شنبه، دی ۰۸، ۱۳۸۶

سه ره پیداست


از روزی که از ایران بیرون اومدم این شعر اخوان ثالث گاه به گاه تو ذهنم می یاد. می خواستم همون موقع بذارمش اینجا ولی نشد، شاید یه کم دیر شد و غیبت من طولانی شد ولی به هر حال از الان باز دوباره هستم. مرسی از ناصر (و بقیه ی دوستان) که تو این مدت به من لطف داشتن که نذاشتن من از اینجا برم.

بسان رهنوردانی که در افسانه ها گویند
گرفته کولبار زاد ره بر دوش
فشرده چوبدست خیزران در مشت
گهی پر گوی و گه خاموش
در آن مهگون فضای خلوت افسانگیشان راه می پویند
ما هم راه خود را می کنیم آغاز
سه ره پیداست
نوشته بر سر هر یک به سنگ اندر
حدیثی که ش نمی خوانی بر آن دیگر
نخستین : راه نوش و راحت و شادی
به ننگ آغشته ، اما رو به شهر و باغ و آبادی
دودیگر : راه نیمش ننگ ، نیمش نام
اگر سر بر کنی غوغا ، و گر دم در کشی آرام
سه دیگر : راه بی برگشت ، بی فرجام
من اینجا بس دلم تنگ است
و هر سازی که می بینم بد آهنگ است
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی برگشت بگذاریم
ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است ؟

چهارشنبه، دی ۰۵، ۱۳۸۶

چگونه برای وبلاگمان همیشه مطلب آماده داشته باشیم؟

این مطلب را تقدیم می کنم به همه ی دوستانی که هر ماه یک مطلب بیشتر در وبلاگشان نمی گذارند. از شوخی گذشته، به نظرم مطلب خوبی ست:
شما از وبلاگ نویسانی هستید که پست هایتان را در یک نشست می نویسید؟ خیلی ها این کار را می کنند.
متاسفانه این الگوی وبلاگ نویسی چند مشکل دارد. مثلا اینکه به این ترتیب نمی توانید یک ریتم ثابت به روزرسانی داشته باشید. فاصله ی مابین زمان های به روز شدن وبلاگتان بسته به اینکه الهام و ایده ای برای نوشتن داشته باشید یا نه، دچار وقفه ی موسوم به بن بست نویسنده ها (Writers' Block) شده باشید یا نه و اینکه اصلا وقتی برای نوشتن داشته باشید یا فرصتی برای این کار نداشته باشید، تغییر خواهد کرد. اکثرا وقتی که لازم است پستی را سریع آماده کنید، آرامش خاطری را که لازمه ی نوشتن است، ندارید. فرض کنید آماده کردن یک مطلب بیش از آنچه انتظار داشته اید طول کشیده باشد و شما هم مجبور باشید در اسرع وقت جایی بروید، کسی را ملاقات کنید یا کار واجبی در پیش داشته باشید؛ به احتمال زیاد در چنین وضعیتی مجبور می شوید برای آنکه به روزرسانی وبلاگتان را بیش از آنچه که طول کشیده به تاخیر نیندازید، مطلبی را که هنوز چرکنویس است روی وبلاگتان بگذارید. این سبک نوشتن فی البداهه و شتابزده به احتمال زیاد آمار بینندگان وبلاگتان را کاهش پیدا می کند. اگر قرار باشد که هروقت توانستید مطلبی را بنویسید آن را پست کنید، خواننده هایتان هرگز نمی توانند مطمئن شوند که کی و چند وقت یکبار برای دیدن یک مطلب تازه به وبلاگتان مراجعه کنند. برایشان سخت خواهد بود که عادت مراجعه ی مرتبی به وبلاگتان پیدا کنند و آنهایی که فید وبلاگتان را مشترک نشده اند، ممکن است دیگر فراموشتان کنند. قرار است در این نوشته درباره ی چند متد ساده صحبت کنیم که به شما کمک می کند تا عادت نوشتن بهتری پیدا کنید. چنین عادتی استرس شما را تا حد زیادی کم می کند.

