شنبه، اردیبهشت ۰۸، ۱۳۸۶

Category:Living_people

من عباس را در ستون سوم از صفحه ي اول ليست مردم زنده در ويكي پديا پيدا كردم. تعدادي از عكس هايش را اينجا مي توانيد ببينيد. او عضو Magnum Photos است.

سه‌شنبه، اردیبهشت ۰۴، ۱۳۸۶

ری را

از صبح تا حالا می خوام این مطلب رو پست کنم این بلاگر لعنتی راه نمی ده. یه بار هم مطلب رو کامل پروند. پس مختصر و مفید و سریع اینکه، ری را نام آشناییه برای همه ی کسایی که علاقه ای به ادبیات ایران دارند. ری را نام یک شعر معروف نیماست که در منطقه ی شمال ایران نامیه برایِ دختران. به تازگی آلبوم ِ بسیار زیبایی با این نام به دستم رسیده(با تشکر از پریسا البته) که این مدت زیاد بهش گوش می دم. در یه جستجوی ساده فهمیدم که آقای خسرو شکیبایی یه کاست با این نام خونده که البته این آلبومی که من دارم مسلماً(بخوانید خوشبختانه)صدای ایشون نیست و آلبومی است کار آقای سهیل نفیسی که نشر هرمس اون رو منتشر کرده. توضیحات ِ لازم رو از سایت هنر و موسیقی می آرم:
"گزیده ای از اشعار شعرای معاصر ایران، با کنترباس و آکاردئون نواخته می شوند. آلبوم "ری را" که با نام یکی از اشعار نیما یوشیج ، شاعر معاصر ایرانی نامگذاری شده، به اجرای موسیقایی گزیده ای از اشعار شعرای معاصر ایران اختصاص پیدا کرده است. ازجمله این اشعار می توان به آثاری از احمد شاملو، مهدی اخوان ثالث، نیما یوشیج، منوچهر آتشی و ابراهیم منصفی اشاره کرد. آهنگسازی این اثر را آهنگساز جوان ایرانی "سهیل نفیسی" به عهده دارد. فضای این اثر که با سازهای "آکاردئون" و "کنترباس" ساخته شده است، فضایی بسیار آرام و نوستالژیک است. در بخش هایی تکنوازی سازهای مختلف و در بخش هایی دیگر همنوازی آنها گنجانده شده است. بخش های دیگر این اثر با تکنوازی ساز گیتار اجرا شده و آوازی که سهیل نفیسی روی آن اجرا کرده است."

و البته شعر ِ ری را تقدیم به علی فتح اللهی:

ری را

« ری را»...صدا می آید امشب
از پشت « کاچ» که بند آب
برق سیاه تابش تصویری از خراب
در چشم می کشاند.
گویا کسی است که می خواند...

اما صدای آدمی این نیست.
با نظم هوش ربایی من
آوازهای آدمیان را شنیده ام
در گردش شبانی سنگین؛
زاندوه های من
سنگین تر.
و آوازهای آدمیان را یکسر
من دارم از بر.

یکشب درون قایق دلتنگ
خواندند آنچنان؛
که من هنوز هیبت دریا را
در خواب
می بینم.

ری را. ری را...
دارد هوا که بخواند.
درین شب سیا.
او نیست با خودش،
او رفته با صدایش اما
خواندن نمی تواند.
---
پ.ن: ببخشید که زیاد هم مختصر نشد.

شنبه، اردیبهشت ۰۱، ۱۳۸۶

یعقوب یادعلی

اين راسته كه يعقوب يادعلي (نويسنده ي آداب بي قراري) زنداني شده؟ رادبو فردا نوشته اينجا! كسي مي دونه چرا؟

کتاب اخیر یادعلی، آداب بی قراری، رمانیست که در سال 84 منتشر شد و تحسین بسیاری را بر انگیخت. یاد علی که ظاهرا ده سالی است در یاسوج زندگی می کند هم اکنون در زندان این شهر به سر می برد.

در رابطه با آداب بی قراری مطلبی از خودمان.
فروغ لطف کرده و در کامنت ها لينک وبلاگي رو گذاشته که اخبار مربوط به اين قضيه رو تعقيب مي کنه. واسه ي اينکه جلوي ديد باشه، لينک وبلاگ رو مي ذارم همينجا.
يعقوب يادعلي يا قرار کفالت آزاد شد و پرونده اش به تهران منتقل شد (به نقل از خوابگرد).

وردی که بره ها می خوانند

یه رمان خوب ِ ایرانی که می شه یه نفس خوندش. منم یه نفس خوندمش. بسیار دلنشین بود برای من. اگه بخوام تکه های جالبش رو بذارم اینجا احتمالا باید همه اش رو کپی می کردم و قطعا صدای نویسنده در می اومد. پس فعلا از قید تکه های جالبش می گذریم. ولی چند شباهت داشت با بعضی ها و بعضی کارها که برام جالب بود. اول اینکه این رمان تقدیم شده به مادر ِ نویسنده که ظاهرا در انتظار دیدار فرزندش مرده. دقیقا عین مادر عباس معروفی. و البته خیلی از قسمت های متن هم شبیه بود به حس و حال نوشته های معروفی که مورد علاقه ی منند. جدا از اینکه رضا قاسمی سعی می کنه که با وارد کردن طنز به داستان از زیادی احساساتی شدنش پرهیز کنه(اشاره به یادداشتهای خود نویسنده درباره ی این رمان). شباهت دوم در قسمتی از فضای وقوع داستانه. این رمان چند محور در محدوده های جغرافیایی مختلفی اتفاق می افته. بخشی از اون که به کودکی و نوجوانی راوی می پردازه در شهری است که اگر چه از آن به وضوح نامی برده نشده، اما شباهت بسیاری دارد به مکان رمان ِ چراغها را من خاموش می کنم(حتما می دونید که چند وقته دیگه بهش اجازه ی چاپ ندادند.)
---
و در آخر بازم جای شکرش باقیه که دو سه سالی یه بار یه کاری از قاسمی یا معروفی یا ... در می آد و الا باید قید ادبیات ایرانی رو می زدیم.(در همین رابطه مطلبی از عرض حال)
---
راستی رمان رو می تونید از اینجا بردارید.

پنجشنبه، فروردین ۳۰، ۱۳۸۶

احمد باطبي


عکس احمد باطبي عزيز است و همانطور که مي بينيد از سايت کسوف (آرش عاشوري نيا) برداشته ام.

ممنون از محمد که در del.icio.us لينکش را گذاشته بود.

دوشنبه، فروردین ۲۷، ۱۳۸۶

وصف الحال

شما را به ياد مي آورم در حالي که بهترين سخن شما "اي کاش" بود؛ اي کاش در زمان و مکاني بوديم که به "اي کاش" نياز نبود.

ترجمه ي شعري از شيخ يوسف بن حسين تبريزي

مکتب عرفاني تبريز، کاظم محمدي وايقاني، انتشارات نجم کبري، چاپ دوم، 1385

جمعه، فروردین ۲۴، ۱۳۸۶

من و عمو

عموي بزرگم رو خيلي دوست دارم. پنجاه و اندي بايد باشه سنش. قد و قامتش به خونواده ي مادريش رفته؛ قد بلند و استخون درشته ولي تمام عمرش از ديدن خون حالش بد مي شده. بچه که بودم مي رفتم تابستون ها خونشون براي قاليبافي؛ گاهي که دستم رو چاقوي قاليبافي تصادفا مي بريد، نمي تونست به انگشتم حتا نگاه کنه. صورتش در هم مي شد، سرش رو برمي گردوند و من رو زود مي فرستاد پيش زن عموم تا انگشتم رو ببنده.
از بد حادثه چند سالي هست که توي شيفت شب يه کشتارگاه کار مي کنه. صبح روز 29 اسفند که رسيدم تبريز، طبق معمول چند ساعت بعد رفتم خونشون؛ عمو هنوز نيومده بود خونه. از عصر ديروزش رفته بود سر کار و ظاهرا به علت تعطيلي هاي چند روز بعدش بيش از حد معمول نگهشون داشته بودند. عصر همون روز مستقيما از سر کار اومد خونه ي ما تا مرغ هايي رو که مادرم بهش سفارش داده بود، تحويل بده و بعد بره خونه ي خودشون. خسته ي خسته بود. سرپا بند نمي شد از خستگي. فکر کردم ممکنه وايستاده خوابش ببره. گفتم خسته نباشي عمو. گفت فکر کنم ديگه هرچي مرغ توي دنيا بود سربريديم.

دوشنبه، فروردین ۲۰، ۱۳۸۶

چراگاه غزالان

دلم همه ي صورت ها را در خود مي پذيرد
چراگاه غزالان است و صومعه ي راهبان و بتکده
کعبه ي زائران است و الواح تورات و مصحف قرآن
به مذهب عشقم به هر سو رو کند که عشق دين و ايمان من است


اين ترجمه ي شعري ست از ابن عربي که تقديمش مي کنم به علي فتح اللهي
چنين گفت
ابن عربي، نصر ابوزيد، احسان موسوي خلخالي، نيلوفر، چاپ اول 85

شنبه، فروردین ۱۸، ۱۳۸۶

سفر نامه 1

سوار هواپیما هستیم. پرواز ِ رفت به سمت اروپا(همین ترکیه!). بعد از کلی شور زدن و دویدن کف سالن فرودگاه و جابا کردن کیف و ساک و طی کردن یه سالن دور و دراز رسیدیم به صندلی هامون. می بینم که بابام همینطوری وایساده. ازش می پرسم چرا نمی شینه؟ قضیه از این قراره که شماره ی صندلی مامانم 15 ردیف عقب تر از بابام ِ و بابام داره شور می زنه که یه وقت مامانم بغل دست یه مرد غریبه نشینه!!! می رم عقب و می فهمم که توی کارت پرواز مامان شماره ی صندلیش اشتباه شده و اون صندلی مال ِ یه آقای دیگه هست. مامان رو می آرم جلو و مهماندار با منت اجازه می ده که مامان پیش بابا بشینه. نفس راحتی می کشم و می شینم سر جام.
...موقع سرو غذا و نوشیدنی شده. قیافه ی ما که از بس عجله داشتیم ناهار هم نخوردیم از دیدن غذا شکفته. مهماندار با یه میز پر از نوشیدنی های جور واجور می آد و از هر کسی می پرسه که چی می خواد؟ دختر خالم ردیف اوله. یه Red Bullانتخاب می کنه، البته وقتی که مهماندار حالیش میکنه که باید برای نوشیدنی های الکلی و انرژی زا پول بده از خیرش می گذره و به یه کوکا کولای ساده قناعت می کنه. نوبت منه. روی میز چند نوع نوشابه، چند نوع آب میوه و آب هست که مجانی سرو می شن. چشمم به آب گوجه فرنگی می افته و یادم می آد که یکی از دوستام می گفت نوشیدنی ِ با کلاسیه و فقط جاهای باکلاس سرو می شه. بعد از چند لحظه ی کوتاه حرفم آماده می شه.
- Potato juice please.
Air host: Potato?
- Yes, potato.
Air host: Ha, tomato!

یکشنبه، فروردین ۱۲، ۱۳۸۶

Show must go on

تهیه کننده: خوب؟
کارگردان: هیچ جوری نمی شه ترومن رو منصرف کرد.
تهیه کننده: خوب؟
کارگردان: باید بسازیمش.
تهیه کننده: حالا این فیجی چقدر خرج می ذاره رو دستمون ؟