جمعه، اردیبهشت ۲۱، ۱۳۸۶

دیالوگی در مصلا

من: سلام. شبستون اینجاست مرد حسابی؟
دوستم: سلام. ول کن تو رو خدا! مردم از خستگی.
من: ها! من هم خسته ام شد. چی گرفتی حالا؟
دوستم: من والله هیچی، دو تا بیشتر نگرفتم. خودت چی گرفتی؟
من: باور کن هرچی کتاب زیر یک و پونصد بود، من درو کردم. یه بیست تایی شد فکر کنم. از داستان و فلسفه و شعر و چی می دونم هرچی که به ذهنت بیاد. از ویتگنشتاین تا یغما گلرویی.
دوستم: یه خورده بشینیم بعد بریم یا ...
من: نگفتی چی گرفتی؛ ببینم!
دوستم: ها؟ راستی می گم مصلا هم خیلی بزرگه ها!
من: بده ببینم! آره، ولی نمایشگاه سرسبزتر بود.
دوستم: اون که آره!
من: چی؟ لنین؟ این یکی چیه دیگه؟ استالین!
دوستم: خوب بریم؟

۲ نظر:

علی دهقانيان گفت...

حالا که چی؟

مهدی گفت...

سلام. این جوری که علی نوشته که چی گمونم کار خودشه :) واسه من جالب بود مخصوصاً خریدن لنین تو مصلی.