مطالب این هفته را در یک نشست بنویسید

به جای اینکه مطلبتان را درست قبل از فرستادنش روی وبلاگ بنویسید، بهتر است مطالبی را که می خواهید طی هفته بعد پست کنید، در یک روز بنویسید. می توانید زمانی را باشد که بقیه ی افراد خانواده مشغول هستند و شما نیستید و یا زمانی که به دلیل احساس خلاقیت بیشتری دارید، به این کار اختصاص دهید.

به محضی که نوشتن یک مطلب تمام شد، خواهید دید که از عهده ی نوشتن مطلب بعدی هم به راحتی برمی آیید. همینطور که دارید مطالب را یکی پس از دیگری می نویسید، اعتماد به نفس بیشتری برای نوشتن مطالب بهتر می یابید و هر مطلبی را راحت تر از مطلب قبلی به اتمام می رسانید. وقتی استرس این را ندارید که آنچه را می نویسید باید بلافاصله پست کنید، موقع نوشتن هم احساس آرامش بیشتری می کنید.

وقتی نوشتن مطالب هفته ی بعدتان را تمام کردید، دیگر نگران تولید متن برای هفت روز بعدی نیستید (مگر اینکه چند وبلاگ مختلف داشته باشید). به این ترتیب هر مطلب را در همان موعد مقرر (روز/ساعت) از هفته پست می کنید و خواننده هایتان را به خواندن مرتب و منظم وبلاگتان عادت می دهید. شک نکنید که این کار تعداد خواننده هایتان را افزایش می دهد.

در هر هفته یک مطلب اضافی بنویسید

اگر تصور نوشتن یک دسته از مطالب برای یک هفته و طی یک نشست برایتان سخت است، سعی کنید طی هر هفته فقط یک نوشته ی اضافی بنویسید. به این ترتیب بعد از یک ماه، یک سری نوشته برای ماه بعدی ذخیره کرده اید. یعنی یک ماه جلو افتاده اید و می توانید مطالب هفته ی بعدتان را هر زمانی که دوست داشتید بنویسید: در یک نشست و یا چند روز قبل از اینکه پستش کنید. پس ایجاد و نگه داشتن یک ریتم ثابت برای زمان های به روزسانی ویبلاگ بریتان مقدور خواهد بود.

چرک نویس ها (Drafts) و نوشته های نیمه کاره یتان را کامل کنید

یک راه خوب دیگر برای جلو انداختن مطلبتان این است که همه ی نوشته های چرک نویس یا نصفه و نیمه ای را که در وبلاگتان ذخیره کرده اید، کامل کنید. اگر ایده ای درباره ی این مطالب داشته اید که منجر به شروع نوشتن شان شده، درواقع سخت ترین قسمت کار را انجام داده اید. به احتمال زیاد تکمیل مطالبی که هفته ها و ماه ها چرک نویس مانده اند، چند ساعت بیشتر طول نمی کشد.


زمابندی انتشار خودکار مطالب با WorkPress

ببینید که آیا نرم افزاتان این امکان را فراهم می کند که مطالبتان را برای انتشار در زمانی در آینده زمانبندی کنید یا نه؟ اگر از WorkPress استفاده می کنید، انتشار خودکار مطالب امکان پذیر است. روی عنوان Post Timestamp گزینه ی Edit timestamp را انتخاب کنید و (فراموش نکنید) ساعت و روزی را که می خواهید مطلبتان روی وبلاگ قابل مشاهده باشد، تنظیم کنید. بعد روی Publish کلیک کنید.

نگران نباشید! تا ساعت و روز مقرری که تنظیم کرده اید، مطلبتان منتشر نخواهد شد.

