سه‌شنبه، دی ۰۸، ۱۳۸۸

آن دختر، دانشجوی فلسفه بود


داشتیم تلویزیون می‌دیدیم

در میدان تیان‌آن‌من
جایی که عزیزم را از دست دادم
رز زرد من
در لباس خونینش
او سرآشپز سفارش‌های شیرینی بود
در یک رستوران چینی در کرانه‌ی یانگ تسه
موهای درخشانی داشت
او دختر یک مهندس بود
آیا اشکی نخواهی ریخت
برای رز زرد من؟
رز زرد من
در لباس خونینش
او سینه‌های بی‌نقصی داشت
و امیدهای بزرگ
و چشم‌های بادامی
وسایلش زرد بودند
آن دختر، دانشجوی فلسفه بود
همراه من غصه نخواهی خورد
برای رز زرد من؟
اشکی بریز
برای لباس‌های خونی‌اش
او موهای درخشانی داشت
با سینه‌های بی‌نقص
و چشمان بادامی
و وسایلی که زرد بودند
او دختر یک مهندس بود
پس هفت‌تیرهایتان را درآورید
و سنگ‌هایتان را
و چاقوهایتان را بیرون بکشید
و تا استخوان در تن‌شان فرو کنید
آنها پادوهای ماشین خواروبار فروشی هستند
آنها بودند که آسیاب‌های سیاه شیطانی را ساختند
که جهنم را روی زمین به پا کرده‌
صندلی‌های ردیف اول را برای تماشای مصلوب کردن مسیح خریدند
آنها ربطی به من ندارند
و من برای خواهرم غصه می‌خورم
مردم چین
فراموش نکنید، فراموش نکنید
بچه‌هایی را که برای شما مردند
زنده باد جمهوری
بعد از این ما کاری کردیم؟
فکر می کنم کردیم
ما تلویزیون تماشا کردیم
تلویزیون تماشا کردیم
ما تلویزیون تماشا کردیم
تلویزیون تماشا کردیم
او دستمال سفیدی دور گردنش بسته بود که می گفت
اینک زمان آزادی‌ست
او فکر می‌کرد دیوار بزرگ چین
فرو خواهد ریخت
او یک دانشجو بود
پدرش مهندس بود
اشکی نخواهی ریخت
برای رز زرد من؟
رز زرد من
در لباس خونینش
پدربزرگش با چیانگ کای شک پیر جنگیده بود
همان موش کثیف و خبیث
که به سربازانش دستور می‌داد
به بچه‌ها و زنان شلیک کنند
تصور کن، تصور کن
و در بهار سال 48
مائو تسه تونگ عصبانی شد
و آن دیکتاتور پیر، چیانگ، را با لگد
از سرزمین چین بیرون انداخت
چیانگ کای شک به فرموسا رفت
آنها جزیره‌ی کیوموی را مسلح کردند
گلوله‌هایشان بر فراز دریای چین پرواز می‌کرد
جزیره‌ی کیوموی را به یک کارخانه‌ی کفش تبدیل کردند
و اسمش را تایوان گذاشتند
آن دختر با یک انسان کرو-مگنون فرق دارد
با ملکه آن بولین فرق دارد
او با رزنبرگ‌ها فرق دارد
و با یک یهودی بی‌نام و نشان
آن دختر یک نیکاراگوئه‌ای ناشناس نیست
نیمی سوپراستار و نیمی قربانی
او یک ستاره‌ی پیروزی‌ست با مفهومی نو
و با یک انسان اهل دودو فرق می‌کند
و با یک کانکابونویی هم
آن دختر آزتک نیست
و با چروکی‌ها فرق دارد
او خواهر همه است
او نماد درماندگی و ناتوانی ماست
او یکی از پنجاه میلیون نفری است
که می‌تواند به ما کمک کند تا آزاد شویم
چون توی تلویزیون مرد
و من برای خواهرم غمگینم

