جمعه، خرداد ۱۰، ۱۳۸۷

زبان به مثابه‌ همه‌چیز

از تصور اینکه دیمیتری به دفتر گروه بیاید و بایستد همان‌جایی که حالا خودش ایستاده، ترکیبی از بی‌طاقتی و لذت وجودش را پر می‌کند. دیمیتری همیشه همین دو احساس را در او برانگیخته.
سخت‌ترین جای کار این است که فکر کند ببیند شماره تلفن را کجا بنویسد، کجای دفترچه تلفنش. کاش یک‌جور زبان شخصی برای خودش داشت. توی پاریس مدت کوتاهی با یک استاد فلسفه‌ی ایرانی بود که برای اینکه دانشجوها را بشناسد، اسم آنها را همراه جزییات بی‌رحمانه‌ای از سر و شکل ظاهری‌‌شان به فارسی پشت فیش‌ها یادداشت می‌کرد. یک‌بار فیش‌ها را برای موشومی خوانده بود. روی یکی نوشته بود: "پوستش افتضاح" روی دیگری: "مچ پاها کَت و کلفت". اما موشومی نمی‌تواند چنین کلکی سوار کند؛ بلد نیست بنگالی بنویسد.

جومپا لاهیری، همنام، ترجمه‌ی امیرمهدی حقیقت، نشر ماهی، چاپ سوم 1385

جومپا لاهیری در رمان همنام فکر کنم فقط همین‌ یک‌جا اشاره‌ای به ایرانیان می‌کند که خواندید (منظورم انسان ایرانی‌ست نه فرش و گلیم ایرانی)؛ به نظرم حتا اگر از روی تصادف ملیت این استاد را ایرانی انتخاب کرده باشد، به نکته‌ی بسیار عمیقی اشاره می‌کند. اینکه برخی از ملت‌های شرقی، ازجمله ما ایرانیان، هنوز رابطه‌شان را با زبان و سنت خود چنان سفت و سخت حفظ کرده‌اند که حتا در سرزمین بیگانه و در مرکز فرهنگی یک کشور بیگانه نیز می توانند از آن زبان و خط به مثابه‌ پناهگاهی در برابر جهان خارج سود جویند. بدان پناه برند، جبهه بگیرند، درباره‌ي دیگران قضاوت کنند.

دوشنبه، خرداد ۰۶، ۱۳۸۷

درباره‌ی من و پدرم

بچه که بودم، یکی از عجیب‌ترین چیزهای زندگی برایم این بود که پدرم می‌توانست هر موقع که اراده کند از خواب بیدار شود. کافی بود بگویی پدر من را ساعت سه و نیم بیدار کن. پدر هم توصیه‌ای نه چندان جدی درباره‌ی فضیلت نماز صبح زیر لب زمزمه می کرد و تو را راس ساعت سه و نیم صبح بیدار می کرد. نیازی به کوک کردن ساعت نبود و در تمام آن سالها یک بار هم پدر خواب نماند.
مدتی ست که متوجه شده‌ام خودم هم هر وقت بخواهم می‌توانم از خواب بیدار شوم.

دوشنبه، اردیبهشت ۳۰، ۱۳۸۷

تام سایر و مردم شهر

خیلی دوست داشتم اون ماجرای قتل توی قبرستان رو که تام سایر و هاکلبری فین اتفاقی شاهدش بودند، اینجا بذارم تا اون قسمت از کارتون خاطره‌انگیز تام سایر یادآوری بشه؛ ولی دیدم هیچ جوری نمی‌شه اون ده صفحه رو اینجا نوشت و به همین خاطر گفتم یه جای دیگه از رمان رو اینجا بذارم که توی کارتونش هم نبود (یا شاید هم من یادم نمی یاد). یه کم طولانیه ولی خیلی خیلی بامزه‌ست:


بعد نوبت سرخک رسید.

دو هفته‌ی تمام، تام مثل حبسیها افتاده بود و مثل مرده از دنیا و اتفاقات آن بی‌خبر بود. خیلی حالش بد بود و به هیچ چیز توجهی نداشت. وقتی آخرش از جا بلند شد و با ضعف توی شهر راه افتاد، تغییر غم‌زده‌ای به همه چیز و همه کس دست داده بود. در مدت ناخوشی تام، تعزیه ای داده بودند و همه "درد مذهب" گرفته بودند. نه فقط بزرگها، بلکه دختر‌بچه‌ها و پسربچه‌ها هم گرفتار شده بودند. تام همین‌جور می‌گشت و همه‌اش امیدوار بود به یک صورت گناهکار دوست بربخورد اما همه جا تیرش به سنگ می خورد. حتا جو هارپر را دید که دارد تورات می‌خواند و آن وقت با غم و قصه از آن منظره‌ی یاس‌آور روگردان شد. به سراغ بن راجرز رفت و دید او هم با یک سبد پر از جزوه‌های مذهبی از مردم فقیر دیدن می کند. جیم هولیس را پیدا کرد؛ این یکی خبرش کرد که آن سرخک که گرفته بود، آخرین اخطار خدا بوده و باید به خود بیاید. به هر کدام از بچه‌ها که برمی‌خورد، نومیدی‌اش زیادتر می شد و وقتی آخرش از روی نومیدی فرار کرد تا به آغوش هاکلبری فین پناه ببرد و هاکلبری هم جمله ای از کتاب خدا برایش نقل کرد؛ دیگر تام به کلی نومید شد و افتان و خیزان به خانه رفت و توی رختخواب خوابیده و در این فکر فرورفت که از تمام مردم ده، فقط و فقط او تا ابدالاباد از دست رفته است.

