پنجشنبه، اسفند ۰۶، ۱۳۸۳

The New Yorker

اگه یه سری بزنین به سایت مجله ي نیویورکر می بینید که این مجله بخش های زیادی داره؛ بخش هایی با عناوین The Talk of The Town ، The Critics ، Shouts & Murmurs ، Tact و Fiction که همونطور که از اسمش هم برمی یاد درباره ی داستان کوتاهه. خیلی از نویسنده های بزرگ امریکایی با چاپ آثارشون توی این مجله به جامعه ي ادبی امریکا و دنیا معرفی شدند؛ نویسنده هایی مثل سالینجر، جان آپدایک، ریموند کارور، دونالد بارتلمی و آلیس مونرو (این یکی را 100% مطمئن نیستم) و خیلی های دیگر که اسمشان برای من چندان آشنا نیست.
فکر کنم چیزهایی که گفتم دلیل کافی ای باشد برای اینکه مطلب پایین را ترجمه کنم. منبع این مطلب درواقع مدخل نیویورکر در ویکی پدیا است. امیدوارم بتوانم بعدا مطالب بهتری پیدا کنم. راستی اکثر اسم ها و خیلی از کلمات دیگه توی ویکی پدیا لینک دارن؛ اگه دوست داشتین به اصل مطلب مراجعه کنید.
راستی سایت باارزش یکی از کاریکاتوریست های این مجله به اسم Sam Cobean را هم اینجا می توانید ببینید.




اولین طرح جلد مجله ي نیویورکر که هر ساله در سالروز تولد مجله دوباره چاپ می شود. این عکس متعلق به جلد تجدید چاپ شده در سال 2004 است.

نیویورکر یا The New Yorker یک مجله ی هفتگی امریکایی است که از 21 فوریه ی 1925 منتشر شده و به خاطر رواج دادن داستان های کوتاهِ تقریبا بدون پلاتش به عنوان یک قالب ادبی در زبان انگلیسی در اوسط قرن بیستم معروف شده است. علت دیگر شهرت این مجله به خاطر سبک روزنامه نگاری - گزارش هیروشیما از John Hersey به عنوان یک نمونه ي کامل- و نیز نقدهای ادبی و مقاله هایش و بویژه نوشته های موسوم به "Talk of the Town" بود. کاریکاتورها و طراحی های طنزآمیز آن نیز معروفند. آثار منتشر شده در این مجله معروفند به اینکه دارای قالب پریشانی هستند که توجه زیادی به شخصیت ها مبذول می کند. مجله ي نیویورکر به خاطر کیفیت و شهرتش خارج از نیویورک نیز خوانندگان زیادی یافته است. این مجله به اینکه سالها دوام آورده و همواره دارای کیفیتی جهانی بوده (با شعار " Not for the little old lady from Dubuque") به خود می بالد.
مجله توسط Harold Ross (ویراستار از 1925 تا 1951) تاسیس شده که خواستار مجله ي فکاهی سطح بالایی بود، بالاتر از مجلات طنز سبک آن زمان؛ مجلاتی همچون Life یا Judge که خود در آن کار کرده بود. راس با همکاری Raoul Fleishmann شرکت F-R Publishing Company را تاسیس کرده و اولین دفتر مجله اش را در خیابان 25 West Forty-fifth شهر منهتن دایر کرد. راس تا زمان مرگش به سال 1951 ویراستار مجله اش باقی ماند.
سیاست مجله کاملا لیبرال بود، اگرچه این سیاست بیشتر در سرمقاله ها مجال بروز می یافت و بخش روزنامه نگاری آن کمتر بر مبنای سیاست بنا نهاده شده بود و نوشته های محافظه کارانه ای هم در آن چاپ می شد. این سیاست یکی به نعل یکی به میخ تا انتخابات ریاست جمهوری سال 2004 ادامه داشت تا اینکه از طرف Philip Gourevitch و دیگر اعضایش که حمایت شدیدی که از سناتور John Kerry به عمل آوردند، تغییر یافت. درواقع در روز اول نوامبر سال 2004 مجله استراتژی هشتاد ساله ی مجله با سرمقاله ی بدون امضایی که به جانبداری عیان از Kerry می پرداخت، شکسته شد.
نیویورکر به خاطر کاریکاتورهایش نیز مشهور شده بود که به بورژوایی، سوررئال و اغلب مرموز بودن معروف بودند. یکی از مشترکات این کاریکاتورها مضمون اصلی یا اوج (اوج را به جای puchline گرفته ام) غیر منطقی ای بود که باعث می شد سهل الوصول نباشند (این کلیشه اولین بار در طرح های sitcom Seinfeld مشاهده شد). با اینحال کاریکاتورها محبوب و عامه پسند باقی ماندند که نشانگر وجود تعداد قابل توجهی خواننده بود که آنها را خنده دار و بامزه می یافتند. البته کاریکاتورهای اخیر نیویورکر که توسط Roz Chast ترسیم می شود و از نگاه طنز در آنها بیشتر بهره برده شده، برای تعداد بیشتری از خوانندگان قابل فهم تر است.
اولین طرح جلد مجله، یک اشرافی شیک پوش را در حال نگاه به یک پروانه با عینکی تک چشمی نشان می دهد و توسط Rea Irvin ترسیم شده بود؛ همین فرد بود که فونت مورد استفاده ي مجله برای عنوان و تیترها را نیز طراحی کرد. این شخصیت روی جلد که برای مجله خوش اقبالی به همراه داشت، از طرف Corey Ford به اسم "Eustace Tilley" نامیده شد.
یکی از ویژگی های غیرمعمول مجله همانا حروف چینی آن بود که در استفاده از دو نقطه ي بالای حروف (diaeresis) در کلماتی که در آن واکه ای تکرار می شد - مانند reëlected و coöperate - و هر یک از دو واکه صدای جداگانه ای داشت، خود را نشان می داد. همچنین مجله نام قطعات موسیقی یا نام کتاب ها را برخلاف معمول ایتالیک نمی نوشت و به جایش آنها را داخا علامت نقل قول قرار می داد. در نوشته های مجله اغلب وقتی یک کلمه یا عبارت داخل علامت های نقل قول (quotation marks)، در انتهای عبارتی قرار می گرفت که به نقطه-ویرگول (semicolon یا همان علامت ؛) ختم می شد، علامت نقطه-ویرگول قبل از علامت نقل قولِ پایان دهنده به عبارت قرار می گیرد. البته هم اکنون مجله از سبک علایم نگارشی معمول امریکایی استفاده کرده و علامت نقطه-ویرگول را بعد از علامت نقل قول قرار می دهد.