با تشکر از مریم و فروغ عزیز به خاطر کمک و تصحیح ترجمه

پنجشنبه، آذر ۱۲، ۱۳۸۸

گریه‌ها را هم نباید جدی گرفت

روی سکوی حمام نشسته بودم و فکر می‌کردم از همان اول نباید خواب‌ها را جدی می‌گرفتم. نه اینکه مهم نیستند؛ چون مهم‌اند نباید جدی‌یشان گرفت همانطور که نباید به ضربان قلبت فکر کنی؛ باید بگذاری برای خودش بزند. نباید حساب خمیازه‌هایت را نگه داری و بگذاری کار خودش را بکند. نباید به خواب‌هایی که دیده‌ای فکر کنی و بگذاری برای خودش باشد و دیده شود. مثل خواب دیدن پدر که یک بعد از ظهر، پشت دار قالی، حرکت دستش کندتر و کندتر شد، برمی‌گشتم و دیدم که چشم‌هایش روی هم افتاد و چند ثانیه بعد که بیدار شد و دید زل زده‌ام و می‌خندم، ‌خندید و گفت توی همان چند ثانیه خواب دیده‌ وسط مزرعه‌ای ایستاده و انگار دنبال چیزی که گم شده بود، می‌گشت. وقتی جدی‌یشان می‌گیری و بعد از بیداری فکر می‌کنی و می‌خواهی بفهمی چه معنی‌ای دارند، چرا دیدی‌یشان، کم‌کم مزاحم‌شان می‌شوی و دیگر خوابی نمی‌بینی که وسطش نفهمی خوابی. نمی‌گذاری اتفاقات همان طور که قرار بوده اتفاق بیفتد. خودت می‌دانی خواب می‌بینی و برای همین هر طور که دلت خواست پیش می‌بری و آن قدر عوضش می‌کنی که دیگر بی‌سروته می‌شود. بهترین‌شان همان‌هایی هستند که وقتی بیدار می‌شوی، حتا نمی‌دانی دیدی‌یشان. باید بگذاری بدون فضولی تو کار خودش را بکند. فکر می‌کردم و می‌دیدم با آن هذیان‌ها دوباره جدی‌شان ‌گرفته‌ام. خوابی که دیده بودم ربطی به اینها نداشت؛ یک بازسازی ساده از یکی از اولین چیزهایی که یادم می‌آید. چند سالم بود؟ تاسوعا بود یا عاشورا؟ آن شب مطمئن نبودم ولی حالا فکر می‌کنم اگر آن نوزادهای سفیدپوش را توی گهواره‌های بین هیات‌های عزاداران دیده باشم که معلوم نبود چطور بعضی‌شان وسط آن همه سر و صدا آرام خوابیده بودند، حتما عاشورا بوده. گم شده بودم. و قبلش لبه‌ی چادر مشکی مادر، بالای تپه‌ای وسط قبرستان مارالان، توی دستم بود. مادر چادرش را روی صورتش انداخته بود و داشت بین زن‌ها گریه می‌کرد؛ همه زن‌ها گریه می‌کردند. قبرهای بالای تپه بیشتر نو بودند. و آن چیزی توی هوا که بعدها فهمیدم بوی گندیدن جنازه‌های تازه دفن شده بود. بوی چربی که ته حلقت می‌ماند و دیگر با هیچ بو و اصلا هیچ چیز دیگری اشتباه نمی‌گیری. قبلش سراغ قبرهایی که باید سر می‌زدیم، رفته بودیم و من نمی‌فهمیدم مادر که نمی‌توانست بخواند، چطور بدون آن که شک کند، از دور راهش را کج می‌کرد و یک‌راست سراغ خاله و پدر و مادرش می‌رفت. بقیه‌ی بستگانش جایی خیلی دورتر، زیر کوهی که درختی روی دامنه‌اش آلوچه‌های ترشش زیر آفتاب داشتند قرمز می‌شد، خوابیده بودند. پس تابستان بود. و من که حالا بالای تپه‌ی خاکی لازم نبود حواسم باشد که پایم را روی سنگ قبرها نگذارم، لبه‌ی چادر مادر را گرفته بودم و معرکه‌ی آن پایین را تماشا می‌کردم؛ دسته‌های طولانی مردهای سیاه پوش که جابه‌جا کفن آن‌هایی که قرار بود قمه بزنند، سفیدش می‌کرد. قرار بود قمه بزنند، پس حتما عاشورا بود. صدا به صدا نمی‌رسید. دسته‌ها توی هم می‌رفتند و اصرار داشتند که مراسم سلام‌شان را هم توی آن شلوغی بی‌کم و کاست به‌جا آورند. هنوز هم توی تبریز دسته‌ها به هم که می‌رسند، طبل‌ها و سنج‌هایشان ساکت می‌شوند، مداح دسته‌ی اول شعری می‌خواند و از طرف دسته خودش به آدم‌های آن یکی صف، به نوکران حسین، سلام می‌گوید: "بیزدن سلام اولسون سیزه". بعد مداح دسته‌ی دوم همان شعر را می‌خواند. شعر و سلام که تمام شد دوباره طبل‌ها و سنج‌ها شروع می‌کنند و برای اینکه آهنگ دسته‌ی خودشان را گم نکنند، محکم‌تر از قبل می‌زنند. چشمم مدام بین آن طبل‌های ظریف ارتشی که زیر آفتاب برق می‌زدند و آنهایی که تا چند دقیقه‌ی دیگر قمه می‌زدند، می‌گشت. وقتش بود که دو طرفشان را برادران و پسرعموها بگیرند تا قمه زودتر زده نشود و طرف وسط آن هیر و ویر یادش نرود که قبلش باید با لبه‌ی پهن قمه چند بار محکم به جای تراشیدگی سرش بزند و بعدش که قمه را چرخاند، بعد از دو سه ضربه که صدای گریه و زاری زن‌ها را بلند می‌کند، زود از دستش بگیرند. هنوز کمی به اذان ظهر مانده بود و آن زمان خیلی بچه‌تر از آن بودم که همه‌ی آن جزئیات را بفهمم و حالا که به آن خاطره فکر می‌کنم، درست مثل خوابی که وسطش بدانی خواب است، به هر ساکت شدن و بعد توی دل هم رفتن صدای طبل‌ها و شلوغی دور کفن‌پوش‌ها معنی می‌دهم. آن روز فقط تماشا می‌کردم و نمی‌دانستم که سی سال بعد نصفه شبی روی سکوی حمام عمومی پایتخت به یادش خواهم آورد. علم‌ها هم بودند که به کمر می‌بستند و اگر دلت صاف بود، با خودش هرجا که می‌خواست می‌بردت و می‌دواندت و باز باید چند نفر مراقبت بودند که بلایی سرت نیاورد و لابد علمی جوشیده بود که موجی از زن‌ها آمد و من کنده شدم و دیگر مادر کنارم نبود. بلندگوها داد می‌زدند، علم‌ها می‌جوشید، دسته‌ها به هم سلام می‌دادند و من برای اولین بار فهمیدم گم شده‌ام و گریه خودش آمد. گریه‌ها را هم نباید جدی گرفت. باید بگذاری اگر می‌خواهد بیاید، بیاید و اصلا به خواستنش فکر نکنی و اگر آمد ببینی که داری گریه می کنی. هیچ‌کدام از آن همه‌ی زن چادری که چادر بیشترشان روی صورت‌ افتاده بود، مادر نبود. شاید چند دقیقه بیشتر طول نکشید؛ دیگر هیچ کدام از آن بوها و صداهای کر کننده را نشنیدم. می‌شنیدم ولی درست مثل وقتی که گوش‌هایت را زیر دوش آب گرفته و چشم‌ها را بسته باشی، همه چیز محو و کج و معوج شده بود. چقدر طول کشید؟ فکر کردم برای سارا چقدر طول می‌کشد؟ هیچ کاری نکردم؛ فقط گریه کردم و بین زن‌های بالای تپه‌ی قبرستان لولیدم و مادر، خودش پیدا شد. یعنی پیدا هم نشد، وقتی بالاخره ایستادم، دوباره آنجا بود و من کنارش. هنوز داشت گریه می‌کرد و و اصلا چیزی نفهمیده بود. و نفهمید که چرا بهانه گرفتم که زودتر برگردیم خانه. نباید جدی‌یشان گرفت وقتی حتا پدرت هم که جدی‌یشان نمی‌گرفت، حالا خودش را توی یکی از همان خواب‌ها طوری گم و گور کرده که کسی نمی‌داند دنبال چه می‌گردد. کار دیگری نمی‌شد کرد؛ قرآن آقااسماعیل را برداشتم و تا صبح خواندم.

× قسمتی از همان چیزی که اسمش را فعلا گذاشته‌ام "من تا ابد از خود حرف می‌زنم"

سه‌شنبه، مهر ۱۴، ۱۳۸۸

عشق های زندگیم

بعد از حدود دو سال بالاخره "خاطرات روسپیان سودازده من*" آخرین اثر ماکز رو خوندم. بخش زیر قسمتی از این داستان زیباست.

"برخلاف سایر اثاثیه منزل وخودم، میزی كه روی آن می نویسم با گذشت زمان هنوز خوب و سالم مانده است. دلیلش هم این است كه آن راپدربزرگ پدریم كه نجار قایق ساز بود از چوب اعلا ساخت. هر روز صبح، حتی اگر چیزی برای نوشتن نداشته باشم، با چنان نظم و ترتیبی به سراغش رفته ام كه منجر به از دست دادن عشق های زندگیم شده است."

* خاطرات روسپیان سودازده من، گابریل گارسیا مارکز، امیر حسین فطانت، نشر ایران، چاپ اول: 1384

جمعه، مهر ۱۰، ۱۳۸۸

برای پرویز مشکاتیان

ای دوست وقت خفتن و خاموشی‌ات نبود
وز این دیار دورِ فراموشی‌ات نبود
تو روشنا سرود وطن بودی و چو آب
با خاک تیره روز هماغوشی‌ات نبود
میخانه‌ها زنعره‌ی تو مست می‌شدند
رندی حریف مستی و می‌نوشی‌ات نبود
دود چراغ موشیِ دزدان ترا چنین
مدهوش کرد و موسم خاموشی‌ات نبود
سهراب اضطراب وطن بودی و کسی
زینان به فکر داروی بیهوشی‌ات نبود
در پرده ماند نغمه‌ی آزادی وطن
کاندیشه جز به رفتن و چاوشی‌ات نبود
در چنگ تو سرود رهایی نهفته ماند
زین نغمه هیچ گاه فراموشی‌ات نبود
ای سوگوار صبح نشابورِ سرمه گون
عصری چنین سزای سیه پوشی‌ات نبود

محمدرضا شفیعی کدکنی
21 سپتامبر 2009، پرینستون

چهارشنبه، مهر ۰۱، ۱۳۸۸

پاییز

من اصلا نفهمیدم کی پاییز شد.