یک نکته: مطمئن شوید که ساعت WorkPress با ساعت شما یکی ست. برای تنظیم ساعت WorkPress در بخش Option داشبوردتان قسمت تنظیمات General را چک کنید. در این صفحه تنظیمات زمانی تحت عنوان Time & Date قابل اصلاح است.

Blogger چنین امکانی ندارد ولی می توانید موقع نوشتن یا پست کردن یک مطلب (ولو Draft شده) تعیین کنید که در زمان انتشار آن مطلب چه ساعت و روزی کنار مطلبتان نمایش داده شود. برای این کار در زیر ادیتور نوشته، روی لینک Post Option کلیک کنید و تاریخِ ذیل عنوان گزینه ی Post date and time را تغییر دهید.

عادت کنید ذخیره ای از مطالب برای وبلاگ تان دست و پا کنید

وقتی به این عادت عادت کنید که همیشه تعدادی مطلب آمده برای پست داشته باشید، پس اندازی برای روز مبادا خواهید داشت (برای مدتی که به هر دلیلی نتوانید وقتی برای وبلاگ تان اختصاص دهید.) مثلا وقتی که تعطیلات عید فرا رسیده و شما طی دو هفته سرتان به دید و بازدید گرم است و اصلا دسترسی کافی به اینترنت ندارید؛ یا فصل امتحانات دانشگاه است و وجدانتان اجازه نمی دهد که حتا نیم ساعت به وبلاگتان اختصاص دهید.

وبلاگ های خیلی کمی هستند که تیمی از نویسندگان مهمانی داشته باشند تا به محض اعلان نیاز شما نوشته ای برای وبلاگ آماده کنند. اگر قرار است برای مدتی وبلاگ نویسی را کنار بگذاریم (یا مجبور به این کار شویم)، باید چنین دوستانی داشته باشیم.

توصیه ی اکید من این است که حتما برای یک هفته مطلب ذخیره داشته باشید. با این کار طی هفته ای که سرتان شلوغ است، وبلاگ تان مثل ساعت کار خواهد کرد.


