن گرفتند؛ تا اینکه پس از چند زخم کاری مال خدامباشی روی برتافت. در آن اثنا های و هوی غریبی از مردم بلند شد. کسان نایب الصدر دور آن حیوان بی زبان را گرفته، یکی چشمش را می بوسید، دیگری دست و پایش را می مالید، از یک طرف هم چند طاقه ي شالهای قیمتی آورده به پشت و گردن آن حیوان انداختند و کف زنان و پای کوبان در نهایت شادی از میدان به دربردند.


به نقل از صفحه ي 162 کتاب سیاحت نامه ي ابراهیم بیک (یا بلای تعصب او)، زین العابدین مراغه ای، انتشارات محور، چاپ اول، 1378

مساله این است: همه باید از اصل مطلب خبر داشته باشند؟

ابراهیم بیک در تهران به دیدار چند وزیر می رود تا اسباب فلاکت های وطن عزیز را از آنها باز پرسد؛ همه با دشنام او را طرد می کنند حتا وزیر جنگ به نوکرانش دستور می دهد که او را عقوبت کنند و ابراهیم بیک به دشواری از دست آنها خلاصی می یابد. خود ابراهیم بیک چند جای سیاحت نامه اش، تنها خاطره ي دلنشین دیدارش از وطن را زیارت شخصی می داند که همه جا به نام وجود محترم از او نام می برد. طی ملاقات این دو جایی ابراهیم بیک در پی شکایت از اوضاع وطن، اختیار از کف داده:

وجود محترم از شدت تاثرات من بر خود می لرزید و گاه دست تاسف به زانو می زد و گاه از ته دل آه می کشید. گفتم تقصیر من بدبخت چه بود که به سبب پرسیدن اسباب این وضع ناگوار به علاوه ي شنیدن دشنام های غلیظ که در عمر خود نشنیده بودم، چندانم بزنید که سه روز بستری شوم. در اینجا رقت گلوگیر شد؛ بی اختیار گریه ام دست داد؛ به های های گریستم. وجود محترم نیز سخت تر از من به گریه درآمد ...
(وجود محترم) از سر و چشمم بوسیده، گریه کنان دست مرا گرفت . گفت با من بیا. دیدم در پشت در پیشخدمت و یک جوان ده دوازده ساله نیز دستمال در دست به حالت ما گریه می کنند؛ اما چنان معلومم شد که آنان از اصل مطلب خبر ندارند و از گریه ي ما به رقت آمده می گریند.


به نقل از صفحه ي 106 کتاب سیاحت نامه ي ابراهیم بیک (یا بلای تعصب او)، زین العابدین مراغه ای، انتشارات محور، چاپ اول، 1378

۱۳۸۴/۹/۲۸

وضعیت من

هفته ي پیش یه روز نرفتم سر کار؛ صبح زود رفتم بیرون تا کارهای عقب افتاده ي خانه یمان را انجام دهم. بعد از ظهر که برگشتم خانه، خیلی خسته بودم. چرت زدم. در خواب زنی را دیدم که در اتاقی که می خورد اتاقی در اداره ای شلوغ باشد، می خواهد چیزی به من بگوید. برای زن احترام زیادی قائل بودم؛ توی ذهنم کلمه ي استاد مدام دور می زد. استاد خسته بود؛ گفت ده دقیقه ای چرت می زنم یا شاید پنج دقیقه. منتظر چیزی بودم که قرار بود استاد یادم دهد ولی وقتی خوابید، دلم برایش سوخت؛ گفتم می گذارم یک ربعی بخوابد. نمی دانم چقدر مانده بود به بیدار کردن استاد که با صدایی شبیه صدای چکش خوردن چارچوب فلزی دری از خواب بیدار شدم. پا شدم و پنجره را بستم؛ صدا کمتر شد. دوباره برگشتم و خوابیدم ولی از اتاق استاد خبری نبود. فکر کنم توی خیابان خلوت خیسی بود. نصف شب بود.

وضعیت من این است. می فهمید؟

۱۳۸۴/۹/۱۱

بالاخره تایپش کردم


فیلمنامه ام را بالاخره تایپ کردم. کمی هم اصلاح کردم حین تایپ. یادتان هست؟ اسمش "نام یحیا"ست. خوشحال می شوم که بخوانیدش.
راستی خانم فریده حسن زاده (مصطفوی) ایمیلی زده اند و فرموده اند که نسخه ی چاپ شده ی اشعار می می خلوتی چند غلط چاپی دارد. وقعیتش من خودم هم چندجا مشکوک شده بودم ولی به خاطر عدم اطمینان به نظر خودم، شعرها را همانجوری که توی مجله چاپ شده بوده پایین گذاشتم (البته با اندکی تغییر در شکل نوشتار).

--------------------------------------------------------------------
بعد التحریر:
خانم حسن زاده لطف کردند و سری به وبلاگ زدند و گفتند که این شعرهایی که من پایین گذاشتم، بدون غلط هستند.
--------------------------------------------------------------------

اما فیلم نامه


مکان فیلم در دهکده ای کوچک در حوالی آذربایجان می گذرد. زمان فیلم حول و حوش اواخر جنگ هشت ساله می گذرد. دهکده در اوج بمباران های آن زمان پناهگاه قوم و خویش های شهریِ دهاتی ها و دهاتی های به شهر رفته شده است؛ کسانی که از گوشه و کنار ایران آمده اند یا برگشته اند به ده.
خاتون، قهرمان فیلم، از جمله ي این افراد است که با دختر، داماد و دو نوه اش برگشته اند به ده پیش یکی از اقوام شان. او پنجاه سال را شیرین دارد ولی پیرتر می زند.

1. روز، خارجی، کوچه باغ
یک طرف کوچه باغ، سمت چپ، دیوار کوتاه و گلی باغی ست و طرف دیگرش باغی پر درخت و سر سبز در ارتفاعی پایین تر و بدون دیوار. از دور زنی را می بینیم که با آهستگی تمام دارد از ما دور می شود. به درخت خشکیده ای می ایستد و با تانی و به سختی شاخه ای از آن را می شکند. شاخه های کوچکتر و زایدش را می شکند، عصایش می کند و به راه خود ادامه می دهد. او خاتون است.

ادامه ی مطلب ...

۱۳۸۴/۹/۱۰

تشک سبک شده


خانم مي مي خلوتي شاعري بريتانيايي و ايراني الاصلي ست که خانم فريده حسن زاده (مصطفوي) در شماره ي آخر مجله ي گلستانه معرفي اش کرده است (خانم حسن زاده را که يادتان هست؟ قبلا چند شعر از کتاب شعر آمرکاي لاتين در قرن بيستم ترجمه ي ايشان را در وبلاگ گذاشته ام و همچنين شعري از خودشان) بعد از مدت ها چند شعر خوب خواندم. شما هم مي خواهيد بخوانيد؟
فقط قبل از خواندن اين سه شعر از مي مي خلوتي بگويم که رسم الخط مجله ي گلستانه را اندکي تغيير دادم تا مناسب ساير نوشته هايم باشند.

عشق
وقتي کسي بر بالينت مي نشيند
گيسوانت را لحظه هاي متمادي مي نوازد
سپس به آرامي دور مي شود،

اگرچه حس مي کني تشک سبک شده
و تکيه گاهت تعادل خود را از دست داده
چنانکه گويي به رغم هموار بودن
شيب پيدا کرده و کج شده،
اگرچه صداي گام هاي او را مي شنوي که دور مي شود،
اما ايمانت را به زندگي بازمي يابي

روياهايت را به زمين و زمان پيوند مي زني
و به جاري ازلي و ابدي شب و روز مي پيوندي
سرشار از قدرت مردن و ديگربار زنده شدن.



اندوه واره
شنيده نمي شوي. صدا نزن. اشک نريز.
ديده نمي شوي. هيچ برگي بر شاخساري نمي جنبد
بيرون اتاقت، فقط راهروها و درها و آسمان.

تيک تاک ساعت شتاب گرفت، کند شد، نه براي تو
که بپرسي چرا، فقط براي تيک تاک کردن. به عقربه ها اعتماد کن.
سنگين و متين باش. منتظر نمان. کسي نيست. صدا نزن. اشک نريز.

فريادها پژواک خودند، پژواک ها تنها
به بالش هاي خود برمي گردند، به سرچشمه ي خود
بيرون اتاقت فقط راهروها و درها و آسمان

روز را به خاطر آور. روشني روز دروغ نمي گويد.
خود را با سايه هات سرگرم کن. آسوده خاطر باش:
هيچ کس هوايت را ندارد. هيچ کس به فکرت نيست. صدا نزن. اشک مريز.

اما روشنايي روز نمي پايد.
آفتاب برآمده است تا وسعت ياست را نشان دهد.
بيرون اتاقت هنوز راهروها و در و آسمان.

از من به تو: پژواک صدايت که به سوي تو بازگشت، آهي بکش
و بگو: حق با توست. زندگي ناهموار است
مخاطبي نيست. صدا نزن. اشک مريز.

بيرون اتاقت فقط راهروها و درها و آسمان.



هر کلمه ي خوب
درختي سرسبز است -
ريشه در خاک و
شاخه در آسمان،
ميوه اش، مائده ي بهشتي.
تشنه ي آموختن کلمات خوب ام
از قرآن يا انجيل،
از دهان زنان يا مردان

تشنه ي يافتن برگ و بار آنها،
شب ها، همدم و همنشين، کنار آتش بخاري،
همخون و همخانه، اين فاميل يا آن family
مادر، پدر، دختر mother, father, daughter

در حسرت نشاندن "آينده" ام بر دامن ام،
همچون نوزادي تر وتازه، پاکيزه، از حمام درآمده،
و گشودن طاقه ي آسمان تا ما را در خود فروپيچد،
در حسرت چيدن اين احساس که اين منم، خودم، خود انسانم.

در حسرت اينکه دريچه به تقويم
نسبت روح باشد به کالبد
نسبت رويا
به روزمرگي.

