یکشنبه، آبان ۲۵، ۱۳۹۳

آداب صفا

در عهد صفوی فتوت در میان عامه‌ی مردم ایران رواج بسیار یافت، چنانکه ادبیات مکتوب اهل فتوت، غالباً به صورت رساله‌های موسوم به "فتوت‌نامه" بیشتر در دوران صفویه تحریر شده است. فتوت‌نامه‌ها درواقع گونه‌ای از پندنامه‌ها است و بیش و کم به همان سبک کهن پندنامه‌ها و اندرزنامه‌های پهلوی نگارش یافته و چنین به نظر می‌رسد که پیران و استادان جوانمردان آن‌ها را به پیروی از یک روش بس کهن که سرچشمه‌های آن را در ایران باستان باید جست، برای تعلیم مریدان و شاگردان خود نگاشته‌اند و از این روست که بسیاری از این رساله‌ها به صورت پرسش و پاسخ است. به عنوان نمونه در یکی از این رساله‌ها که منسوب به صنف سلمانیان و سرتراشان است، می‌خوانیم:

اگر پرسند که "سنگ و تیغ با هم چه چیزاند؟" بگوی "عاشق و معشوق‌اند."
اگر پرسند که "عاشق کدام است و معشوق کدام؟" بگوی که "از یک روی سنگ عاشق است که هرچند تیغ خود را بر سنگ می‌زند و خراش بدو می‌رساند، سنگ صبر و تحمل پیشه کرده است و از یک روی تیغ عاشق است که هر دم خود را به وصال سنگ می‌رساند و روی بر روی سنگ می‌مالد. پس هر دو هم عاشق باشند و هم معشوق".
اگر پرسند "که  تیغ چند (گونه) است؟" بگوی که " تیغ سه (نوع) است: اول تیغ صفا که به دست سلمانیان است – که پاک کننده است. دویم تیغ رضا که به دست سلاخان (است) – که قبول کننده است. سیم تیغ سزا که به دست پادشاهان است – که دفع کننده است".

در همین رساله آداب دست به دست کردن تیغ و سنگی که برای تیز کردن تیغ به کار می‌رفته، با جزئیات تمام توصیف شده است:

بدان که چون سنگ و تیغ را در دست بگیرند و خواهند به کسی دهند، می‌باید که سنگ را به دست چپ بگیرد و تیغ را به دست راست، چنانکه روی تیغ به جانب وی باشد – یعنی جنگ با نفس خود کردن است – و انگشت شهادت بر پشت تیغ باشد و انگشت مهین بر شکم تیغ بود و روی تیغ بر سنگ باشد یعنی سنگ و تیغ پیوسته‌ی یکدیگر باشد. پس سنگ و تیغ را بدین ترتیب که گفته شد، به دست آن کس دهد و آن کس نیز سنگ و تیغ را به همین طریق در دست گیرد و صفانظر اهل جمع کند و آداب سنگ و تیغ در دست گرفتن این چنین است تا بر سلمانیان واضح باشد و این مقدار نوشته شد تا طالبان راه حق را دلیل و راهبر باشد و بدین طریق عمل کنند تا فردای قیامت در پیش پیران و مردان راه حق شرمنده و زردروی نباشند و زنهار و هزار زنهار که این سوالات و نکته ها را به مردم نااهل نگویند و نیاموزند که باعث گرفتاری گردند. اما اگر کسی را قابل ببینند، از وی دریغ ندارند که اجر عظیم خواهد بود و بالله الموفق التوفیق و المستعان.

منبع: چهارده رساله در باب فتوت و اصناف، با مقدمه و توضیح مهران افشاری و مهدی مداینی، نشر چشمه

جمعه، اردیبهشت ۲۶، ۱۳۹۳

مجموعه داستان ترسناک بختک

داستان ترسناک، داستانی‌ست که خواننده‌اش را می‌ترساند؛ این داستان‌ها ریشه در حکایت‌های قدیمی عامه دارند. این تعریف سرراست و سادۀ دایره‌المعارف بریتانیکا است. و اینکه در دوران رمانتیک، نویسندۀ آلمانی ای.تی.ای هافمن و نویسندۀ امریکایی، ادگار آلن‌پو با آمیختن فضاهای وهمناک به واقعیات روزمره و با گره زدن اشباح، همزادها و خانه‌های متروکه به نمادهای روان‌شناختی داستان‌های ترسناک را به سطح بسیار بالاتری از سرگرمی صرف ارتقا دادند.
و به این ترتیب داستان‌های ترسناک به شکل گونۀ ادبی جدیدی پا به عرصه گذاشت و امروزه از پرطرفدارترین ژانرها محسوب می‌شود. اما اگر لیست زیرگونه‌های ادبی داستان‌های ترسناک را در همین ویکی‌‌پدیای خودمان بالا و پایین کنید، می‌بینید که در بسیاری از این زیرگونه‌ها حتا یک کتاب به زبان فارسی نوشته نشده است. 


ایدۀ اولیه پروژۀ انتشار مجموعه داستان ترسناک بختک این بود که نوشتن و خواندن ترس‌های پیدا و پنهانمان می‌تواند گونۀ ادبی نوپای هراس را در ایران کمی پیش ببرد. داستان انتشار کتاب بختک به خاطر این ویژگی‌ها شاید اولین نمونه در نوع خود باشد:

  • پروژه با انتشار فراخوانی عمومی در فیسبوک تحت عنوان «دعوت به نوشتن داستان‌های ترسناک به زبان فارسی» کلید خورد.
  • تا حد امکان همۀ داستان‌های دریافت شده در مجموعه گنجانده شوند. در واقع، رعایت حداقل شرایط برای اینکه متنی داستان تلقی شود، برای دست‌اندکاران پروژه کافی بود.
  • کتاب دور از هر گونه اعمال نظارت معطوف به سانسور جمع‌آوری شد.
  • موضوع همۀ داستان‌ها دربارۀ ترس است؛ کتاب پانارومایی از انواع ترس‌هایی ست که با تجربیات زندگی در جغرافیای زیستی و فرهنگی ایران آمیخته است.
  • نویسندگان داستان‌ها، از الف تا یاء، نه فقط در جریان تک تک مراحل قرار بگیرند، بلکه خود در هر یک از آنها مشارکت کنند؛ از پیشنهاد نام مجموعه گرفته تا انتخاب طرح جلد.
  • محصول کار در نهایت مجموعۀ داستانی حاوی ۵۷ داستان کوتاه از ۵۵ نویسندۀ ایرانی ساکن ایران و کشورهای مختلف مثل مالزی، انگلستان، کانادا، نروژ و آلمان در این طرح مشارکت کردند.
  • علی‌رغم مشارکت داوطلبانه و رایگان همۀ دست‌اندرکاران پروژه، این کتاب محصول فرایند انتشار حرفه‌ای، بدون غلط، ویراسته شده و طراحی شدۀ کتاب الکترونیک است.
  • مطابق قرار اولیه، کتاب باید به رایگان و در فضای اینترنت منتشر می‌شد.

و در نهایت کتاب آماده شد و جهت دانلود در این سایت قرار داده شد. در سایت دانلود کتاب بخشی نیز به داستان‌های صوتی اختصاص داده شد و از نویسندگان خواسته شد داستان‌شان را با صدای خودشان ضبط کرده و در این بخش قرار دهند.

شنبه، اردیبهشت ۲۰، ۱۳۹۳

گذر لوطی صالح و معمای یک بیت

همین "تهران" را در نظر بگیرید؛ از قرار معلوم قدیمی‌ترین مکتوبی که از تهران نام برده، فارسنامه‌ی ابن بلخی است که بین سال‌های ۵۰۰ تا ۵۱۰ تالیف شده که در آن نویسنده وقتی می‌خواهد از انار کوار تعریف کند، می‌گوید به خوبی انار تهران است.
اما لوطی صالح که بوده؟ در حکایتی‌ که هنوز بر زبان اهالی بازار و گذر لوطی صالح جاری است، گفته شده : "شنیده ام لوطی صالح با اینکه مطرب بوده است اما مومن هم بود که در یک ماجرای خشکسالی به همراه اهالی بازارچه به طرف گورستان چهارده معصوم، بیرون دروازه‌ی عبدالعظیم (ع) می رود و سرش را رو به آسمان می کند، تنبک می‌نوازد و می‌خواند و طلب باران می‌کند که بعد از کمی باران می‌بارد و از آنجا او محبوب همه می‌شود".
اما از نوشته‌های تاریخی چنین برمی‌آید که لوطی صالح ابتدا در دستگاه زندیه و سپس در دربار قاجار به سرگرم کردن اهل دربار مشغول بوده است. به چه روشی؟ احتمالا به مطربی و مضحکه. البته او تنها کسی نبود که بخت خدمت در دو سلسله را یافت. ابراهیم‌خان که به خاطر سمت کلانتری شهر شیراز در دوران زندیه به ابراهیم خان کلانتر معروف بوده، به پاس نقشی که در انقراض سلسله‌ی زندیه بازی کرد، در دربار آقامحمدخان و سپس برادرزاده‌اش باباخان (فتحعلی شاه بعدی) به مقام صدراعظمی رسید. حکایت بستن دروازه‌ی شهر به روی لطفعی‌خان زند توسط ابراهیم‌خان کلانتر (اعتمادالدوله ی بعدی) را کم و بیش همه شنیده‌اند. لوطی صالح نیز که "به جهت مسخرگی و صحبت‌هایی که در مجالس اجزای سلطنت زندیه" مورد توجه کریم خان زند بوده و ثروت هنگفتی نیز از این راه اندوخته بود، در کنار سرگرم کردن اهالی دربار شیراز، به نوعی خبرچین آقامحمدخان نیز بوده و در دوران کشمکش بعد از فوت وکیل الرعایا، جوان یاغی قاجار را از اخبار اندرونی رقیبش باخبر نگه می‌داشته است.
اما همانطور که اعتمادالدوله به خاطر قدرت و نفوذ فراوانی که کسب کرده بوده به بدگمانی فتحعلی شاه دچار شده و به دستور وی "چشم او را میل کشیدند و زبانش را بریدند و به قتلش رساندند"، لوطی صالح نیز سرانجام چندان خوش‌آیندی نیافت.
میرزا احمدخان عضدالدوله، نویسنده‌ی تاریخ عضدی، ماجرا را اینگونه شرح می‌دهد که آقامحمدخان به برادرش جعفرقلی‌خان، که هم بسیار مرد رشیدی بود و هم همه‌جا خدمات شایانی به برادر تاجورش کرده بود، علاقه‌ی زیادی داشت. شبی در مجلس شراب جعفرقلی‌خان، لوطی صالح شیرازی مطالبی به طور مضحکه و برای خنداندن شنوندگان بیان می‌کند که "خلاف احترام سلنطت بود". خبر به گوش آقامحمدخان می‌رسد و باعث عصبانیت وی می‌شود. از قرار معلوم، آقامحمدخان عادت داشته هر شب هنگام خواب برایش شاهنامه‌ی فردوسی بخوانند و از قضای روزگار، شاهنامه‌خوان آن شب این بیت را خواند:
به هر جا سر فتنه‌جویی بدید
ببرید و بر رخنه‌ی ملک چید

(ظاهراً آقامحمدخان برخلاف آنچه معروف است، اهل مطالعه بوده. داستانی از دوران اسارتش در دربار کریم‌خان نقل شده که وقتی کریم‌خان و اهل دربارش در فهم شعری معماگونه عاجز ماندند، سراغ آقامحمدخان فرستاد:
لعبتی سبز چهر و تنگ دهان بفزاید نشاط پیر و جوان
 معجر سر چو زان برهنه کنی خشم گیرد کف افکند ز دهان
آقامحمدخان معمای شعر ابولمظفر چغانی را حل کرد و گفت که بیت در وصف فقاع یا همان آبجو سروده شده).
پادشاه به مجرد شنیدن این بیت شاهنامه، متغیر شده و همان شب یا فرداشب برادرش را سربه‌نیست کرد و بعد لوطی صالح را که درواقع آشنای قدیم خودش بود به خلوت خواسته و گفت که از ثروت و مکنتی که اندوخته آگاه است: "باید راست و بی‌کم و کاست بگویی و تقدیم کنی تا جان تو سلامت ماند". لوطی صالح که به اخلاق پادشاه آشنا بود، قبول می‌کند همه‌ی اموالش را به وی ببخشد ولی با جسارتی که شاید حاصل همان شغل مضحکگی بود، اضافه می‌کند که "اما خداوند عالم در وجود تو گذشت خلقت نفرموده، می‌گیری و باز جان مرا تلف می‌کنی." خلاصه آنکه پادشاه بعد از گرفتن اموال لوطی صالح می‌گوید "باید در حق تو رفتاری شود که دیگر روی رفتتن به مجالس و صحبت مضاحک را نداشته باشی" و حکم می‌کند که دماغ او را ببرند. لوطی صالح باز از رو نمی‌رود و می‌گوید "دیدی که خدای تعالی در وجودت گذشت نیافریده؟". از قرار این مضحکه‌ی آخرین بر آقامحمدخان موثر می‌افتد و دستور می‌دهد تمام اموالش را به او باز گردانند. اما باید شهر را ترک کرده و در عتبات مجاور شود: "زیرا می ترسم باز طرف غضب من واقع شوی و حرف تو راست شود". این گونه بود که "لوطی صالح، بدون اینکه دیناری ضرر مالی تحمل کند، با همان دماغ بریده و در کمال تردماغی، رفت و در مشهد کاظمین علیهماالسلام تا زمان وفات مجاورت داشت".

بامزه‌ آنکه بیت منسوب به شاهنامه که در کتاب تاریخ عضدی انبار باروت خشم آقامحمدخان به برادر عزیز و خدمتکار قدیمی‌اش را منفجر می‌کند، در هیچ شاهنامه‌ای موجود نیست.

جمعه، فروردین ۱۵، ۱۳۹۳

دستور پاکیزگی

این روزها کتاب مشعشعیان را دارم می‌خوانم. سرم به دوّار افتاده از خواندن نام این همه پدر و پسر و برادرزاده که در دوره‌ای چند صد ساله حکومت بخش غربی خوزستان فعلی را دست‌به‌دست می‌کرده‌اند. آنچه در پی می‌آید، بخشی از نامه‌ی سید محمد بن فلاح، معروف به سید محمد مشعشع، بنیانگذار سلسه‌ی مشعشعیان است به یکی از علمای بغداد که از طرف امیرپیرقلی (غلام پیربوداغ)، فرزند جهانشاه قراقوينلو، وظیفه‌ی بحث و جدل با مشعشع را برعهده گرفته بود:

هر که در کوچه‌ای ناپاک پای برهنه راه می‌رود، من او را می‌زنم تا کفش بخرد و اگر بی‌چیز باشد، بهای کفش را خودم می‌پردازم و اگر این هم نتوانستم، دستور می‌دهم که اندکی خاک پاک در گوشه‌ی اتاق بریزند و چون به خانه درمی‌آیند، پاهای آلوده‌ی خود را با آن پاک کنند و سپس بر روی فرش یا رختخواب راه بروند.
قصاب اگر خون گوشت را نشست یا کارد را به جای ناپاکی انداخت و با آن کارد پوست گوسفندی را کند، می‌زنم. اگر با پای ناپاک خود پوستی را لگد کرد و گوشت را به روی آن انداخت، می‌زنم. اگر کسی از چنین قصابی گوشت خرید و آن را نَشُست، می‌زنم.
رنگرزی که ریسمان‌های لگد شده با پاهای ناپاک را در خم می‌اندازد، می‌زنم.
آشپز یا بقال که ظرفهای خود را بر روی زمین‌های ناپاک می‌اندازد، می‌زنم.
هر که به زنی یا دختری به لذت نگاه کند، می‌زنم؛ مگر طبیب که ناگزیر است.
همه‌ی صنعت‌گران جهود که در بصره و جزایر و حویزه (هویزه) بودند، من بیرون کردم. از ضرابخانه نیز بیرون‌شان کردم، چرا که ناپاکند. 

مشعشعیان، احمد کسروی، چاپ نخست شرکت کتاب، ۱۳۸۹

یکشنبه، فروردین ۱۰، ۱۳۹۳

شاه و گربه

هر روز می‌خوابید و استراحت می‌کرد. نزدیکی‌های ظهر بلند می‌شد راه می‌رفت، به قاعده‌ی عادت قدیم. کم‌حرف بود. یک گربه داشت خیلی به آن علاقه پیدا کرده بود. یک روز گربه گم شد. خیلی ناراحت شد که گربه چه شد؟ کجا رفت؟ آن راهی را که به طرف صحرا می‌رفت، یک روز یک ساعت دو ساعت پیش گرفت و رفت. سه چهار روز از گم شدن گربه گذشته بود. همین‌طور که می‌رفت به یک جایی رسید که گربه از پشت بوته یا درختی درآمد. وقتی گربه را دید به‌کلی منقلب شد. گربه را گرفت و بنا کرد به شدت تمام های‌های گریه کردن. که این گربه مرا دید و بعد از چند روز مرا شناخت! 

زندگی طوفانی (خاطرات سید حسن تقی‌زاده)، به کوشش ایرج افشار ، تهران ۱۳۶۸

یکشنبه، فروردین ۰۳، ۱۳۹۳

صد و اندی سال بیش نیست


مجلس شورای ملی در سیزده مهر باز شده بود. من هم شوق و ذوقم پیدا کردن مجلس بود. از تبریز به همین منظور آمده بودم. آنجا را پیدا نمی‌کردم. از هر کس می‌پرسیدم سراغ نمی‌دادند تا آنکه ایام رمضان مسجد و بازار که می‌رفتم، در گلوبندک کسی سلام علیک کرد. برگشته هاشم ربیع‌زاده را تصادفا دیدم که در طفولیت همسایه و همدرس من در تبریز  بود. خوشحال شدم. پرسید چند روز است به طهران آمده‌ام؟ گفتم که سه چهار روز بیش نیست. از او پرسیدم مجلس کجاست؟ گفت بیا برویم.

 ... مجلس شکل مربعی داشت... 

زندگی طوفانی (خاطرات سید حسن تقی‌زاده)، به کوشش ایرج افشار ، تهران 1390، چاپ سوم

یکشنبه، اسفند ۲۵، ۱۳۹۲

جان شاه شهید


یک- تاج‌السلطنه: دستور رفت که در اندرون شاه هم کسی را آگاه نکنند. تاج‌السلطنه، دختر شاه، که خود از زنان مترقی ایران و هوادار سوسیالیسم بود، وضع خود را در آن روز چنین توصیف می‌کند یکی از خواجه‌ها طاقت نیاورد و گفت به شاه تیر انداخته‌اند، اما نخورده است. زنان سراسیمه بیرون ریختند. فغان و شون برخاست. در آن روز بی‌خبر از همه‌جا هوس کرده ابروهای خود را سیاه کنم و "نیترات‌دارجان" مالیده بودم. وقتی آن هنگامه به پا شد، دویدم و داخل جمعیت شدم. ناگهان کشیده‌ا‌ی به صورتم خورد و خون از دماغم سرازیر گشت. با تعجب نگاه کردم، کشیده‌ی دیگری خوردم. مادرم بود که با کلمات درشت پرخاش می‌کرد: "آیا امروز روزی بود که تو ابروی خود سیاه کنی؟" گریه‌کنان منزل آمدم. هرچه شستم سیاهی‌ها پاک نشدند. من هم تمام ابروی خود را تراشیدم. و به هر حال گفتم: "سلام بر سلطنتی که در زوال است."


دو- صورت استنطاق با میرزا محمدرضای کرمانی پسر ملاحسین عقدائی که عجالتا بدون اذیت و صدمه با زبان خوش تا اینقدر تقریر کرده است و مسلم است بعد از صدمات لازمه ممکن است که مکنون ضمیر خود را بروز دهد س: حقیقتا اطلاع ندارید که طپانچه چه شد؟ می‌گویند در آن میان زنی بود، طپانچه را او ربوده و برد ج: خیر زنی در میان نبود، اینها مزخرفات است. پس ایران ما یکباره نهلیست شده است که میان آنها اینطور زنی شیردل پیدا می‌شوند

سه- چندین سال قبل از ترور شاه به دست میرزا رضای کرمانی و پس از دستگیر گروهی شامل میرزا رضا بعد از اغتشاشات ناشی از تبعید سیدجمال‌، زنی (که به ظن من ناصر همانا خواهر زن میرزا رضا مشهور به میرزا باجی، منشی مخصوص امین اقدس زن ناصرالدین شاه بوده)، در اندرون کاخ نامه‌ای انداخته بود خطاب به شاه که خیال نکن که همه نمی‌فهمند، خوب شاهکاری بدست آورده‌ای که مردم غیور و وطن‌پرست را به اسم بابی و غیره گرفته به قتل می‌رسانی. اگر راست می‌گویی و دل داری، یک مو از سر اینان که گرفته‌ای کم کن ببین دچار انتقام می‌شوی یا نه. از جان گذشتگان کم نیستند، جانت عوض جانهاست ." 

کارنامه و زمانه‌ی میرزا رضا کرمانی، هما ناطق، نشر نیما، آلمان، 1385