سه‌شنبه، دی ۰۴، ۱۳۸۶

چند خبر بعد از چند روز

چند روز شیراز بودم و چند روز هم اینترنت نداشتم. چند تا از جشنواره ها (مثل جایزه ی ادبی گلشیری در تهران، جشنواره ی داستان های ایرانی در مشهد، جشنواره ی سرزمین مادری ما در اصفهان و جشنواره ی قصه گویی در شیراز) حول و حوش شب یلدا نتیجه شون رو اعلام کرده اند. به همین خاطر چند خبر سوخته دارم و یکی دو مطلب دیگه:
1- داستان رضا در مسابقه ی داستان های ایرانی سوم شد (درواقع این خبر به علت تنبلی رضا در خبر دادن به بقیه احتمالا خیلی هم سوخته نیست). اگه کم حرفی رو هنوز نخوندید، همین حالا این کار رو بکنید. رضاجان خیلی خیلی تبریک می گم و امیدوارم این جایزه باعث بشه که نوشتن رو جدی تر بگیری و به زودی کارهای خوب دیگه ای از تو بخونیم. درضمن بد نیست یه مطلبی با چند تا عکس بذاری ببینم اونجا چه خبر بوده. اسم سایر برنده ها را در خبرگزاری مهر و مطلب یوسف علیخانی را درباره ی مراسم اختتامیه در جام جم آنلاین می توانید بخوانید.
2- برندگان هفتیمن دوره ی جایزه ی گلشیری اعلام شدند:
رمان
در بخش رمان سالمرگی نوشته ی دکتر اصغر الهی (نشر چشمه) به عنوان بهترین رمان سال 85 برگزیده شد. در بخش رمان اول نیز عقرب روی پله‌های اندیمشک یا از این قطار خون می چکه قربان! نوشته ی حسین مرتضائیان‌آبکنار (نشر نی) به عنوان بهترین رمان اول انتخاب شد.
مجموعه داستان
مجموعه داستان عسگرگریز نوشته ی محمدآصف سلطان‌زاده (انتشارات آگه) به عنوان بهترین مجموعه داستان کوتاه اعلام گردید و زندگی مطابق خواستـه ی‏ تو پیش می‌رود به قلم امیرحسین خورشیدفر (نشر مرکز) عنوان بهترین مجموعه داستان اول را به خود اختصاص داد.
امیدوارم همانطور که مطلبی درباره ی زندگی مطابق خواستـه ی‏ تو پیش می‌رود نوشتم، بتونم به زودی درباره ی دیگر آثار برگزیده ی این جایزه ی ادبی معتبر نیز مطالبی بنویسم. انتخاب کتاب امیرحسین خورشیدفر، علی رغم انتقاداتش از سبک داستان نویسی مکتب گلشیری، نکته ی قابل تاملی ست و نشان می دهد که به برخی ایراداتی که به سبک و سیاق داوری این جشنواره می گیرند، نباید چندان بها داد.
3- آقای علی شیعه علی، مترجم یادداشت های شخصی یک سرباز، لطف کرده اند و برای مطلبی که درباره ی این کتاب و ترجمه اش نوشته بودم، کامنت گذاشته اند:
"سلام
فکر می کنم وقت زیادی رو برای گشتن اینترنت گذاشتید و تمام زندگی منو درآوردید. خیلی جالبه. اما می خوام چندتا توضیح کوچیک بدم.
درسته. متاسفانه چندین و چند غلط املایی توی کتاب وجود داره که بدجوری توی ذوق می زنه. علت اینه که کار بدجوری عجله ای شد (شما که از نحوه چاپ و انتشار و البته گرفتن مجوز تو کشورمون اطلاع دارید.) اما بهتون قول می دم این غلط های تایپی رو توی چاپ دوم نبینید (و البته امیدوارم. تمام تلاشم رو کردم.) ان شاءالله تا چند هفته دیگه چاپ دوم این کتاب رو بت ویرایش جدید می بینید. اما جلد دوم رو هم قراره ویرایش و نمونه خوانی و غلط گیری حسابی بشه. راستی میشه به من بگید چند درصد نویسنده ها و مترجم های ایران رشته شون با کارشون مرتبطه؟
مترجم این کتاب یک دانشجوی الهیات عاشق ادبیات و مخصوصا سلینجره. همین.
برای نقد منصفانه و خوبتون ممنونم"
من هم از ایشان ممنونم و خوشحالم که نقدم را منصفانه می دانند. بی صبرانه منتظر انتشار جلد دوم مجموعه داستان های کوتاه سالینجر با ترجمه ی ایشان هستم.
4- یکی دو نفر از دوستان (مثل محمدرضا بهرامی عزیز و محمد رودگلیِ گل) از پیشنهاد من (مبنی بر شرکت در مسابقه ی داستانک های فارسی و انتشار آنها در یک جایی مثل همین وبلاگ) خوششان آمده. خوب من هم یک آدم بی جنبه! قضیه را جدی می گیرم و از همه ی دوستان خواهش می کنم که داستانک هایشان را برای انتشار در این وبلاگ برای من بفرستند (naser.farzinfar at gmail dot com). و در ضمن سعی می کنم چند نمونه از این تیپ داستان های کوتاه را به همراه نوشته هایی درباره اصول و قواعد این سبک نوشتار توی وبلاگ بگذارم.