به نقل از ماهنامه ي گلستانه، شماره ي 68

حاصل جستجوي Mimi Khalvati در گوگل
سايت شخصي Mimi Khalvati
ليست کتاب هاي خانم خلوتي به نقل از سايت نويسندگان معاصر


I Know a Place Dent Children's Books, 1985
Persian Miniatures/A Belfast Kiss Smith/Doorstop, 1990
In White Ink Carcanet, 1991
Mirrorwork Carcanet, 1995
Entries on Light Carcanet, 1997
Selected Poems Carcanet, 2000
Tying the Song: A First Anthology from the Poetry School 1997-2000 (co-editor with Pascale Petit) Enitharmon Press, 2000
The Chine Carcanet, 2002
Entering the Tapestry: A Second Anthology from the Poetry School (co-editor with Graham Fawcett) Enitharmon Press, 2003

۱۳۸۴/۸/۲۳

لبخند قدیم، پشت یک ضد هوایی

امشب که از سر کار برمی گشتم، دیدم یکی نشسته توی پیاده رو کنار دیوار و یه سری آت و آشغال جلوش پهنه. گذری قیافه شو دید زدم؛ معتاد می زد. همینجور که رد می شدم دیدم که مرده یه سری عکس جلوش گذاشته. من فقط دو تا از عکس هاشو تونستم تشخیص بدم. یکی مال یه نوزادی بود که خوابونده بودند روی یه قالی قرمز و از بالا ازش عکس گرفته بودند و اون یکی مال جبهه بود؛ سه نفر با لباس سربازی نشسته بودند تنگ هم پشت یه ضد هوایی و رو به عکاس و ما لبخند می زدند.

۱۳۸۴/۸/۱۷

درام، تئاتر و سینما

مارتین اسلین در تعریف درام و در پاسخ به این سوال که "درام چیست و مرز آن کدام است؟"، تعاریفی ارائه میدهد که طبق گفته ی خودش تعاریف دقیقی نیست و در نهایت می گوید که برای درام تعریف جامع و مانعی نمی توان ارائه داد.
اما یک نکته ی جالب که شاید به نظر ما بدیهی و روشن برسه، اما اسلین با وسواس و محافظه کاری زیاد عنوان می کنه اینه که "هر دو هنر سینما و تئاتر زیر بنای مشترکی دارند و آن درام است."
و در اثبات نظرش مثالهایی میاره که بگه:
"در جهان واقعی، درام نویسان هیچ گاه به چنین جدایی خشک و نرمش ناپذیری باور نداشته اند"(جدایی بین تئاتر و سینما) و " متنهای یکسانی با تغییرهایی کم یا زیاد در رسانه های دراماتیک به نمایش در می آید." و اما مثالهاش:
" چاپلین، کیتون،سی.فیلدز و برادران مارکس از سالنهای موسیقی و نمایشهای وودویل سربرآوردند(یعنی از تئاتر مردم پسند) اورسن ولز از تئاتر پیشرو به سینما آمد. آرتو فیلمنامه نویسی بلند پرواز بود، ژان کوکتو نمایشنامه و باله می نوشت و نیز فیلمنامه نویس و کارگردان بود. لارنس الیویه کارش را از تئاتر آغاز کرد و بسیاری از بهترین بازیگران سینما اینگونه اند. ساموئل بکت نمایشنامه های تلویزیونی (و رادیویی) می نوشت. برتولد برشت فیلمنامه نویس هالیوود بود. هرولد پینتر یکی از بهترین فیلمنامه نویسان(و درام نویسان رادیو) است. اینگمار برگمان یکی از بهترین فیلمهایش، مهر هفتم، را بر پایه ی یک نمایشنامه ی رادیویی خودش ساخت. راینر ورنر فاسبیندر هم نویسنده و کارگردان نمایشنامه هایی در تئاتر پیشرو مونیخ بود و هم فیلمهای چند میلیون دلاری می ساخت."

از کتاب دنیای درام ،مارتین اسلین ترجمه ی محمد شهبا نشر هرمس
(ضمناً من شنیدم که این کتاب یکی از بهترین کتابهای نشر هرمسه)

۱۳۸۴/۸/۱۲

مراد فرهادپور را که می شناسید؟

اون روزی نظرش رو درباره ی بازی روز جمعه ی قرمز و آبی پرسیدند. ببینید چی گفته:

خوب من نسبتا تاجی هستم. الان هم دوست دارم ببرد. از پرسپولیس همیشه بدم می آمد. تیم کثافت و پوپولاس. یک تیم پوپولیستی است. البته استقلال هم رژیمی بود. اما من از این که فوتبال را عرصه کینه توزی سیاسی و انتقام از غرب و بالیدن به جهان سوم و این حرف ها بکنیم، متنفرم. تیم پرسپولیس هم یک جورهایی تیم توده های پابرهنه بوده که همین حال آدم را بد می کند.*


راستی وبلاگ مشترك مراد فرهادپور و اميد مهرگان را ندیده اید؟ حتما سر بزنید. اسم وبلاگ شان هست امر منفي/The Negative .
نمی دانم نوشته های امید مهرگان را تابحال خوانده اید یا نه ولی من به شکل عجیبی از نوشته هایش خوشم می آید. احساس همفازی شدید باهاش می کنم. حالا موضوع نوشته اش می خواهد درباره ی موتور سیکلت های مسافر کش باشد یا فحش و فضیحت به مفسران عارف مسلک نیچه در ایران یا گارانتی تلوزیون و یخچال.
*نقل قول از روزنامه ی شرقِ 11 آبان شرق، ویژه نامه ی داربی بزرگ تهران

۱۳۸۴/۸/۶

بدتر از آنارشی

آخرین فضا در تئوری های ریاضی فضای آنارشی نیست.
چرا نمی شود. چرا نمی گذارند حتا منتظر آزادی ماند؛ ولو آزادی یک نفر.
بعد ازآنارشی فاجعه است.
چرا نمی توان کاری برای زنده ماندن این مرد انجام داد. آیا طبق قراری که با هم گذاشتیم می توانیم تا عید نوروز منتظرش بمانیم.

۱۳۸۴/۸/۵

معرفی من

مهدی حبیب آگهی هستم.26 ساله.مهندسی کامپیوتر دانشگاه اصفهان خوندم.و مجردم.
دیگه چیزی به ذهنم نمی رسه که گفتنش به درد بخوره. اگه هست بگید.

۱۳۸۴/۸/۲

نسخه ی ايرانی رئاليسم جادويي

وقتی اسم رئالیسم جادویی می آد نام گابریل گارسیا مارکز به ذهن متبادر میشه و مطمئنا یاد شاهکارهای او در "صد سال تنهایی"، "خزان پیشوا"(پاییز پدر سالار) و بقیه ی کارهای او می افتیم. تعریف خود مارکز در مورد رئالیسم جادویی جالبه. خودش میگه که این یه سبک و شیوه ی خاص نیست. میگه من رئال می نویسم اما رئال سرزمین من و مردم من اینه.
به تازگی کاری از غلامحسین ساعدی خوندم با نام ترس و لرز. یه مجموعه داستان که همگی دارای شخصیت های مشترک هستند و در یک محیط اتفاق می افتند. ساعدی تحقیقات و مطالعات بسیار گسترده و ارزشمندی داشته در زمینه ی زندگی بومی و آداب ورسوم و فرهنگ مردم ناحیه ی جنوب ایران و در نتیجه ی همون آشنایی، ما چندین داستان در اون فضا و با همون دستمایه از او میبینم که ترس و لرز یکی از اونهاست.
محیط داستانها یه روستای کنار دریاست با مردمی ساده و با زندگی کاملا بومی. اتفاقات و وقایع، رفتار شخصیت ها و برخوردشون با حوادث، هم بسیار عجیبه و هم جالب توجه و شاید بشه این نوشته ها رو یه جور رئالیسم جادویی ی ایرانی دونست.(البته طبق همون تعریفی که مارکز می کنه از این سبک)
چند تا از داستانهای این مجموعه واقعا خوندنیه. امیدوارم بخونینشون و خوشتون بیاد.

۱۳۸۴/۷/۲۸

فیلی برایت حاضر می کنم

هفته ي گذشته مشغول خواندن کتاب چهار متن از زندگی حلاج، نوشته ی لویی ماسینیون – نویسنده ای که بیشتر به عنوان استادِ مرحوم دکتر شریعتی معروف است - بودم. کتاب را قاسم میرآخوری ترجمه (و تدوین) کرده است. آقای میرآخوری کتاب دیگری نیز با نام مجموعه آثار حلاج ترجمه و تدوین کرده است. ناشر هر دو کتاب انتشارات یادآوران است. کتابِ چهار متن درواقع عبارت است از چهار روایت اصلی و اریجینال درباره ي زندگی و سلوک حلاج. حین خواندن کتاب قسمت هایی را که برایم جالب بود، نشانه گذاری کردم و با اجازه ي شما می خواهم چند مطلب بعدی ام درباره ي آنها باشد؛ پس منبع این سری مطالبم درباره ي حلاج همان کتابی ست که گفتم. چطوره از این یکی شروع کنیم که وقتی خواندمش کلی خندیدم:

علی بن حسین فارسی گوید از ابابکر بن سعدان شنیدم:
حسین پسر منصور به من گفت: اگر به من ایمان بیاوری، پرنده ای برایت حاضر می کنم و اگر فضله ي آن را به قدر یک دانه بر روی یک من سرب بگذاری به طلا بدل خواهد شد!
من (ابابکر بن سعدان) به او گفتم: تو اگر به من ایمان داشته باشی، فیلی برایت حاضر می کنم که اگر بر پشت بخوابد، پاهایش به آسمان خواهد خورد و اگر بخواهی آن را پنهان کنی، من آن را در یکی از چشمانت نهان خواهم کرد.
او از این گفته ي من مات و مبهوت شد و ساکت گشت.

میگساری با اژدها در تابستان

این شعر حلاج را خیلی دوست داشتم. شما چی؟

ندیم من (شریک من در نوشیدن)
به چیزی از ستم منسوب نیست.
مرا نوشاند آنگونه که خود می نوشد؛
بسان میزبان با میهمان
وقتی که جام (شراب) گشت،
تیغ و زیرانداز چرمی آوردند
این سزاوار کسی که در تابستان با اژدها شراب می نوشد.

اتاق پر از حلاج

کرامتی درباره ي حلاج روایت شده که به نظرم سوررئال ترین کرامتی ست که شنیده ام. یکی از زندانبان های حلاج تعریف می کند که وقتی با سینی غذا که سفارش کرده اند هر روز برایش ببرم نزد حلاج رفتم، دیدم که او به تنهایی اتاق را پر کرده است.
این منظره نگهبان را مات و مبهوت کرده بود و از ترس سینی را از دست رها کرده و دوان دوان از اتاق بیرون رفته بود.

