جمعه، خرداد ۰۴، ۱۳۸۶

همه چیز آنجاست

مادر الیوت دنبال پرستاری برای الیوت می گردد. خانم سِن آگهی او را در روزنامه دیده و قرار ملاقاتی در خانه اش با وی گذاشته است.

آقای سن فنجانش را گذاشت روی میز جلو مبل و گفت: "درواقع مدتی است که به او تعلیم رانندگی می دهم." اولین بار بود که صحبت می کرد. "طبق پیش بینی من خانم سن باید تا دسامبر گواهینامه اش را گرفته باشد."
"جدی؟" مادر الیوت این موضوع را هم توی دفترچه اش یادداشت کرد.
خانم سن گفت: "بله، دارم یاد می گیرم. ولی کند پیش می روم. می دانید، ما توی خانه راننده داریم."
-منظورتان شوفر است؟
خانم سن نگاه کرد به آقای سن که سرش را به نشانه ی تایید تکان داد. مادر الیوت هم، همانطور که به دورتادور اتاق نگاه می کرد؛ سر تکان داد. "خب، دیگر همین ... در هند؟"
خانم سن جواب داد: "بله." انگار با گفتن این کلمه چیزی در وجودش آزاد شد. لبه ی ساری اش را که روی سینه اش اریب ایستاده بود، مرتب کرد. او هم به دورتادور اتاق نگاه کرد؛ انگار در حبابهای چراغها، در قوری چای، در سایه های نقش بسته بر موکت، چیزی می دید که بقیه ی آنها نمی دیدند. "همه چیز آنجاست."

ترجمان دردها، جومپا لاهیری، مژده دقیقی، انتشارات هرمس، چاپ دوم 1384

کتاب ترجمان دردها (Interpreter of Maladies) اولین مجموعه داستان جومپا لاهیری (Jhumpa Lahiri) بود و بلافاصله پس از انتشار با استقبال منتقدان روبرو شد بگونه ای که در سال 1999 جایزه ی پن-همینگوی و در سال 2000 جایزه ی پولیتزر را به خود اختصاص داده و نیویورکر آن را بهترین کتاب اول آن سال معرفی کرد (دو داستان دیگر از لاهیری که در این مجله چاپ شده را می توانید اینجا بخوانید). کتاب دارای 9 داستان کوتاه است ولی در ترجمه ی فارسی آن (که انصافا به خوبی انجام شده است) یکی از آنها حذف شده است (نام این بخش S.e.x.y ست). از لاهیری یک رمان هم به فارسی ترجمه شده به نام همنام (The Namesake). از روی این رمان فیلمی هم ساخته شده که لاهیری خود نقشی فرعی در آن بازی می کند.
اگر می خواهید این دو کتاب را به لیست Good Reads خودتان اضافه کنید، بروید به اینجا.
خودم می دانم که به احتمال زیاد آخرین وبلاگ نویس ایرانی هستم که درباره ی جومپا لاهیری چیزی می نویسم؛ بعضی ها ماه ها پیگیر انجام یه مصاحبه بودند و بالاخره موفق شده اند. ولی باور کنید اولین بار چند سال پیش بود که توی مجله ی گلستانه درباره ی لاهیری خوندم و باهاش آشنا شدم. به همین خاطر فکر کردم به اینکه حالا که نوشته ام مزیت خاصی نسبت به سایر نوشته ها نداره، بیام و قشنگترین عکس های نویسنده رو اینجا بذارم. می دونم که به نظرتون می رسه که کار سختی نکرده ام و کافیه که یه جستجوی ساده توی گوگل بزنید تا همه ی این عکس ها رو توی صفحه ی اول جستجو ببینید، ولی باور کنید که حداقل دو ساعت وقت گذاشتم و چندین صفحه از نتایج جستجو رو مرور کردم تا اینها رو گلچین کردم اینجا؛ البته نهایتا فهمیدم که همون پیشنهادهای صفحه ی اول بهترین هستند. ولی دوست دارم از دوستانی که فکر می کنن با این کارم به روشهای ناجوانمردانه متوسل شدم، عذرخواهی کنم ولی این کار رو نمی کنم چون این خانم واقعا قشنگه.

(راستی همین کار رو می خوام درباره ی محسن نامجو هم انجام بدم و آخرین کسی باشم که توی وبلاگ های ایرانی درباره اش می نویسه)

۱۱ نظر:

Forough گفت...

ناصر وقتی این مطلب رو می نوشتی وجدانت دقیقا کجا جا مونده بود؟ به هر حال مرسی از بابت مطلب و همه ی "زحماتی" که بابت زیباتر کردنشون می کشی.

علی دهقانيان گفت...

خب بابا حالا چرا اینقدر عذاب وجدان!!!!!!!!!!ضمنا اگر تلاش زیبایی جویانه ات رو در مورد شخص دیگه ای متمرکز میکردی شاید نتایج، امیدبخش تر بود(این امیدبخش نه اون امیدبخش دیگه)

Naser گفت...

والله من که وجدانم مثل یه نوزاد یه ماهه که خوابیده باشه، راحت و آسوده ست.
اما در مورد تمرکز تلاش بر روی موردی بهتر. حتما موفق می شدم موارد بهتری پیدا کنم ولی مطمئن نیستم که به این اندازه مربوط به ادبیات می شد (شاید ورزش یا سینما).

saeed گفت...

سلام
اتفاقا مورد بدي هم نيست! ناصر جان
راستي اردشيري هم گويا اين دور و بر هاست! شايد به اين بهانه همديگه رو ببينيم

علی دهقانيان گفت...

منظور من هم همين بود که تو که دنبال دختر خوشگل ميگردی چرا توی عالم ادبيات دنبالش ميگردی مهم اينه که خودت بعد از يافتنش بری تو وادی عرفان. حوزه ها رو قاتی نکن صف رو بهم نزن

کاوه اویسی گفت...

man hamishe sar mizanam.mesle hamishe khoobi...nevashtat raje be oon se zoj!!!! dar yek bad az zohre garme bahari ghashang bood...va ...

Naser گفت...

سلام سعید جان! من هم اون روزی که با ابراهیم تماس گرفتم، گفت که همین روزها می یاد تهرون. حتما ببینیم همدیگه رو.
کاوه جان ممنونم. من متشکرم. درواقع اون مطلب رو من نوشته بودم ولی این مهدی حبیب آگهی دزدیدش. باور کن!

Mehdi گفت...

ناصر جان سلام
به سبک کامنت اول: ناصر وقتی این کامنت رو (آخری رو) می نوشتی وجدانت دقیقاً کجا بود؟
ظاهراً این روزها وجدانت قاط زده. ;))

جدا از شوخی خیلی خوشم اومد. :)

Mehdi گفت...

فکر کنم کاوه اصلاً قایل به وجودی به نام مهدی تو این وبلاگ نیست.
فکر کنم منو ریز که هیچ اصلاً نمی بینه. نه کاوه؟

زیرمتن گفت...

سلام
آقا من این جا کامنت گذاشته بودم انگار ثبت نشده

:((

فکر کنم گفته بودم جومپا خیلی خوشگله فقط یه کم لک و پیس داره پوستش و این که نوشتن درباره محسن نامجو در حد استقلال جوان شده

حالا دیگه هر جور راحتی آقا

ناشناس گفت...

Hi,

Can you please tell me from where you got Jhumpa's picture? Please reply to me on garima17@gmail.comŒ