دوشنبه، دی ۰۳، ۱۳۸۶

کشفِ لحظه و یک ایده ی کوچک

مركز همايش‌هاي مجموعه فرهنگي هنري تهران مسابقه‌ اي تحت عنوان کشفِ لحظه در زمینه ی داستانک‌هاي فارسي برگزار می کند. موضوع داستانك‌ها آزاد است و از همه جای دنیا می توانید در این مسابقه شرکت کنید. شرايط شرکت در مسابقه عبارتند از:
1- داستانک‌ ها باید به زبان فارسی نوشته شده باشد.
2- هر شرکت کننده مي‌تواند حداکثر سه داستانك به مسابقه ارسال کند.
3- متوني از نظر مسابقه‌ي كشف لحظه داستانک تلقي مي‌شوند كه از اصلي‌ترين عناصر داستاني، يعني روايت و گفتگو برخوردار باشند.
4- طول هر داستانک نباید بیش از صد و پنجاه كلمه باشد.
5- آخرين مهلت ارسال داستانک‌ها براي شرکت در مسابقه پانزدهم اسفند ماه 1386 است.
برای شرکت در مسابقه داستانك‌‌هاي خود را به پست الكترونيك مخصوص مسابقه داستانك ارسال کنید: award@iran-tcac.com
این مسابقه طی سه مرحله برگزار خواهد شد:
مرحله ی اول: در این مرحله پنجاه داستانک از ميان تمامي آثار رسيده انتخاب مي‌شود و طي مراسمي از برندگان تجليل شده و منتخبي از آثار رسيده در مركز همايش‌هاي مجموعه فرهنگي هنري تهران نقد و بررسي خواهند شد.
در فاصله‌ي مراحل اول و دوم فرصت بازنويسي آثار در اختيار تمامي شركت كنندگان در مسابقه قرار خواهد گرفت. در اين فاصله تمامي شركت كنندگان و ديگر علاقه‌مندان دو ماه فرصت دارند تا با شركت در نشست‌هاي ويژه‌ي ادبيات داستاني مركز همايش‌ها، داستان‌هاي خود را بازنويسي و اصلاح كرده و در مرحله‌ي دوم مسابقه شركت كنند. در دو ماه فاصله‌ي ميان مراحل اول و دوم پنجاه داستانك ديگر از ميان داستانك‌هاي بازنويسي شده و ديگر آثار ارسال شده به مسابقه انتخاب شده و در مجموع يك صد داستانك براي داوري به مرحله‌ي دوم راه پيدا خواهند كرد.
مرحله‌ي دوم: در این مرحله از ميان صد اثر راه یافته به این مرحله، ده داستانك برگزيده مي‌شوند و طي مراسم از آنان تقدير خواهد شد و هداياي نفيسي تقديم شان مي‌شود.
مرحله‌ي سوم: در بخش نهایی مسابقه، سه داستانک از ميان ده اثر برتر مرحله‌ي دوم برگزيده مي شوند که طي مراسمی از تمامي برندگان سه مرحله تقدير خواهد شد و جوايز شان را دريافت خواهند كرد (به ترتیب رتبه پنج، سه و دو سکه ی بهار آزادی).
* در پايان مسابقه نيز تمامي يک صد داستانک برگزيده‌ ي نهایی در کتابي منتشر خواهد شد.
* تمامي آثار شايسته‌‌ي ارسال شده به اين مسابقه در صورت تمايل نويسندگان دربرنامه‌هاي ادبي مركز نقد و بررسي خواهند شد.
* تمامي داستان‌هايي كه از قابليت‌هاي اوليه‌ي ادبي برخوردار باشند، در صورت تمايل نويسندگان بر روي وب سايت مركز همايش‌های مجموعه فرهنگي هنري تهران قرار خواهند گرفت.
یه نق بزنم؟ چرا باید داستانک حتما به زبان فارسی نوشته شده باشد؟ مگر ترجمه ی یک داستانک به زبان فارسی چقدر زحمت دارد برای این سازمان فرهنگی؟ اصلا می توان از خود نویسندگان خواست که خودشان نسخه ای از ترجمه ی فارسی نوشته یشان را به اصل اثر ضمیمه کنند ولی آثار به زبان اصلی شان داوری شوند. مگر توی ایران چند زبان مختلف وجود دارد؟ یعنی به جای اینکه بگوییم هر نویسنده ی فارسی زبانی می تواند از هر نقطه ی دنیا در مسابقه شرکت کند، بگوییم هر نویسنده ی فارسی زبان یا ایرانی می تواند اثر بفرستد به مسابقه. نمی دانم شاید این اصلا خودش یک مسابقه ی دیگری شود. به هر حال!
اما بعد از نق؛ تا جایی که من می دانم، همه ی کسانی که این وبلاگ را می خوانند دستی نیز به قلم دارند؛ چطور است همه یمان در این مسابقه شرکت کنیم؟ فکر کنم نوشتن یک چیز داستانی به این کوتاهی کار سختی نباشد (بخصوص که چند ماه فرصت داریم)؛ نوشته یمان را همزمان با ارسال به مسابقه در وبلاگ خودمان هم می گذاریم؛ حتا می شود غیر از وبلاگ شخصی خودمان، آنها را یک جای دیگر (مثلا همینجا) بگذاریم تا آثار کنار همدیگر دیده و خوانده شوند!
به نظر خودم فکر بدی نیست. این قضیه را یک گوشه ی ذهنتان داشته باشید، تا اگر ایده ای برای نوشته ای کوتاه نابهنگام به ذهنتان خطور کرد، قلمی اش کنید. می دانم که انتظار زیادی ست ولی اگر موافقید، نظرتان را بگویید؛ ایضا اگر پیشنهاد دیگری دارید.