در سراسر زمین جای آرام می جستم

ابولعلا واسطی روایت می کند که وقتی حلاج را برای شکنجه بردند، رنگ از رخسارش پرید. سپس این ابیات را زمزمه کرد:

در سراسر زمین جای آرام می جستم؛
ولی برای من، در زمین، جای آرامی نیست
روزگار را چشیدم و او هم مرا چشید؛
طعم آن تلخ و شیرین بود (گاهی این و گاهی آن)
در پی آرزوهایم بودم ولی مرا بَرده کردند
آه! اگر به قضا رضا داده بودم، آزاد بودم.

کدام چوبه ي دار

از ملاقات حلاج با جنید – ظاهرا همان عارف معروف – چندین روایت نقل شده است که همگی حاکی از رنجیدن جنید از حلاج هستند. جنیدهایِ تذکره نویسان در هر روایتی در انتهای مجادله یشان با حلاجِ تذکره نویسان یکی از این عبارت را به زبان می آوردند:

کدام چوبه ي دار به خونت رنگین خواهد شد!
خونت کدام چوبه ي دار را رنگین خواهد کرد!
کدام چوبه ي دار به خونت آغشته خواهد شد!

سوار بر الاغی در راه نهروان


اما پس از اعدام حلاج این روایت ها درباره اش شایع شد:
1. برخی از شاگردانش گفتند که حلاج پس از چهل روز بازخواهد گشت و وقتی پس از یک سال دجله طغیان کرد، گفتند که به خاطر قتل حلاج بوده زیرا خاکسترهایش را آب دجله در هم آمیخته است (خاکستر حلاج را پس از سوزاندنش در دجله ریختند).
2. یکی از شاگردانش ادعا کرد که فرد اعدام شده یکی از دشمنان حلاج بوده که به صورت او مسخ شده بوده.
3. برخی هم گفتند که حلاج را روز بعد اعدامش دیده اند که سوار بر الاغی از راه نهروان می گذشته و بدانان گفته که مگر شما هم مانند این گوساله ها هستید که تصور می کنید مرا تازیانه زده اند و کشته اند؟
4. ولی ضایع ترین ادعا این بوده که یکی از شاگردان حلاج مدعی شده که استری مسخ شده و به صورت حلاج درآمده و شکنجه شده و به قتل رسیده است. در یکی از روایات هم آمده که حلاج خودش هنگامی که بر دارش می کردند خطاب به جماعت گفته که اینها حلاج را نمی کشند بلکه الاغ فلان خواجه را بر دار می کنند و وقتی که پس از مراسم به طویله ي آن خواجه سر زدند دیدند، که الاغ خواجه کشته شده است.

بعد از مرگ حلاج کتابفروشان را دسته جمعی احضار کردند و قسم دادند که کتاب های حلاج را نه بفروشند و نه خریداری کنند.

روح و دوستدارانش

یک شعر زیبای دیگر از حلاج:

نوشتم ولی برای تو ننوشتم
برای روحم بی نوشته نوشتم
بین روح و دوستدارانش فرقی نیست
تا من جداگانه با آنها سخن گویم
هر نوشته ای که از تو تراوش کند
بدون آنکه به پاسخ نیازی باشد به تو باز می گردد

باطلِ حقِ ظاهرِ باطن

حلاج خادمی داشته که پس از ده سال در اثر شایعاتی که پشت سر مخدومش وجود داشته، به او شک می کند و بدبخت یک سوال ساده از وی می کند:
ای شیخ می خواهم درباره ي مذهب اهل باطن چیزی بدانم.
حلاج گفت: باطن باطل را می خواهی بدانی یا باطن حق را؟
خادم می گوید من در اندیشه فرو رفته خاموش گشتم.
حلاج هم امان نمی دهد: ظاهر باطن حق، شریعت است، آنکه در ظاهر شریعت تحقیق کند باطن آن برای او آشکار می شود؛ باطن شریعت، معرفت خداست. اما ظاهر باطن باطل از باطن آن و باطن آن نیز از ظاهرش زشت تر است و بر توست که به باطن باطل نپردازی.
ای فرزند اینک می خواهم مطلبی از تحقیق خویش درباره ي ظاهر شریعت به تو بگویم؛ و الخ
می توانید قیافه خادم بدبخت را در آن لحظه تصور کنید؟

نام تمامی عارفان

حلاج همه جا مسافرت کرده بوده و همه جا مریدانی برای خودش دست و پا کرده بوده. فرزندش می گوید:
در نامه هایی که از هندوستان می رسید، او را ابوالمغیث می گفتند و در نامه هایی که از ماچین و ترکستان می آمد، او را ابوالمعین و در نامه های مردم خراسان او را صاحب بصیرت و ذکاوت، در نامه های مردم فارس ابوعبدالله زاهد و در نامه های مردم خوزستان شیخ حلاج اسرار خطاب می کردند و در بغداد گروهی او را مجذوب می گفتند و عده ای او را در بصره حیران می نامیدند.

تصوف چیست؟

در داستان های عرفانی کلیشه های بامزه ای وجود دارند. یک سری از این کلیشه ها سخنانی ست که منجر به صیحه و مرگ درجا می شدند. مثلا عارفی به سبزی فروشی می رسد و از او می پرسد که چه می کنی؟ سبزی فروش پاسخ می دهد که سبزی می فروشم. عارف می گوید چگونه سبزی می فروشی درحالیکه معشوق حجاب از رخ برانداخته است. سبزی فروش صیحه ای می زند و قالب تهی می کند.
یک سری از این کلیشه ها را هم مبتنی بر بردار شدن حلاج هستند و درواقع سوال و جواب هایی ست که در این فرصت بین حلاج و مردمی که با خونسردی کامل شاهد این ماجرا بودند، رد و بدل می شده:

ابوبکر شبلی می گوید: به سوی حلاج رفتم آنگاه که دستها و پاهایش را قطع کرده بودند و بردارش آویخته بودند. به او گفتم: تصوف چیست؟
گفت: کمترین مرتبه اش این است که می بینی.
گفتم: برترین مرتبه اش کدام است؟
گفت: تو را بدان دسترسی نیست ولی فردا خواهی دید که چه پیش آید زیرا در غیبت الهی است؛ آنجا هست که من آن را آشکار خواهم کرد و بر تو پوشیده خواهد ماند.

سحر در ساحل هند

چقدر سوررئال است داستان سفر حلاج به هند؛ یکی از پدرش روایت می کند که می گفت:

المعتضد مرا به هندوستان فرستاد تا اطلاعات محرمانه و خفیه بدست آورم. من در کشتی خود همسفری داشتم به نام حسین بن منصور؛ بازرگانی خوش معاشرت و نیکو محضر بود. وقتی کشتی را ترک کردیم، آنگاه که به ساحل رسیدیم و باربران بار سفر ما را از کشتی بیرون می آوردند، به او گفتم: برای چه به اینجا آمده ای؟ حسین گفت: برای آموختن سحر تا بتوانم مردم را به خدا بخوانم.
بر روی ساحل خانه ای بنا شده بود که پیرمردی در آن مسکن داشت. حسین از او پرسید: آیا کسی از شما سحر می داند؟ پیرمرد گلوله ای نخ بیرون آورد، سر آن را به هوا انداخت. گلوله کشتی شد و آن مرد بالا رفت. سپس پایین آمد و به حسین گفت: همین کار را می گویی؟
حسین گفت: آری. ان مرد گفت: این فقط نمونه ي کوچکی از دانش استادان ماست.

همین عبارت را بنویس

حامد، وزیر خلیفه، حکم قتل حلاج را به این ترتیب از قاضی ابوعمر گرفت که در یکی از جلسات دادگاه یکی از رسائل حلاج را آوردند و خواندند؛ وقتی تمام شد، قاضی رو به حلاج گفت: این مطلب را از کجا گرفته ای؟
حسین گفت: از کتاب اخلاص حسن بصری.
ابوعمر گفت: ای که خونت مباح باد (یا حلال الدم)، دروغ می گویی. ما کتاب اخلاص حسن بصری را خوانده ایم، یک کلمه از آنچه می گویی، در آن نیست.
و وقتی ابوعمر عبارت یا حلال الدم را بر زبان می راند، حامد به گفت: این عبارت را بنویس و در حالیکه ابوعمر سرگرم اتمام عبارت خود خطاب به حلاج بود، حامد بار دیگر گفت: آنچه گفتی بنویس. ابوعمر از نوشتن خودداری می کرد و موضوع صحبت را به جایی دیگر می کشانید. حامد با شدت سخن خود را تکرار کرد و دوات را پیش ابوعمر برد و او را دعوت کرد تا ورقه کاغذی بردارد و این عبارت را بنویسد. ولی ابوعمر امتناع می کرد، سرانجام در برابر اصرار حامد نتوانست مقاومت کند. اعضای حاضر دادگاه هم پس از او امضا کردند.

۱۳۸۴/۷/۲۶

وبلاگ را با مهدی ادامه می دهیم


به دوستم مهدی پیشنهاد دادم که این وبلاگ را با هم اداره کنیم. خوشبختانه مهدی هم موافقت کرد. امیدوارم که باعث شود هم من بیشتر و بهتر بنویسم و هم مهدی. معرفی اش به عهده ی خودش باشد.

به افتخار مهدی
بی بیپ هورا
بی بیپ هورا
...

۱۳۸۴/۷/۱۴

مادر هم پیر می شود

وقتي گفت و گوى اختصاصى شرق با سيمين دانشور را خواندم، يادم افتاد به مصاحبه ي عباس معروفی با دانشور در گردون شماره ی 37-38 (فروردین ماه 1373). آن شماره ی گردون را خیلی دوست دارم و از طولانی ترین مطلبش تا ریز ترین اخبارش را چندباره خوانده ام. شاه بیت آن شماره همین مصاحبه اش با دانشور بود که خیلی خیلی دوستش داشتم. در آن مصاحبه دانشور شده بود مادر همه. عکس هایش را که می دیدم، به نظرم مادرانه می رسید، نظراتش را که درباره ی هنر و جامعه می خواندم، به نظرم مادرانه می رسید. جایی به معروفی می گفت که شنیده ام شب ها تا سه نیمه شب بیداری و داری کار می کنی. اینقدر عجله نکن؛ تو که حالا حالا ها وقت داری؛ چرا خودت را از پا می اندازی؟
اما این مصاحبه ی اخیر را که خواندم، احساس کردم همانقدر که شخصیت ادبی یزدانی خرم - مصاحبه کننده از طرف شرق - با معروفی گردون قابل مقایسه نیست، سیمین دانشور امروز هم با دانشور آن روز قابل مقایسه نیست. پیر شده است و به درد جلال و اخوان مبتلا.