نمونه ی استفاده از نقطه-ویرگول از نوشته ای متعلق به 27 اکتبر 1980. در سطر سوم، علامت نقطه ویرگولِ بعد از کلمه ي "cormorants" قبل از علامت نقل قول پایان دهنده آورده شده است.

ویراستار مجله اینک David Remnick است. ویراستاران قبلی نیز علاوه بر راس (موسس مجله) عبارتند از William Shawn (1951 تا 1987)، Robert Gottlieb (1987 تا 1992) و Tina Brown (1992 تا 1998). مجله در سال 1985 توسط انتشارات Advance Publications که موسسه ای رسانه ای متعلق به S.I. Newhouse است، خریداری شد.

چهارشنبه، اسفند ۰۵، ۱۳۸۳

چند روز وقت می برد

مدتی هست که چیزی ننوشته ام اینجا. راستش رو بخواهید سرم کمی شلوغ بود و هست. چند روزی مسافرت بودم که دو، سه روزش را هم مریض احوال بودم. نه اینکه کاری نکرده ام؛ مجموعه ی داستان های منتخب مجله ی نیویورکر (با ترجمه ی خانم لیلی نصیری ها) را خواندم (به غیر از یکی از داستان هایش که گذاشتم برای یک وقتی که سرم خلوت تر باشد) که بسیار عالی بود - و با کمال تعجب دیدم که یا سانسور نشده و یا سانسور خیلی کمی دارد - و راغب شدم که یک مطلب مفصل تر درباره ی این مجله که به نظر من معتبرترین نشریه در زمینه ی داستان کوتاه امریکا و حتا جهان است، بنویسم یا درواقع ترجمه کنم و اینجا بگذارم. این روزها هم دارم مجموعه ی داستانی از کارور با نام "راه های میانبر" با ترجمه ی آقای امرایی می خوانم. ایضا داستانی به اسم "Painting The Family Pet" از یک نویسنده ی بریتانیایی با نام خانم Sarah Salway دارم ترجمه می کنم که نیاز به ویرایش زیادی دارد و وقتی تمامش کردم، می گذارمش همینجا. دیگه همین.
ممنون که این آت و آشغال ها را به جای یک نوشته خواندید.
یک موضوع دیگر هم بود که دوست داشتم بگویم. این داستان آخری (لباس مشکی زمستانی به نسرین می آید) و آن یکی که قبلا نوشته ام (پنجره چند سانتی باز است) را خودم هم کاری جدی نمی دانم ولی دوست دارم که نظرتان را درباره یشان بدانم (بخصوص با توجه به اینکه می دانم تعداد افرادی که اینها را خوانده اند بیش از تعداد افرادی است که برایشان کامنت گذاشته اند).