یکشنبه، دی ۰۲، ۱۳۸۶

ورز آمدن با مهربانی

توی لباس هام داشتم می پختم. فن کویل واگن کفاف نمی داد. نفسم بالا نمی اومد. از حالا عزا گرفته بودم که چند ایستگاه بعد چطور باید خودم رو بکشم جلوی در و پیاده شم. قطار رسید به ایستگاه. گردن کشیدم تا بیرون رو ببینم. ایستگاه پر بود. در به سختی باز شد و چند نفر خودشون رو به زور انداختند بیرون. بیرونی ها مثل یه گله بوفالو فشار می آوردند تا بیایند تو. یکی شون با خنده گفت: یه کم مهربون تر وایستید خُب!
مهربان تر! یعنی اینکه مثل یه گله گوسفند بچسبیم به هم، جوری که هرکی در آنِ واحد آلت سه چهار نفر رو روی تن خودش تشخیص بده. هرکی خواست دستش بره توی جیب اون یکی. سرمون بیفته روی دوش همدیگه و چرت بزنیم. سرمون بره زیر بغل کنار دستی که داره از سر کار برمی گرده تا از بوی عرق همدیگه خفه بشیم.

چهارشنبه، آذر ۲۸، ۱۳۸۶

یادداشت های شخصی یک سرباز

امیر مهدی حقیقت، مترجم آثار معتبری چون همنام و مترجم دردها از جومپا لاهیری، روز اول فرودین سال 85 در مطلبی با عنوان "1385 و دموکراسی ترجمه" از خوانندگان وبلاگش پرسید:

" ترجیح می‌دهید ترجمه‌ی بعدی‌ای که از صاحب این بلاگ می‌خوانید چه باشد؟ مجموعه داستانی از نویسندگان کلاسیک روس، مجموعه داستانی از یک نویسنده‌ی معاصر امریکایی یا رمانی از یک نویسنده معاصر امریکایی؟ چرا؟"

نویسنده ی وبلاگ سیب گاززده گفت "من رماني از نويسنده معاصر آمريكايي را ترجيح مي دهم. چون درست است كه از ادبيات معاصر روس زياد آثاري نيست اما از روس ها زياد خوانده ايم در ايران. مجموعه داستان هم از نوع كتاب هايي ست كه اكنون زياد چاپ مي شود پس رمان را ترجيح مي دهم." نویسنده ی وبلاگ قصه های عامه پسند هم گفت: " رمان یا مجموعه داستان از نویسنده‌ی معاصر امریکایی…!" یکی دیگر: "داستان کوتاه معاصر آمریکایی یا حالا خیلی خواستی حال بدهی فرانسوی. روسی هم عمرا"

به نظر شما چه اتفاقی طی این دو دهه در کشور افتاده است که نوشته های امریکایی چنین محبوب شده اند (مثلا در مقایسه با نوشته های روس)؟ به نظرم سعی در پاسخ به چنین سوالی منجر به تولید مقالات بسیار جالب و مفیدی خواهد شد.

جی دی سالینجر یکی از این نویسندگان است. او به همراه ریموند کارور از محبوب ترین نویسندگان امریکایی در ایران به شمار می رود. سه کتاب از معدود کتاب های این نویسنده را چند مترجم مختلف به فارسی برگردانده اند*. سالینجر از سال 1965 هیچ کتابی منتشر نکرده و از سال 1980 نیز تن به هیچ مصاحبه ای نداده و یک بار هم سعی کرده تمام نسخه های کتابهایش را از بازار جمع کند. درواقع او بعد از انتشار رمان ناتوردشت (1951) سه مجموعه داستان با عنوان های نه داستان (1953)، که در ایران با نام دلتنگی های نقاش خیابان چهل و هشتم منتشر شده، فرنی و زویی (1961) و تیرهای سقف را بالا بگذارید نجاران و سیمور: پیشگفتار (1963) منتشر کرد. آخرین کاری که از سالینجر چاپ شد، یک داستان بلند (Novella) با نام شانزدهم هَپ وُرث، 1924 بود که در سال 1965 در نیویورکر منتشر شد.

سالینجر بین سالهای 1940 و 1953 در نشریات مختلف ادبی (مثل Story ،Kansas Review و Esquire) سی و دو داستان کوتاه چاپ کرد. ظاهرا از این سی و دو داستان کوتاه، بیست و یک داستان به فارسی ترجمه نشده اند و علی شیعه علی قصد دارد آنها را طی دو مجموعه به چاپ برساند. درواقع اولین مجموعه در سال 86 با عنوان یادداشت های شخصی یک سرباز توسط انتشارات سبزان منتشر شد. این مجموعه شامل ده داستان اول سالینجر (1940 تا 1944) می باشد. مجموعه ی دوم شامل یازده داستان بعدی (1944 تا 1948) طی چند ماه بعد منتشر خواهد شد. هولدن کالفیلد (Holden Caulfield)، قهرمان رمان ناتوردشت که از او به عنوان یکی از محبوب ترین شخصیت های تاریخ ادبیات جهان نام برده می شود، در یکی از داستان های مجموعه ی یادداشت های شخصی یک سرباز وارد عرصه ی ادبیات می شود.

مترجم این مجموعه، علی شیعه علی، دانشجوی کارشناسی ارشد فقه و حقوق جزای اسلامی در دانشگاه مذاهب اسلامی ست. در خبری که در سایت روابط عمومی این دانشگاه پیرامون انتشار این کتاب آمده، درباره ی شیعه علی که دست به ترجمه ی این مجموعه از "یک نویسنده ی خاص امریکایی" زده است، می خوانیم:

"پیش از این برخی داستانهای پراکنده که موضوع جنایی و تا حدی حقوقی نیز داشته اند توسط شیعه نگارش شده و در برخی مجلات دانشگاه از جمله هفته نامه تخصصی عدالت نیز منتشر گردیده است."

داستان خانه ی قجری یکی از داستان های نوشته ی شیعه علی است که می توانید آن را در سایت ادبی، هنری خزه بخوانید. درواقع برای من خیلی جالب و البته ستودنی ست که نوشته های کسی که رمانش مدتها در مناطقی از خود ایالات متحده به‌عنوان کتاب نامناسب و غیراخلاقی شمرده شده و در فهرست کتاب های ممنوعهٔ دهه ی ۱۹۹۰ (منتشر شده از سوی انجمن کتابخانه‌های آمریکا) قرارگرفته، در ایران توسط یک دانشجوی الاهیات ترجمه شود.