بعد از جلال من هنوز جوان بودم. هم مشهور بودم، هم خانه داشتم، هم استاد دانشگاه بودم اما به هيچ كدام از خواستگاران جواب مثبت ندادم و به قول پرويز داريوش سر همه شان را خوردم و آنها مردند!

زيبايى مذهب شيعه امام زمان (عج) و موعود آن است. حضرت مهدى (عج) و معناى ظهور او فوق العاده است. اميدوارم ايشان ظهور كنند و دنياى ما را نجات دهند. ظهور ايشان لازم است تا بوش ديوانه را سر جاى خودش بنشاند. من خيلى در انتظار امام زمان و ظهور ايشان هستم و تنها راه حل را در اين دنياى وانفسا ظهور ايشان مى دانم.

اما باز هم مى گويم ما شيعه هستيم و اين مذهب بسيار زيبا است با امام على(ع) و آن شهادت زيباى اش. او انسان فوق العاده اى بود. نهج البلاغه بعد از قرآن مهم ترين كتاب ما است. فيلمى كه براساس زندگى او ساختند چندان تعريفى نداشت و تنها موسيقى استاد فخرالدينى عالى شده بود. ما مديون امام على(ع) و بعد امام حسين(ع) هستيم. امام حسين(ع) به ما آموخت كه با آب نمى شود كار بزرگ كرد و بايد خون داد. او مى دانست كه كشته مى شود و مى توانست به ايران بيايد كه زادگاه همسرش بود. اما او ايستاد و با خون خود كارى كارستان را انجام داد. اين را هم بگويم كه ما وابسته به بانوى بانوان جهان حضرت فاطمه (سلام الله عليها) هستيم. دخت پيامبر(ص) همسر حضرت على(ع) و مادر امام حسن(ع) و امام حسين(ع) و اين كم لياقتى است؟ و حضرت زينب (سلام الله عليها) خطيب فوق العاده اى بود. ما اين مذهب شيعه را مديون اين شخصيت برجسته و تفكر موعود هستيم.


اصل مقاله را اینجا بخوانید.
این نوشته را کمتر از خیلی از نوشته های دیگرم دوست دارم.

پنجره را باز بگذار


مي گويند غلامحسين ساعدي روزهاي آخر عمرش (که با وضعيت روحي بسيار بدي در پاريس گذراند) اين
بياتي را زياد مي خوانده:

آچيق‌ قوي‌ پنجره‌ني‌
گوزوم‌ گورسوم‌ گلني‌
نئجه‌ قبره‌ قويارلار
عشق‌ اوستونده‌ اولني‌!

پنجره‌ را باز بگذار
تا بتوانم کسي را که مي آيد، ببينم
چطور درون‌ قبر مي‌گذارند
آن‌ را كه‌ كشته‌ عشق‌ باشد


اين يکي را هم بعد از شنيدن خبر مرگ صمد بهرنگي (شهريور 47) مدام زمزمه مي کرده:

هراي‌ لارهاي‌ هراي‌ لار
هر اولدوزلار هر ايلار
چمن‌ده‌، بير گول‌ بيتيب‌
سوسوزوندان‌ هر ايلار!

اي‌ داد و اي‌ فرياد
هر ستاره‌ و هر ماه‌
گلي‌ در چمن‌ روييده‌ است‌ كه‌
از تشنگي‌ هوار مي‌كشد!


به نقل از وبلاگ ترک آذربايجاني ايران. منابع اصلي مطلب را همانجا ببينيد.
ترجمه ها (به غير از يک تغيير جزيي) از آتيلا، صاحب وبلاگ فوق است.



۱۳۸۴/۷/۶

مزرعه پای سفره

برای مراسم عروسی برادرم رفته بودیم تبریز. فردای روزی که رسیده بودیم ساعت یازده تازه از خواب بیدار شدیم و دیدیم همه برای صبحانه منتظر ما هستند. اتاق شلوغ بود. یکی صدای تلوزیون را بلند کرده بود و داشت یکی از مسابقه های تلفنی لوس تلوزیون را نگاه میکرد. بچه های خواهرم داشتند شلوغ می کردند و خواهرم با داد و بیداد داشت آنها را جمع و جور می کرد و بقیه هم داشتند با هم حرف می زدند. مادرم کنار بساط چای نشسته بود. لحظه ای برگشتم و دیدم که مادرم می خندد و سرش را تکان می دهد. فهمیدم که خوابش برده بوده. فکر کنم مادرم سر پا هم می تواند چرت بزند. گفتم چیه آبا؟ ما مادرمان را آبا صدا می زنیم. باز هم خندید و گفت توی مزرعه ی گندمی بودم, داشتم دنبال یه چیزی می گشتم؛ نمی دونم چی بود.

۱۳۸۴/۶/۳۰

یوز ایرانی، جوک ایرانی

چند روز پیش روزنامه ی شرق ویژه نامه ی عالی ای برای یوزپلنگ ایرانی منتشر کرده بود. توش یه مصاحبه ای کرده با یه آقایی به اسم عبدالحسین وهاب زاده که ظاهرا از فعالان بنام محیط زیسته. آقای وهاب زاده یه جایی مطلب بامزه ای می گه:

آینده ی یوز در ایران به مویی بند است و هیچ چیز نمی توان درباره اش گفت. در حال حاضر امن ترین زیستگاه یوز در ایران، یعنی نای بندان، فقط به برکت ناامنی های ناشی از فعالیت قاچاقچیان در منطقه پابرجاست نه اقدامات سازمان محیط زیست که مامورینش چند ماه است که حقوق نگرفته اند.

آیا می دانید

آیا می دانید که روزانه، یعنی هر روز، یعنی هر 24 ساعت 5000 کارگر، یعنی 5 هزار آدم، یعنی پنج هزار انسان در دنیا در اثر سوانح یا بیماری های ناشی از کار می میرند یعنی کشته می شوند؛ به عبارتی سالانه دو میلیون و دویست هزار نفر.

به نقل از شرق، به نقل از بی بی سی

۱۳۸۴/۶/۲۹

مرگ با تا شعر

یکی از حکایات هزار و یک شب حکایت علی بن بکار و شمس النهار است. مخلص کلام این است که شمس النهار از کنیزان خاص خلیفه است - و هیچ کس غیر از خود خلیفه نباید با او نرد عشق ببازد - و علی بن بکار نگون بخت عاشق اوست و البته شمس النهار هم عاشق علی. این دو در فراق هم هر دو زار و زرد می شوند و پس از تلاش های ناموفق کسانی که می خواهند "آن دو به یکجا جمع آیند"، می میرند و جالب اینکه علی بن بکار از همان شب اول عاشقیت سرنوشتش را می داند و مدام می گوید که "ای برادر، در هر حال من هلاک خواهم شد".
نحوه ي مرگ این دو به نظرم خیلی خیلی شاعرانه است. علی در انتهای داستان در شهری غریب در خانه ي مهمان نوازی، بیمار افتاده که ناگاه از کوچه آواز دخترکی می شنود که "تغنی همی کرد و ابیات همی خواند". پس علی بن بکار گوش به دخترک داده آواز همی شنید. گاه به هوش می آمد و گاهی می گریست و گاهی می نالید که آواز دخترک بلند شد و این دو بیتی برخواند:

پشت از غم او چو چنبر دف دارم --- از لشکر رنج پیش دل صف دارم
جانی که ز هجران تو پر تف دارم --- اندر طلبت نهاده بر کف دارم

علی با شنیدن آن فریادی کشیده و روانش از تن جدا می شود.
شمس النهار هم در بزم باده گساری خلیفه در کنار خلیفه نشسته که "خلیفه کنیزکی را خواندن فرمود". کنیزک عود برگرفته و این ابیات خواند:

به چشم کرده ام ابروی ماه سیمایی --- خیال سروقدی نقش بسته ام جایی
در آن مقام که خوبان به غمزه تیغ زنند --- عجب مدار سری اوفتاده در پایی
به روز واقعه تابوت ما ز سرو کنید --- که می روم به داغ بلند بالایی

شمس النهار نیز با شنیدن این آواز طاقت نشستنش نماند و مرغ جانش پر کشید.

۱۳۸۴/۶/۲۲

از آن جمله های اساسی کي‌ير کگور

وبلاگ خوابگرد متعلق به سیدرضا شکراللهی از بهترین وبلاگ های ادبی فارسی زبان است. خوابگرد علاوه بر مطالب ادبی اش - اعم از داستان و نقد داستان - از پایه گذاران مسابقه ي داستان نویسی صادقی هم هست و درباره ي فضای وبلاگ نویسی ایرانی ها هم مطلب می نویسد. اما همه ي اینها بهانه ای بود برای نقل قولی از کي‌ير کگور که توی پنجره پشتی(نوشته های محمدحسن شهسواری) وبلاگ خوابگرد دیدم. می خورد که از آن عبارت های اساسی کي‌ير کگور باشد و منبع الهام پست مدرن نویس ها:

کي‌ير کگور مي‌گويد: مانند آن است که نويسنده‌اي دچار لغزش قلم شود و اين خطا و لغزش از ماهيت خود آگاه شود، اما شايد هم اين نه خطا که به معنايي بس والاتر جزيي اساسي از خود متن است. بنابراين مانند آن است که اين خطاي نوشتاري از روي نفرت و انزجار نويسنده، عليه او بشورد. او را از تصميم خود باز دارد و بگويد نه! پاک نخواهم شد. در محکمه خواهم ايستاد و شهادت خواهم داد که تو نويسنده‌اي بس فرودستي.