پنجشنبه، بهمن ۲۲، ۱۳۸۳

لباس زمستونی مشکی به نسرین می یاد

امروز روز دهم عيده. سه روز پيش چهلم آقا سعيد بود. آقا سعيد مي شه شوهر نسرين، دختر خاله ي مامان ما. اين دو تا خونه شون ديوار به ديوار خونه ي ماست. توی این مدت درواقع خونواده ي ما هم عزادار بود. مامان خيلي نسرين رو دوست داره و از بابت اين اتفاق خيلي براش غصه مي خوره. نسرين يه سي سالي داره؛ يعني چهار سال بزرگتر از من. نسرين و سعيد دو سال قبل ازدواج کردن. سعيد روز بيست و هفت بهمن پارسال کشته شد. اون روز شنبه بود؛ من هر روز ساعت هفت مي زنم بيرون. نسرين و سعيد هم تقريبا همون موقع مي رفتن سر کار. ديروز اون روز که جمعه هم بود از صبح تا شب داشت نم نم برف مي باريد که تا شب همه اش آب شده بود ولي شبش برف سنگيني اومد. صبح که ساندويچم رو از توي يخچال برداشتم و اومدم توي حياط. هواي يخ بيرون ميخکوبم کرد، بي اختيار يکي دو قدم برگشتم عقب. نگاه که کردم ديدم واويلا؛ ماشين زير برف مدفون شده. رفتم ماشين رو روشن کردم تا گرم بشه و برگشتم خونه دنبال جارو. از يه طرف هنوز خواب آلود و منگ بودم و از طرف ديگه مي ترسيدم که نکنه سر و صدام مامان اينا رو بيدار کنه واسه ي همين کلي طول کشيد تا جارو رو پشت در آشپزخونه پيدا کنم. برگشتم حياط تا برف روي ماشين رو بريزم پايين. به نظرم رسيد که هوا خيلي روشن تر شده. توي آسمون هيچ ابري نبود. از اون روزهاي درخشان زمستون بود. همه ي حياط داشت مي درخشيد. شاخه هاي کاج سنگين شده بود. گفتم دو سه ساعت ديگه از سرکار زنگ بزنم، بگم بابا شاخه هاي کاج رو بتکونه تا برفشون بريزه پايين؛ نکنه بشکنن. رفتم سراغ رنو. داشتم برفهاي روشو جارو مي کردم که صداي نسرين و سعيد رو از پشت ديوار شنيدم. شنيدم که دارن از پله ها يواش يواش مي يان پايين؛ لابد مي ترسيدن بخورن زمين. سعيد گفت: "کيفتو بده من، دستتو بگير به ديوار." ظاهرا نسرين جلوتر رفت در حياطشون رو باز کنه. ظاهرا در باز نمي شده. گفت: "سعيد، بيا اين در رو باز کن. من زورم نمي رسه. انگار يخ زده نکبت." خواستم بگم "بيام کمک نسرين؟" گفتم نکنه فکر کنن از پشت ديوار گوش وايستادم. نسرين گفت: "چته تو. مي ترسي از پله ها بياي پايين." سعيد گفت: "جون تو، امروز روز کار نيست. آدم دلش نمي ياد يه همچين روزي بره سر کار. امروز رو بايد رفت درکه." نسرين گفت: "بيا بابا دلت خوشه؛ ديرمون شد. لابد ماشين هم گيرمون نمي ياد توي اين يخبندون." صداي پاي سعيد رو شنيدم که از پله هاي جلوي در راهروشون اومد پايين و حياط رو طي کرد. در رو باز کرد و رفتن توي کوچه. من هم بعد از تميز کردن ماشين، رفتم سرکار. راستي از سر کار هم زنگ زدم که بابايي شاخه هاي کاج رو بتکونه. اما شب که برگشتم خونه، ديدم اوضاع قاراشميشه. بابا گفت که سعيد صبحي توي جاده ي جديد کرج تصادف کرده و درجا مرده. بابام از معدود آدم هاييه که با اينکه پر حرف نيست ولي اگه ماجرايي رو تعرف کنه، با جزئيات کامل تعريف مي کنه و من تازه اون موقع فهميدم که چقدر از اين خاصيتش خوشم مي ياد. وقتي صحبت بابا تموم شد، چيزي نبود که بخوام ازش بپرسم؛ يادمه که فقط گفتم "بيچاره نسرين." همون موقع ياد ماجراي صبح افتادم؛ وقتي حالم سر جاش اومد واسه ي بابا هم تعريف کردم. بابا گفت: "اين قضيه رو واسه ي کسي تعریف نکن." فهميدم که منظورش چيه. از اون روز همه اش فکر مي کردم که نسرين چقدر ممکنه خودش رو سرزنش کنه از بابت اينکه اي کاش اون روز ...، حتا لازم نبود که اون روز سر کار نرن، کافي بود که چند دقيقه توي حياط واي ميستادن و مثلا منظره ي برفي حياطشون رو نگاه مي کردن تا سعيد سوار اون ماشيني که قراره تصادف کنه، نشه. نسرين روزهاي اول خيلي بي تابي مي کرد. چند روز اول چند بار غش کرد. سه روز پيش که براي کمک رفته بودم خونه ي باباش اينا، ديدمش. لباس مشکي پوشيده بود. يه روسري مشکي ضخيم هم سرش بود. آرايش نداشت، زير چشم هاش تر بود. به نظرم اومد خيلي قشنگ شده، بلافاصله خودم رو سرزنش کردم از بابت اين فکر ولي واقعا لباس مشکي زمستوني خيلي بهش مي اومد. اولين بار بود که رو در رو و توي يه جاي خلوت مي خواستم بهش تسليت بگم. داشت تشکر مي کرد که باز يادم افتاد به صبح اون روز برفي. مطمئن نيستم ولي فکر کنم که نسرين نه روز چهلم سعيد و نه حتا شب مرگ سعيد، اصلا ياد گفتگوي صبحش با سعيد نيافتاده بود. اينجوری که مامان ميگه ظاهرا نسرين اصرار داره که خونه ي باباش نمونه و دوباره برگرده خونه ي خودش. يه جورايي از اين بابت خوشحالم.

