جمعه، فروردین ۱۵، ۱۳۹۳

دستور پاکیزگی

این روزها کتاب مشعشعیان را دارم می‌خوانم. سرم به دوّار افتاده از خواندن نام این همه پدر و پسر و برادرزاده که در دوره‌ای چند صد ساله حکومت بخش غربی خوزستان فعلی را دست‌به‌دست می‌کرده‌اند. آنچه در پی می‌آید، بخشی از نامه‌ی سید محمد بن فلاح، معروف به سید محمد مشعشع، بنیانگذار سلسه‌ی مشعشعیان است به یکی از علمای بغداد که از طرف امیرپیرقلی (غلام پیربوداغ)، فرزند جهانشاه قراقوينلو، وظیفه‌ی بحث و جدل با مشعشع را برعهده گرفته بود:

هر که در کوچه‌ای ناپاک پای برهنه راه می‌رود، من او را می‌زنم تا کفش بخرد و اگر بی‌چیز باشد، بهای کفش را خودم می‌پردازم و اگر این هم نتوانستم، دستور می‌دهم که اندکی خاک پاک در گوشه‌ی اتاق بریزند و چون به خانه درمی‌آیند، پاهای آلوده‌ی خود را با آن پاک کنند و سپس بر روی فرش یا رختخواب راه بروند.
قصاب اگر خون گوشت را نشست یا کارد را به جای ناپاکی انداخت و با آن کارد پوست گوسفندی را کند، می‌زنم. اگر با پای ناپاک خود پوستی را لگد کرد و گوشت را به روی آن انداخت، می‌زنم. اگر کسی از چنین قصابی گوشت خرید و آن را نَشُست، می‌زنم.
رنگرزی که ریسمان‌های لگد شده با پاهای ناپاک را در خم می‌اندازد، می‌زنم.
آشپز یا بقال که ظرفهای خود را بر روی زمین‌های ناپاک می‌اندازد، می‌زنم.
هر که به زنی یا دختری به لذت نگاه کند، می‌زنم؛ مگر طبیب که ناگزیر است.
همه‌ی صنعت‌گران جهود که در بصره و جزایر و حویزه (هویزه) بودند، من بیرون کردم. از ضرابخانه نیز بیرون‌شان کردم، چرا که ناپاکند. 

مشعشعیان، احمد کسروی، چاپ نخست شرکت کتاب، ۱۳۸۹

یکشنبه، فروردین ۱۰، ۱۳۹۳

شاه و گربه

هر روز می‌خوابید و استراحت می‌کرد. نزدیکی‌های ظهر بلند می‌شد راه می‌رفت، به قاعده‌ی عادت قدیم. کم‌حرف بود. یک گربه داشت خیلی به آن علاقه پیدا کرده بود. یک روز گربه گم شد. خیلی ناراحت شد که گربه چه شد؟ کجا رفت؟ آن راهی را که به طرف صحرا می‌رفت، یک روز یک ساعت دو ساعت پیش گرفت و رفت. سه چهار روز از گم شدن گربه گذشته بود. همین‌طور که می‌رفت به یک جایی رسید که گربه از پشت بوته یا درختی درآمد. وقتی گربه را دید به‌کلی منقلب شد. گربه را گرفت و بنا کرد به شدت تمام های‌های گریه کردن. که این گربه مرا دید و بعد از چند روز مرا شناخت! 

زندگی طوفانی (خاطرات سید حسن تقی‌زاده)، به کوشش ایرج افشار ، تهران ۱۳۶۸

یکشنبه، فروردین ۰۳، ۱۳۹۳

صد و اندی سال بیش نیست


مجلس شورای ملی در سیزده مهر باز شده بود. من هم شوق و ذوقم پیدا کردن مجلس بود. از تبریز به همین منظور آمده بودم. آنجا را پیدا نمی‌کردم. از هر کس می‌پرسیدم سراغ نمی‌دادند تا آنکه ایام رمضان مسجد و بازار که می‌رفتم، در گلوبندک کسی سلام علیک کرد. برگشته هاشم ربیع‌زاده را تصادفا دیدم که در طفولیت همسایه و همدرس من در تبریز  بود. خوشحال شدم. پرسید چند روز است به طهران آمده‌ام؟ گفتم که سه چهار روز بیش نیست. از او پرسیدم مجلس کجاست؟ گفت بیا برویم.

 ... مجلس شکل مربعی داشت... 

زندگی طوفانی (خاطرات سید حسن تقی‌زاده)، به کوشش ایرج افشار ، تهران 1390، چاپ سوم

یکشنبه، اسفند ۲۵، ۱۳۹۲

جان شاه شهید


یک- تاج‌السلطنه: دستور رفت که در اندرون شاه هم کسی را آگاه نکنند. تاج‌السلطنه، دختر شاه، که خود از زنان مترقی ایران و هوادار سوسیالیسم بود، وضع خود را در آن روز چنین توصیف می‌کند یکی از خواجه‌ها طاقت نیاورد و گفت به شاه تیر انداخته‌اند، اما نخورده است. زنان سراسیمه بیرون ریختند. فغان و شون برخاست. در آن روز بی‌خبر از همه‌جا هوس کرده ابروهای خود را سیاه کنم و "نیترات‌دارجان" مالیده بودم. وقتی آن هنگامه به پا شد، دویدم و داخل جمعیت شدم. ناگهان کشیده‌ا‌ی به صورتم خورد و خون از دماغم سرازیر گشت. با تعجب نگاه کردم، کشیده‌ی دیگری خوردم. مادرم بود که با کلمات درشت پرخاش می‌کرد: "آیا امروز روزی بود که تو ابروی خود سیاه کنی؟" گریه‌کنان منزل آمدم. هرچه شستم سیاهی‌ها پاک نشدند. من هم تمام ابروی خود را تراشیدم. و به هر حال گفتم: "سلام بر سلطنتی که در زوال است."


دو- صورت استنطاق با میرزا محمدرضای کرمانی پسر ملاحسین عقدائی که عجالتا بدون اذیت و صدمه با زبان خوش تا اینقدر تقریر کرده است و مسلم است بعد از صدمات لازمه ممکن است که مکنون ضمیر خود را بروز دهد س: حقیقتا اطلاع ندارید که طپانچه چه شد؟ می‌گویند در آن میان زنی بود، طپانچه را او ربوده و برد ج: خیر زنی در میان نبود، اینها مزخرفات است. پس ایران ما یکباره نهلیست شده است که میان آنها اینطور زنی شیردل پیدا می‌شوند

سه- چندین سال قبل از ترور شاه به دست میرزا رضای کرمانی و پس از دستگیر گروهی شامل میرزا رضا بعد از اغتشاشات ناشی از تبعید سیدجمال‌، زنی (که به ظن من ناصر همانا خواهر زن میرزا رضا مشهور به میرزا باجی، منشی مخصوص امین اقدس زن ناصرالدین شاه بوده)، در اندرون کاخ نامه‌ای انداخته بود خطاب به شاه که خیال نکن که همه نمی‌فهمند، خوب شاهکاری بدست آورده‌ای که مردم غیور و وطن‌پرست را به اسم بابی و غیره گرفته به قتل می‌رسانی. اگر راست می‌گویی و دل داری، یک مو از سر اینان که گرفته‌ای کم کن ببین دچار انتقام می‌شوی یا نه. از جان گذشتگان کم نیستند، جانت عوض جانهاست ." 

کارنامه و زمانه‌ی میرزا رضا کرمانی، هما ناطق، نشر نیما، آلمان، 1385

دوشنبه، بهمن ۰۲، ۱۳۹۱

به نظر شما چه چیزی عوام را به میدان اعدام می کشاند؟

به نظر شما چه چیزی عوام را به میدان اعدام می کشاند؟ سنگدلی؟ اشتباه می‌کنید، مردم سنگدل نیستند و اگر زورشان می‌رسید این بدبختی را که روی سکوی اعدام احاطه‌اش کرده‌اند از چنگال عدالت بیرون می‌کشیدند. اینان اگر به میدان اعدام می‌روند برای آن است که وقتی به محله‌یشان برمی‌گردند مطلبی برای تعریف کردن داشته باشند، حالا صحنه‌ی اعدام باشد یا هر اتفاق دیگری فرق نمی‌کند، فقط می‌خواهند دارای نقشی باشند، همسایه‌ها را دور خود جمع کنند و آنها به حرفهایشان گوش بدهند. کافی است در خیابان جشن و سرور به‌پا شود، خواهید دید میدان اعدام خالی می‌شود. مردم تشنه‌ی نمایش‌اند و اگر نمایش جالب باشد همانقدر لذت می‌برند که برگردند و آن را برای دیگران تعریف کنند. مردم اگر خشمگین شوند ترسناک‌اند. اما خشمشان دیرپا نیست. بدبختی‌هایی که متحمل شده‌اند آنها را دلرحم کرده است؛ آنها چشم از صحنه‌ی فجیعی که به تماشایش رفته‌اند برمی‌گردانند. دل می‌سوزانند و با چشم گریان برمی‌گردند.

ژاک قضا و قدری و اربابش، دنی دیدرو، برگردان مینو مشیری، فرهنگ نشرنو، 1390، چاپ سوم

پنجشنبه، آذر ۲۳، ۱۳۹۱

تعمیر اساسی

در سال ۶۰۵ میلادی، وقتی محمد (ص) ۳۵ ساله بود، قریش تصمیم به تجدید بنای کعبه گرفت. تعدادی از سنگ‌های خانه افتاده بود و سقف آن به تعمیر اساسی نیاز داشت، زیرا دزدان از راه سقف به آن دستبرد می‌زدند. اما مقدس بودن خانه به هیچ قبیله‌ای اجازه نمی‌داد تا به آن دست بزنند، مبادا که به ساختمان صدمه‌ای اساسی وارد آمده و به نام آنان تمام شود. قریش که به شدت نگران خرابی کعبه بود، حاضر به تقبل تعمیر آن شد. ولید بن مغیره، رییس طایفه‌ی مخزوم که از مردان با نفوذ مکه به شمار می‌رفت، در حالی که تیشه‌ی خود را به دست گرفته بود، به کعبه نزدیک شد و محتاطانه گفت: "خدایا نترس، ما آنچه را که بهترین برای توست انجام خواهیم داد." بدین وسیله اجازه‌ی عملیات ساختمانی صادر و هر طایفه‌ای تعمیر قسمتی از خانه را به عهده گرفت، تا تمامی قبایل در این امر مقدس مشارکت داشته باشند.

محمد (ص)، زندگی‌نامه‌ی پیامبر اسلام، کارن آرمسترانگ، ترجمه‌ی کیانوش رحمتی، نشر حکمت، چاپ چهارم، ۱۳۸۹

دوشنبه، مرداد ۳۰، ۱۳۹۱

گشتن

یک روز ارس گردم، اطراف تو را گردم.