پنجشنبه، شهریور ۲۶، ۱۳۸۸

راه و رسم سفر

بعد از اولين بيرون آمدنم، شش ماه طول کشيد تا دوباره سوار اتوبوس شوم و به تبريز برگردم. خودم هم نمي‌دانم چه چيزي را مي‌خواستم اثبات کنم؛ کافي بود هر وقت که مي‌خواستم، شب يا روز فرقي نمي‌کرد، سري به ترمينال آزادي بزنم و درست هشت ساعت بعد تبريز باشم؛ اگر دوازده شب سوار مي‌شدم، اول صبح سر سفره‌ي صبحانه‌ي مادر نشسته بودم؛ هميشه براي تبريز بليط پيدا مي‌شود. انگار در تمام آن ساعت‌ها، هرجايي که بودم، خوابگاه، کلاس، خيابان يا درکه و توچال، بايد خودم را سفت مي‌گرفتم که يک هو خودم را توي ترمينال آزادي نبينم. بودن توي خيابان‌هاي اطراف ترمينال و سالن بزرگش باعث سرگيجه‌ام مي‌شد.
زني از همسايه‌هاي خانه‌ي پدري‌ام وسواس تميزي داشت؛ خيلي بدتر از آن چيزي که من سال‌ها بعد گرفتارش شدم. از صبح زود شروع مي‌کرد به تميز کردن خانه‌اش؛ هر وقت از جلوي درشان که رد مي‌شدي صداي شستن و سابيدن چيزي را مي‌شنيدي. مي‌گفتند اواخر برنج را هم قبل از پختن با پودر مي‌شويد. بچه‌هايش بايد از مدرسه که مي‌رسيدند، يک‌راست مي‌رفتند توي حمام و زن هر روز لباس‌هايشان را مي‌شست. کم‌کم به اين نتيجه رسيد که حمام تنها جاي تميز خانه‌اش است؛ هرچيزي که مي‌خواست بشويد، مي‌برد به حمام و هر روز کمتر و کمتر از حمام بيرون مي‌آمد و آخر سر، يک شب، رخت خوابش را همان‌جا انداخت و ماندگار شد. اما من از تبريز که بيرون آمدم، مدام مي‌ترسيدم از متلاشي شدن، اينکه پخش و پلا شوم، يک روز بروم ترمينال غرب، بي‌خيال بليط، توي صندلي خالي يکي از آن همه اتوبوس روشني که توي ترمينال پارک کرده بودند بنشينم، صندلي‌اي که انگار فقط براي من خالي مانده بود، چشم‌هايم را ببندم و چند ساعت بعد، شايد صبح روز بعدش، جايي باشم که نمي‌دانم کجاست؛ ممکن بود تا آخر عمر همان‌جا بمانم؛ شايد هم نيم ساعت بعد يا چند روز که آنجا مي‌ماندم باز سري به ترمينال شهر مي‌زدم و دوباره بازي را از سر مي‌گرفتم. اصلا چرا وقتي اتوبوسم وسط راه براي نماز و دستشويي نگه مي‌دارد، سوار اتوبوسي که جلوي رستوران بغلي نگه داشته نشوم؟ چطور رضايت داده‌ايم چيزي به اين خطرناکي توي شهرهايمان بسازند؟ وسايل‌مان را برمي‌داريم و از يک گوشه‌ي شهر مي‌رويم ترمينال، بليط مي‌خريم، جلوي اتوبوس روشني پابه‌پا مي‌کنيم، غر مي‌زنيم که چرا راه نمي‌افتد، سوار مي‌شويم، توي خواب و بيدار زل مي‌زنيم به فيلم تکراري تلوزيون اتوبوس و همان‌ وقت ترمينال دارد پرتمان مي‌کند يک گوشه‌ي ديگر از يک شهر ديگر.
ترمينال آزادي، آن طرف شهر، نرسيده به اکباتان، با برج سفيد نگهبانش که پاهايش را باز کرده بود و از آن بالا همه‌ جاي شهر را ديد مي‌زد، آرام منتظر تصميم کوچک احمقانه‌ي من نشسته بود تا ماشين غول‌پيکري را به حرکت درآورد و با آن زندگي‌ام را براي هميشه له کند؛ آنجا که هستي، بايد جلوي خودت را بگيري و آرام سر جايت منتظر ساعت حرکتي بماني که روي بليطت نوشته‌اند. بعدها فهميدم که آن ماشين بزرگ براي له کردن زندگي‌ام حتا نيازي به تصميم کوچک من هم نداشته و شايد آن همه ترس از پخش و پلا شدن بود که آخر سر چهار سال توي چهار ديواري گيرم انداخت؛ مثل آن زن که خودش را توي حمام خانه‌اش حبس کرد.

× قسمتی از چیزی که امیدوارم یک روز تمام شود.

چهارشنبه، شهریور ۰۴، ۱۳۸۸

این روزها

می خواستم درباره ی آخرین فیلمی که دیدم چیزی بنویسم اما نمی شه. وقتی نمی دونی که آیا زندگی ها به روال عادیشون برگشتن یا نه، نمی شه. وقتی با کسی در این باره زیاد حرف نمی زنی، نمی شه. می ترسی چیزی بنویسی که نابجا باشه. می ترسی چیزی بگی و متهم شی که چیزی نمی دونی. می خوای چیزی ندونی و نبینی اما نمی شه. چند روزی یکبار خبری یا تصویری همه چیز رو زنده می کنه. عصبانیت می کنه. خشم و نفرتت رو زنده می کنه. و بعد یادت می آد که جایی هستی که نفرت جایی نداره. جایی که صورت خشن دیده نمی شه. جایی که...
نمی شه.

جمعه، مرداد ۱۶، ۱۳۸۸

هیچ وقت این قدر امید نداشته ام.

سه‌شنبه، تیر ۳۰، ۱۳۸۸

به جبران تنبلی‌های این روزهای من

اگر بیکار بودید، به این دو نوشته دوباره نگاهی بیاندازید:

درباره‌ی آزادی
آزادی و تجربه‌های تلخ

چراغی سوزان

دیگر به ناحیت ری، به قصران به دروازه ای بالا، هر شب چراغی سوزان بود. چون نزدیک روند، هیچ چیزی نبینند.

به نقل از متن عجایب‌نامه‌ای متعلق به قرن هفتم از کتاب عجایب ایرانی، پرویز براتی، نشر افکار، چاپ اول، 1388

قصران: نام جایی‌ست خوش آب و هوا در حدود ری (لغت‌نامه‌ی دهخدا)

جمعه، تیر ۱۹، ۱۳۸۸

خواب من

محیط عجیبی بود. انگار تو یه سالن نگهداری اجساد بودم. هیچ وقت تو بیداری همچین جایی نبودم ولی این یکی از اونایی بود که سردن و درهای استیل روی دیوارهاشون هست، درهایی که رو به کشوهای مخصوص نگهداری اجساد باز می شند. یکی ازدرها باز بود. توش یه ظرف استیلِ بزرگ پر از آب بود. پر از آب سرد. توی ظرف پر از جسد نوزاد بود. بعضی از جسدها کامل بودن بعضی ها ناقص، فقط دست یا پا. نمی دونم این بچه ها از کجای این ظرف می ریختن روی زمین و من مدام دولا می شدم و اونها رو به ظرف آب برمیگردوندم. این کابوس رو اونقدر ادامه دادم تا با فریاد خودم بیدار شدم.

سه‌شنبه، خرداد ۱۹، ۱۳۸۸

we'll survive

از وقتی اومدم اینجا هی می خوام بنویسم و هی نمی شه. خب فکر کنم همه ی دوستان اهل وبلاگ با پدیده ی تنبلی در نوشتن گاهی مواجه می شن ولی الان من دچار این مورد نیستم.
راستش مساله فراتر از این حرفهاست انگار. خیلی کارها هست که می خوام بکنم و نمی کنم. واقعاً می خوام ولی نمی دونم چرا نمی کنم. یه کرختی ناجور تو فکرم هست که حتی به دستهام سرایت کرده. می خوام فیلم ببینم ولی نمی تونم، می خوام کتاب بخونم نمی خونم، می خوام اینجا و اونجا بنویسم نمی نویسم. واقعا دلم می خواد بنویسم، حرف بزنم ولی... ، می خوام عکس بگیرم ولی نه.
نمی دونم چرا اینقدر مُرده ام و اینقدر کرختم. نمی دونم باید کاری بکنم یا نه. نمی دونم کاری می تونم بکنم یا نه. فقط می دونم که این هم می گذره و خوب یا بد، ما مجبور به ادامه ی راهیم.

دوشنبه، خرداد ۱۸، ۱۳۸۸

صفت باربَد مطرب

باربد چون بلبل مست در آمد و بربط در دست گرفت و از صد دستان که در ساز او بود سی لحن خوش آواز برگزید که گاهی دل می‌داد و گاهی هوش می‌بُرد و آن سی لحن عبارت بودند از:
گنج بادآورد، گنج گاو، گنج سوخته، شادُروانِ مروارید، تخت طاقدیسی، ناقوسی، اورنگ، حقه‌ی کالوسی، ماه برکوهان، مشکل دانه، آرایش خورشید، نیمروز، سبز در سبز، قفل رومی، دستان سورستان، سرو سهی، نوشین باده، رامش جان، ساز نوروز، مُشکویه، نوای مهرگانی، مُروایِ نیک، شبدیز، شب فرخ، فرخ روز، غنچه‌ی کبک دری، نخجیرگان، خون سیاوش، کین ایرج، باغ شیرین.

