جمعه، مرداد ۱۶، ۱۳۸۸

هیچ وقت این قدر امید نداشته ام.

۱۱ نظر:

parissa گفت...

عالی.ناصر جان اگر یک راهی پیدا نکنی برای پاک کردن فید مطالب همین روزها باید در وبلاگم را تخته کنم.
می دانی که مرتبط با مطلبی هست که دیروز نوشته بودم.

HerrBlum گفت...

منم همین طورم. یه جورایی خودمم باورم نمیشه این همه اُمید و انرژی از کجا میارم. اما خُب هست و ازش استقبال و استفاده میکنم.
با سیاوش حرف زدم و اونم گفت که خیلی دوست داره تو فیلم باشه و یا هر جور که میتونه کمکم کنه. بعد نشستم پای فیلمنامه و ایده ی تخته نرد اومد تو کله م و تقریبن به صحنه ای که هیچی براش نداشتم و خالی بود یه پوسته ی قابل بحث داد. قبلش فقط میدونستم توش چه‌جوری ئه اما با چه قیافه ای رو نه. :-)
وقتی آدم حالش خوب باشه مغز انگار چیزای خوب ترشح میکنه.

HerrBlum گفت...

پریسا خانوم من از قول همتای وبلاگ‌نویسم آقا ناصر قول میدم که تا فردا چهل پنجاه تا مطلب شر کنه که اون مطلبه خودش ته نشین بشه...

علی فتح‌اللهی - Ali Fatolahi گفت...

بچه ها من یکی که جدن این روزا هر وقت ناامید شدم از وبلاگای بچه های داخل امید گرفتم خداییش شماها معرکه اید

حمید گفت...

با سلام با داستان های کوتاه در کافه کنج منتظر شما هستیم
cafee-konj.blogfa.com

رضا گفت...

به قول معروف «هویجوری»

Alireza گفت...

چه خوب این گونه است!

Sohail S. گفت...

kheili khoobe. post e khoob i bood

علی فتح‌اللهی - Ali Fatolahi گفت...

من همیشه میام این پست رو چک می کنم ببینم کسی حرف جدیدی زده یا نه

Mehdi گفت...

یکی از بهترین چیزهایی که این اواخر تو وبلاگستان دیدم. مرسی

Nazanin گفت...

haminjuri kolan be hamechiz?