آن شب توفان سختی شد. باران زیاد و تندی آمد و رعد و برق خیلی شدیدی زد. تام سرش را زیر شمد کرده بود و با وحشت بی‌خبری منتظر قضابلا شد چون یک ذره هم شک به خودش راه نمی‌داد و یقین داشت که تمام آن سر و صدا و رعد و برق محض اوست. حتم کرده بود که بیش از اندازه‌ی تحمل خدایی زیاده‌روی کرده و حالا نتیجه‌ی آن را می‌بیند. اگر کسی می‌خواست یک سوسک را با یک ارّاده‌ی توپ سربه‌نیست کند، حتما به نظر تام زیاده‌روی در مایه و مواد می‌آمد اما اینکه یک همچو باد و توفان و رعد‌ و برقی راه بیفتد تا یک حشره مثل او را از پادرآورد، هیچ به نظرش نامناسب نبود.

کم‌کم توفان خفیف شد و بی‌آنکه منظورش را انجام داده باشد، بند آمد. اولین فکر تام این بود که خدا را شکر و از آن دقیقه توبه کند. اما فکر دومش این بود که صبر کند؛ آمدیم و دیگر توفان نمی‌شد.

روز بعد دوباره پزشکها به سر تام آمدند چون از پا درآمده بود. این مرتبه سه هفته‌ی تمام به پشت افتاده بود و این مدت به نظرش یک قرن آمد. وقتی آخرش راه افتاد، چندان هم خوشحال نبود که سر به ‌نیست نشده بود چون یادش بود که چه‌قدر بی‌کس شده بود، چه‌قدر تنها و بی‌یار و یاور شده بود. بدون قصد و بی‌اعتنا رو به شهر راه افتاد و به جیم هولیس رسید که در یک دادگاه که از بچه‌ها تشکیل شده بود و به یک گربه را به جرم قتل در حضور مقتول – که یک گنجشک بود – محاکمه می‌کردند قاضی شده بود. جو هارپر و هاک فین را دید که ته یک گذر داشتند خربزه‌ای را که دزدیده بودند، می خوردند. طفلکها! آنها هم مثل تام از پادرآمده بودند.


تام سایر، مارک تواین، ترجمه‌ی پرویز داریوش، موسسه‌ی انتشارات امیرکبیر، چاپ سوم، 1380

یکشنبه، اردیبهشت ۲۹، ۱۳۸۷


رضا می گه من همیشه عشق اعتراف دارم؛ ظاهرا بیراه هم نمی گه!
چهارشنبه ی گذشته، استادیوم آزادی، بازی ماقبل آخر پرسپولیس.

پنجشنبه، اردیبهشت ۲۶، ۱۳۸۷

اعلام عمومی

از امروز یه کم خوشحالم چون لوبیا* در راهه و به سوی من می یاد.

* لوبیا اسم laptop من هست که برام پست شده** و داره به سوی من می یاد.

** با تشکر از فروغ

سه‌شنبه، اردیبهشت ۲۴، ۱۳۸۷

اصلاحات در کوبا

از زمانی که فیدل کاسترو به علت بیماری و به ناچار از قدرت کناره گرفته و برادرش، رائول، جانشینش شده، پاره ای اصلاحات در قوانین کوبا انجام گرفته. از جمله ی این تغییرات آزاد شدن فروش کامپیوتر شخصی بوده و نیز آزادی داشتن تلفن همراه. البته ظاهرا هنوز دستورالعمل های دست وپاگیری وجود دارد. برایم جالب است که می بینم اصلاحات سیاسی با آزادی استفاده از یک سری ابزار تکنولوژیک آغاز می شود. الان برای ما این موضوع کاملا بامعنا و حتا عادی جلوه می کند: کامپیوتر (و اینترنت) و موبایل یعنی ارتباط صوتی، متنی و تصویری مردم با هم. ولی شاید قضیه چندان هم عادی و پیش پا افتاده نباشد. فعلا بحث بر سر این نیست که ارتباط مردم با هم چه ضرری برای حکومت کاسترو داشته. چرا تلفن ثابت و تلویزیون (و لابد ماهواره) همین نقش ارتباط دهنده را نمی توانند ایفا کنند؟ امکانات! اما آیا تفاوت چندان زیاد است که استفاده از تلقن ثابت و تلویزیون (آن هم بغل گوش ایالات متحده) در دوران قبل از اصلاحات هیچ مانعی نداشته باشد (و چه بسا دولت کوبا گسترش آنها را جزو افتخارات خود قلمداد کند) ولی آزاد شدن موبایل و کامپیوتر نشانه های پایان استبداد در کوبا باشد؟

یکشنبه، اردیبهشت ۲۲، ۱۳۸۷

تهران

ایستگاه آزادی، شادمان، پپسی سابق، حتا بعضی ها می گویند سرِ خوش! جای وسوسه انگیزی ست. نه؟ بهتر است نباشد!
چند ماه پیش، حدود ساعت هفت عصر، از همان حوالی به مهدی زنگ زدم؛ همین جوری، محض گشایش خاطر. گوشی را که برداشت، بعد از سلام پرسید کجایی الان تو؟ گفتم درست جلوی کارخانه ی زمزم و تاکید کردم پپسی سابق. من مشکلی نداشتم و صحبت کردیم؛ فقط احساس کردم که زودتر از معمول می خواهد مکالمه را تمام کند. دفعه ی بعد که با هم صحبت کردیم گفت تا یک ساعت بعد از تلفنم از صدای بوق ماشین هایی که از گوشی شنیده بوده، سرگیجه داشته.

جمعه، اردیبهشت ۲۰، ۱۳۸۷

روح پراگ

یکی از شگفت ترین ویژگی های پراگ فقدان جاه و جلال در آن است. فرانتس کافکا (مثل بسیاری از روشنفکران) همیشه گله داشت که همه چیز در پراگ کوچک و در هم فشرده است. منظور او قطعا شرایط زندگی بود اما این در مورد خود شهر و ابعاد فیزیکی آن هم مصداق دارد. پراگ یکی از معدود شهرهای بزرگی است که در آن حتا یک ساختمان بلند یا طاق نصرتی در مرکزش نمی بینی و حتا آن قصرهایش که درونشان باشکوه است، نمای بیرونی ساده ای دارند و هیچ جلب توجه نمی کنند، نمای بیرونی شان تقریبا مثل نمای بیرونی سربازخانه هاست و به نظر می آید که سعی دارند خودشان را کوچکتر از آنی که هستند بنمایانند. در پایان قرن، شهروندان پراگ یک نسخه بدل از برج ایفل ساختند اما این نسخه ی بدل از نظر ابعاد یک پنجم آن نسخه ی اصلی بود. در دوران میان دو جنگ جهانی، پراگی ها ده ها مدرسه، دبیرستان و بیمارستان ساختند اما حتا یک ساختمان بزرگ برای پارلمان، نظیر آنچه در لندن، بوداپست یا وین هست، نساختند. در 1955 کمونیست ها یک بنای یادبود غول آسا برای دیکتاتوری شوروی، ژوزف استالین، برپاکردند؛ هفت سال بعد خود همان کمونیست ها دوباره آن را ویران کردند.
آنچه در آغاز قرن به نظر حقیر یا دهاتی وار می آمد، امروز به ما حس دیگری می دهد، حس اینکه ابعادی انسانی به شکلی معجزه آسا محفوظ مانده اند.

نوشته ای تحت عنوان روح پراگ از ایوان کلیما در شماره ی 45 شهروند امروز به ترجمه ی خشایار دیهیمی

جمعه، اردیبهشت ۱۳، ۱۳۸۷

شخص باید در دنیا فیلسوف باشد

پاسخ ناصرالدین شاه به یادداشت اعتمادالسلطنه پیرامون نابسامانی های اواخر دوران ناصری:


شخص باید در دنیا فیلسوف باشد و حکیم. این دنیای بی معنا ابدا به این گفتگوها نمی ارزد .... یعنی (دنیا) هیچ نمی ارزد و ابدا هیچ کس به هیچ کس دردسر نباید بدهد.هرچه را می گویند بکن بکند. هرچه را می گویند نکند نکند. ابدا سوال و جواب ندارد...
حیف است آن که پریشان کنی دلی
زنهار بد مکن که نکرده ست عاقلی
...این عالم بی مصرف هرگز به این حرف ها نمی ارزد. آسوده خاطر باشد، خوشحال و خوش مسرت باشد.... زیاده چه بنویسم؟ خودت فیلسوف هستی...

نظریه ی حکومت قانون در ایران، جواد طباطبایی، انتشارات ستوده، چاپ اول، 1386 (نقل قول از روزنامه ی خاطرات، محمد حسن خان اعتماد السلطنه)