خسرو و شیرین

یکشنبه، اردیبهشت ۲۰، ۱۳۸۸

شیوه‌ی غریب نوشتن

لابه‌لای مقداری اسناد و اوراق حقوقی یک برگ کاغذ یافتم که سباستین رویش نوشتن داستانی را آغاز کرده بود – روی کاغذ فقط یک جمله‌ی نیمه‌تمام نوشته شده بود، اما به هر حال برای من فرصت مغتنمی بود تا شیوه‌ی غریب سباستین در نوشتن را به عینه ببینم. او کلمات اضافی را که به جای‌شان کلمات دیگری گذاشته بود حذف نکرده بود و خط نزده بود، از این رو جمله‌ای که روی آن برگ کاغذ یافتم چنین بود: "از آن‌جا که او سنگین، خوابش سنگین بود، راجر راجرسون، راجرسون پیر خرید، راجر پیر خرید، خیلی می‌ترسید، چون خوابش خیلی سنگین بود، راجر پیر خیلی می‌ترسید صبح‌ها خواب بماند. خواب او خیلی سنگین بود. او تا سر حد مرگ می‌ترسید وقایع فردا را از دست بدهد، بنابراین این کار را کرد در یک ... خرید و به خانه آورد. آن شب نه یکی، بلکه هشت ساعت شماطه‌دار با اندازه‌ها و صداهای مختلف خرید و به خانه آورد، نُه هشت یازده ساعت شماطه‌دار در اندازه‌های مختلف که ساعت شماطه‌دار نُه ساعت شماطه‌دار مانند گربه ها که نُه ... دارند و در اتاق خواب گذاشت و اتاق خوابش شبیه یک".

زندگی واقعی سباستین نایت، ولادیمیر ناباکوف، ترجمه‌ی امید نیک‌فرجام، انتشارات نیلا، چاپ دوم 1385

پنجشنبه، اردیبهشت ۱۷، ۱۳۸۸

چه کنم؟

این روزها روزهایی هستند که فکر می کنم باید بنویسم ولی نه حس نوشتن دارم و نه می دانم که چه بنویسم.
روزهای خوش و کماکان ناباوری.
اتفاق بزرگی تو زندگیم افتاده و هنوز گیجم. چند سال منتظر بودم و الان فقط یک هفته است که اینجام. تو شهری که دوستش دارم و آسمانش انگار رنگ تازه ای داره.

یکشنبه، فروردین ۳۰، ۱۳۸۸

کجا بودیم ما؟

کجا بودیم ما؟

جایی بودم من در مرز روانی شدن، نه حتی چیزی که بشه جنون یا دیوانگی دونستش. وقتی تصویر اون مزرعه های زرد یا سبزِ پشت خوابگاه یا روبروی دانشکده یادم می آد، فکر می کنم چی شد که روانی نشدم؟ یا شاید شدم و این حس خستگیِ هنوز و این جنگ مدام درونی برای شاد بودن بقایای اون روزهای دانشکده است که باید شادترین روزهای جوانیم می شدن. روزهایی که گم بودم در خودم، در اطرافم و در هر چیزی که بود و نبود.

یه روز عصر تو حاشیه ی یه مزرعه که سبز بود از علف های بلندی که نمی دونم چی بودن، زیر یه درخت نشسته بودم و باد می اومد. چقدر غم و گیجی هست توی این خاطره، نمی دونم.

می دونم که باید گذشت و فراموش کرد، کردم. چرا الان باید این تصاویر و این خاطره ها به سراغم بیان؟
باز باید بگذرم و فراموش کنم، می کنم.

شنبه، فروردین ۲۲، ۱۳۸۸

حافظه ی من

یه اتفاق جالب داره برای حافظه ام می افته. بعضی خاطرات خیلی قدیمی و از یاد رفته دارن باز به خاطرم می آن. فکر می کنم بعضی از قسمتهای نگهداری خاطرات گذشته ی دور دارن دوباره فعال می شن. بیشتر این خاطرات قدیمی مربوط به خانواده است. خاطره ای از برادرم وقتی که 6-7 سالش بود یا از خواهرم حدود 10-12 سال پیش یا از مادرم وقتی که حتی نمی دونم چند سالم بوده. از پدرم که توی بچگی چه شعری می خوند و منو چطور صدا می کرد. نکته ی جالب توجه همه ی این خاطرات (که البته شاید هم نشه زیاد قدیمی خوندشون) اینه که اغلب خاطرات از یاد رفته هستند، چیزهایی که فکر نمی کنی هیچ وقت یادت بیان. گاهی خاطره ای متعلق به شخص دیگری، گاهی یک تصویر و گاهی حتی یه بو قسمتی از این آرشیو رو فعال می کنه. فکر می کنم دلیلش این باشه که چون تصویر جدید و خاطره ی جدیدی از بعضی افراد و قسمت های زندگی ندارم، ذهن شروع به بازیابی و به یاد آوری بعضی از این خاطرات گذشته می کنه. چون در واقع این افراد از زندگی من حذف نشدن و من بهشون فکر می کنم و فقط تصویر به روزی ندارم. این روند اولش زیبا و حتی هیجان انگیزه اما بعد کم کم روی غم انگیزش پیدا می شه و اون درک این واقعیته که برای همیشه از برخی بخش های مهم زندگیت که خواه یا ناخواه بهشون تعلق داری دور و جدا خواهی بود.

دوشنبه، فروردین ۱۰، ۱۳۸۸

جزایر من

یکی از برادرهایم برای درس جغرافی دوره‌ی راهنمایی‌اش، یک کتاب بزرگ اطلس خریده بود. کتاب پر بود از توصیف ابتدایی برج‌های دوازده‌گانه، مدار سیارات منظومه‌ی شمسی، نقشه‌های جمعیتی، زمین‌شناسی، جغرافیایی و سیاسی قاره‌ها و کشورهای مختلف و پرچم‌ها و توصیفات‌شان؛ اعم از مساحت و جمعیت و واحد پول و تاریخ استقلال‌. ساعت‌ها روی زمین دراز می‌کشیدم و نقشه‌ها و پرچم کشورها را نگاه می‌کردم. کشورهایی که بخشی از اسم‌شان مشترک بود را کشف می‌کردم (گینه‌ی فلان و گینه‌ی بهمان). از اینکه می‌دیدم گروئنلند به آن بزرگی مال دانمارک به آن کوچکی‌ست ذوق می‌کردم. پرچم کشورها را دسته بندی کرده بودم به آنهایی که هلال ماه، ستاره یا خورشیدی، صلیب یا سپری دارند، آنهایی که طرحی از جانداری داشتند (مثل پرچم اژدها‌نشان بوتان)، آنهایی که گوشه‌ی سمت چپ بالای‌شان پرچم کوچک انگلستان چسبانده شده بود، آنهایی که پر بودند از جزئیات عجیب و غریب که می‌شد با ذره‌بین سیرشان کرد (مثل افغانستان و اسپانیا) و کلی پرچم عادی که از تعدادی نوار رنگی افقی، عمودی یا اریب درست شده بودند.
یادم هست که مطالعه‌ی جزیره‌ها را بیشتر از همه دوست داشتم؛ مهم نبود که کشور مستقلی باشند (مثل سیشل، کیپ‌ ورد، پالائو و موریس) یا مال کشور دیگری باشند (آن موقع فکر می‌کنم مستعمره یعنی همین). بیشتر جزایر مال انگلیس بودند و بعضی هم مال نروژ، استرالیا، فرانسه، آفریقای جنوبی، هند یا امریکا. عشق من آن جزایر کوچک و پراکنده شده در اقیانوس‌های نیم‌کره‌ی جنوبی بود. چند هفته پیش مریم نقشه‌ی دیواری‌ بزرگی برایم گرفته که زده‌ام به دیوار. با تعجب می‌بینم که بعد از این همه سال، مثل دوران کودکی، از فکر بودن و زندگی در آن جزایر و اصلا از تصور بودن چنین جزیره‌هایی قلبم زیر و رو می‌شود.

شنبه، فروردین ۰۸، ۱۳۸۸

دوشنبه، اسفند ۲۶، ۱۳۸۷

آخرین نوشته ی سال 87

این پنجمین نوشته‌ي من توي اين وبلاگه که با عنوان "آخرين نوشته‌ي سال ..." شروع مي‌شه (83، 84، 85 و 86). سال نو رو به همه‌ي دوستان تبريک مي‌گم. اميدوارم سال جديد، خيلي بهتر از اوني باشه که انتظارش رو دارين.
اگر هم امسال عزیزی رو از دست دادين، اميدوارم خيلي سخت نباشه تحمل ديدن جاي خاليش.

ماهي قرمز امسال رو هم، مثل سال 85، از گالري عکس‌هاي آقای آرش عاشوري‌نيا، سايت کسوف، برداشتم.

یکشنبه، اسفند ۲۵، ۱۳۸۷

سالی که گذشت


دیگر وقایع و اتفاقات سال 1368 هجری:
- اول شروع زراعت پنبه‌ی ینگی دنیایی در ایران.
- و اول حکم پوشیدن لباس نظامی اتریشی معمول حالیه‌ی صاحب منصبان با شلوارهای تنگ در ایران بدین سان بود.
- در شیراز تگرگ به قدر نارنج بارید و مال و گوسفند زیادی با چند نفر آدم تلف کرد.
- و در خراسان زنی طفلی زایید مثل میمون اما دم نداشت.
- در ساری مازندران قند سفیدی از شکر سرخ ساختند.

عین الوقایع، محمد یوسف ریاضی هروی، به اهتمام محمد آصف فکرت، انتشارات و آموزش انقلاب اسلامی (شرکت انتشارات علمی و فرهنگی فعلی)، چاپ اول 1372

آگاهی به مثابه یک عمل جمعی

سهیل توی مطلبی با عنوان ریل‌های فلزی (که خودش اون رو یه پست درجه سه می‌دونه) یه گزاره‌ی بسیار درخشان داره:
ساختن اندیشه، یک عمل جمعی و گروهی است. به این معنی که در جمع صورت می گیرد. مهم نیست که نتیجه ی حاصل، کار یک فرد باشد. گوشه گیری از جریان جمعی تفکر باعث بلوکه شدن مولف می شود.

فکر می‌کنم این مطلب از جان استوارت میل، تاییدی بر این حرف سهیل باشه:
در مورد هر انسانی که قضاوتش به راستی شایسته‌ی اطمینان است این سوال پیش می‌آید که چطور شده است عقیده‌ی وی این اندازه مورد اطمینان قرار گرفته است؟
برای اینکه فکرش برای شنیدن هر نوع تنقیدی از رفتار و عقایدش باز بوده است. برای اینکه عادت داشته است به تمام آن حرف‌هایی که بر ضد عقایدش اقامه می‌شده است گوش بدهد تا اینکه بتواند از گفته‌های صحیح مخالفان بهره‌مند گردد و در همان حال خود بی‌پرده ببیند که چه قسمت‌هایی از گفته‌ها و دلایل ایشان باطل است و بطلان آن را سر فرصت به دیگران هم نشان بدهد. برای اینکه احساس کرده است که تنها راهی که یک موجود بشری به کمک آن می‌تواند تا حدی به شناختن "سرتاپای یک موضوع" موفق گردد این است که به هر گونه حرف یا نظری که اشخاص مختلف، با عقاید مختلف، درباره‌ی آن موضوع دارند گوش دهد و تمام شکل‌هایی را که آن موضوع در افکار مختلف به خود می‌گیرد از نظرگاه صاحبان آن افکار بررسی کند. هیچ خردمندی جز با گذشتن از این راه خردمند نگردیده است و اصلا نیروی خالقه‌ی فهم بشر طوری آفریده نشده است که وی بتواند از راهی دیگر خردمند گردد.

رساله درباره‌ی آزادی، جان استوارت میل، ترجمه‌ی جواد شیخ الااسلامی، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، چاپ چهارم 1375

امت لیبرال انگستان

در ارتباط با نوشته‌ی اخیر سهیل با عنوان امت لیبرال:

در انگلستان به علت وضع خاص تاریخی این کشور گرچه یوغ افکار عمومی شاید سنگین‌تر باشد ولی فشار قانون بار تحمیل کردن آن افکار به مردم با مقایسه به وضع سایر کشورهای اروپایی تا حدی سبک است. مردم انگلستان از نفس این عمل که قوه‌ی مقننه یا مجریه مستقیما در رفتار خصوصی افراد مداخله کند نفرت دارند گرچه این نفرت ناشی از احترام جبلی (سرشتی، ذاتی) آنها به حفظ استقلال فردی نیست بلکه زاییده‌ی آن ترس و وحشت ملی است که هنوز به کلی از بین نرفته است و حکومت را در چشم مردم این کشور قدرتی که مصالحی بر خلاف عامه‌ی خلق دارد نشان می‌دهد. اکثریت مردم هنوز به این نکته پی نبرده‌اند که قدرت و عقیده‌ی حکومت وقت به واقع قدرت و عقیده‌ی خود آنهاست. اما موقعی که از این حقیقت آگاه شدند آزادی فردی شاید به همان میزان که در حال حاضر دستخوش تعدی افکار عمومی است در معرض تاخت و تاز حکومت نیز قرار گیرد.
خوشبختانه هنوز مقدار زیادی احساسات مقاوم در این کشور هست که هر آنی می‌شود بسیجش کرد و بر ضد مداخله‌ی قانون در حوزه‌هایی که حریم اختصاصی افراد است بکار برد. در عین حال این احساس عمومی فرقی هم در این زمینه قایل نیست که آیا موضوعی که دولت می‌خواهد در آن مداخله کند در حوزه‌ی مشروع نظارت قانونی هست یا نیست. بی‌قیدی مردم در این باره به حدی است که خود این احساس مقاوم گرچه روی‌هم‌رفته بی‌نهایت سودمند است چه بسا که از روی اشتباه ابراز می‌شود چون به واقع اصل ثابتی که انسان به کمک آن بتواند حقانیت یا عدم حقانیت دخالت حکومت را تشخیص بدهد وجود ندارد و مردم برحسب عادت روی ترجیحات و پسندهای شخصی خود تصمیم می گیرند. بعضی‌ها وقتی می‌بینند کار خوبی هست که باید انجام شود یا زیانی هست که باید درمان شود حکومت را با کمال میل و رغبت به انجام آن تشویق می‌کنند در حالی که دیگران ترجیح می‌دهند تقریبا هر نوع زیان اجتماعی را تحمل کنند تا اینکه پای مداخله‌ی حکومت را به بخش جدیدی از مصالح عمومی بکشانند.

رساله درباره‌ی آزادی، جان استوارت میل، ترجمه‌ی جواد شیخ الااسلامی، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، چاپ چهارم 1375

پنجشنبه، اسفند ۲۲، ۱۳۸۷

نگران نباش


یه خونه ی بزرگ. راهروهای طولانی و به درد نخور، بهش می گن فضای پِرت. فلاسک چای و آب جوشِ کنار میز. یه پتوی نازک، گوشه ی کاناپه. سیگار ایرانی. خوندن اولین هدیه ی رسیده. نگران نباش.
خوندنش می چسبه و بیدار نگهم می داره. محمد جان این اولیش.

شنبه، اسفند ۱۷، ۱۳۸۷

آتام

آتام ساتیجی ایدی.
ال اراباسینین اوستونده
قوون دیلیم لری
آیین دیلیمینه بنزردی
قارپوز دیلیم لری
اوره‌ک پارچاسینا
اتامین
ال اراباسی
بیر آخیملی بوستان ایدی
شهرین کوچه ‌لرینده

ترجمه به فارسی:
پدرم
پدرم فروشنده بود.
روی گاری دستی
قاچ‌های خربزه
به هلال ماه می‌مانست
قاچ‌های هندوانه
به شرحه‌های دل.
گاری دستی پدرم
به بستان روانی می‌مانست
در کوچه‌های شهر.


جاماکا، تورکی شعرلر (اشعار ترکی)، رسول یونان، نشر امرود، چاپ اول 1387

شنبه، اسفند ۰۳، ۱۳۸۷

بدترین طبقه ‌ی جماعت کتاب ‌خوان

می‌گویید کتاب‌هایش در آلمان نیز به اندازه‌ی این‌جا فروش می‌رود، که یکی از داستان‌های قدیمی‌اش برای چاپ در مجموعه‌ی شاهکارهای مدرن انتخاب شده، که او را در کنار ب و ج یکی از نویسندگان پیشروی نسل "بعد از جنگ" می‌دانند و نهایتا و مهم‌تر این‌که او ناقدی خطرناک است. ظاهرا معتقدید همه باید راز شیطانی موفقیت او را مکتوم نگاه داریم، موفقیتی که مانند سفر در قسمت درجه‌ی دو قطار با بلیط درجه‌ی سه است، یا – چنانچه تشبیهم به اندازه‌ی کافی روشن نیست – نتیجه‌ی گذاشتن لی‌لی به لالای بدترین طبقه‌ی جماعت کتاب‌خوان است – نه آن‌ها که با داستان پلیسی نشئه می‌شوند، باز خدا پدر آن‌ها را بیامرزد – بل آن‌ها که چون از خواندن قدری فروید یا "جریان سیال ذهن" یا چیزهای دیگر تکان خورده‌اند بدترین و مبتذل‌ترین کتاب‌ها را می‌خرند – و از سر اتفاق اصلا نمی‌فهمند و نخواهد فهمید که بدبین‌ها و منفی‌باف‌های امروز برادرزاده‌های ماری کورِلی و خواهرزاده‌ی گروندی‌ِ پیرند. چرا باید راز شرم‌آور را پنهان داریم؟ این پیوند ماسونی برای رواج ابتذال یا درواقع ابتذال‌پرستی چیست؟ مرگ بر این خدایان دروغین!

زندگی واقعی سباستین نایت، ولادیمیر ناباکوف، ترجمه‌ی امید نیک‌فرجام، انتشارات نیلا، چاپ دوم 1385

طلب دکتر

وقتی دکتر خانواده برای وصول طلبش فشار آورد، تمام خانواده‌ی مارکس حدود ده هفته در خانه‌ی دوستی به نام پیتر ایماندت در کمبرول مهمان شدند و پس از آن هم خود کارل سه ماه دیگر در منچستر و در خانه‌ی انگلس پنهان شد. این تنها یکی از چندین سفر او به منچستر بود و در همین سفرها بود که او نگاهی به دنیای ماشین و بخار و تولید سرمایه‌داری در عمل انداخت.

مارکس در لندن، آسا بریگز (به همراهی جان دکر و جان میر)، ترجمه‌ی آرش عزیزی، انتشارات طرح نو، چاپ اول 1387

ترکان پایتخت‌ نشین

فرض کنید زبان‌تان را برمی‌دارید و با خودتان می‌برید به جایی که مردمش به زبان شما صحبت نمی‌کنند. آنجا تمام سعی‌تان را می‌کنید زبان جدید را بصورت کامل یاد بگیرید تا توانایی زبانی‌تان از بقیه‌ی مردم حتی‌الامکان کمترین تمایز را داشته باشد؛ تا عقب نمانید. بتوانید در صورت لزوم از عابری بپرسید ساعت چند است، بپرسید چگونه می‌توان به نزدیک‌‌ترین ایستگاه مترو رسید، بپرسید آن شلوار قیمتش چند است، بگویید اهل چه کشوری هستید، شغل‌تان چیست و چه بسا بتوانید نامه‌ای به صاحب‌خانه‌ی خارجی‌تان بنویسید و از وضعیت گرمایش خانه‌یتان شکایت کنید و درخواست خسارت نمایید. بالطبع اگر قرار است آنجا دانشگاه بروید، تلاش‌تان بر این مبنا خواهد بود که بتوانید با آن زبان چیزی یاد بگیرید و چه بسا بتوانید با آن چیزی به بقیه یاد بدهید و قس علی هذا.
طبیعی‌ست که هر چه استعداد بیشتری در یادگیری زبان بیگانه داشته باشید، هر چه بیشتر خود را در معرض این زبان جدید قرار دهید (و مثلا خودتان را در دایره‌ی تنگ هم‌وطنان‌ و دوستان زبان مادری‌تان اسیر نکنید)، پشتکار بیشتری به خرج دهید و زمان بیشتری در سرزمین بیگانه بمانید، شانس بیشتری برای عمیق‌تر کردن دانش زبانی در حوزه‌های بیشتری خواهید داشت.
اما فکر می‌کنم در نهایت برخی از حوزه‌ها دست نخورده یا حداقل کمتر دست خورده باقی خواهند ماند. فرض کنید می‌خواهید یک جوک تعریف کنید؛ چون طنازی و خنداندن مردم برای‌تان جزو حوزه‌های ضروری‌ نبوده، شاید هیچ وقت نتوانید تسلط لازم را در این زمینه پیدا کنید. منظورم لزوما و فقط لهجه و مشخصات آوایی زبان نیست. بلکه بیشتر دامنه‌ی کلمات، عبارات، ضرب‌المثل‌ها، گرامرها و نکته‌سنجی‌های زبانی مد نظرم ا‌ست. برگردیم سر جوک؛ چون نمی‌توانید خوب جوک تعریف کنید، سعی می‌کنید کمتر وارد چنین حوزه‌ای شوید، یعنی در فضایی که می‌طلبد دوستان‌تان را بخندانید، ساکت می‌مانید و فقط گوش می‌دهید و یا اصلا در چنین جمعی حاضر نمی‌شوید. به همین ترتیب است اگر بخواهید با کسی دعوای لفظی کنید، به کسی فحش دهید، اظهار عشق ناگهانی کسی را پاسخ دهید يا با یک نفر در غم از دست دادن عزیزی صمیمانه همدردی کنید.
به نظرم می‌آید چنین حوزه‌هايي اکثرا نیازمند دانش ناخودآگاه زبانی‌ هستند. یعنی چه بسا شما بتوانید از آزمون‌هایی که نیازمند آموختگی زبانی‌ست، سربلند بیرون بیایید؛ به آن زبان داستان بنویسيد یا حتا شعری بگویید (دانش زبانی‌ای که مجال پرداخت و تامل یافته‌ است) ولی وقتی با کسی دعوای‌تان می شود، عوض آنکه کلمات، لحن و دستور زبان مناسبی بکار ببرید و احساس‌تان را بیان کنید، سرخ می‌شوید، صدای‌تان می‌لرزد و به تته پته می‌افتید. مشکل هم فقط این نیست که در جایی که باید، به طرز خوبی اظهار وجود نکرده‌اید بلکه اندکی بعد از صحنه‌ای که درست کرده‌اید، شرمنده می‌شوید؛ می‌بینید که به صورت ناخودآگاه آن صحنه را مدام مرور می‌کنید، عبارات و جملات مناسبی خلق می‌کنید و افسوس می‌خورید که چرا در زمان مناسب آنها را به زبان نیاورده‌اید و به این ترتیب یک احساس نارضایتی پنهان و نگفتنی مدام درون‌تان انباشته می‌شود.
من دوازده سال پیش در ترمینال تبریز، تنها، سوار اتوبوسی شدم. در طول راه، شهر به شهر، قصبه به قصبه و پاسگاه به پاسگاه، متوجه شدم که انگار چیزی در حال عوض شدن است. داخل اتوبوس همه به ترکی حرف می‌زنند ولی در فروشگاه‌ها و رستوران‌ها مردم بیشتر و بیشتر به فارسی حرف می‌زنند. از همان ترمینال آزادی، جایی که در آن مردم بیشتر به ترکی حرف می‌زنند تا زبانی دیگر، تابه‌حال دارم چنان احساسی را با خودم این سو و آن سو می‌کشم.

یکشنبه، بهمن ۲۷، ۱۳۸۷

بعد می گن چرا کتاب نمی خونی؟

"سقوط کرد؟

با تمام سنگینی بدنش که وزن مسلم آن به مقیاس اشیاء سنگین یازده سنگ و چهارده پاوند بود به گواهی دستگاه مدرج توزین ادواری مغازه ی فرانسیس فرودمان، داروساز خیابان فردریک شمالی، در آخرین عید معراج مسیح یعنی دوازدهم ماه مه سال کبیسهء یکهزار و نهصد و چهار مسیحی(سال یهودی پنجهزار و ششصد و شصت و چهار، سال هجری یکهزار و سیصد و بیست و دو) عدد طلایی5، عشرهء مسترقه 13، دورهء تناوبی خورشیدی 9، حروف مخصوص یکشنبه سی بی، دوره مالیاتی رومی 2، دورهء یولیانی 6617، MCMIV = 1904."

این یه تیکه از کتاب جیمز جویس همراه با بخش 17 «اولیس» هست که دارم می خونمش. برای ذهن من که از پرکاریِ بیهوده رنج می بره زیاد مناسب نیست، پس یواش یواش پیش می رم تا سالم بمونم. ;)

سه‌شنبه، بهمن ۲۲، ۱۳۸۷

این زن

این زن هیچ شباهتی به هیچکدام از زنهایی که شریفی در قصه ها و رمان های مختلف خوانده بود نداشت. نه آناکاردیویچ کارنینا، نه ناستنکا، نه زنی که یک پدر و چهار برادر کارامازوف را مبهوت خود کرد، نه زنی که راسکلینف خم شد و پاهایش را بوسید، نه زن اثیری، نه مالی، نه گوهر، و نه مجموع زنهای پروست، و نه حتی زنهای محبوب دوران شاگرد نویسندگی اش، ویرجینیا وولف، گرترود استاین و آناییس نین. این زن، نه! نه! تصویر و تقلیدی از چیزی نبود. یک خود غیر قابل تقلید بودکه در هیچ عکس و رمان و فیلم و نقاشی و شعری نمی گنجید. زاییدهء کشمکشهای آنها با یکدیگر هم نبود. ترکیبی از حالات رویایی آنها هم نبود. زنی هم نبود که استمنای روانی مردی او را برای لذت گذرایش از یک جهان فانی و یا محکوم به فنا به حضور طلبیده باشد. انحرافی غریب، نه، تنها یک انحراف نه، انحراف هایی غریب و مسلسل وار در ادراک تخیلی از زنینگی و زیبایی بود.شاید آن هم نبود. زنی بود که از نه های مختلف، از دستِ ردهایی که به هر نوع بازنمایی زنانه می شد زد، از ضدِ واژه، ضد تصویر، ضد فیلم و ضد روایت، بوجود آمده بود.

آزاده خانم و نویسنده اش یا آشویتس خصوصی دکتر شریفی، رضا براهنی، نشرکاروان، چاپ سوم 1385

دوشنبه، بهمن ۱۴، ۱۳۸۷

ساعت از 4 صبح گذشته و دیدن The Curious Case of Benjamin Buttonهمین الان تموم شد. چند روز بود که می خواستم چیزی درباره ی فیلم هایی که اخیرا دیدم بنویسم ولی منتظر بودم تا این فیلم رو هم ببینم. دلیلی که باعث شد این فیلم که خیلی وقته مشتاق دیدنش هستم رو تقریبا آخر از همه ببینم اینه که کپی هایی که روی اینترنت بودند اغلب به نظر خوب نمی اومدن، خب در انتها هم مجبور شدم یکی از همون ها رو ببینم. فیلم جالب و متفاوتی بود. ایده ی جالبی هم داشت که حتما می دونین.
از فیلم های اسکار امسال، تقریبا از هر بخش یکی رو دیدم.

The Curious Case of Benjamin Button,
Slumdog Millionaire,
Milk,
In Bruges,
WALL.E,
Vals Im Bashir(Waltz with Bashir),
Ubornaya istoriya - lyubovnaya istoriya(Lavatory - Lovestory)

و خب چند تا فیلم دیگه که دیدم و چند تای دیگه که توی نوبت هستند. نمی تونم در مورد همه شون چیزی بگم. فروغ در مورد Slumdog Millionare نوشته. فیلم خوبی بود. نه چندان عجیب و پیچیده ولی خوش ساخت. من هم پیش داوریِ خوبی در مورد یک فیلم هندی نداشتم ولی وقتی فیلم رو دیدم و تموم شد یاد سینما پارادیزو افتادم. به هر حال باید دید کدوم فیلم بهترین می شه که خب البته بهترین شدنش دلیل بر بهترین بودنش هم نیست!

پ.ن: یه نکته که دلم نمی آد نگم اینه که حتما WALL.E رو ببینید. من که عاشق خود WALL.E شدم بس که احمقانه بامزه بود ;)

پ.ن 2: فیلم Vicky Cristina Barcelonaرو هم دیدم. فیلم خیلی خوبی بود. از کارهای Woody Allenو خب هم فیلم خوش رنگ و رو و راحتیه و هم اینکه در عین راحتی منو کلی به فکر انداخت. از اون دسته فیلمهاییه که این روزها زیاد بهم می چسبه.

پ.ن 3: فکر کنم کم کم پی نوشت های این مطلب از خودش طولانی تر بشه. این دفعه ساعت 5 صبحه. The reader رو دیدم. فیلم بسیار خوبی بود و به من که حسابی چسبید. و احتمال میدم که توی اسکار حسابی ببره.

پنجشنبه، بهمن ۰۳، ۱۳۸۷

سازمان‌ نماینده‌های دل‌شکسته

خواندن رمان "زندگی نو"، نوشته‌ی اورهان پاموک، نزدیک به یک سال و نیم طول کشید (چیزی که برایم کم پیش می‌آید)؛ قبلا درباره‌ی این رمان و جنجال‌ها و رکوردهایی که در زمان انتشار در ترکیه به پا کرده بوده، نوشته‌ام. در حین خواندن جاهای زیادی بودند که دوست داشتم با دوستانم درمیان بگذارم. این یکی از آن قسمت‌هاست:

(دکتر نارین) مدتی طولانی از حافظه‌ی اشیاء حرف زد؛ با اعتقادی راسخ، انگار که از چیزی ملموس حرف بزند، از زمانی گفت که درون اشیاء حبس شده. بعد از "توطئه‌ی بزرگ" بوده که به وجود زمانی سحرآمیز، ضروری و شعرگونه پی برده که از اشیاء، مثلا از قاشقی ساده یا یک قیچی، به ما که آن‌ها را در دست می‌گیریم، نوازش می‌کنیم و به کار می‌بریم منتقل می‌شود. به‌خصوص از وقتی چیزهای نو، که همه یک‌شکلند و همه بی‌روح و بی‌نور - و نمایندگی‌هایی که آن‌ها را توی ویترین نمایش می‌دهند و در مغازه‌های بی‌بویشان می‌فروشند - کوچه و خیابان را تسخیر کردند. اوایل به اجاق‌گازها، یعنی به نمایندگی "آی‌گاز" که گاز مایع نامرئی می‌فروشد – گازی که آن چیزهای دگمه‌دار را روشن می‌کند – و به نمایندگی "آ . اِ . گ" که یخچال‌هایی به رنگ برف مصنوعی می‌فروشد، اهمیتی نمی‌داده. حتا وقتی به جای ماستِ کیسه‌ایِ خودمان، سر و کله‌ی ماست "پالوده" – این را مثل "آلوده" تلفظ می‌کرد – و به جای شربت آلبالو یا دوغ، اول توی کامیو‌های سالم و تمیز سر و کله‌ی "مستر ترک‌کولا"ی تقلیدی و بعد هم سر و کله‌ی آقای "کوکاکولا"ی واقعی پیدا شد، مدتی هوسی احمقانه به سرش زده؛ هوس کرده یک نمایندگی بگیرد - مثلا به جای سریش، چسب "اُهو"ی آلمانی بفروشد که روی لوله‌اش جغدی دلنشین هست که می‌خواهد همه چیز را به همه چیز بچسباند، به جای گِل سرشور، صابون "لوکس" بفروشد که رایحه‌اش هم به قدر جعبه‌اش مخرب است – اما تا این چیزها را توی دکانش که در آرامش، زمانی دیگر را زندگی می‌کند گذاشته، ملتفت شده که دیگر نه فقط ساعت، حتا زمان را هم گم کرده. بعد، از نمایندگی صرف نظر کرده، چون نه فقط خودش، که اشیائش هم، مثل بلبل‌هایی که از دست سِهره‌های بی‌حیای قفس پهلویی کلافه‌اند، کنار این چیزهای یک‌شکل و کدر آرامش را از دست داده بودند. به این‌که فقط مگس‌ها و پیرمردها به دکانش سربزنند، اهمیتی نداده و چون می‌خواسته حیات و زمان خودش را زندگی کند، دوباره شروع کرده به فروختن چیزهایی که پدرانشان قرن‌ها می‌دانسته‌ و می‌شناخته‌اند.
... کسان دیگری مثل خودش، مردی سیاه و کراواتی از قونیه، امیری بازنشسته از سیواس، از طرابوزان و بله از تهران، از دمشق و ادیرنه و بالکان نماینده‌های دل‌شکسته، اما با‌ایمان، در برابر توطئه قد علم کرده و به او پیوسته بودند و نظام اشیای نوی خودشان را می‌ساختند و سازمان‌ نماینده‌های دل‌شکسته را تشکیل می‌دادند.
زندگی نو، اورهان پاموک، ترجمه ی ارسلان فصیحی، انتشارات ققنوس، چاپ سوم، 1386

سه‌شنبه، بهمن ۰۱، ۱۳۸۷

مدت‌هاست که می‌خوام برای داستانی که می‌خوام بنویسم، برم حموم عمومی؛ ولی هنوز نتونستم.

شنبه، دی ۲۱، ۱۳۸۷

یک گفتگو


چند روز پیش با یکی از دوستانم، نویسنده‌ی وبلاگ "من راز فصل‌ها را می‌دانم"، گفتگویی درباره‌ی جنگ غزه رخ داد. متاسفانه این جنگ هنوز تمام نشده و تعداد کشته‌شدگان به بیش از هشتصد نفر رسیده است؛ از این دوستم به خاطر آن که اجازه داد این دیالوگ در فضای وبلاگش شکل بگیرد، صمیمانه تشکر می‌کنم. اگر دوست داشتید، می‌توانید این گفتگو را به ترتیب در لینک‌های زیر بخوانید:

روس ها و ایرانیان


آیا از آثار نویسندگان ایرانی هم چیزی خوانده‌اید؟
یک سال قبل در جنوب فرانسه، در پرووانس با یک آقای ایرانی آشنا شدم و از دانش فراوان او تعجب کردم. تمام شب با هم حرف می‌زدیم و در حرف کم نمی‌آورد. دلم نمی‌خواست گفتگوی ما پایان یابد. زبان روسی و انگلیسی و چند زبان دیگر می‌دانست. از افلاطون، اسکار وایلد، فالکنر و عمر خیام نقل قول می‌کرد. از دلایل و تبعات جنگ چچن و روسیه صحبت می‌کرد و تحلیل بسیار روشنی داشت. درباره‌ی کشور من چیزهایی می‌دانست که من خود نمی‌دانستم. من با حکیم خردمندی آشنا شده بودم. راستش می‌دانید طرف چه کاره بود؟ در شیفت شبانه‌ی یک هتل، بار مسافران را جابه‌جا می‌کرد. باورم نمی‌شد. شما ایرانی‌ها باربرانی چنین آگاه دارید که دانش آنها با استادان برابری می‌کند. من حتا می‌ترسم تصور کنم که چه نویسندگانی دارید. باید اعتراف کنم که آثار معاصران شما را نخوانده‌ام. به شدت تحت تاثیر عمر خیام هستم و از فلسفه‌ی خوش‌باشی و باده‌گساری او خوشم می‌آید. اما خوب، می‌دانم که او نویسنده‌ی معاصر نیست.
البته باید به این نکته اشاره کنم که بحث‌های باده و می، بحث‌های عرفانی است که در فرهنگ‌های اسلاو یا غربی شاید نگنجد. در دوره‌ی معاصر از چه کسانی تاثیر پذیرفته‌اید؟
عمر خیام را که گفتم، جوزف برادسکی را هم. باید به ادامه‌ی این لیست زنم و سه فرزندم را اضافه کنم. ویلیام فالکنر، الویس پریسلی، موتسارت، آب و هوای روسیه، خاویار و ... پدیده‌هایی دیگری (هستند) که بر من تاثیر فراوان دارند.
از استادان ادبیات معاصر روسیه، چه کسانی را توصیه می‌کنید؟
لودمیلا اولیتسکایا که کتاب‌های اندوه‌باری درباره‌ی زنان کلیمی نوشته و جوایز متعددی به خود اختصاص داده است. در عرصه‌ی سینما باید به نیکیتا میخالکوف اشاره کنم که جایزه‌ی اسکار برده است. اما تاثیرگذارترین چهره‌ی امروز روسیه آقای پوتین است. اطمینان دارم وقتی او حرف می‌زند، دنیا نفس در سینه حبس می‌کند. معنی‌اش این است که ما دوباره وارد بازی شده‌ایم.

قسمتی از مصاحبه‌ی مجله‌ی گلستانه با آندره‌ی گلاسیموف (Andrei Gelassimov) نویسنده‌ی روس
ماهنامه‌ی گلستانه، شماره‌ی 94، آذر 87

جمعه، دی ۲۰، ۱۳۸۷

براتیگان

به لطف ناصر چند تا کتابی که دوست داشتم به دستم رسیده. دو سه تا کتاب آخری که خوندم از براتیگانه. فکر کنم بعد از سلینجر جزو نویسندگان محبوبم باشه. نگارش روان و تاثیر گذار کارهاش من رو کاملاً جذب می کنه، تا حدی که ممکنه باز همون اتفاق سلینجری در مورد کتاب هاش بیفته. یعنی اینکه من مدت ها تیکه تیکه از کتاب هاش رو اینجا بذارم و احتمالاً آخرش به جرم انتشار اینترنتی یکی از کتاب ها دستگیر شم. البته سعی می کنم از این کار پرهیز کنم. ولی خب علی الحساب یه چند خط از براتیگان داشته باشین تا ببینیم چی پیش می آد:

"مطمئن بودم که من تنها کسی بودم که او براش خواب هاش رو تعریف می کرد. فکر نمی کنم حتی برای رفیقش [دوست دخترش] هم چیزی از این خواب ها گفته بود. اگر من رفیقی داشتم به زیبایی رفیق او، حتماً براش خواب هام رو تعریف می کردم. اما شاید اصلاً به این دلیل که خواب هام زیاد جالب نبودند همچو رفیقی نداشتم."
پس باد همه چیز را با خود نخواهد برد، ریچارد براتیگان، ترجمه ی حسین نوش آذر، تهران، نشر مروارید، 1387

شنبه، دی ۱۴، ۱۳۸۷

زندگی، هستن، آزادگی، کاویدن، آفرینندگی

محمد ایزدی عزیز مطلب خوب و جامعی درباره‌ی موضوع مطرح شده در پست "جبر یا اختیار، یک نقد و یک نظر" نوشته است با عنوان "ااااه باز هم جبر و اختیار". محمد جان! ضمن تبریک وبلاگ وردپرسی جدیدت (زندگی، هستن، آزادگی، کاویدن، آفرینندگی) از اینکه گفتگوی نیما، سهیل و من رو با دقت پیگیری کردی و نظرت رو گفتی، ازت خیلی ممنونم (خودم هم قصد داشتم نظر یکی دو نفر، از جمله تو رو، درباره‌ی اون نوشته بپرسم).