نقل قول از مطلب "ستيز با هرمنوتيک، نقدي بر داستان «عاشقيت در پاورقي» نوشته‌ي مهسا محب‌علي"

۱۳۸۴/۶/۲۱

ادیپ ایرانی؟

یکی از عجیب ترین داستان های هزار و یک شب حکایت ملک شهرمان و قمرالزمان است. عجیب است که تابحال هیچ جا ارجاعی به آن ندیده ام (فرض کنید مثلا در "چرا باید کلاسیک ها را خواند"). شما اگر دیده اید، حتما برایم بنویسید. نکته ي جالب درباره ي حکایت ملک شهرمان و قمرالزمان این است که در این داستان به انواع و اقسام روابط نامشروع از اشکال مختلف زنای محارم گرفته تا همجنس بازی اشاره شده است. داستان عجیب و غریبی ست.

۱۳۸۴/۶/۲۰

باغ پدری

فکر کنم همه مون از بارون خوشمون می یاد ولی فکر کنم هر کسی به نوعی. نمی دونم چه چیزهایی از پدر و مادر به بچه شون می رسه و اون چیزهایی که آدمها از اجدادشون به ارث می برند، تا چند نسل پایدار می مونن. می دونید وقتی بارون می یاد، ته ته های ذهنم چه تصویری زنده می شه؟
یه باغ می بینم کنار راه چشمه ي ده که با دیواره ي سنگی و درخت های میوه از باغ های دیگه جدا شده. یونجه های وسط باغ بلند شدن و توی هوای ابری زیر بارون دارن خیس می شن.
اون باغ پدری که سال هاست ندیدمش، زیباترین باغی که توی دنیا وجود داره.

۱۳۸۴/۶/۱۸

اوین، خانه ی تو

لابد می دانید که گنجی هم از بیمارستان مرخص شد. درست است؛ به زندان برگشت.
حکایت عجیبی ست! اسم یکی شان قصر است و اسم دیگری عادل آباد؛ ولی بامزه تر از همه برای من اوین است. اوین به ترکی و دقیقا با همین شکل تلفظ یعنی خانه ي تو.
برای روز آزادی اش روز شماری می کنم.

ناستازیا

نقشی روایتی (اعم از روایت شعری، داستانی یا سینمایی) برای زن وجود داشته که به نظرم در گذشت زمان شکل و ظاهرش را عوض کرده ولی کارکرد روایی اش را نه!
زن در این نقش گاهی ساقی میخانه ي حافظ است، گاهی کنیز سنایی ( یا هزار و یک شب)، گاهی دختر کاباره ای فیلمفارسی است، گاهی هم دختر فراری این اواخر. در ادبیات روسی فکر کنم شبیه ترین نقش به این کاراکتر، روسپیان داستان های چخوف و داستایفسکی هستند (ناستازیای رمان ابله شاید بهترین نمونه از این نوع باشد
).
این کاراکتر در تمام این چهره ها چند اشتراک دارد؛ یکی اینکه او بدون شک زیباست. قهرمان داستان برخلاف بقیه که فقط جسم او را می خواهند، دلباخته ي روح لطیف و کشف نشده ي اوست. مهمتر از همه اینکه این زن موظف است موقعیتی عاطفی – عاشقانه فراهم آورد که قهرمان بتواند در این موقعیت از تجربه ای بی قید و بند ( از نظر اخلاقی بی بند و بار) و بدون مسئولیت برخوردار شود. نکته ي اشتراک آخری این زن ها این است برخلاف جامعه که آنها را عناصری ناهنجار محسوب می کند، هنرمند آنها را کاملا تبرئه می کند و گاهی او را تا حد یک قدیس بالا می برد.

پیکاسو، ون گوگ، گوگن، شاگال، بیکن، سالوادور دالی، اندی وارهول و غیره

موزه ی هنرهای معاصر گنجینه ای از هنر نقاشی و مجسمه سازی مدرن را به نمایش گذاشته. تمام آثار متعلق به خود موزه است که سال ها پیش خریداری شده اند. اگر می خواهید آثاری از پیکاسو، ون گوگ، گوگن، شاگال، بیکن، سالوادور دالی، اندی وارهول و کلی هنرمند معروف دیگر ببینید، نمایشگاه موزه را از دست ندهید. ظاهرا فقط چند تابلو که به لحاظ شرعی مشکل داشته اند، توی انباری مانده اند و بعد از انقلاب این تعداد از آثار موزه به نمایش عموم گذاشته نشده است.

فلسفه ي هنر معاصر

ون گوگ در نامه اي مي نويسد:

"ديگر تصويري از اندرون با مرداني که کتاب مي خوانند و زناني که بافندگي مي کنند، نقاشي نکنيد! بايد از انسان هاي زنده اي نقاشی کنيد که نفس مي کشند، احساس مي کنند، رنج مي برند و عشق مي ورزند. من مجموعه اي از اين گونه تصاوير خواهم کشيد تا مردم مجبور شوند عنصر مقدس آنها را بشناسند و خود را در برابر آن سر برهنه کنند، چنان که گويي در کليسايند."

فلسفه ي هنر معاصر (The Philosophy of Modern Art - 1969)، هربرت ريد، ترجمه ي محمد تقي فرامرزي، انتشارات نگاه با همکاري نشر بامشاد، چاپ اول 1362

۱۳۸۴/۶/۲

قول من به سهیل درباره ی آلن پو

نوشته ي پایینی نه، اون یکی درباره ي یه پاراگراف از ادگار آلن پو هستش که به نظرم خیلی جالب نیست. سهیل گفت شاید از ترجمه باشه. اصل پاراگراف اینه:


Very suddenly there came back to my soul motion and sound -- the
tumultuous motion of the heart, and, in my ears, the sound of its beating. Then a pause in which all is blank. Then again sound, and motion, and touch -- a tingling sensation pervading my frame. Then the mere consciousness of existence, without thought -- a condition which lasted long. Then, very suddenly, thought, and shuddering terror, and earnest endeavor to comprehend my true state. Then a strong desire to lapse into insensibility. Then a rushing revival of soul and a successful effort to move. And now a full memory of the trial, of the judges, of the sable draperies, of the sentence, of the sickness, of the swoon. Then entire forgetfulness of all that followed; of all that a later day and much earnestness of endeavor have enabled me vaguely to recall.


که زیاد فرقی با ترجمه اش نداره. این داستان رو از سایت گوتنبرگ پیدا کردم. سایت باحالیه. اسم داستان هست The Pit and the Pendulum و اولین چاپش به سال 1843 توی روزنامه ي گیفت بوده. منبع ترجمه رو هم که همون پایین آوردم.
چه می کنه مرخصی و بیکاری!

نام یحیا

بالاخره امروز که مرخصی بودم، فیلمنامه ی کوتاهم رو تموم کردم؛ خیلی نزدیک به اونیه که دوست داشتم. سر فرصت تایپش می کنم.
راستی فروغ و سهیل هم دیروز و پریروز، پرواز کردن؛ یکی به سمت کانادا و اون یکی به سمت انگلستان.
فروغ جان و سهیل عزیز، امیدوارم موفق باشید.

۱۳۸۴/۵/۲۵

مسافر


اگر شعر خوب مثل نان تازه بوی خوشی دارد، در خانه ی ما جز نان بیات نیست
- بفرمایید سر سفره، منزل خودتان است
- ...
- نترسید نمک گیر نمی شوید، راستی شنیده ام قصد سفر ...

- ...
- به سلامتی، کجا؟
- ...
- دور است؟
- ...
- عجب! پس مسافری


برای فروغ که مسافر است

۱۳۸۴/۵/۲۰

و اکنون پس ازآنکه بناگاه

به نظرم چنین پاراگرافی واقعا افتضاح است:
بناگاه ... پس از آن ... و سپس بار دیگر ... پس از آن ... سپس ناگاه ... پس از آن ... آنگاه ... و اکنون ... اما پس از آن ... و سرانجام ...
حتا اگر از ادگار آلن پو باشد.
از داستان گودال و آونگ، کتاب هراس، ترجمه ی زهرا و سعید فروزان سپهر

۱۳۸۴/۵/۱۳

هوای باغ نکردیم


دو شعر از منصور اوجی بخوانیم؟ از بهترین شعرهای فارسی ای هستند که این اواخر خوانده ام:

هوای باغ نکردیم

کجاست بام بلندی؟
و نردبام بلندی؟
که بر شود و بماند بلند بر سر دنیا
و بر شوی و بمانی بر آن و نعره برآری:
- هوای باغ نکردیم وُ دور باغ گذشت ...





کوتاه، مثل آه

در زیر این بلند
ما شرقیان هماره سرودی سروده ایم
با تیغ بر گلوگاه
در نوبت پگاه:

- "بر سبزه های خاک
پروانه ایم ما
با طول عمر خویش
کوتاه، مثل آه!"

هشت سال شوخی نیست

اصل خبر را شرق دوشنبه 10 مرداد در ده سطر یک ستون حاشیه ای نوشته است ولی اگر خواستید بیشتر بدانید، می توانید به اینجا، اینجا، اینجا، اینجا و نتیجه ي جستجوی گوگل مراجعه کنید.
انجمن جهانی قلم (PEN) سال 2005 را به نام امیرعباس فخرآور اعلام کرده است. او چهار سال از حبس هشت ساله ي خود را در قصر می گذراند و دانشجوی حقوق است. کتاب سومش، هنوز هم، ورق پاره های زندان، به مناسبت سالگرد کوی دانشگاه در امریکا به انگلیسی ترجمه شده است.
انجمن قلم شوخی نیست؛ چهار سال هم شوخی نیست.

۱۳۸۴/۵/۹



این مرد باید زنده بماند.

آیا به سفر رفته ای؟

شعرهای رابیند رانات تاگور را من خیلی کم خوانده ام و از همان ها که خوانده ام هم خیلی خوشم نیامده غیر از این یکی

آیا به سفر رفته ای؟

دوست من، آیا در این شب توفانی به سفر عشق رفته ای؟
آسمان چون فردی نومید می غرد.
امشب بی خوابم. گاه و بی گاه در خانه ام را باز می کنم و به تاریکی می نگرم، دوست من.
چیزی پیش رو نمی بینم. در شگفتم که راه تو کدامین است.
از کدامین کرانه ي تاریک رودخانه ي قیرگون، از کدامین حاشیه ي جنگل عبوس، در میان کدامین پیچ و خم ژرفای اندوه پا در راه می گذاری تا نزد من آیی، دوست من.


قلب خدا، رابیند رانات تاگور، ترجمه ي ماریه قلیچ خانی، نوروز هنر، 1383
(با تشکر از دوستی که این کتاب را در اختیارم گذاشته)

جهان روایت ایرانی

باز هم داستان های هزار و یک شب. اینجا رو داشته باش:

(شهرزاد به ملک شهریار) گفت: ای ملک جوانبخت، وزیر دندان با ضوءالمکان گفت که: پدر تاج الملوک (به تاج الملوک) گفت: ای فرزند تو به قصر مادر رو که بدانجا پانصد تن از کنیزکان ماهروی هستند ...

پرانتزها از من است و درواقع به قرینه ي روایی (نوع قرینه که همین الان اختراعش کردم، چیزی مثل قرینه ي معنوی) حذف شده اند.

نهال حیرت

یکی از جذاب ترین ستون های روزنامه ي شرق برای من، ستون تاریخ معاصر ایران است که امید پارسانژاد می نویسد. چهارشنبه پیش مطلبش درباره ي میرزا ابوالحسن شیرازی، فرستاده ي فتحعلی شاه به دربار پادشاه انگلستان، بود که ظاهرا از معدود سفرایی بوده که آبروی ایران را نبرده است. اگر دوست داشتید به اصل مطلب که - ظاهرا به خاطر اشتباهی چند روز پیشش هم مطلبی بسیار شبیه به آن در همان ستون نوشته شده بود- به اینجا مراجعه کنید. من جای شما بودم می خواندم. اسم کتاب خاطراتش ولی برایم خیلی خیلی جالب بود:
حیرت نامه

اين دست ها احساس ندارند

از خانم فریده حسن زاده (مصطفوی) چند ترجمه ي شعر امریکای لاتین قبلا گذاشته بودم روی وبلاگم (اینجا). ایشان شعری برای روز مادر لطف کرده و برایم فرستاده اند. نمی توانستم اینجا نگذارمش:


اين دست ها احساس ندارند
لباس هاي زن مرده را
يكي يكي برانداز مي كنند
مي سنجند:
كدام تنگ است ؟
كدام از مد افتاده ؟
اين يكي ديگر واقعا نو نيست
لك هاي آن يكي سخت تميز مي شود.
روي برش هاي بالاتنه
و پيلي هاي پيراهن صورتي رنگ درنگ مي كنند:
« چقدر براي دوختن ِ آن زحمت كشيديم
هدية روز مادر ! »
اين دست هاي حريص
پالتوي خارجي را پسند مي كنند
آن را كنار مي گذارند و ژاكت هاي رنگارنگ بدردبخور را .
باقي همه سهم مستحق است .
آن گوشه، بقچه ي كوچك ديگري هم هست.
بي كوچكترين لرزشي ، گره اش را مي گشايند
و به روسري ها و شال گردن ها چنگ مي زنند
آن ها را به بيني ِ من مي مالند
« ببين ! هنوز بوي او را مي دهند …»
كاري مي كنند كه اشك ِ چشم هايم سرازير شوند
همين دست هاي حريص ِ بي احساس .

چرا باید کلاسیک ها را خواند

وقتی یک اثر کلاسیک می خوانی (از شاهنامه و ادیسه گرفته تا شکسپیر تا آلن پو) جملاتی می خوانی که می فهماند به تو که چرا این نوشته، یک نوشته ی کلاسیک است.
کتاب هراس مجموعه ی داستانی ست از ادگار آلن پو. توی صفحه ی 87 وقتی که قهرمان داستان، ویلیام ویلسون، ساختمان دبستانش را توصیف می کند، بی اختیار یاد بورخس می افتی (کتابخانه ی بابل):

هرجا با سه چهار پله به جای دیگر می پیوست که می بایست از آن بالا یا پایین می رفتیم، بالهای کناری ساختمان، بی شمار و گیج کننده بود و چنان در زاویه می چرخید که انسان گاه به جای نخست بازمی گشت و این گستردگی در گمان ما، دست کمی از بیکرانی نداشت.

این تالار دو سطر بعدتر توصیف می شود و مرا به یاد اتاقی از اتاق های محاکمه ی کافکا می اندازد:

تالار دبستان، بزرگترین بخش این ساختمان و در بزرگی، به گمان من در همه ی جهان بی همتا بود. این تالار، بی اندازه کشیده، باریک و به گونه ای اندوهبار کوتاه بود، پنجره های کمانی تیزه دار (؟) گوتیگی و آسمانه ای از چوب بلوط داشت.

البته فکر کنم اصرار زیاد مترجمان در استفاده از کلمات سره ی فارسی اندکی متن را از ریخت انداخته است؛
بعضی از معادل هایی که فروزان سپهرها در ترجمه ی این کتاب استفاده کرده و در انتهای کتاب ذکر کرده اند، از این قرارند:
فرزانگی، فلسفه – حکمت، Philosophy
قندران، کائوچو، Caouchoue
سرخه نگار، مینیاتوریست، Miniaturist
انگارش، هنگارش = ریاضیات، Mathematics

از کتاب هراس، ادگارآلن پو، ترجمه ی زهرا و سعید فروزان سپهر، انتشارات زهرا و سعید فروزان سپهر، 1373

کیمیا خاتون

خیلی دوست دارم کتاب کیمیا خاتون نوشته ي خانم سعیده قدس را بخوانم. کتاب تازه درآمده است. می دانید که کیمیا خاتون دختری "از خویشاوندان مولانا و پرورده ي حرم او بود" (جستجو در تصوف ایران، دکتر عبدالحسین زرین کوب) و ظاهرا قرار بوده با علاءالدین محمد، از فرزندان مولانا، ازدواج کند ولی مولانا او را به عقد شمس تبریزی در می آورد. شمس از علاقه ي علاءالدین محمد به کیمیا خاتون مطلع بوده و حتا با او سر این مساله دست به یقه هم شده است. ظاهرا مرگ کیمیا خاتون هم به علت کتک زیادی بوده که چند روز قبل از فوت از شمس خورده است. انگار کیمیا خاتون بدون اجازه ي شمس و به همراه پیرزنی از خانواده ي مولانا در مجلسی شرکت کرده بوده که همین باعث خشم شمس شده بوده. شاید علاءالدین ولد سر همین قضیه، برخلاف برادرش بهاء ولد، با شمس سر کین داشته.
به هر حال به نظرم این رویکرد، یعنی رمان هایی تاریخی، خیلی جایشان خالی ست.

۱۳۸۴/۵/۷

حسینای من

سرمای زمستان او را در برگرفته است.
مردی دارد می میرد، شاید چند ثانیه ی پیش مرده است.
علامت تعجب هم نمی خواهد.
این چه زبانی ست که در آن مرد با مردن همریشه اند.

۱۳۸۴/۴/۱۶

ببخشید

دوستم نوشته

chera neminevisi? nakone baz tarsidi? biiiiiiiiiiiiiiikhial baba

نه! قضیه ترس نیست زیاد.
همون روز بعد از انتخابات یه چیزهایی روی کاغذ قلمی کردم که اینجا بیارمشون ولی دیدم که باید یه کم بیشتر فکر کنم. فکر می کنم نیاز داریم به یه کم تامل و بعد حرف زدن. فعلا فقط سرنوشت گنجی و امثال گنجی ذهنم رو مشغول کرده.
ممکنه من یه ده روزی، دو هفته ای چیزی ننویسم. دارم یه فیلم نامه می نویسم که اگه تموم شد، حتما می ذارمش اینجا.
ببخشید که توی این مدت اومدین سر زدین و نوشته ی جدیدی ندیدین.
تا بعد!

۱۳۸۴/۳/۲۸

سبک سفر کن


آدم چی بگه؟

به هر دیار که در چشم خلق خوار شدی
سبک سفر کن از انجا برو به جای دگر
درخت اگر متحرک شدی ز جای به جای
نه جور اره کشیدی و نه جفای تبر


۱۳۸۴/۳/۲۳

این که بعضی از عکس های داخل وبلاگم را نمی توانید ببینید، مال این است که سایت فلیک آر را آقایان فیلتر کرده اند؛ اگه دیدم که نمی خواهند فیلترش را بردارند از سایت دیگری برای Hosting عکس هایم استفاده می کنم.

سبک سفر کن


الان که دارم هزار و یک شب را می خوانم، می بینم شکل روایت آن، بیش از آنچه از اینجا و آنجا شنیده بودم، عجیب و غریب است. امیدوارم بتوانم برداشت هایم از این کتاب را در نوشته های بعدی قلمی کنم. عبداللطیف تسوجی تبریزی نامی این کتاب را از عربی به فارسی برگردانده است و جابجا از قول قهرمانان داستان ها اشعاری ذکر کرده که برخی از آنها گزینشی از اشعار قوی یا ضعیف قدما بوده و برخی را شاعری به نام میرزا سروش منحصرا برای این ترجمه سروده است. دو بیت زیر برایم جالب بود؛ گفتم برای شما هم بنویسم:

به هر دیار که در چشم خلق خوار شدی
سبک سفر کن از انجا برو به جای دگر
درخت اگر متحرک شدی ز جای به جای
نه جور اره کشیدی و نه جفای تبر


۱۳۸۴/۳/۸

بمباران گوگلی برای کمک به آزادی اکبر گنجی


دوستان عزیز، برای کمک به راه‌اندازی یک بمباران گوگلی لطفا" کد زیر را در وب‌لاگ یا سایت‌تان وارد کنید. متشکریم.

Human Rights


اصل مطلب را اینجا بخوانید.

خدا را دوست بدارید و هر کاری دلتان می خواهد بکنید

میلان کوندرا در مقدمه ي نمایشنامه ي "ژاک و اربابش" می نویسد:
علت دلزدگی ناگهانی ام از داستایوسکی چه بود؟
آنچه موجب عصبانیت من از داستایوسکی می شد، فضای رمان هایش بود. دنیایی که در آن همه چیز به احساسات تبدیل می شود؛ به عبارت دیگر، دنیایی که در آن احساسات ارتقا می یابد و در ردیف ارزش و حقیقت قرار می گیرد.
بشر نمی تواند بدون احساسات زندگی کند اما همان لحظه ای که احساسات در ذات خود به ارزش، به معیار حقیقت، به ابزاری برای توجیه انواع و اقسام رفتارها تبدیل می شود، هولناک می شود.
تاریخ ارتقای احساسات به حد و مرتبه ي ارزش، به زمانی بس دور، شاید به هنگامی برمی گردد که مسیحیت از یهودیت جدا شد. سنت آگوستین گفت: خدا را دوست بدارید و هر کاری دلتان می خواهد بکنید.
احساس مبهم عشق ("خدا را دوست بدارید!"– دستور مسیحیت) جانشین وضوح و شفافیت قانون (دستور یهودیت) می شود تا به ملاک تقریبا نامشخص اخلاقیات تبدیل شود.
اما از زمان رنسانس به بعد یک روح مکمل، این احساسات و نازک طبعی غربی را به حال تعادل درآورده است؛یعنی روح منطق و شک، روحِ بازی و نسبیتی موضوع های بشری. آن وقت بود که غرب واقعا به خود آمد.

ژاک و اربابش، میلان کوندرا، ترجمه ي فروغ پور یاوری، انتشارات روشنگران و مطالعات زنان، چاپ سوم، 1381

بیا برویم متروی کرج

بیا کرج زندگی کنیم؛ مادرمان بیماری دیابت داشته باشد. بیاییم تهران و برویم ناصرخسرو تا برای مادرمان دوا بگیریم. برگشتنی به کرج، توی متروی کرج منتظر مترو توی ایستگاه قدم بزنیم. دو تا دختر را ببینیم که از پله ها می آیند پایین؛ متلکی بیندازیم. مرد ریشو، سبزه و خوش بنیه ای نزدیکمان شود. بخواهد ارشادمان کند. به او بگوییم برو بابا، اصلا به تو چه و آن وقت او کلتش را دربیاورد و کله یمان را داغون کند. آن وقت روی زمین بیفتیم و بیست دقیقه جان دهیم.
آن وقت سردار عبداللهی نامی بیاید و بگوید: "همیشه که نباید از ماموران ما در صحنه کشته شوند"

تریسترام شاندی

از رمان تریسترام شاندی نوشته ي لارنس استرن اغلب به عنوان اثری که به غیر از تاریخ نوشته شدنش (1767) دارای تمام ویژگی های یک اثر پست مدرن است یاد می شود. این رمان ژانرهایی چون موعظه، نامه نگاری و قصه را در برمی گیرد و ژانر موزیکال و دیگر ژانرهای غیرزبانی را وارد ماجرا می کند (ادبیات پست مدرن، تدوین و ترجمه ي پیام یزدانجو، نشر مرکز، ویرایش دوم، 1381).
میلان کوندرا درباره ي این رمان می گوید:
اغلب می شنوم که می گویند کفگیر رمان به ته دیگ خورده است. برداشت من عکس این است. رمان در طول تاریخ چهارصد ساله اش هنوز بسیاری از امکانات خود را به دست نیاورده، بسیاری از فرصت های بزرگ را کشف نکرده، بسیاری از راهها را به دست فراموشی سپرده و نداها را ناشنوده گذاشته است.
تریسترام شاندی یک رمان بازی است. استرن روزهای جنینی و تولد قهرمانش را به تفصیل شرح و بسط می دهد، فقط برای اینکه او را بیشرمانه و تقریبا در همان لحظه ای که پا به دنیا می گذارد، برای همیشه ترک کند؛ او سر به سر خواننده اش می گذارد و با جملات معترضه و بیراهه زدن های بیشمار راهش را گم می کند؛ او اپیزودی را شروع می کند و هرگز آن را به پایان نمی رساند؛ تقدیم نامه و پیشگفتار را وسط کتاب می آورد.
خلاصه اینکه: استرن ساخت داستان خود را بر مبنای اصل وحدت عمل که به عنوان موضوع عادی و جاری ذاتی طرح رمان تلقی شده است، قرار نمی دهد.

ژاک و اربابش، میلان کوندرا، ترجمه ي فروغ پور یاوری، انتشارات روشنگران و مطالعات زنان، چاپ سوم، 1381

بیا، برگردیم

بعضی وقتها پیش می آید که الگویِ عبارتی، تصویری و یا حتا دستوری گرامری می آید و توی ذهنم می ماند؛ تا حدی شبیه چهار، پنج ترانه ای که همیشه ي خدا مینجوری ناخودآگاه روی زبان جاری می شوند.
یادم ست که حدود یک سال تصویر خوردن تبری (توی فضا و بدون اینکه کسی گرفته باشدش) به درخت باغچه ي خانه یمان در تبریز را گاه و بیگاه – حتا وقتی که چشم هایم باز بود – می دیدم.
دوره ی طولانی ای بود که مدام یکی از جمله های تو در توی مرسوم رمان های روسی – از آنهایی که توی رمان های تولستوی و داستایوسکی، اشراف فرانسوی دان مدام بلغور می کنند – توی ذهنم چرخ می خورد. جمله ای مثل این "تو چرا فکر می کنی که برایم اینقدر اهمیت داری که من فکر کنم ...". جملاتی که اغلب خطاب به یک نفر گفته می شد و ناتمام می ماند.
اواخر کلیشه ي دیگری توی ذهنم جا خوش کرده. جملاتی که با "بیا" شروع می شوند. "بیا"ئی که اغلب رو به گذشته دارد و حسی نوستالژیک می رساند؛ مثل "بیا، برگردیم"

منتقد کشور باقر را از نوجوانی می شناسد

این یارو روی حسنی رو سفید کرده؛ خوراک ابراهیم نبویه. این عین خبر روزنامه ی شرقه:

حیدر رحیم پور از نویسندگان و منتقدان کشور از دکتر محمدباقر قالیباف حمایت کرد. رحیم پور طی یادداشتی اعلام کرد: من و یارانم خیلی پیشتر تعهد کردیم که به مقبول نهایی گروه میثاق رای دهیم ولی دکتر احمد توکلی که اگر به نفع دکتر قالیباف کنار نرفته بود رای مرا مانند دو دوره پیش با خود داشت و چون پیش از نام نویسی به نفع دکتر قالیباف کنار رفت و به ستادهای کل کشور خود امر کرد که برای قالیباف فعالیت کنند و آرای خود را به نام قالیباف به صندوق بریزند لذا من هم به سه دلیل به قالیباف رای می دهم. در این یادداشت دلایل انتخاب دکتر قالیباف به این ترتیب آمده است:
الف: چون رای من مخصوص توکلی بود.
ب: قالیباف تا این لحظه 50 درصد آرای گروه میثاق را به دست آورده و در نظرسنجی ها پیشتاز است.
ج: من باقر را از نوجوانی می شناسم و به کاربرد و ارزش های او واقفم و دیده ام که او به هر کاری که بپردازد موفق است.

۱۳۸۴/۳/۵

ترس حقیر می کند

الان نوشته ی قشنگی از عباس معروفی دیدم توی وبلاگش. اول خواستم لینک بدم. ولی - می خواد باورتون بشه می خواهد نشه - ترسیدم. صبح هم که یه نوشته از گنجی و یه نوشته از ابراهیم نبوی درباره ی گنجی خوندم، همین حس کثیف رو داشتم. خیلی زشته این احساسی که برای ما روزمره شده.
شهریار مندنی پور توی داستان کوتاه عالیش، شرق بنفشه، یه جایی می نویسه:

چرا پدرت مرا زد. می گفت، دیگر نمی آمدم توی کوچه تان. وقتی با نوکرتان نصف شبی یقه ام را گرفتند، گفتم آقا من دختر شما را دوست دارم. می دانم او را به من نمی دهید ولی وظیفه ام است خواستگاری کنم. مرا زد. می خواست پلیس خبر کند، من فرار کردم. زشت است فرار. به پدر بگو آقا وقتی می زنی توی گوش کسی، مدتی صورتش مور مور می کند. بعد درد خوب می شود ولی یک چیز می ماند. دیده نمی شود مثل جای انگشت ها، ولی همیشه می ماند ...

دن کیشوت خبیث

آرزوهای بزرگ آدم را کمی حیوان می کنند. از بس که فقط چشم به آینده دوخته ای، مشکلات اطرافیانت، هرقدر هم که بزرگ باشد، دیگر به چشمت نمی آید.
نمی دانم خاطره ای را که تعریف می کنم تا چه حد می توان شاهد گویایی بر مدعای بالا شمرد ولی یادم است دوران دبیرستان وقتی به همراه دوستانم از مدرسه برمی گشتم خانه، گاهی در راه گدایی می دیدیم، بعضی وقتها دوستانم برای کمک پولی به او می دادند ولی من فکر می کردم نباید این کار را کنم. فکر می کردم اگر به آن گدا کمک کنم به نوعی عذاب وجدانم را فقط فرونشانده ام. نباید کمک کنم تا این عذاب وجدانم محرک من در انجام کارهای موثرتری برای این گدا و بقیه ی فقرای اجتماع گردد.

۱۳۸۴/۲/۳۱

کسی که میان شما گشت و گذار می کرد، کوچ کرده

بیاتی نوعی شعر عامیانه ي ترکی ست که خیلی شبیه رباعی ها در زبان فارسی ست. اغلب غریب به اتفاق شعرهای سروده شده در این قالب (که در ترکی بایاتی نامیده می شود) به شاعر با نام ونشانی منتسب نشده اند. بیت اول بیاتی بیشتر حکم مقدمه برای بیت دوم دارد. موضوع این اشعار هم بسیار متنوع است؛ ولی می توان به راحتی گفت که طبیعت در اکثر بیاتی ها حضوری محسوس دارد. از این لحاظ شباهت غریبی به هایکوهای ژاپنی دارند (به عنوان نمونه بیاتی اول را بخوانید). ترجمه ها از خودم است:

بیاتی اول:
اوتورموشدوم اتاقدا
نه حالدا، نه داماقدا
بیر ناغافیل یئل اسدی
گول گویمادی بوداقدا

ترجمه:
نشسته بودم توی اتاق
چه حال خوشی داشتم
ناغافل بادی وزید
دیگر گلی روی بوته نماند


بیاتی دوم:
من عاشیق ایشیقلارا
زولفی دولاشیقلارا
الیمه بیر ساز آللام
قوشوللام عاشیقلارا

ترجمه:
من عاشق نورم
عاشق دختران زلف گره خورده ام
سازی به دست می گیرم (و)
به جمع عاشق ها1 می پیوندم
1 نوازنده های آذربایجانی

بیاتی سوم:
باغچاسیز، بارسیز داغلار
هئیواسیز، نارسیز داغلار
سیزده گزن کوچوبدور
سیز هله وارسیز داغلار؟

ترجمه:
کوههای بی باغ و بی بر
کوههای بی بِه و بی انار
کسی که میان شما گشت و گذار می کرد، کوچ کرده
شما هنوز سر جایتان هستید کوهها؟


منبع: آذربایجان خلق ادبیاتیندان، به کوشش م.ع. فرزانه، چاپ نهم، سال 1382، انتشارات نشر نو
محمد علی فرزانه از فعالان معروف فرهنگ ترکی در این کتاب مجموعه ي بیاتی های موجود در زبان ترکی را جمع آوری کرده است. البته من نتوانستم این اشعار را با همان الفبای خاصی که استاد فرزانه در کتابش نوشته، در اینجا بنویسم.

۱۳۸۴/۲/۲۹

شخصیت های داستانی مشهور

مجله «کتاب» پارسال نام صد شخصیت داستانی را که از سال 1900 تا به امروز در دنیای داستان به وجود آمده و محبوب شده اند، منتشر کرد. که در میان این رده بندی، جویس، همینگوی، سلینجر، وولف ، ناباکوف، کافکا ، گرین، کافکا و مارکز و کنراد بیشترین حضورها را دارند. شخصیت شماره یک از آن گتسبی ، مرد اسرار امیز رمان فیتزجرالد است که هنوز هم از پر خواننده ترین رمانهای جهان است .
فقط به نظرم رسید که یه جورایی امریکایی بودن اونهایی که نظر داده اند، مشخصه؛ و همینطور اینکه به احتمال زیاد نظرسنجی از افرادی که ادبیات رو بصورت جدی دنبال می کنند، انجام شده.
نام بیست و پنج شخصیت اولی که بیشترین رای رو آورده اند:

نام شخصیت / نام اثر / نام نویسنده
1- جی . گتسبی / گتسبی بزرگ / فیتزجرالد
2- هولدن کالفلید / سالینجر / ناطوردشت
3- هومبرت هومبرت / لولیتا / ناباکوف
4- لئوپولد بلوم / یولیسس / جویس
5- رابیت انگستروم / بدو، خرگوش / آپدایک
6- شرلوک هولمز / سگ شکاری باسکرویل / دویل
7- مولی بلوم / یولیسس / جویس
8- استفن ددالوس / چهره مرد هنرمند در جوانی / جویس
9- یلی بارت / خانه میرث / ادیت وارتون
10- هولی گولیتلی / صبحانه در خانواده تیفانی ها / ترومن کاپوت
11- گرگور سامسا / مسخ / کافکا
12- مرد نامریی / مرد نامریی /رالف الیسون
13- لولیتا / لولیتا / ناباکوف
14- آئورلیانو بوئندیا / صد سال تنهایی / مارکز
15- کلاریس دالوی / خانم دالوی / ویرجینایا وولف
16- ایگناتیوس ریلی / اتحاد احمقها / جان کندی توول
17- جورج اسمایلی / بند زن، خیاط، سرباز، جاسو / جان لی کار
18- خانم رامسی/ به سوی فانوس دریایی / ویرجینیا وولف
19- بیگر توماس / پسر بومی / ریچارد رایت
20- نیک آدامس / در زمان ما / ارنست همینگوی
21- یوسارینا / گرفتن / جوزف هلر
22- اسکارلت اوهارا / بر باد رفته / مارگارت میچل
23- اسکات فینچ / کشتن مرغ مقلد / هارپر لی
24- فیلیپ مارلو / خواب بزرگ / ریموند چندلر
25- کورتز / قلب تاریکی / جوزف کنراد

این مطلب از سایت هومولونوس نقل شده است و دوستم مهران شرف الدین آدرس این سایت را در اختیارم گذاشت. اگر می خواهید نام بقیه ی شخصیتهای مشهور جهان داستان نویسی مدرن را ببیند سری به اصل این مطلب در سایت هومولونوس بزنید.
ممنون مهران

۱۳۸۴/۲/۲۸

دیوید لینچ

به خاطر تنبلی ام معذرت می خواهم و می دانم که این دو پست اخیر هم تحفه ای نیستند؛ گذاشتم تا یک چیزی گذاشته باشم.

دیوید لینچ (David Lynch) جزو محبوب ترین کارگردان های من است و فیلم بزرگراه گمشده اش (Lost Highway)جزو محبوب ترین فیلم های من.
طراحی سایتش بر عهده ی خودش بوده و چند سالی روی آن کار کرده. سایت خیلی قشنگی ست.
فکر کنم این اولین نوشته ی من درباره ی یک کارگردان است. امیدوارم بیشتر شود.

حاصل جستجوی بزرگراه گمشده در Google
چند تا از سایت های مربوط تر:


دیوار آشپزخانه ی ما

می دانم نورش بد شده

۱۳۸۴/۲/۱۸

یک عده سوال خفن

مهسا محب على یک داستان نویس است و مهدى يزدانى خرم از روزنامه نگاران خوب شرق است و فکر کنم چند باری (من جمله پارسال) به خاطر نوشته هایش درباره ی ادبیات جایزه ی جشنواره ی مطبوعات را هم گرفته. مساله این است که نمی دانم یزدانی خرم این سوالات (که پایین نوشته ام) چطور به ذهنش رسیده و محب علی چطور به این سوالات جواب داده؟ بخصوص آخر سوالاتش - "درباره اين مولفه مهم بحث كنيد" یا "اين حركت را تفسير كنيد" - به نظرم خیلی بامزه شده.
اصل گفتگو را اینجا می توانید ببینید!



• نوعى تمايل و حركت به سوى فضاهاى آبستره در اين مجموعه داستان ديده مى شود. آيا اين مولفه به دليل قطع شدن رابطه آدم هاى شما با دنياى عينى است و يا ايشان اصولاً ذهنيتى آبستره داشته و مى كوشند تا از طريق درهم ريختن فضاهاى پيرامون، تجسم فيزيكى خود را تحت الشعاع قرار دهند؟

• نكته جالب در مجموعه عاشقيت در پاورقى به حضور مستمر و تكرارشونده من راوى و يا نويسنده بازمى گردد كه به شكل هاى مختلف خود را وارد بطن داستان كرده و دچار بازى متن مى شود، در واقع نويسنده و يا راوى ناخودآگاه در موضع ابژكيتو قرار مى گيرد و موضوع روايت مى شود. اين حركت موتيف وار كه در اكثر داستان ها حضور دارد به چه دليلى است؟

• آدم هاى شما وابستگى فراوانى به اجسام دارند. علاوه بر اين كه با اين اجسام رابطه روايى پيدا كرده و براى آنها حافظه قائل مى شوند، نمى توانند خود را از بند حضور صامت اما سنگين آنها رها كنند. بنابراين جسم ها در شكل هايى مدرن تر چهره مى كنند، مثلاً رنگ آنها كليت وجودى آنها مى شود و يا تكرار فراوان حضور ايشان، آنها را به شخصيت هاى مهم داستانى تبديل مى كند. اين حركت را تفسير كنيد.

• من فكر مى كنم مولفه خيانت در معناى مدرن و شهرى آن يكى از اصلى ترين عناصر روايى داستان ها به شمار مى آيد. اين خيانت شكل هاى مختلفى دارد. مثلاً در داستان «عتيقه ها» (يكى از درخشان ترين داستان ها) از شكلى ذهنى به فرمى رئاليستى مى رسد و يا در داستان «هفت پاره داناى كل»، در شكلى عاميانه تر روايت مى شود. منتها نكته مهم در اينجاست كه آدم هايتان اين مفهوم را مى پذيرند و فريادى برنمى آورند. درباره اين مولفه مهم بحث كنيد.

• شكل خاصى از زيبايى در داستان هاى شما وجود دارد كه از چيدمان درهم و در عين حال صامت رنگ ها و جزئيات مينياتورگونه ساخته شده، آدم ها و فضاهاى شما با اين تعريف داراى كليتى آرامش بخش و زيبا مى شوند كه تمامى تعفن و نكبت رابطه ها را در دل خود نگه داشته اند. من اين رويكرد را به سرطان تشبيه مى كنم. سئوال اين جاست كه آيا اين تاكيد بر زيبايى مولفه هاى داستان شما را بيش از حد معصوم و اسطوره اى نكرده است؟

• در تمام داستان هايتان تلاش كرده ايد تا عنصرى به نام «اتفاق» و يا «فاجعه» شكل نگيرد. ريتم دلپذير داستان ها و خونسردى دوچندان روايت دليل اين امر است. خانم محب على چرا آدم هاى شما توانايى خشمگين شدن ندارند و اين خونسردى مفرط به چه دليلى است؟

• برخى از آدم هاى شما ريشه هاى اسطوره اى و متنى دارند، مانند دو داستان عاشقيت در پاورقى و عتيقه ها بازخوانى جديدى از گفت وگوى بينامتنى در داستان اول و ارائه نگاه جديدى از نوعى فضاى هزار و يك شبى در داستان دوم، اين بحث را پيش مى آورد كه آيا درصدد هجو و يا تخريب اين متون و مفاهيم افسانه اى هستيد و يا مى خواهيد از آنها چهره اى منفعل ارائه دهيد؟

• برخى آدم هاى شما (چند سانت توى زمين، هفت پاره داناى كل، عتيقه ها) سلامت عينى ندارند. يعنى دچار ذهنيت گرايى ها و يا تخديرهايى شده اند كه از بيرون به آنها وارد شده. اين رويكرد كه به همان مفهوم مذكور آبستره نيز وابسته است، دنياى بيرون را دچار ريتم و ضرباهنگى غيرطبيعى مى كند. اين حالت خاص را به چه صورت ساخته و روايت كرده ايد؟

• در داستان هاى شما حضور من راوى و داناى كل آنقدر سنگين است كه در واقع عمل بيرونى خاصى اتفاق نمى افتد و خلجان هاى ذهن جاى آن را مى گيرد. بنابراين نوعى حضور رئاليستى منفى و كاذب را درك مى كنيم كه بدون هيچ حركت بيرونى خاصى در حال بزرگ شدن و اشاعه دادن خود است. درباره اين اتفاق روايى يعنى رئاليسم كاذب توضيح دهيد.