چهارشنبه، بهمن ۲۱، ۱۳۸۳

باز هم ببینید

یکی از بچه ها برای اون پستی که یه نقاشی از سالوادور دالی رو کنار عکسش گذاشته بودم، یه کامنتی گذاشته و گفته که اون اثر، معرف خوبی برای دالی نیست؛ کاملا با حرفش موافقم و البته هدف من هم معرفی دالی نبود. به هر ترتیب گفتم شاید بد نباشه که چند تا اثر دیگه ازش ببینیم.


ساعت زنگ دار نرم



مسیح و یحیی و صلیب، ترسیم شده به سال 1954



گالا تیای کره ها، ترسیم شده به سال 1952



اسمش رو نمی دونم ولی این فیل های عجیب رو توی تابلوی اغوای سنت آنتونی (1946) دالی هم می تونید ببینید.




اسم این یکی رو هم نمی دونم فقط می دونم که مدل نقاش همسرشه که اسمش گالا بوده. دالی درباره ی گالا گفته "دالی، دالی عاضق گالاست، بیشتر از مادرش، بیشتر از پدرش، بیشتر از پیکاسو و حتا بیشتر از پول"



توی کتاب آشنایی با آثار سالوادور دالی (نوشته ی سارن الکساندریان، ترجمه ی سوفیا خویی، انتشارات بهار) نوشته :
"دالی ایده هایی عجیب و غریب و خیال پردازانه ای را ارائه می داد که در میان آنها کفش های فنردار که عمل راه رفتن را ساده می نمود، ناخن های مصنوعی که کار آینه ای کوچک را انجام می داد و چهره را می شد در آن دید، لباس هایی با آناتومی مخصوص و سینه هایی اضافی در پشت، دستگاه های تهویه بصورت مجسمه، اشیای خوشایندی که باعث می شدند خریدار آنها را بشکند و بهنگام شکستن صدای خوش آهنگی از خود بروز می دادند و غیره را می توان نام برد."
راستی لابد می دانید که سناریوی فیلم سگ آندلسی - اولین فیلم سوررئالیستی دنیا که توسط لوئیس بونوئل کارگردانی شد – را دالی با الهام از خواب هایش نوشته (1928).

این ها هم لینک سایت های گالری ها و موزه های مربوط به سالوادور دالی: