۱۳۸۶/۹/۱۴

ده عبارت پرجستجو در اَسک طی سال 2007

"اگر می خواهید بدانید یک جامعه به چه می اندیشد، ببینید که به دنبال چه می گردد."

                                                                جرج برنارد شاو


http://ask.com/ خیلی خوب، دروغ گفتم. جمله از برنارد شاو نبود. خودم گفته ام. ولی اگر می خواهید بدانید مردم شیفته ی چه هستند، به لیست پرجستجوترین عبارات ما در سال 2007 نگاهی بیاندازید:

1- MySpace
2- Dictionary
3- Google
4- Themes
5- Area Codes
6- Cars
7- Weather
8- Games
9- Song Lyrics
10- Movies

خوب، MySpace اولین است. درواقع فکر می کنم MySpace سال گذشته اولین بوده است. خبری از Bebo ،Orkut و Facebook در این لیست نیست. نه تای بعدی هم برآورد خوب و دقیقی ست از اینکه مردم چگونه از اینترنت استفاده می کنند.

اما همانگونه که می بینید رقیب/همکار ما، Google، در رتبه ی سوم است. چه می توانیم بگوییم؟ لیست ما سرراست است و ما آن را به همان ترتیبی که بوده اعلام می کنیم. و شاید (فقط شاید) اگر دیگرانهم عبارات پرجستجویشان را به ما نشان دهند، ممکن است که Ask.com هم در لیست آنها رویت شود.

Ken Grobe, Content Product Manager of Ask.com

منبع خبر وبلاگ Ask.com

۱۳۸۶/۹/۱۳

ده عبارت پرجستجو در یاهو طی سال 2007

http://www.yahoo.com/در این موقع از سال موتورهای جستجوی اصلی، مواردی را که در طول سال بیشتر از همه جستجو شده اند، اعلام می کنند. طبق معمول Yahoo قبل از بقیه دست به کار شده است. مثل سال قبل، ظاهرا مردم به هر صفحه ی جستجویی رسید ه اند، نام "Britney Spears" را تایپ کرده اند.
10 موردی که طی سال 2007 در Yahoo بیشتر جستجو شده اند:
1- Britney Spears
2- WWE
3- Paris Hilton
4- Naruto
5- Beyonce
6- Lindsay Lohan
7- Rune Scape
8- Fantasy Football
9- Fergie
10- Jessica Alba
امسال Yahoo در کارنامه اش 10 عبارت پرجستجو در دسته بندی های مختلف را هم اعلام کرده است. یکی از این دسته ها، جستجوهای Delicious است. کاربران Delicious به لحاظ مواردی که در وب جستجو کرده اند، بیش از بقیه ی مردم به تکنولوژی علاقه دارند و از آن سردرمی آورند. در کل چنین آماری فرهنگ عامه به ویژه مردم ایالات متحده را به خوبی انعکاس می دهد.
برای مشاهده ی نسخه ی بزرگتر روی عکس کلیک کنید
عبارات خاص بزرگسالان (Adult terms) و بعضی اسامی خاص تجاری در این لیست دخالت داده نشده اند (که ظاهرا Yahoo جستجوی آنها را جزو جستجوهای واقعی وب محسوب نمی کند) ولی چنانکه مسئولان شرکت گفته اند، ترتیب موارد دستکاری نشده است.
منتظر اعلام لیست بیشترین جستجوهای Google طی همین ماه باشید. سال قبل آنها تحت فشار قرار گرفته بودند تا بطور شفاف بگویند که چگونه از آنچه مردم جستجو کرده اند، لیست موارد پرجستجو را استخراج کرده اند. آنها در آخرین بیانیه یشان گفتند که در آمارشان وزن بیشتری به موارد جستجوی جدیدتر یک عبارت نسبت به موارد قدیمی تر جستجوی همان عبارت داده اند. بنابراین آمارشان سال به سال چندان تغییری نمی کند. به این ترتیب خبری از Britney Spears در لیست Google نبود.
برای ما ایرانی ها دیدن نام ایران به عنوان دومین عبارت پرجستجو در دسته ی اخبار (بخصوص قبل و بعدش را هم که در نظر آورید) البته بهجت آورست. بالاخره این هم رکوردی ست برای خودش.

۱۳۸۶/۹/۱۲

برندگان جایزه ی مهرگان 86


خورشيد فر: نویسنده، دونده ماراتن نیست مجيد قيصري: مسوليتم بيشتر شده است
مرتضي كربلايي‌لو: حق به حقدار رسيد کتابنامه: معرفی و خرید رمان
برندگان جایزه ی مهرگان عصر روز یکشنبه 12 آذر به ترتیب زیر مشخص شدند:

بهترین مجموعه ی داستان كوتاه:
مجموعه داستان "زندگی مطابق خواسته تو پيش می ‌رود" نوشته ی اميرحسين خورشيد فر و "زنی با چكمه ساق ‌بلند سبز" نوشته ی مرتضی كربلايی ‌لو به طور مشترك جایزه ی بهترین مجموعه ی داستان کوتاه را بردند.

بهترین رمان:
رمان "عقرب روي پله‌هاي راه آهن انديمشك" یا "از اين قطار خون می ‌چكه قربان!" نوشته ی حسين مرتضائيان ‌آبكنار و رمان "باغ تلو" نوشته ی مجيد قيصري نیز به طور مشترك برنده ی جایزه ی مهرگان ادب شدند.
درباره ی "باغ تلو" نوشته ی اسدالله امرایی

هيات داوران جايزه ی ويژه خود را به "علی ‌اشرف درويشيان"، داستان ‌نويس و پژوهشگر قصه‌ های عاميانه، اهدا كرد. "هوشنگ ضيايی" نیز جايزه مهرگان علم (محيط زيست) را به خاطر يک عمر تلاش در پاسداشت منابع طبيعي ايران دريافت كرد.


۱۳۸۶/۹/۱۱

امکانات جدید چت جی میل


تیم جدید سیاتل Gmail هفته ی پیش اعلام کردند که دو امکان جدید به قابلیت های چت Gmail اضافه کرده اند: چت گروهی (Group Chat) و شکلک ها (Emoicons).
برای شروع به یک چت گروهی باید موقع چت روی گزینه ی Group Chat در منوی Options چت کلیک کنید. اسم افرادی را که می خواهید با آنها چت کنید، وارد کنید و همین! شما در اتاق چت متعلق به خودتان خواهید بود. همه ی قابلیت های آشنا مثل آرشیو چت و دسترسی به چت ذخیره همچنان برقرار است.
ضمنا در گوشه ی سمت راست پنجره چت یک شکلک خندان مشاهده خواهید کرد. هنوز هم می توانید از میانبرهایی مثل :) استفاده کنید ولی با این منو می توانید قالب شکلک هایی را که می فرستید، انتخاب کنید. به این ترتیب در کنار شکلک های کلاسیک Gmail، دو دسته قالب جدید و متنوع در دسترس تان خواهد بود.
این امکانات فعلا تنها در آخرین نسخه ی Gmail فراهم بوده و در حال توسعه به استفاده کنندگان IE6، کاربران بین المللی و کاربران برنامه های کاربردی گوگل (Google Apps) می باشد. تیم توسعه ی Gmail به دنبال این هستند که قابلیت های مشابه دیگری را با استفاده از معماری ماژولار جدید Gmail در دسترس کاربران قرار دهند.

۱۳۸۶/۹/۱۰

ترس از شروع وبلاگ نویسی

بعضي از دوستان من که مي توانند وبلاگ داشته باشند، از شروع به نوشتن واهمه دارند چون می ترسند در نوشتن اولین مطالب شان مرتکب اشتباهي شوند که باعث شود مطالب شان سخیف، چرند و مسخره به نظر رسد.
آنها دوست دارند قبل از اينکه شروع به نوشتن کنند، مطمئن شوند که همه چيز را درباره ی نوشتن و وبلاگ نویسی مي دانند؛ به همین خاطر هم مدام زمان شروع نوشتن شان را عقب می اندازند.

اين مدل از تفکر حداقل به اين چهار دليل مشکل دار است:
1- هيچکس همه چيز را نمي داند: گاهي هرچه بیشتر ياد مي گيريد، بيشتر متوجه مي شويد که قبلا چقدر کم مي دانستيد و به همین خاطر هم سخت است به اندازه ی یک حرفه ای به خودتان اعتماد داشته باشید چون اگر فیدبک و بازخوردی از بقیه نداشته باشید، این شک و تردید مثل یک خوره انرژی و انگیزه ی اولیه تان را تحلیل می برد و جلوی شروع کار را می گیرد. این را هم باید در نظر داشت که در اکثر زمینه ها همیشه آنقدر اطلاعات و مهارت های جدید و نوبه نو به عرصه ی ظهور می رسند که بدون ایجاد کردن یک پایه ی اولیه در آن زمینه و ثبات بخشیدن به آن و اخذ بازخوردهاش، هیچ وقت نمی توان به آن دسته از اطلاعات جدید دست پیدا کرد.
2- اعتبار اعطا می شود: اینکه شما معتبر فرض شوید، چندان ربطی به این ندارد که چقدر می دانید ... بلکه بیشتر به این قضیه برمی گردد که چه تعدادی از مردم فکر می کنند که شما می دانید. شما با نوشتن مرتب و در حین افزودن به آرشیو مطالبتان درواقع مدام مخاطبان فعال و باارزش خود را بیشتر و بیشتر می کنید.
3- ما عاشق همدلی هستیم: اگر خواننده احساس کند که از وبلاگ نویس چیزی می آموزد، بیشتر دوست خواهد داشت که دوباره بازگردد و بیشتر بخواند و در ضمن بیشتر شما را به دوستانش معرفی خواهد کرد. ولی اگر شما منتظر این باشید که همه چیز را بدانید، آن وقت ممکن است در سطحی بالاتر از اغلب خواننده ها بنویسید که باعث می شود مخاطبهای کمتری هم داشته باشید. نوشتن با مخاطبِ کم اغلب دوام چندانی ندارد. فراموش نکنید که مخاطب یکی از ارکان اصلی تعامل نوشتن است. به موتورهای جستجو که بر اساس تحلیل الگوهای ارتباطی بین سایت ها و وبلاگ ها کار می کنند، اعتماد کنید. به شما به خاطر چیزی که می دانید ولی با بقیه به اشتراک نمی گذارید، لینک داده نمی شود. از همان اول دانسته هایتان را با بقیه به اشتراک بگذارید؛ در این صورت مطلبی ارائه کرده اید که تقریبا به درد همه می خورد.
4- بازخورد آموزنده است: خواندن و نوشتنِ مرتب به شما یاد می دهد که چطور واضح و شفاف بنویسید. همانطور که می نویسید و می بینید که چطور بعضی از ایده هایتان شکست می خورند و بعضی دیگر، بیش از آنچه که فکر می کردید، موفق از آب درمی آیند، می آموزید که مردم به چه چیزهایی علاقه دارند؛ کدام ایده ها گسترش پیدا می کنند و چرا آن ایده ها با اقبال بیشتری مواجه می شوند.
من هر روز آدم های حرفه ای را می بینم که در زمینه ای که من می نویسم، دچار اشتباهاتی می شوند که من خودم قبلا آنها را مرتکب می شدم. درواقع هرچه جلوتر می روید بیشتر به اشکالات سابق خود پی برید؛ کشفی که از راهی غیر از شروع به کار مشکل به دست می آید.
شما می توانید شروع به نوشتن را تا زمانی که دانسته هایتان کامل و بی نقص شوند، به تاخیر بیاندازید. درعوض می توانید از خواننده هایتان و همراه با آنها آن دانش و تجربه را کسب کنید؛ درحالیکه اعتماد کسب می کنید، نوشته هایتان را منتشر می کنید و روابط اجتماعی تان را گسترش می دهید. یادگرفتن در حین حرکت نسبت به انتظار تا تکمیل شدن معلومات استراتژی بهتری ست.


به نقل از وبلاگ ProBlogger (با تشکر از آقای مزیدی به خاطر معرفی این وبلاگ)

۱۳۸۶/۹/۹

چند تامل خام درباره ی حکایت طوطی و بازرگان

- اولین برخوردهایی که با داستان طوطی و بازرگان، حکایت معروف مثنوی مولانا، داشتم، یکی در کتاب درسی فارسی بود (ابتدایی بود یا راهنمایی یادم نیست) دیگری در یک کارتون عروسکی که در برنامه ی کودک دیدم.
- همیشه حس خاصی نسبت به این داستان داشتم. یک جور دلسوزی هم نسبت به طوطی که زندگی اش در فضای تنگ قفس می گذشت و هم نسبت به بازرگان؛ نه به این خاطر که طوطی محبوبش را از دست می دهد، بیشتر به این خاطر که چنین ساده فریب طوطی را می خورد و او را از دست می دهد.
- حکایت طوطی و بازرگان به نظرم یکی از الگوهای اصلی "رستگاری به سبک ایرانی" است. اینکه "زندگی جای دیگری ست"* (در این داستان هندوستان)؛ هرکسی که بیدار شد و متوجه قفس تنگ تن شد، باید راهی به بهشت برین و سرزمین موعود بیابد و سالک آن راه شود؛ رهایی بدون راهنما غیرممکن است (دراین داستان طوطیان هند راه نجات را به طوطی دربند نشان می دهند.)
اما دو نکته ای که بیشتر می خواستم مورد تاکید قرار دهم:
× رستگاری و مرگ سخت به هم پیچیده اند. در این داستان، مرده نمایی طوطی باعث نجات او می شود. درواقع طوطی با کشتن خویشتن از بند رها می شود و نجات می یابد. نفی خود، خودشکنی و کشتن نفس ترجیع بند بسیاری از داستان های عرفانی ایرانی ست.
× نجات نیازمند بکارگیری نوع خاصی از ذکاوت و زیرکی است. به نظر من از این نوع ذکاوت به راحتی می توان تعبیر به دروغ و نیرنگ بازی کرد (این نوع زرنگی در افسانه ی بازگشت اولیس به خانه نیز جا به جا دیده می شود؛ اولیس به دور مانده از خانه و کاشانه، از خانواده و پادشاهی اش، مدام با مشکلات عجیب و غریب روبرو می شود و در هر خان سعی می کند با بکارگیری ذکاوت و هوش بر مشکلات فائق می آید و در این راه هیچ ابایی ندارد که حیله گری کند و دست به نیرنگ بازی یازد.)
- این دو نکته ی اخیر در داستان شاه و کنیزک، اولین داستان مثنوی مولانا بعد از حکایت نی و نیستان، هم خودنمایی می کند. حکایت شاه و کنیزک را به احتمال زیاد خوانده اید. اگر نخوانده اید، خلاصه اش این است که پادشاهی روزی کنیزکی زیبا می بیند، عاشقش می شود و می خردش و از او بهره مند می شود. اما کنیزک دچار بیماری عجیبی می شود که روز به روز او را نزارتر از قبل می کند. طبیبان نمی توانند او را مداوا کنند. پادشاه دست به درگاه خدا بلند می کند؛ در خواب هاتفی به او خبر می دهد که حکیمی فرداروز به سراغت خواهد آمد. او می تواند دخترک را مداوا کند. حکیم از راه سرمی رسد. قصر را خلوت می کند، دست بر نبض دخترک می گذارد و به او می گوید چون مداوای بیمار هر شهری از بیماران شهر دیگر جداست، بگو از کجایی و بستگان و آشنایانت کیستند. دخترک همه را بازمی گوید. حکیم می گوید به جز از شهر خود، کجاها بیشتر بوده ای و دیگر با چه کسانی آشنا شده ای. دخترک همه را بازمی گوید و وقتی که سخن به شهر سمرقند و زرگری از شهر سمرقند می رسد، حکیم متوجه جهش نبض و تغییر رنگ روی او می شود. از پادشاه می خواهد زرگر سمرقندی را با حیله و وعده به نزد خود آورد. زرگر به پایتخت می رسد. حکیم از شاه می خواهد که کنیزک را به زرگر ببخشد. شاه موافقت می کند. آن دو شش ماه به خوشی با هم زندگی می کنند و کنیزک بهبودی اش را بازمی یابد. سپس حکیم دارویی می سازد و به خورد زرگر می دهد. این دارو زرگر را به تدریج بیمار و ناتوان می کند و زیبایی اش را زایل می گرداند. کنیزک هم به تدریج از عشق او دست می شوید. زرگر در اثر بیماری می میرد و کنیزک نیز به طیب خاطر به شاه می پیوندد.
می بینید که در این حکایت نیز شاه تنها با کشتن و با توسل جستن به دروغ، حیله و حقه بازی به مقصود نایل می شود.
* نام رمانی از میلان کوندرا

۱۳۸۶/۹/۸

یک داستان بسیار کوتاه

ارنست همینگوی
نام اصلی داستان A Very Short Story است. آن را با کمک مریم ترجمه کردم. متن اصلی داستان را اینجا (از سایت دانشگاه MALASPINA) می توانید بخوانید. لینک نام شهرها به Google Map راه می برند:



ارنست همینگوی

در یک بعد از ظهر گرم در پادوا آنها مرد را به بالای پشت بام حمل کردند و او توانست شهر را از بالا ببیند. چند پرستو* در آسمان بودند. بعد از مدتی هوا تاریک شد و نورافکن ها روشن شدند. بقیه پایین رفتند و بطری ها را هم با خودشان بردند. مرد و لوز صدای آنها را پایین از بالکن می شنیدند. لوز روی تخت خواب نشست. او در آن شب گرم سرحال و بانشاط بود.
لوز به مدت سه ماه شیفت شب ماند. آنها از این بابت خوشحال بودند. وقتی مرد را عمل کردند، این لوز بود که او را برای عمل آماده کرد. در اتاق جراحی داشتند جوکی درباره ی دوست یا اماله** تعریف می کردند. مرد زیر ماسک بیهوشی بود و نمی توانست در مدتی که آنها پرحرفی می کردند و چرت و پرت می گفتند، همراهی کند. بعد از آنکه مرد توانست از چوب زیربغل استفاده کند، خودش دمای بدنش را اندازه می گرفت؛ به همین خاطر لوز مجبور نبود از تختخوابش بلند شود. تعداد مریض ها کم بود و همه از ماجرا خبر داشتند. آنها همه لوز را دوست داشتند. مرد وقتی در راه روها به سمت اتاقش می رفت، لوز را در تختخواب خودش تصور می کرد.
قبل از آنکه مرد به جبهه برگردد، آنها به کلیسای جامع رفتند و دعا کردند. آنجا تاریک و ساکت بود و چند نفر دیگر هم داشتند دعا می کردند. آنها می خواستند ازدواج کنند ولی نه زمان کافی برای مقدمات رسمی ازدواج بود و نه هیچکدام شناسنامه ای داشتند. آنها احساس می کردند که گویی ازدواج کرده اند ولی قصد داشتند که همه از این موضوع باخبر شوند و می خواستند این کار را بی نقص انجام دهند.
لوز نامه های فراوانی برایش نوشت که قبل از آتش بس هیچکدام به دست او نرسید. پانزده نامه با هم به جبهه رسید؛ او آنها را بر اساس تاریخ مرتب کرد و همگی را یکی پس از دیگری خواند. همه ی نامه ها درباره ی بیمارستان بود و اینکه چقدر لوز او را دوست دارد و چقدر بدون او سخت می گذرد و اینکه چقدر شبها دلش برایش تنگ می شود.
بعد از آتش بس آنها توافق کردند که مرد به خانه بازگردد تا کاری پیدا کند تا بتوانند ازدواج کنند. قرار شد لوز تا وقتیکه او کار خوبی پیدا نکند تا بتواند برای ملاقاتش به نیویورک برود، به خانه بازنگردد. و اینکه مرد نباید مشروب می خورد و نه دوستانش و نه هیچکس دیگر را در امریکا ملاقات نمی کرد. فقط باید کاری پیدا می کرد و بعد ازدواج می کردند. در قطار پادوا به میلان آنها سر اینکه لوز نمی خواست بلافصله به خانه برگردد، دعوا کردند. زمان خداحافظی در ایستگاه میلان وقتی که همدیگر را بوسیدند، هنوز مشاجره تمام نشده بود. مرد دوست نداشت که اینگونه خداحافظی کند.
مرد با یک کشتی از جنوا راهی امریکا شد. لوز به پاردونونه رفت تا بیمارستانی راه بیندازد. آنجا بارانی بود و او احساس غربت می کرد. گردانی در شهر اقامت داشت. در آن شهر بارانی و گل آلود، در زمستان، فرمانده گردان با لوز عشقبازی کرد و لوز قبل از آن هرگز ایتالیایی ها را نشناخته بود. آخرسر لوز نامه ای به امریکا فرستاد و در آن نوشت که آنچه بین آنها رفته، تنها رابطه ای بچگانه بین یک دختر و پسر بوده است. او متاسف بود و می دانست که مرد احتمالا نخواهد توانست موضوع را درک کند ولی ممکن است روزی او را ببخشد و از او سپاسگزار باشد. او در انتظار مراسم ازدواجش به سر می برد که بصورت غیرمنتظره ای قرار شده بود در بهار برگزار شود. مثل همیشه عاشقش بود ولی حالا فهمیده بود که این تنها یک عشق دختر و پسری ست. امیدوار بود مرد شغل خوبی پیدا کند و به او ایمان داشت. او می دانست که این بهترین کار است.
فرمانده نه در بهار و نه هیچ وقت دیگری با او ازدواج نکرد. لوز هرگز پاسخ نامه ای را که دراین باره به شیکاگو فرستاد، دریافت نکرد. اندک زمانی بعد مرد از دختر فروشنده ای که در یک فروشگاه زنجیره ای کار می کرد، در یک تاکسی که به لینکلن پارک می رفت، سوزاک گرفت.

*chimney swift: نوعی پرنده بسیار شبیه به پرستوست که در نواحی شهری اغلب در بالای دودکش ها لانه می سازد. ظاهرا در فارسی به آن بادقپک می گویند ولی به علت غرابت این نام، از پرستو به جای آن استفاده شد.
**friend or enema: جوک ظاهرا به مشابهت دو کلمه ی enema و enemy اشاره می کند.

۱۳۸۶/۹/۷

اصول یک داستان: هر روز کمی نوشتن بدون ياس و اميد

Writing

آنچه می خوانید، قسمت اول از ترجمه ی مقاله ی اصول یک داستان یا Principles of a story از ریموند کارور داستان نویس محبوبم است. ترجمه بالطبع حرفه ای نیست ولی من سعی کردم کاملا به متن وفادار باشم. در ضمن فکر کردم لحن محاوره ای می خوره به متن؛ همه ی لینک ها هم به ویکی پدیا می خوره. ادامه ی مطلب رو طی پست های دیگه ای اینجا قرار خواهم داد:

اواسط دهه ی 60 متوجه شدم که نمی تونم توجه ام رو روی خوندن متون روایی بلند متمرکز کنم. تا مدتی در تلاش برای خواندن شان با مشکل مواجه می شدم همچنانکه برای نوشتن شان. گستره ی پوشش تمرکزم رو از دست داده بودم. دیگه اونقدر صبر و شکیبایی نداشتم که بخواهم رمان بنویسم. ماجرای پیچیده ای بود و گفتنش اینجا ملال آوره. ولی درباره ی اینکه چرا شعر و داستان کوتاه می نویسم، بیشتر می توان صحبت کرد. وارد می شی، خارج می شی. معطل نمی کنی و ادامه می دی. ممکنه از این باشه که حدودا همون دوران – نزدیک سی سالگی – دیگه هیچ جاه طلبی بزرگی نداشتم. اگر اینطوری باشه، اتفاق خوبی بوده. بلندپروازی و یه کم شانس و اقبال برای یه نویسنده چیزی خوبیه. جاه طلبی زیاد و بدشانسی یا شانس نداشتن می تونه کشنده باشه. استعداد هم باید وجود داشته باشه.
هر نویسنده ای دارای استعداده؛ من نویسنده ای نمی شناسم که نداشته باشه. اما یک راه یگانه و دقیق برای نگاه به چیزها و پیدا کردن زمینه و بافت درست بیان آن طرز نگاه چیز دیگه ایه. داستان The World According to Garp جهان حیرت آور متعلق به جان ایروینگ است. فلانری اوکانر جهان دیگه ای داره و به همین ترتیبند ویلیام فاکنر و ارنست همینگوی. جهان های دیگری هم متناظر چیور (Cheever)، آپدایک، سینگر، استنلی الکین (Stanley Elkin) آن بیتی (Ann Beattie)، سینتیا اوزیک (Cynthia Ozick)، دونالد بارتلمی، ماری رابینسون، ویلیام کیترج (William Kittredge)، بری هانا (Barry Hannah)، اورسولا کی لی گوین (Ursula K Le Guin) وجود دارند. هر نویسنده ی عالی یا حتا خیلی خیلی خوب، جهانی مطابق ویژگی های خاص خودش می سازه.

چیزی که می گم به سبک ارتباط داره ولی فقط سبک نیست. این امضای ویژه و اشتباه نشدنی نویسنده بر هر چیزیه که می نویسه. این دنیای اونه و نه دیگری. این چیزیه که یک نویسنده رو از بقیه ی نویسنده ها متمایز می کنه. این دیگه استعداد نیست.
استعداد زیاد پیدا می شه ولی نویسنده ای که که روش ویژه ای برای نگاه کردن به چیزها داره و به اون شکل نگاهش بیان هنری می ده، چیزی نیست که زیاد پیدا بشه.
ایزاک دینِسن (Isak Dinesen) گفته که هر روز مقدار کمی می نویسه بدون امیدواری و یاس. من یه روز این نوشته رو روی یک کارت سه در پنج می نویسم و روی دیوار کنار میزم می چسبونم. من الان تعدادی کارت سه در پنج روی این دیوار زده ام. ازرا پاوند (Ezra Pound) گفته "دقت یا درستی ابتدایی و بنیادی (fundamental accuracy) یک عبارت، یگانه اصل اخلاقی نوشتن است." این گفته به خودی خود معنای خاصی نداره ولی اگه نویسنده ای "دقت بنیادی" رو داشته باشد، حداقل در مسیر درستیه.


این مقاله ابتدا با عنوان "A Storyteller's Notebook" در سال 1981 در "New York Times Book Review" منتشر شد. نسخه ی PDF این مقاله رو اینجا می تونید بخونید.

۱۳۸۶/۹/۴

آب روشنی ست

هفته ی پیش وقتی زنگ زدم خونه، خواهر کوچکم گفت که مادر و خواهر بزرگم با هم رفته اند خانه ی دایی ام. کمی نگران شدم. مادربزرگ مادری ام که پیش دایی ام زندگی می کند، مدتهاست که حالش خوب نیست. وقتی پرسیدم پدر کجاست، دیدم که او هم از شب پیش رفته خانه ی دایی. دیگر مطمئن شده بودم که خبر بدی در راه است؛ خواهرم هم درست جواب نمی داد و من آنقدر نگران شده بودم که درست متوجه حرفهایش نمی شدم.

چند ساعت بعد که زنگ زدم مادرم برگشته بود خانه. با ترس و لرز پرسیدم موضوع چیه؟ اولش کلی خندید و بعد گفت که از چند هفته ی پیش دیوار خانه ی دایی نم برداشته بوده؛ دیواری که مشترک بین خانه ی آنها و خانه ی همسایه یشان است. وقتی زنگ زده اند به شرکت آب و فاضلاب، ماموران شرکت با کلی تاخیر آمده اند و دیوار را که معاینه کرده اند، گفته اند از آن قسمت از خانه اصلا لوله ی آبی رد نمی شود. آنها حرف ماموران را باور نکرده اند و خودشان دیوار رطوبت زده را کند و کاو کرده اند ولی نتوانسته اند منشاء خیسی دیوار را پیدا کنند. زنگ زده اند به شهرداری؛ ماموران شهرداری هم بعد از چند روز آمده اند دیوار را دیده اند و نهایتا گفته اند موضوع به اداره ی متبوعشان ربطی ندارد. کار بیخ پیدا کرده بوده و یک روز صبح که بیدار شده اند، دیده اند دیوار حسابی طبله کرده و در آستانه ی ریزش است و آب هم بیشتر شده. دو روز مرخصی گرفته اند تا قضیه را فیصله دهند؛ حتا نزدیک بوده دایی ام با همسایه اش دعوا کند. چاله ای زیر دیوار کنده اند و ته اش سیمان ریخته اند تا آب آنجا جمع شود و بعد با لوله ی پولیکایی آب را فرستاده اند توی کوچه. مقداری از آب را هم برده اند آزمایشگاه شرکت آب و فاضلاب؛ آزمایشگاه گفته که آب، آبِ چشمه است.

مادرم می گفت من خودم از آب نخوردم ولی به زلالی آب چشم بود. ظاهرا از در و همسایه هم خبر شده اند و آمده اند چشمه را ببینند. از محله های اطراف هم آمده اند برای تماشا. مادرم می گفت وقتی آنجا بوده، یکی آمده بوده تا برای مادر مریض کاسه ای آب ببرد. مادرم می گفت حال مادربزرگ هم این روزها خیلی بهتر است.

از وقتی قضیه را شنیده ام، حس خوبی دارم.

۱۳۸۶/۹/۳

گل شیدای من

مدتی ست که گلی برده ام سر کار و گذاشته ام روی میز کنار. اسم  انگلیسی اش Chlorophytum (از ریشه ی chloros به معنی سبز و phuton به معنی گیاه) یا Spider Plant است و در اصل بومی نواحی استوایی و زیراستوایی افریقا و آسیاست؛ اسم ترکی اش آشار داشار است (به فارسی یعنی بالارونده و سرریزشونده) که خیلی بهش می آید و اسم فارسی اش هم برگ گندمی ست. اما خودم اسمش را گذاشته ام شیدا؛ از بس برگهایش نامنظم و پخش و پلا هستند مثل موهای سر خودم. هروقت نگاهم بهش می افته بی اختیار دستم می ره طرف موهای سرم.
دو روز یکبار باید از آب لبریزش کنم. درواقع باید موقع رشد آب زیاد بخورد و غیر از آن آب کمی می خواهد. بهتر است که در نور باشد ولی نه در معرض نور مستقیم. اما در کل شرایط خاص و ویژه ای لازم ندارد نگهداری اش. بچه که بودم از این گل زیاد توی خانه یمان پیدا می شد. اغلب بزرگ بودند با ساقه هایی دراز که انتهایشان به توپی پر از برگ های کوچک و گلهای سفید ریز منتهی می شد. این یکی که من دارم هنوز خیلی کوچک است ولی از وقتی که گلدانش را عوض کرده ایم، جانی گرفته و مدام برگ های خوشگل از وسطش می زند بیرون. وسوسه شده ام روی هرکدام از برگ های تازه اش اسم جداگانه ای بگذارم.
امروز دیدم که پشه زده؛ امروز ده، دوازده تایشان را کشتم ولی اینجوری نمی شود؛ باید از مریمی سم حشره کش مخصوص گل بگیرم و ببرم بریزم پایش.
 
شناسنامه ی این گونه ی گیاهی را اینجا در ویکی پدیای عزیز و اینجا در سایت FloriData می توانید ببینید.

۱۳۸۶/۹/۱

جشنواره ی داستان های ایرانی

گذاشته بودم سرفرصت یه مطلب بذارم اینجا برای معرفی جشنواره ی داستان های ایرانی ولی وقتی خبر مشخص شدن نامزدهای دریافت جایزه‌ی جشنواره‌ی داستان‌های ایرانی رو توی سایت هفتان خوندم و بعد ... توی سایت خود جشنواره دیدم که داستان زیبای کم حرفی از رضای عزیزم یکی از این نامزدهاست، گفتم الساعه این خبر خوب رو بذارم اینجا.

در جشنواره ی امسال 2090 داستان کوتاه شرکت کرده بودند که در این مرحله 50 داستان برگزیده شدند. لیست داوران امسال جشنواره بسیار چشمگیرند:

ابوتراب خسروی برنده ی جایزه ی مهرگان ادب سال در سال 80 برای اسفار کاتبان، علی خدایی برنده ی جایزه ی بهترین مجموعه داستان هوشنگ گلشیری در سال 80 برای تمام زمستان مرا گرم کن، بلقیس سلیمانی نویسنده رمان بازی آخر بانو که اثر برگزیده بخش ویژه ی جایزه ی ادبی اصفهان در سال 85 بود، مهسا محب علی برنده ی جایزه ی بهترین مجموعه ی داستان پکا و بهترین مجموعه داستان هوشنگ گلشیری در سال 84 برای عاشقیت در پاورقی و مجید قیصری نامزد بهترین رمان جایزه ی مهرگان سال 86 و نامزد بهترین رمان جایزه ی دفاع مقدس در سال 86 به خاطر رمان باغ تلو (داستان سه دختر گل‌فروش هم از قیصری در بین 19 تک داستان برگزیده ی جایزه ی مهرگان در سال 85 بود)

نشست داوری تهران

به احتمال زیاد دو سه جایزه را از قلم انداخته ام ولی درکل منظورم این بود که هیات داوران جشنواره ی امسال داستان های ایرانی همگی نویسندگان مطرح و شناخته شده ای هستند. این جشنواره ظاهرا به همت انجمن ادبیات داستانی خراسان برگزار می شود.

و اما داستان کم حرفی؛ داستان کم حرفی رو من یکی از بهترین آثار رضا می دونم و ارزش دوچندانی برام داره چون به من تقدیم شده؛ یادمه بلافاصله بعد از خوندنش بهش زنگ زدم و هم بهش کلی تبریک گفتم و هم از این بابت که به من تقدیم شده بود، ازش تشکر کردم و لینکش رو هم توی وبلاگ خودمون گذاشتم.

متاسفانه هرچه سایت جشنواره را بالا و پایین کردم، تاریخ اعلام برندگان نهایی را پیدا نکردم ولی اگر اشتباه نکنم، در سال های گذشته در شب یلدا نام برگزیدگان نهایی اعلام می شد؛ صمیمانه امیدوارم که داستان کم حرفی یکی از اون برگزیدگان باشد. من هنوز هم بر همان حرف قبلی ام هستم:

یک تخیل ناب؛ کم حرفی!

نکته ی جالب اینه که رضا داستان رو یکم آذر 85 تموم کرده و نتیجه ی اولیه ی جشنواره هم یکم آذر 86 مشخص شده.

جایزه‌ی داستان کوتاه شهر کتاب

نخستین دوره‌ی جایزه‌ی "داستان کوتاه شهر کتاب" با حضور ۴۰۶ داستان در سال ۱۳۸۵، هم‌زمان با روز جهانی داستان کوتاه (۲۵ بهمن) با موفقیت برگزار شد. اکنون در ادامه‌ی این راه، برای گسترش هنر داستان کوتاه‌نویسی و معرفی استعدادهای تازه، آغاز دومین دوره‌ی این مسابقه که دبیری آن را محمدحسن شهسواری به عهده دارد، اعلام می‌شود.

مهلت ارسال اثر به این مسابقه (کلمه ی مناسب دیگری پیدا نمی کنم) امسال از ۲۰ شهریور ۱۳۸۶ بوده تا پایان روز ۱۰ آبان ماه ۱۳۸۶ بوده؛ هیات داوران این دوره، شامل "علی خدایی، سیدرضا شکراللهی، محمدحسن شهسواری، مصطفی مستور، مهسا محب‌علی و امیرعلی نجومیان" می باشد.

قرار است ابتدا از بین داستان‌های رسیده بین پنجاه تا شصت داستان را انتخاب شده و در مرحله‌ی بعد، پانزده داستان برگزیده معرفی شوند. به نویسندگان این پانزده داستان کوتاه هدایایی داده خواهد شد و سرانجام در روز ۲۵ بهمن (روز جهانی داستان کوتاه) طی مراسمی ویژه، نویسندگان داستان‌های رتبه‌های یکم تا سوم معرفی خواهند شد. اخبار جایزه ی داستان کوتاه شهر کتاب را در این صفحه می توانید پیگیری کنید.

داستان های برگزیده ی دوره ی قبل اینها هستند:

۱۳۸۶/۸/۲۷

جایزه ی ملی داستان کوتاه بی بی سی

باور می کنید؟ جایزه ی 15000 پوندی برای یک داستان کوتاه!
سومین دوره ی جایزه ی ملی داستان کوتاه بی بی سی 13 نوامبر کار خود را آغاز کرد. این جشنواره که کانال 4 رادیوی بی بی سی آن را با همکاری Booktrust و Scottish Book Trust برگزار می کند، یکی از معتبرترین رقابت های داستان کوتاه جهان است که جایزه ی اول آن 15000 پوند، جایزه ی دومش 3000 پوند و جایزه ی سومش 500 پوند است.
خود جایزه که مال نویسندگان بریتانیایی ست ولی حتما سری به سایتش بزنید؛ لینک های جالبی آنجا خواهید یافت مثل اصول یک داستان از Raymond Carver، تاریخچه ی کوتاهی از داستان کوتاه از William Boyd و احیای دوباره ی داستان از Alexander Linklater از مجله ی Prospect Magazine و هزار و یک چیز مفید دیگر که نه به درد دنیایتان می خورد و نه به درد آخرتتان!

۱۳۸۶/۸/۲۶

مسابقه ی زیباترین جمله ی آغازین

چند روز پیش مسابقه‌ای درآلمان برگزار شد که هدف آن تعیین زیباترین جمله شروع در کتاب‌های ادبی به زبان آلمانی بود. مسابقه ی زیباترین جمله ی آغازین توسط دو سازمان Stiftung Lesen و Initiative Deutsche Sprache برگزار شده است و نتیجه ی آن 6 نوامبر اعلام شد. برنده ی اصلی این جایزه گونتر گراس نویسنده ی برنده ی جایزه ی نوبل بود.

بیش از ۱۷۰۰۰ نفر در این مسابقه،‌ که به ابتکار "بنیادکتابخوانی" انجام شد، شرکت کرده بودند. جوایز به سه گروه کتاب اعطا شد: کتاب‌های کودکان، نوجوانان و بزرگسالان. سه جایزه ی ویژه هم به کتاب‌های درسی داده شد. زیباترین جمله آغازین در کتاب کودک و نوجوان، به کتاب "وروره جادو" نوشته یانوش نویسنده معروف تعلق گرفت: "شماره ۱۱ موتن‌‌‌گاسه، بالای زیرشیروانی، پشت تیرک هفتم خانه‌‌‌‌‌‌‌ی سوزنبان پیر، یک جعبه اسرارآمیز هست..." اما نقطه اوج این مسابقه، تعیین زیباترین جمله آغازین یک رمان آلمانی بود. هیات داوران و بسیاری شرکت کنندگان، به جمله‌ی اول رمان Der Butt از گونترگراس رای دادند:

"Ilsebill salzte nach"

که به فارسی می شود "ایزابل باز هم نمک زد."

جالب آنکه هیات داوران برای تشویق شرکت کنندگان در این مسابقه، جایزه‌ی سفری پژوهشی به نیویورک هم برای یکی از آنها در نظر گرفته بود.

منبع اصلی خبر: رادیو فارسی دویچه وله

۱۳۸۶/۸/۲۵

رای سازمان ملل به تعلیق حکم اعدام در جهان

من فکر می کنم که رسیدن نوع انسان به چنین مرحله ای که در آن نمایندگانی از تمامی کشورها بر سر موضوعی مثل حذف مجازات اعدام بحث می کنند و نهایتا اکثریت به حذف چنین مجازاتی رای می دهند، ولو اینکه این توافق الزام آور نباشد، نقطه ای درخشان در تاریخ تمدن بشری ست؛ به نظرم یکی از پرافتخارترین دستاوردهای بشری همین است.
خلاصه ی متن خبر بی بی سی چنین است:
"کمیته ای در سازمان ملل با هدف امحاء نهایی حکم اعدام در سراسر جهان، رای به تعلیق مجازات اعدام در جهان داده است.

این رای که بعد از دو روز بحث پرحرارت از سوی مخالفان و موافقان عملی شد، کشورها را قانونا ملزم به متوقف کردن حکم اعدام نمی کند با این همه از نظر حامیان حقوق بشر همین مرحله هم نشانه تغییر جدی دیدگاه جهانی در خصوص مجازات اعدام است.

کمتر پیش می آید که هیات های ایران و آمریکا در سازمان ملل در خصوص قطعنامه ای هم نظر باشند اما موافقت با مجازات اعدام از معدود موضوع هایی است که می تواند مقامات این دو کشور را هم رای نشان بدهد.

ایران و آمریکا از جمله 52 کشوری بودند که در کنار چین، هند، سنگاپور و اغلب کشورهای مسلمان با تعلیق مجازات اعدام که با پیشنهاد ایتالیا به رای گذاشته شد، مخالفت کرده اند."

۱۳۸۶/۸/۲۴

وبلاگ ۳۵ درجه، بهترین وبلاگ فارسی زبان سال ۲۰۰۷

نتایج بهترین وبلاگ مسابقه بین‌المللی دویچه وله دیروز، پنچ شنبه پانزدهم نوامبر، طی مراسمی باشکوه در موزه ارتباطات برلین اعلام شدند و وبلاگ 35 درجه در بخش وبلاگ های فارسی زبان به عنوان بهترین وبلاگ معرفی شد.

به گزارش محمود صالحی، در میان وبلاگ‌های فارسی زبان، وبلاگ مسیح علی‌نژاد، جمهور و حاجی واشنگتن در رای‌گیری عمومی به‌ ترتیب اول تا سوم شدند. اما در لیست نامزدهای ایرانی، وبلاگ ۳۵ درجه توجه هیات داوران را بیش از دیگران به خود جلب کرد.

در خبر رادیوی فارسی دویچه وله چنین آمده که "هیات داوران در لیست وبلاگ‌های نامزد شده به وبلاگ ۳۵ درجه توجه نشان داد. وبلاگی که نام آن از عشق به تهران که بر روی مدار ۳۵ درجه قرار دارد، برگرفته شده است و با ادبیاتی مناسب به موضوعات تابو و ممنوعه در جامعه‌ای مذهبی می پردازد. هیات داوران در رای گیری نهایی به دلیل داشتن شجاعت در پرداختن به موضوعات تابو و ممنوعه، جذابیت و تازگی موضوعات، وبلاگ ۳۵ درجه را به عنوان بهترین وبلاگ فارسی زبان برای سال ۲۰۰۷ برگزید."

فرناز سیفی، داور ایرانی این مسابقه در سخنرانی آغازین این مراسم به اینترنت به مثابه رسانه‌ای آلترناتیو در ایران اشاره کرد و گفت در جامعه ای که دولت تمامی رسانه‌ها را تحت کنترل خود درآورده است، اینترنت ابزاری است که به صداهای سرکوب شده مجال و فرصت انعکاس می‌دهد.

نویسنده ی وبلاگ 35 درجه فردی به نام کیوان است. او تا آوریل 2006 در بلاگر می نوشت و پس از آن به صورت کامل به http://blog.35dg.com/ نقل مکان کرد.

اما سایر جایزه ها؛ امسال جایزه های اصلی بهترین وبلاگ مسابقه بین‌المللی دویچه وله به این وبلاگ ها تعلق گرفت:

جایزه ی بهترین وبلاگ به وبلاگ Foto-Griffoneurei از بلاروس (که برای من قیلتر شده است.) در بخش بهترین وبلاگ، وبلاگ یک پزشک علیرغم اینکه نتوانست نظر هیئت داوران را جلب نماید، اما در رأی گیری عمومی رتبه سوم را بدست آورد.

جایزه ی بهترین ویدئو بلاگ به وبلاگ Alive in Baghdad متعلق به وبلاگ یک آمریکایی در بغداد. در این بخش وبلاگ ایرانی ببین تی وی در رای‌گیری عمومی در رتبه سوم جای گرفت.

جایزه ی بهترین پادکاست به Die Gefühlskonserve از آلمان

جایزه ی بهترین بلاگ وورست (Blogwrust) به Little Galeri از فرانسه.

جایزه ویژه گزارشگران بدون مرز به Jotman از برمه (مواظب این یکی باشید چون ظاهرا با باز کردن صفحه ی آن، تعداد زیادی صفحه ی اینترنت اکسپلورر بصورت خودکار باز می شود؛ شاید یه جور هک شده باشد.) در این بخش وبلاگ ایرانی فری کیبورد در رای گیری عمومی مشترکا با یک وبلاگ از آنگولا در رتبه چهارم قرار گرفت.

منابع: گزارش محمود صالحی در رادیوی فارسی دیوچه وله و نیز اعلامیه ی هیات داوران در همان سایت



Die Gefühlskonserve.jpgپ.ن: مطلب وبلاگ Die Gefühlskonserve، برنده ی جایزه ی بهترین پادکاست، که توش به همین مطلب از وبلاگ ما لینک داده.

بررسی داستان های سال 85

بخش اول مرور احمد غلامي بر برخی داستان های منتشر شده در سال 85 که طی داوري کتاب سال نويسندگان و منتقدان مطبوعات مورد ارزيابي قرار گرفته اند را در صفحه ی ادبیات روزنامه ی اعتماد می توانید بخوانید. آقای غلامی در این نوشته داستان های زیر را مورد بررسی قرار داده است:
سالمرگي نوشته ی اصغر الهي
باقي مانده ها نوشته ی رحيم اخوت
عقرب روي پله هاي راه آهن انديمشک یا از اين قطار خون مي چكد قربان! نوشته ی حسين مرتضائيان آبكنار
زني با چکمه ساق بلند سبز نوشته ی مرتضي کربلايي لو

خاطره ی دلبركان غمگين من توقیف شد

خاطره ی دلبركان غمگين من نام آخرین رمان گابریل گارسیا ماکز است که در مه 2004 نوشتن آن به اتمام رسیده است. این رمان حدود سه هفته پیش با ترجمه ی کاوه میرعباسی توسط انتشارات نیلوفر منتشر شد. ظاهرا استقبال از این رمان به حدی بوده که در همین چند هفته 5500 نسخه ی آن نایاب شده است. به هر ترتیب به چاپ دوم آن مجوز داده نخواهد شد.


کتاب با نقل قولی از رمان بی نظیر خانه ی زیبارویان خفته نوشته ی یاسوناری کاوباتا آغاز می شود:


"زن مهمانخانه چی به اکوچی پیر هشدار داد مبادا رفتارش زمخت و ناپسند باشد. نباید در دهان زن خفته انگشت می کرد یا هیچ خطای مشابهی از او سر می زد."


خود مارکز درباره ی رمان خانه ی زیبا رویان خفته گفته که "تنها داستاني كه آرزو داشتم نويسنده‌اش باشم، رمان خانه ‌ي زيبارويان خفته اثر كاواباتاست." از کاواباتا، غیر از این رمان، رمان های كوهستان، سرزمين برف، و هزار درنا هم به فارسی ترجمه شده است. او در سال 1968 جایزه ی نوبل ادبیات را ازآنِ خود کرد (به عنوان اولین نویسنده ی ژاپنی که به این افتخار نائل می شد) و در سال 1972 با گاز خوکشی کرد.


ایده ی اصلی هر دو رمان شباهت زیادی با هم دارند یعنی خوابیدن مردی پیر با دختری جوان در حالتی که دخترک در تمام طول شب در خواب به سر می برند و پیرمرد نمی خواهد یا مجاز نیست با آنها کاری کند.


رمان خاطره ی دلبرکان غمگین من اینگونه آغاز می شود: "در سالی که سنم به نود رسید، خواستم شب عاشقانه ای دیوانه وار با دختر تازه سالی باکره به خود پیشکش کنم."


در پشت جلد رمان خاطره دلبرکان غمگین من می خوانید:


"این رمان شرح ماجراهای یک سالی است که طی آن روزنامه نگار سالخورده تلخ ترین عذاب ها را تاب می آورد تا به دلپذیرترین شادکامی ها برسید و عضق ناب و پاک و بی چشمداشت را بمثابه والاترین موهبت کهنسالی از آنِ خود سازد."


به هر ترتیب ممکن است هنوز نسخه ای از آن در کتابفروشی ها پیدا شود و البته یه نسخه اش رو هم ما توی کتابخونه مون داریم.



خاطرات روسپیان سودازده منپ.ن: می توانید این کتاب را که با نام خاطرات روسپیان سودازده من توسط امیر حسین فطانت مستقیما از زبان اصلی، اسپانیایی، به فارسی ترجمه شده و توسط نشر ایران در امریکا منتشر شده است، از اینجا دانلود کنید.

ادبیات غایت آمال ماست

این مطلب را از آقای محسن قادری در زیرمتن بخوانید! جمله ی آغازین 26 رمان یا داستان معروف، مثل اینها:
سال ها بعد که سرهنگ اورلیانو بوئندیا رو در روی جوخه آتش ایستاد آن بعداز ظهر دور یادش آمد که پدرش او را برده بود تا یخ ببیند.
سوزاندن لذت بود.
همه بچه ها بزرگ شدند جز یکی.
من که خیلی لذت بردم.
عنوان برگرفته از جعفر مدرس صادقی

۱۳۸۶/۸/۲۳

نخستين جشنواره داستان‌هاي علمي – تخيلي

مطمئن باشید که علت اینکه در این پست می خواهم درباره ی اولین جشنواره ی داستان های علمی - تخیلی بنویسم، ربطی به این ندارد که این جشنواره در تبریز برگزار خواهد شد؛ علت اصلی اش این است که این جشنواره - این جوری که من فهمیده ام - از معدود جشنواره هایی ست که امسال هنوز مهلت ارسال آثارش به سر نرسیده است. موضوع این است که نخستين جشنواره سراسري داستان‌هاي علمي - تخيلي، زمستان امسال در تبريز برگزار مي‌شود. به گزارش خبرنگار فارس، به نقل از واحد خبر حوزه هنري، عموم علاقه‌مندان می توانند بدون محدوديت سني حداكثر با 3 داستان علمي تخيلي كه در 5 برگ A4 تايپ شده باشد، در اين جشنواره شركت كند.
ظاهرا قرار است علاوه بر تقدير از برگزيدگان، كتابي نيز از آثار برتر جشنواره به انتشار خواهد رسيد. علاقه‌مندان مي‌توانند آن دسته از آثاري را كه تاكنون در هيچ جشنواره‌اي شركت نداده‌اند، نهايتا تا 15 آذرماه به حوزه هنري استان آذربايجان شرقي، واقع در تبريز، خيابان شريعتي، مجتمع فرهنگي - هنري سينما قدس ارسال كنند.

یک جفت جای پا مثل جای مهر

مادر زهرا می‌گوید: "از جاده ساوه به همدان رفتیم . هر چه التماس کردیم، نگذاشتند بچه مان را ببینیم تا ساعت 12 کنار خیابان بودیم و بعد هم به هتل رفتیم. فردای آن روز وقتی به ستاد امر به معروف رفتیم، گفتند بروید آگاهی، بروید پزشکی قانونی. دیدم شوهرم خودش را می‌زند و با مردان دیگر درگوشی صحبت می‌کند. خدا! مثل مرغ سرکنده بودم. شوهرم می‌گفت بچه‌ات را کشته اند. فکر کردم زهرا را کتک زده‌اند. گفتند باید بروید دادگاه. نمی فهمیدم ماجرا چیست، شوهرم رفت پزشکی قانونی و به من تلفن کرد، گفت: الحمدالله بچه‌ات سالم است معنی این جمله را نمی دانستم. بعد فهمیدم که منظورش باکره بودن اوست."

مطلب رادیو زمانه درباره ی پیگیری های خانواده ی زهرا ب.

۱۳۸۶/۸/۲۲

Your voice came from far away

امروزیه کامنت بامزه روی مطلبی که درباره ی کورت ونه گوت نوشته بودم، داشتم که خیلی حال داد:

I Love vonnegut, is a great writer. My english is very bad, I only can read but I can´t write, so im sorry for not put in the message better words. Is a wonderfull blog. I´m from Argentina, so I speak spanish and i´m gonna put the rest whit mayor gracia.
Tu blog es excelente, me encantaría poder comunicarme mejor, pero me resulta imposible, te quería dejar un mensaje para que sepas que tu voz llega lejos, muy lejos. Un saludo.
Your voice came from far away and I can heard it.

۱۳۸۶/۸/۲۱

هفتمین دوره ی جایزه ی هوشنگ گلشیری

تصمیم گرفته ام بعد از این خبرهای مربوط به جشنواره ها و مسابقه های داستان را در وبلاگ بگذارم. با جایزه ی بنیاد گلشیری شروع می کنم که از جمله ی جنجالی ترین جایزه های ادبی ایران است و هرساله با انتخاب برگزیدگان، گفتگوها و مصاحبه های زیادی درباره ی چند و چون انتخاب برگزیدگان مشاهده می شود.


جایزه ی گلشیریامسال هفتمین دوره ی انتخاب آثار برتر آثار ادبیات داستانی توسط بنیاد گلشیری در حال برگزاری ست. این مسابقه در بخش های مجموعه ی داستان، مجوعه ی داستان اول، رمان و رمان اول برگزار می شود. با پایان مرحلـه ی اول گزینش ها در 9 مهر 1386، نامزدها به ترتیب زیر معرفی شدند:
مجموعه داستان
1) محمدرحیم اخوت، باقی‌مانده‌ها، انتشارات آگه
2) ناصر زراعتی، بیرون پشت در، نشرافق
3) محمدآصف سلطان‌زاده، عسگرگریز، انتشارات آگه
4) علی صالحی، لکه‌های گل، انتشارات ققنوس
5) مرتضی کربلایی‌لو، زنی با چکمه‌های ساق‌بلند سبز، انتشارات ققنوس
6) سیامک گلشیری، من عاشق آدم‌های پولدارم، انتشارات مروارید

مجموعه ی داستان اول
1) سودابه اشرفی، فردا می‌بینمت، ورجاوند
2) سعید بردستانی، هیچ، انتشارات ققنوس
3) آذردخت بهرامی، شب‌های چهارشنبه، نشرچشمه
4) امیرحسین خورشیدفر، زندگی مطابق خواستـه ی‏ تو پیش می‌رود، نشر مرکز
5) لیلی دقیق، چرت کوتاه، انتشارات بازتاب‌نگار

رمان
1) اصغر الهی، سالمرگی، نشر چشمه
2) سپیده شاملو، سرخی تو از من، نشر مرکز
3) ماه‌منیر کهباسی، خط تیره، آیلین، انتشارات ققنوس

رمان اول
1) وحید پاک‌طینت، حلقه ی‏ کنفی، نشر چشمه
2) مصطفی دشتی، خرچنگ‌های بلوری، انتشارات روزبهان
3) شهلا سلطانی، آقاجان شازده، نشر فرزان
4) حسین سلیمانی، بیمار مقیم، انتشارات ققنوس
5) حسین مرتضائیان‌آبکنار، عقرب روی پله‌های اندیمشک...، نشر نی

۱۳۸۶/۸/۱۳

دختری که چند هفته پیش در بازداشتگاه ستاد امربه معروف و نهی از منکر همدان مرد،
يك و نيم سال پيش از دانشگاه تهران دكتري اش را گرفت
هفت سال در مدرسه تيزهوشان درس خواند
با رتبه 21 در رشته پزشكي وارد دانشگاه تهران شد
امسال امتحان تخصص داشت
او مي خواست اورولوژیست شود

۱۳۸۶/۸/۸

قرار است رنجی وجود نداشته باشد

مهدی آن روز کامنت گذاشته بود که "به گمانم ما مدام داریم این اواخر به چیزهایی برمی خوریم که اصالت را به آسودگی خاطر بشر می دهد." یکی دو روز بعد برخوردم به این نوشته ی ویتگنشتاین:


به گمان من امروزه تربیت انسان به این سو گرایش دارد که توانایی رنج بردن را کاهش دهد. یک مدرسه، زمانی مدرسه ای خوب محسوب می شود که > بچه ها اوقات خوبی داشته باشند < پیش ترها این امر ملاک نبود. بزگترها می خواهند که کودکان همانی بشوند که خودشانند (only more so) و با وجود این، آنان را به دست تربیتی کاملا متفاوت با تربیت خودشان می سپارند. - توانایی رنج بردن هیچ ارزشی ندارد، چراکه قرار است رنجی وجود نداشته اشد.


فرهنگ و ارزش، لودویگ ویتگنشتاین، گردآوری جی اچ فن رایت و هایکی نیمان، ترجمه ی امید مهرگان، گام نو، 1381




(علامت های نگارش از خود کتاب است.)

۱۳۸۶/۸/۵

مرد و زن نالیده اند

عجیب و بیمارگونه نیست که نی در حسرت بازگشت به نیستانی باشد که آتش در آن افتاده است؟

فصل آنفولانزا

ما امشب رفته بودیم دیدن این نمایشنامه خوانی:




کاوه جان خسته نباشی!


عکس ها رو از وبلاگ آقای روزبه در Yahoo! 360° برداشتم.

۱۳۸۶/۸/۴

از کجا آمده ای

یکی از تفریحات سالم من این است که توی My Blog Log و Feed Burner بروم و ببینم که هر روز وبلاگمان چند نفر بیننده داشته. البته امکانات Feed Burner بسیار بیشتر از آن یکی ست و اصلا کاربرد اصلی اش در تولید feed یا - به اصطلاح دکتر مزیدی - خوراکی ست که برای سایت تان تولید می کند و بقیه می توانند از آن استفاده کنند (خوراک وبلاگ داستان کوتاه). ولی مزیتی که My Blog Log دارد (و باعث شده که وبلاگ های حرفه ای و پربیننده هم از آن استفاده کنند) این است که با سرویسی که ارائه می دهد، می توان در داخل یک وبلاگ دید که آخرین بیننده های این وبلاگ چه کسانی بوده اند و درواقع یک شبکه ی اجتماعی یا Social Network هم هست تا اعضا خودشان را معرفی کنند و با همدیگر مرتبط شوند (من اینجا هستم و مهدی اینجا). کاملترین پروفایل را من در همین My Blog Log دیده ام که می توانید اکانت اکثر Social Network هایی را که ممکن است در آنها عضو باشید، معرفی کنید (تا امروز 33 سرویس). My Blog Log را Yahoo خریده و از امروز هم رسما در آن از اکانت Yahoo استفاده می شود (به جای سرویس Yahoo! 360° که دیروز، پریروز رسما تعطیل شد و TechCrunch انداختش توی DeadPool).
یکی از امکانات هردوی اینها مشخص کردن مجراهای ورودی و خروجی وبلاگتان است؛ یعنی اینکه بیننده ها از چه طریقی وارد وبلاگتان شده اند و همین طور از وبلاگ شما کجا رفته اند. چنین آماری برای تحلیل محتوای وبلاگ جهت افزایش تعداد بیننده ها خیلی به درد می خورد. بطور معمول تنها حدود 20% خواننده های این وبلاگ بصورت مستقیم و با نیت دیدن این وبلاگ می آیند اینجا (یا از طریق تایپ آدرس و یا کلیک روی لینک آن در وبلاگ هایی که به آن لینک داده اند)؛ بقیه، یعنی حدود 80%، از طریق جستجو (اغلب در Google Search، Google Image Search و Yahoo Search) به اینجا می رسند. برایم خیلی جالب است که ببینم که جستجوی چه عبارت ها یا عکس هایی مردم را به اینجا هدایت می کند. بیشتر از همه جستجوی عبارت داستان کوتاه است که به اینجا لینک می دهد. تعدادی هم هستند که در جستجوی داستان هایی درباره ی موضوعات مختلف (دینی، معمایی، عرفانی، تاریخی و غیره) به اینجا می رسند (همین امروز یک نفر با جستجوی عبارت "داستان هایی درباره ی جمع گرایی پیامبر" آمده بود اینجا). مورد جالب جستجوی Jhumpa Lahiri عزیز و عکس هایش است (که اگر اشتباه نکنم درباره ی جومپا لاهیری فقط یک نوشته با چند عکس توی این وبلاگ داریم) که بیننده های زیادی را به اینجا می فرستد (حتا یکی شان از من پرسیده بود که این عکس ها را از کجا آورده ای؟ می خواست برای یک مقاله درباره ی جومپا لاهیری از چنین عکس هایی استفاده کند). و اما بقیه! اغلب بسیار جالبند؛ همه رقم موجود است. از حرف t گرفته تا نقشه ی هواپیمای مدل؛ از بوی پا گرفته تا کلینیک نور. و به اینها اضافه کنید تعداد کثیر جوانان همیشه در صحنه ای که در جستجوی داستانی درباره ی دختران ایرانی هستند و صد البته ترجیحا داستان های ثکثی؛ از جویندگان سینه گرفته تا لباس زیر بانوان؛ در این بین جستجو برای داستان هایی درباره ی روابط جنسی با انواع محارم به طرز عجیبی زیاد و نگران کننده است.
از شوخی گذشته My Blog Log و بخصوص Feed Burner را از دست ندهید. غیر از تفریحاتی که برایتان فراهم می کنند، بدون آنها عملا چیز زیادی درباره ی وبلاگتان نمی دانید.

لودویگ ویتگنشتاین و هالیوود

Wittgenstein Drawing by Levineفیلم ابلهانه و ساده اندیشانه ی آمریکایی می تواند با تمام بلاهتش - و درست از طریق همین بلاهت - به ما چیزی بیاموزاند. فیلم سَبُک و مغرورانه و غیرساده اندیشانه ی انگلیسی نمی تواند چیزی بیاموزاند. من اغلب از فیلم آمریکایی ابلهانه، آموزه ای درآورده ام.
فرهنگ و ارزش، لودویگ ویتگنشتاین، گردآوری جی اچ فن رایت و هایکی نیمان، ترجمه ی امید مهرگان، گام نو، 1381



پسری که ممکن است ویتگنشتاین باشد و هیتلر در عکسی مدرسه ای که در سال 1903 در Linz Realschule گرفته شده است.در مدخل ویتگنشتاین در ویکی پدیا این عکس جالب را دیدم که البته ربطی به این نوشته ندارد؛ پسری که ممکن است ویتگنشتاین باشد و هیتلر در عکسی مدرسه ای که در سال 1903 در Linz Realschule گرفته شده است.

۱۳۸۶/۸/۲

اولیس، جیمز جویس و ایرلند

مهدي يزداني‌خرم و عليرضا غلامي در شماره ی آخر هفته‌نامه ی "شهروند امروز" با منوچهر بديعي مترجم کتاب اولیس مصاحبه ای کرده اند که در آن آقای بدیعی درباره ی مشکلاتی پیش روی انتشار ترجمه ی این کتاب حرف زده است. او اعتقاد دارد که این موانع بیش از حکومت به جامعه مربوط هستند.
جیمز جویس گفته بوده که کتاب اولیس تا هزار سال دیگر در ایرلند منتشر نخواهد شد و بدیعی می گوید که انتشار ترجمه اش تا 140 سال دیگر در ایران میسر نخواهد بود. مصاحبه ی بسیار جالبی ست؛ وقت داشتید آن را در وبلاگ گوراب بخوانید.

۱۳۸۶/۷/۳۰

کارتون های کودکی

می دانم که اغلب دوستان نسبت به تلوزیون دید خوبی ندارند. بویژه تلوزیون ایران که این روزها واقعا اعصاب خرد کننده و افتضاح است. ولی فکر می کنم نباید نقشی را که تلوزیون در کودکی مان ایفا کرده، فراموش کنیم. در آن دوران که خشونت از در و دیوار جامعه می بارید، کارتون ها و سریال های خاطره انگیز برنامه ی کودک تنها مفری بود که بچه ها داشتند. تنها چیزی بود که تخیل مان را زنده نگه می داشت، به آن پر و بال می داد و پناه ما در مقابل آن همه فجایع بود.

۱۳۸۶/۷/۲۷

پایان خوب

پل جوزف شرایدر فیلمنامه نویس معروف فیلم هایی مثل راننده تاکسی در مصاحبه ای که امیر عزتی ترجمه اش کرده، می گوید:
به نظر من یک پایان خوب باید وقتی از سینما بیرون رفتید، در پیاده رو شکل بگیرد.

۱۳۸۶/۷/۲۰

کجاست خواب آندلسِ من؟

خواب دیدم درگیر ماجرای عشقی جدی، غم انگیز و بدعاقبتی شده بودم. کارگردانی از ماجرا خوشش آمده بود و قرار بود فیلمی بلند از این داستان بسازد. من هم قرار بود هم فیلمنامه را بنویسم و هم نقش اول مرد را بازی کنم. توی فیلم تیپی عجیب و غریب داشتم شبیه به نقش اول فیلم نفس عمیق.
بعد نمی دانم چی شد که قرار شد فقط در نوشتن فیلمنامه به کارگردان کمک کنم. کارگردان رضا میرکریمی بود.
بعد دیدم سوار موتور بزرگی شده ام و در خیابان می رانم از نوع موتور سیلکت هایی که هیپی های پرریش و پشم امریکایی سوار می شوند. کارگردان و دختری که نقش اول فیلم را بازی می کرد، پشت سر من می آمدند. نه؛ من پشت موتوری دو نفره، چیزی شبیه دوچرخه ای دو نفره، نشسته بودم. جلوی موتور کسی دیگری سوار بود و من را در شهر می گرداند. مطمئن نبودم که من هم ترمز می گیرم و فرمان را می گردانم یا همه چیز در اختیار مرد جلویی ست. ظاهرا کارگردان ترتیب گردش من را داده بود تا من را راضی به استفاده از داستان زندگی ام کند. فیلمنامه را هم قرار شده بود خود کارگردان بنویسد.
بعد دیدم پسر بچه ای حدودا دوساله شده ام. من را گذاشته بودند روی سطح شیبداری و من مدام حرف می زدم. ولی صدایم خیلی مردانه بود و داشتم خطاب به یکی از شخصصیت های فیلم به اسم سعید چیزهایی می گفتم. قضیه دستم آمد. من فقط قرار بود طی این صحنه، با این قیافه ی بچگانه و صدای مردانه، بیننده را بخندانم.
بعد صدایم عوض شد. پس آن صدای مردانه هم مال من نبود. من با صدای خودم، صدای بچه ای دو ساله، مدام از مادرم معذرت می خواستم:
- مامان، ببخشید. مامان غلط کردم.

۱۳۸۶/۷/۱۶

روياها

روياهاتو محكم بچسب
واسه اينكه اگه روياها بميرن
زنده گي عين مرغ شكسته بالي ميشه
كه ديگه مگه پروازو خواب ببينه.

روياهاتو محكم بچسب
واسه اينكه اگه روياهات از دس برن
زنده گي عين بيابون برهوتي ميشه
كه برفا توش يخ زده باشن.

شعر از لنگستون هيوز برگرفته از مجموعه آثار احمد شاملو - دفتر دوم، گزينه يي از اشعار شاعران جهان، احمد شاملو، نشر نگاه، 1384

۱۳۸۶/۷/۱۵

محکمه و مضحکه ی ادبیات

یعقوب یادعلیدادگاه یعقوب یادعلی، داستان نویس ایرانی، را به اتهام نشر اکاذیب در داستانهایش به یک سال حبس محکوم کرده است.
نکته ی مضحک این محکومیت این است که درصورت نوشتن چهار مقاله در باره ی شخصیت های فرهنگی و هنری نه ماه از محکومیتش به حالت تعلیق در می آید.

منبع: بی بی سی

۱۳۸۶/۷/۱۴

اسطوره ی طبیعت و امر طبیعی

نوربرت الیاس در کتاب تنهایی دم مرگ از دو مانعی سخن می گوید که نمی گذارند آدمیان جایگاه خویش را در جهان هستی به درستی بازشناسند. اولین مانع توهمی ست که آنها درباره ی طبیعت دارند؛ این توهم حوزه ای را برمی سازد که از قرار معلوم ارزشی بسیار بسیار والاتر از "فرهنگ" یا "جامعه" دارد. این دیدگاه نظم ازلی-ابدی "طبیعت" را با لحنی آمیخته به تکریم و تعظیم "طبیعت" را در تقابل با بی نظمی و بی ثباتی عالم بشری پیش چشم می آورد (چقدر این بو به مشام ما آشناست). هواداران این دیدگاه چنان می نمایند که هرکاری که از مام "طبیعت" سرمی زند، یعنی همه ی رخدادهایی که "طبیعی" می خوانیم، بی بروبرگرد برای نوع بشر نیک و سودمند است.
هماهنگی و قانونمندی بی کم و کاستِ تصویری که نیوتن از "طبیعت" ترسیم کرد، در گفته ای که از کانت به یادگار مانده نمودی آشکار دارد. کانت در این جمله ها دو چیز را سخت می ستاید: قوانین ازلی-ابدی آسمان پرستاره بر فراز سر ما و قوانین ازلی-ابدی اخلاقی در اندرون ما. اما اکنون دیری است که تصویر زیبایی را که نیوتن از "طبیعت" کشیده بود، پشت سر نهاده ایم. خیلی وقت ها به آسانی از یاد می بریم که مفهوم "طبیعت" اکنون مترادف است با آنچه کیهان شناسان فرگشت یا تکامل تدریجی کائنات قلمداد می کنند که بی هیچ غایت و هدفی انبساط می یابد، خورشیدها و کهکشان های بی شمار می زاید و نابود می سازد و (ایضا مترادف است) با "سیاه چاله ها"یی که نور را در کام خود فرو می برند؛ فرقی نمی کند: این همه را به "نظم" تعبیر کنیم یا به مثابه ی "تصادف" و "درهم ریختگی" توصیف کنیم، سرآخر چیزی واحد به ذهن خطور می کند.
به همین دلیل این که بگوییم رخدادهای طبیعی برای آدمیان نیک اند یا بد، معنای چندانی دربرندارد. "طبیعت" هیچ قصد و نیتی ندارد؛ هیچ هدف و غایتی نمی شناسد؛ طبیعت به کلی بی هدف است. یگانه مخلوقاتی که در این عالم می توانند هدفی برای خود دست و پا کنند، معنایی بیافرینند و به امور جهان معنا بخشند، آدمیان اند و بس.
با این همه، برای بسیاری از افراد بشر حتی تصور این هم تحمل ناپذیر است که بار تصمیم گیری درباره ی اهدافی که بشریت باید دنبال کند بر دوش خود ایشان است، این که کدام طرح ها و کنش ها برای آدمیان واجد معنا و کدام ها فاقد معنایند. این دسته از افراد، پیوسته در پی کسی می گردند که این بار را از دوش ایشان بردارد و پیش روی شان قوانین از پیش مقرر بگذارد که راه و رسم درست زندگی را به ایشان نشان دهد و برای شان هدف هایی دست و پا کند که به زندگی شان ارزش زیستن بخشد.
این طرز تلقی از طبیعت به روشنی نشان می دهد چگونه هواداران این دیدگاه (اینکه هرچه طبیعی ست، نیک و سودمند و خوب است) گاه تصمیم گیری هایی را که تنها از ابنای بشر برمی آید و مسئولیتی را که آنها باید بپذیرند به چهره ای خیالی احاله می کنند، یعنی به مام "طبیعت". اما رها کردن طبیعت به حال خود مخاطره های فراوانی دربردارد. البته شکی نیست که بهره کشی بی امان انسان از طبیعت نیز با خطرهای بسیار همراه است. لیکن در آدمی خصلتی هست که می تواند از خطاهای خویش عبرت آموزد فرایندهای طبیعی فوق بشری توان عبرت آموزی ندارند.
اشتیاق آدمیان به جاودانگی همواره در ایشان این پندار بی پایه را پدید می آورد که برای نمادهایی چون "طبیعت" به مثابه ی وجودی برکنار از هرگونه دگرگونی ارزشی قائل شوند که یک صدم آن را به نفس خویش، به توسعه و تکامل حیات جمعی خویش و به دامنه و الگوهای متغیر تسلط بر "طبیعت"، "جامعه" و نفس خویش نمی دهند.

من با عذرخواهی از نویسنده و مترجمان آن (بخصوص امید مهرگان که به شدت به نوشته هایش علاقمندم)، کمی مطلب را خلاصه کردم. جاهایی هم دوست داشتم کرم بریزم ولی کلی مقاومت کردم (مثلا جایی که نویسنده از بی نظمی طبیعت می رسد به بی هدف بودن آن و یا جایی که عبرت آموزی را ویژگی تقریبا ذاتی بشر می داند ولی قائل به عبرت آموزی و شاید تکامل برای طبیعت نیست) و البته با کلیت بحث موافقم.

راستی ردپای ویتگنشتاین را می بینید (کار فیلسوف توصیف و تحلیل پرسش هاست و افشای گزاره های بی معنا)؟

تنهایی دم مرگ، نوربرت الیاس، ترجمه ی امید مهرگان و صالح نجفی، گام نو، 1384

۱۳۸۶/۷/۱۰

یار منست او

یکشنبه ی گذشته روز بزرگداشت مولانا بود. این دو غزل زیبا رو به همین مناسبت هدیه می کنم به دوستان:

سرمست شد نگارم، بنگر به نرگسانش
مستانه شد حدیثش، پیچیده شد زبانش
گه می فتد از این سو، گه می فتد از آن سو
آنکس که مست گردد، خود این بود نشانش
چشمش بلای مستان، ما را از او مترسان
من مستم و نترسم از چوب شحنگانش
ای عشق، الله الله، سرمست شد شهنشه
برجه، بگیر زلفش، درکش درین میانش
اندیشه ای که آید در دل، زیار گوید
جان بر سرش فشانم پر زر کنم دهانش
آن روی گلستانش و آن بلبل بیانش
وان شیوه هاش یا رب، تا با کیست آنش
این صورتش بهانه ست، او نور آسمانست
بگذر زنقش و صورت، جانش خوشست، جانش
دی را بهار بخشد، شب را نهار بخشد
پس این جهان مرده زنده ست از آن جهانش

می گویند، زمانی مولانا شاهد آزار و اذیت شمس توسط مریدانش بوده و این غزل به همین مناسبت سروده شده:

جان منست او، هی، مزنیدش
آن منست او، هی، مبریدش
آب منست او، نان منست او
مثل ندارد باغ امیدش
باغ و جنانش، آب روانش
سرخی سیبش، سبزی بیدش
متصلست او، معتدلست او
شمع دلست او، پیش کشیدش
هرکه ز غوغا وز سر سودا
سرکشد اینجا، سرببریدش
هرکه ز صهبا آرد صفرا
کاسه ی سِکبا پیش نهیدش
عام بیاید، خاص کنیدش
خام بیاید هم بپزیدش
نک شه هادی، زان سوی وادی
جانب شادی داد نویدش
داد زکاتی، آب حیاتی
شاخ نباتی تا بمزیدش
باده چو خورد او، خامش کرد او
زحمت برد او تا طلبیدش

به نقل از کلیات دیوان شمس تبریزی به تصحیح استاد فروزانفر
راستی دیروز توی دهخدا دیدم که به مثنوی مولانا فرقان العجم هم می گویند؛ نمی دانستم.

۱۳۸۶/۷/۹

سلطان قلب ها

تو کوچه انگار دعوا بود. مردی با صدای بلند و عصبانی داد می زد و چیزهایی می گفت که من نمی فهمیدم؛ در جواب کسی داد نمی زد؛ مکثی می شد و باز صدای داد و بیداد همان مرد بود.
کتاب را پایین می گذارم و می روم پای پنجره و بازش می کنم. همزمان با من مردی هم در طبقه ی دوم آپارتمان آن طرف کوچه، پنجره را باز می کند. مردی هم با دختر جوانی، آن روبرو پرده را کنار می زنند و سرک می کشند.
توی کوچه پسر جوانی را از پشت می بینم که تی شرت راه راه پوشیده و دارد با موبایل حرف می زند. بغض کرده و داد می زند:
- تو قالتاقی! بیخود منو دوست داری!
ما فضول ها صدای آن طرف را نمی شنویم.
عابر پشت ساختمان همسایه گم می شود ولی صدا هنوز می آید:
- افتادی به جونم!
مرد طبقه ی دومی پنجره را می بندد. من هم می بندم و برمی گردم سراغ کتاب.
هنوز معلوم است که داد می زند ولی دیگر نمی فهمم چه می گوید.

هزاران ترانه در ستایش این خورشید

یک افسر ژاندارمری ایرانی که با آخرین شیشه ی آبجو بر روی جعبه ای نشسته بود، به یاد خاطرات خوش گذشته، در شب تاریک نغمه سر داد که:

در شونبورگ بود
در ماه مه
خدمتکاری زیبا هم
حضور داشت.
پسرک را هر از گاهی می بوسید
با رغبت می بوسید
آن گونه که در شونبورگ معمول است

به قول خودش این ترانه را در فرنگستان یاد گرفته بود.
صبح روز بعد، با کسالت زیادی که ناشی از الکل و باران بود، آماده ی سفر شدیم. آقای وزیر مختار هم ظاهرا خوب نخوابیده بود. بالاخره کاروان به راه افتاد. همه با حالتی خمیده و چشم های پف کرده روی اسب های خود نشسته بودند.
اما به زودی خورشید ایران سرزد. سلام بر تو ای خورشید ایران! در شمال مه آلود، با دستمالی مرطوب، به یاد تو هستم. پس از بیماری ام چه قدر جانبخش بر من تابیدی و چه قدر زیبا در ایران همه چیز را برایمان زرین کردی و به قلب و روح ما تابیدی. هرکس که یک بار در ایران بوده باشد، نه تنها به احساسی که من نسبت به خورشید ایران دارم نخواهد خندید، بلکه هزاران ترانه در ستایش این خورشید خواهد سرود. امروز هم اثر خورشید ایران را در خودم احساس می کنم. با تابش خورشید، کم کم چشم های خسته ی ما جانی تازه گرفت و پشت خمیده ی سواران در روی زین ها راست شد و هنگامی که یکی سواره از کنار دیگری می گذشت، او را به نام ها و القاب بد و استهزا آمیز نمی خواند، بلکه دوستانه به هم "صبح به خیر" می گفتند، با ادب تمام از احوال دوست خود جویا می شدند و درباره ی جای بطری های کنیاک پرس و جو می کردند.

ماه عسل ایرانی، ویلهلم لیتن، ترجمه ی پرویز رجبی، نشر ماهی، 1385

۱۳۸۶/۷/۶

ملاقلی پور، جمشید هاشم پور، رئیس مجلس - علیرضا افتخاری، هیچکاک، مولانا، عصار، رئیس جمهور و هوگو چاوز

سینما چهار امشب مزرعه ی پدری مرحوم ملاقلی پور رو نشون می داد. قبل از فیلم صحبت های بامزه ی اون مرحوم رو درباره ی نحوه ی بازی گرفتن از جمشید هاشم پور توی یکی از فیلم ها شنیدم. کلی ادا درآورد و من کلی خندیدم. ولی از خیر خود فیلم گذشتیم از بس شعاری بود و البته ما دیده بودیمش قبلا. بعدش رفتیم کانال سه تا سرگیجه ی هیچکاک رو ببینیم توی صد فیلم. دیدیم رئیس مجلس داره صحبت می کنه. کاست قلندوار افتخاری رو که همین امشب خریده بودیم، گذاشتیم توی ضبط و صدای تلوزیون رو خفه کردیم تا شروع فیلم رو متوجه بشیم. دلم براتون بگه که یه ربع بعد از تموم شدن نوار صحبت های این آقا تموم شد. بالاخره برنامه شروع شد و مهمانان شروع کردن به بحث کردن درباره ی هیچکاک. من پشت کامپیوتر بودم و منتظر شروع خود فیلم بودم ولی گوشم به تلوزیون بود. یکی از مهمونها داشت می گفت که چطور فیلم های هیچکاک اون رو یاد فیه ما فیه مولانا می ندازه که یه هو برنامه قطع شد و مراسم بازگشت آقای رئیس جمهور رو بصورت مستقیم پخش کرد. عصار داشت درباره ی مفهوم وطن عربده می کشید. مسئولان داشتند روبوسی می کردن و بین این آهنگ حماسی و خوش آمدگویی ها همینجوری غروب آفتاب و ساحل دریا بود که پخش و پلا می شد. بعد برنامه ی فرودگاه قطع شد و برگشتیم به ادامه ی بحث مولانا و هیچکاک. یه کم گذشت و مریم داشت می گفت می دونستی که هیچکاک پنجاه سال فیلم ساخته و من هم داشتم ابراز تعجب می کردم که دوباره پرت شدیم مهرآباد و گزارش سفر نیویورک رو تماشا کردیم. یعنی تماشا می کنیم. حالا هم دیگه ساعت 12 شب شده و من دیگه سرگیجه گرفتم. کسی می دونه تکرار گزارش سفر ظفرمندانه ی نیویورک، بولیوی و ونزوئلا کی پخش می شه؟

۱۳۸۶/۷/۴

چی؟ نداریم

هرچی گشتم پیدا نکردم کجای کتاب بود. استالین ظاهرا یه جایی گفته که تنها شهری توی دنیا که مترو داره شهر مسکو توی اتحاد جماهیر شورویه. هانا آرنت همچین تحلیلی از این قضیه داره که این حرف استالین را باید اینگونه خواند: نباید هیچ شهری توی دنیا وجود داشته باشد (یا باقی بماند) که دارای مترو باشد. وقتی حرف استاد را شنیدم که گفته در ایران پدیده ای به نام همجنس بازی نداریم، ناخودآگاه یاد این قضیه افتادم.

۱۳۸۶/۷/۲

مستندی درباره ی نامجو

یک مستند 45 دقیقه ای ست درباره ی محسن نامجو با نام آرامش با ديازپام ده. کارگردان فیلم آقای سامان سالور است و ظاهرا در جشنواره ی بیست و چهارم فجر نمایش داده است. یه آقایی به اسم فرزاد این ویدئو را چند قسمت کرده و چند روز پیش گذاشته توی YouTube (به احتمال زیاد هم بدون اجازه ی آقای سالور). ویدئوی جالبی ست و طی همین چند روز کلی بیننده داشته. ما مشکل قیلترینگ سایت YouTube را اینجوری رفع می کنیم که توی Address Bar سه حرف www را حذف می کنیم و مشکل رفع می شود؛ خواستید شما هم امتحان کنید شاید برای شما هم کار کرد.

قسمت اول، قسمت دوم، قسمت سوم، قسمت چهارم، قسمت پنجم

۱۳۸۶/۷/۱

بهترين بازي پستِ من*

جريان اين بازي ِ وبلاگي رو كه حتما مي دونيد. والا چون اغلب دوستان از بين پست هاي اريجينال شون بهترين رو انتخاب كردن منم همين كار رو مي كنم. گو اينكه من مطلب اريجينال خيلي كم دارم(كلا تو كار ِ كپي ام). در اينجا مي خوام بگم كه من همه ي پست هام رو دوست دارم و همه شون مثل بچه هام هستند و نمي تونم از بين شون انتخاب كنم(بازم ادامه بدم؟). ولي واسه اينكه بازي بايد ادامه پيدا كنه و ادامه اش هم بدجوري به من وابسته است، پست زير رو به عنوان پست برگزيده انتخاب مي كنم و همين جا مي گم كه فكر كنم بهتر بود اگه خوانندگان وبلاگ مي گفتن كه بهترين پست به نظرشون كدومه.
فقط تو ديوونه اي

*به هم ريختگي ِ عنوان عمديه، لطفا نپريد.

۱۳۸۶/۶/۳۰

دومین بازی وبلاگی

مدتهاست که بازار وبلاگ کلا کساد شده ولی من نه تنها از رو نمی رم و همینجور واسه ی خودم می نویسم بلکه با کمال میل توی قرتی بازی هایی مثل بازی های وبلاگی هم شرکت می کنم. محمد، من و مهدی رو دعوت کرده به ادامه ی بازی "بهترین پست وبلاگ". خودتون می دونید که اکثر مطالبی که من می ذارم توی وبلاگ، متن هایی هستند که از کتاب های مختلف انتخابشون می کنم و بالطبع خیلی هم دوستشون دارم. ولی فکر کردم که بهتره برای این بازی یکی از پست های اریجینالم رو انتخاب کنم و نه مطالب نقل قولی رو.
مطلبی که انتخاب کردم، پست "هر گلی نو" هست که خودم خیلی خوشم می یاد ازش. من هم به نوبه ی خودم دیدار در شب (پریسا) ، εψιλον (سهیل که دفعه ی قبل هم نیومد توی بازی) و Introvert Articles (علی فکور) رو دعوت می کنم به ادامه ی بازی.
حالا دیگه مهدی و این دوستان هستند که باید بهترین مطلب وبلاگشون رو به جهان و جهانیان معرفی کنند.

پاسخ علی فکور: Gained for game

۱۳۸۶/۶/۲۸

زیر شلواری و دعای خیر

ساکنان آبادی با نزدیک شدن کردها درها را محکم بسته بودند و هیچ کس در را باز نمی کرد. ابراهیم فوزی بیگ ناچار دستور داد که برای باز کردن درها متوسل به زور شوند. بالاخره گروهبان توفیق - پس از چانه زدن های بسیار - از پنجره وارد خانه ای شد. از داخل صدای داد و بیداد زیادی به گوش می رسید. چون نمی خواستم جوان شجاع را، که نوزده سال بیشتر نداشت، تنها بگذارم، با ابراهیم فوزی از درشکه پیاده شدیم. ابراهیم فوزی هم با شمشیر ترکی کشیده از پنجره به داخل خانه خزید. صدای گریه و شیون زن ها به گوش می رسید. من هم پشت سر ابراهیم فوزی داخل خانه شدم. در این میان توفیق در را از داخل باز کرده بود و کردهای همراه ما هم داخل شدند. می توانم تصور کنم که ساکنان خانه، با دیدن ما که با زور داخل شده بودیم، چه قدر وحشت کرده اند. من به آنها گفتم که ما فقط برای اسب هایمان احتیاج به علیق داریم و پولش را هم نقد می پردازیم. چون کردها رفتار خوبی کردند و من هم میان ساکنان خانه سکه های قران را تقسیم کردم، آن ها آرام گرفتند و مطمئن شدند و برایمان چای و منقل آوردند و به اسب ها علیق دادند. فقط آقای خانه با زیرشلواری مثل دیوانه ها از این طرف به آن طرف می دوید و ادعا می کرد که ما شلوارش را دزدیده ایم. بالاخره ابراهیم فوزی از جایش بلند شد و معلوم شد که روی شلوار آقای خانه نشسته بوده است. بعد آرامش کامل حکمفرما شد. حتا برایمان نان آوردند که با پنیر کنسرو آن را خوردیم و حسابمان را پرداختیم و حدود ساعت پنج صبح، در حالی که تمام خانواده برایمان دعا می کرد، دوباره به راه افتادیم.

ماه عسل ایرانی، ویلهلم لیتن، ترجمه ی پرویز رجبی، نشر ماهی، 1385

۱۳۸۶/۶/۲۶

جوک روز

حجت الاسلام حميد شهرياری، دبير شورای اطلاع رسانی جمهوری اسلامی در گفت و گو با خبرگزاری مهر تاييد کرده است که سايت اينترنتی گوگل و چند سايت ديگر از نخستين ساعات امروز (دوشنبه) مسدود و فيلتر شده اند.
دبير شورای عالی اطلاع رسانی جمهوری اسلامی از هرگونه اظهار نظر در مورد دلايل فيلتر شدن سايت گوگل خودداری کرده است.
به گزارش خبرگزاری های ايران، از ساعاتی پيش سايت جستجوی Google و سايت Gmail، در اکثر نقاط ايران فيلتر شده . همچنين يکی از سرويس دهندگان وبلاگ فارسی نيز در برخی از نقاط کشور فيلتر شده است.
به نقل از رادیو فردا

البته بعد از چند ساعت این فیلترینگ رفع شد.

ژوييه 1950

ژوييه 1950 - شايد هيچ وقت خوشحال و خوشبخت نباشم، اما امشب راضي ام. چيزي بيش از يك خانه خالي، خستگي مفرط و مبهم پس از يك روز تمام چيدن توت فرنگي زير آفتاب، يك ليوان شير خنك شيرين و ظرف نيمه گود از قره قاطي* كه در خامه خوابانده شده باشد[نمي خواهم]. حالا مي فهمم كه مردم چگونه مي توانند بدون دانشگاه و كتاب زندگي كنند. وقتي آدم در پايان روز تا اين حد خسته است بايد بخوابد، چون صبح روز بعد كلي توت فرنگي ديگر آماده چيدن است. به همين ترتيب آدم به زندگي خودش روي زمين ادامه مي دهد. وقت هايي مثل حالا اگر چيزي بيشتر از همين كه دارم بخواهم احمقي بيش نيستم...

*قره قاط، درختچه اي است از تيره ي زغال اخته ها كه ميوه اش سته و گوشتي است و مزه اش ترش است. مترجم

خاطرات سيلويا پلات، با مقدمه اي از تد هيوز - تدوين فرانسيس مك كالو- ترجمه مهسا ملك مرزبان - نشر ني- تهران 1386

۱۳۸۶/۶/۲۴

Escape

از امروز رينگ تون* موبايلم رو Escape گذاشتم.

*بخوانيد Ring tone

۱۳۸۶/۶/۲۱

زندگي

تو روي زمين مي پوسي و مي گويي به درك؟ مهم نيست؟ ولي برايت مهم است. نمي خواهي فقط يك بار، آن هم به اين شكل زندگي كني، طوري كه در يك جمله كلي بتوانند بگويند:"اون يه دختر...بود." و نهايتاً در 25 كلمه يا كمتر و بيشتر تو را شرح بدهند.

خاطرات سيلويا پلات، با مقدمه اي از تد هيوز- تدوين فرانسيس مك كالو- ترجمه مهسا ملك مرزبان- نشر ني - تهران 1386

۱۳۸۶/۶/۱۹

فرهیختگی و توتالیتاریسم

ترجمه اش چندان جالب نیست:

برخلاف پیش بینی ها، توده ها از برابری فزاینده ی شرایط و از گسترش آموزش عمومی و پایین آمدن ناگزیر سطح معیارهای آموزشی و عامیانه گشتن محتوای آموزشی پدید نیامده بودند. (آمریکا، سرزمین کلاسیک برابری شرایط و آموزش عمومی، با همه ی کاستی های آن، کمتر از هر کشور دیگری در جهان با روانشناسی نوین توده ها آشنایی دارد.) بزودی آشکار شد که مردم بافرهنگ نیز جذب جنبش های توده ای گشتند و ثابت شد که فردیتگرایی بسیار والا و فرهیختگی (Sophistication)، نه تنها از ادغام فرد در توده ها که لازمه ی جنبش های توده ای است جلوگیری ننمود، بلکه گهگاه آن را تشجیع هم کرده بود. از آنجاکه این واقعیت آشکار بسیار غیرمترقبه بود که انفراد و فرهیختگی از تشکل نگرش های توده ای جلوگیری نکرد، بیمارگونگی (Morbidity) و نیستگرایی (Nihilism) روشنفکران جدید و روحیه ی خودبیزاری آنها و دشمنی با زندگی و ضدیت شان با سرزندگی، به باد نکوهش گرفته شدند. با این همه، همین روشنفکرانی که بیش از حد نکوهش شده بودند، روشنگرترین نمونه و شیواترین سخنگویان پدیده ای بسیار عمومی تر بودند. ذره ذره شدن (Atomization) و انفراد اجتماعی شدید که پیش از جنبش های توتالیتر رخ داده بود، موجب شده بود که "ملحق نشدگانِ" سازمان نیافته و نمونه ای که به دلایل فردگرایانه پیوسته از پذیرش هرگونه پیوند یا تعهد اجتماعی سر باز زده بودند، به سوی جنبش های توتالیتر جذب شوند، حتا بسیار آسان تر و زودتر از آنچه احزاب سنتی در مورد جلب اعضای اجتماع پذیر (Sociable) و غیرفردگرای خود تجربه کرده بودند.
حقیقت این است که توده ها از میان تکه پاره های یک جامعه ی شدیدا ذره ذره شده رشد یافته بودند که ساختار رقابت آمیز همراه با تنهایی فردی آن، تنها از طریق عضویت در یک طبقه تعدیل می شد. ویژگی اصلی انسان توده ای، نه سنگدلی و نه واپسگرایی بلکه انزوا و نداشتن روابط اجتماعی بهنجار است.

توتالیتاریسم، هاناه آرنت، ترجمه ی محسن ثلاثی، سازمان انتشارات جاویدان، چاپ دوم، 1366

۱۳۸۶/۶/۱۸

یک خانه خیلی محکم نیست

کسی که یک بار رنج کشیده است، تجربه ی درد را هرگز فراموش نمی کند. کسی که ویرانی خانه ای را دیده است به وضوح کامل می داند که گلدان های گل، تابلوها و دیوارهای سپید، اشیایی ناپایدارند. خوب می داند خانه از چه چیز ساخته شده است. یک خانه از آجر و گچ ساخته شده است و می تواند فرو ریزد. یک خانه خیلی محکم نیست. هر لحظه می تواند فرو ریزد. در پس گلدان های آرام گل، پشت قوریهای چای، فرش ها، کف اتاق های که با موم برق افتاده است، چهره ی دیگر واقعی خانه است. چهره ی بی رحم خانه ی ویران شده.

از داستان فرزند انسان از مجموعه ی داستان فضیلت های ناچیز، ناتالیا گینزبورگ، ترجمه ی محسن ابراهیم، انتشارات هرمس، چاپ سوم 1384

۱۳۸۶/۶/۱۶

بازار بغداد

هنگامی که شکست یکی از طرفین قطعی می شد، آنان اردوگاه را حتا برای به دست آوردن دکمه ی شلواری وارسی می کردند. از آنجاکه دولت عثمانی به بدوی ها حقوقی نمی پرداخت و به آنان حق تملک غنائم را داده بود، لذا آن بدوی ها کار خود را مشروع می دانستند. این اموال، اموال مشروع آنها به حساب می آمد و نمی شد آن را از راه ضبط یا مصادره پس گرفت. به هر حال به محض اینکه جنگی پایان می گرفت در بازار بغداد می شد هر چیزی را با پول فلزی خرید؛ از فشنگ های ترکی و تفنگ (زیرا بدوی ها دوست و دشمن، هردو را غارت می کردند) گرفته تا دستورالعمل های آموزش نظامی یا نامه های عاشقانه ی انگلیسی ها. تازه هرگاه دولت عثمانی سعی می کرد که بدون پرداخت پول، آن اشیا را مصادره کند، غنائم فوق فورا از بازار ناپدید می شدند، بی آنکه ردی از خود به جا بگذارند.


هنگامی که در اول دسامبر 1915 وارد بغداد شدم، شهر باز هم از این گونه اشیا پر بود که بازرگانان آن را به معرض فروش گذاشته بودند. من حتا در میان آن اشیا به نامه ای برخوردم که از یک افسر انگلیسی به دست آمده بود. در آن نامه همسر آن افسر نوشته بود:

"در لندن هوا رو به سردی گذاشته و شب ها حسابی سرد شده است. کاش می توانستی به کنارم بیایی. آیا باید این جنگ لعنتی می آمد و ما را این قدر زود از هم جدا می کرد؟ من احساس سردی و تنهایی می کنم. امیدوارم که زودتر این آلمانی های شریر را شکست دهید و دوباره پیش من بیایی."

ای زن بیچاره. کسی که باید او را گرم می کرد، اینک خود سرد و یخ زده در بیابان های اطراف دجله به خاک افتاده است.

ماه عسل ایرانی، ویلهلم لیتن، ترجمه ی پرویز رجبی، نشر ماهی، 1385

۱۳۸۶/۶/۱۱

خواب من - 2 يا 3 ش رو نمي دونم

دم دماي صبح بود. من و رضا توي ترمينال بوديم. هر كدوم يه كوله پشتي روي دوشمون بود. هر دومون مشوش و عصبي بوديم. ظاهرا مي خواستيم از ايران بريم. رضا داشت مي گفت حتي اگه پامون به تركيه هم برسه خوبه. نمي دونم چه اوضاعي بود.
ترمينال از اون ترمينال هاي قديمي بود كه هر تعاوني اتاقي به عنوان دفترش داشت. وارد يكي از دفتر ها شديم. واسه گرفتن بليت توي صف ايستادم. صف جلو مي رفت تا به جايي برسه كه بايد پول بدي و بليتي تحويل بگيري. بليت تموم شد. آخريت تك بليت رو نفر جلويي من خريد. اومدم دم دفتر. گربه ي نحيف كوچولويي به طرفم اومد. دور پام موس موس مي كرد. رضا برگشت. نمي دونم كجا رفته بود. احتمالادستشويي اي چيزي بود. پرسيد چي شد؟ با كلافگي گفتم بليت تموم شد، پس تو كجا بودي؟ گفت بذار ببينم مي شه كاري كرد؟ فكر مي كرد شايد بشه با معرفي آشنايي چيزي بليت گير آورد. من همونجا ايستادم. گربه هنوز به پاي من مي پيچيد و موس موس مي كرد. برگشتم سمت رضا. ديدم هنوز داره چونه مي زنه. رفتم توي دفتر كه معلوم شد اونم نتونسته بليت بگيره. گربه هه هم اومده بود توي دفتر و به پروپاي من مي پيچيد. كلافه بوديم. ظاهرا يارو يه قولي به رضا واسه بليت فردا داده بود. تا فردا بايد منتظر مي مونديم، راه ديگه اي نبود. گربه هنوز اونجا بود و به پاي من مي چسبيد. نمي دونم چرا عصباني شدم و گوشش رو محكم پيچوندم. نعره ي بلندي زد و تخم چشم راستش در اومد. به خودش مي پيچيد بدبخت نحيف. با تخم خوني چشمش كه از چشمش بيرون افتاده بود بازي مي كرد. حسابي ترسيده بودم. پا گذاشتم روي سرش. عصباني بودم ازش. نعره مي زد و با اون گوي خونين بازي مي كرد. گوي رو به دهنش گذاشت. گوي توي دهن من بود. گوي رو جويدم. دهنم پر خون شد. مي خواستم خفه بشم. تفش كردم. انگار به ته گلوم چسبيده بود. بيرونش كشيدم. از دهنم خون مي اومد. رضا پرسيد چي شده؟ با اينكه گوي رو تف كرده بودم ولي دهنم مدام از خون قرمز مي شد. دهنم رو با آب مي شستم ولي باز هم بود. انگار به ته گلوم چسبيده بود...
از خواب كه بيدار شدم، دم دماي صبح بود. حسابي مشوش بودم. بايد حاضر مي شدم كه برم ترمينال.