بالطبع برای افرادی مثل من که عاشق دنیای سالینجر هستند، خواندن هر نوشته ای غنیمتی باارزش ست. اما به نظرم برخی از داستان های این مجموعه واقعا در حد و اندازه ی دیگر نوشته هایی که از سالینجر خوانده ایم، نیستند (به زعم من البته)؛ مثل داستان می خواهم قلقش بیاید دستم! که می توانید در سایت خزه آن را بخوانید. البته بعضی از داستان ها هم واقعا درخشانند (مثل گروه جوان و ورود طولانی لویس تاجت به جامعه).

اما ترجمه ی آثار به نظرم کمی شتابزده از کار درآمده. علی رغم اینکه خیلی جاها چنان ترجمه روان است که اصلا متوجه اش نمی شوید و خودتان را در دنیای آشنای سالینجر گم می کنید، بعضی جاها هم یک عبارت مبهم، یک کلمه ی مشکوک یا ساختار خاص جمله بندی حسابی حالتان را می گیرد. البته ناگفته نماند که ویراست کتاب هم بی اشکال نیست. انصافا در مجموعه ای اینچنین به هیچ وجه نباید غلط املایی وجود داشته باشد؛ به همین ترتیب در گذاشتن علائم نگارشی هیچ گونه سهل انگاری روا نیست (که متاسفانه هر دو نوع اشتباه در متن قابل مشاهده است). امیدوارم در مجموعه ی دوم خبری از این خطاها نباشد.

به هرحال من یکی که خیلی خوشحالم که بعد از چندباره خواندن داستان های سابقا ترجمه شده ی سالینجر، می توانم اوقات خوشی با داستان های جدیدش داشته باشم.


* ناتوردشت توسط احمد کریمی حکاک (انتشارات ققنوس) و محمد نجفی (انتشارات نیلا)، فرنی و زویی توسط میلاد زکریا (انتشارات ققنوس) و امید نیک فرجام (انتشارات نیلا) و تیرهای سقف را بالا بگذارید نجاران و سیمور: پیشگفتار توسط امید نیک فرجام (انتشارات ققنوس) و شیرین تعاونی (با عنوان بالابلندتر از هر بلندبالایی توسط انتشارات نیلوفر) به فارسی برگردانده شده اند.

سه‌شنبه، آذر ۲۷، ۱۳۸۶

قربان، کتاب هایم را آورده ام

صحنه ای از ابتدای داستان آخرین روز از آخرین مرخصی از مجموعه داستان یادداشت های شخصی یک سرباز نوشته ی سالینجر؛ قهرمان داستان، یک روز قبل از اعزام به میدان نبردی در جنگ جهانی دوم، توی اتاقش نشسته و دارد کتاب هایش را ورق می زند:

کتاب ها تمامشان روی زمین بود – کتاب های باز، کتاب های بسته، پرفروش ترین ها، کم فروش ترین ها، کتاب های کلاسیک، کتاب های قدیمی، کتاب های هدیه شده ی کریسمس، کتاب های کتابخانه، کتاب های قرضی ...

در آن لحظه، گروهبان توی استوديوی "میهایلف" نقاش با "آناکارنینا" و "کنت ورونسکی" بود. چند لحظه قبل او با "پدر زوتسیما" و "آلیوشا کارامازوف" روی ایوان زیرین صومعه بود. یک ساعت قبل، از زمین چمن کاری شده ی بزرگ متعلق به "جی گتسبی" یا "جیمز گتز" رد شده بود. الان گروهبان سعی می کند سریع به استودیوی میهایلف برود تا فرصت داشه باشد تا در تقاطع خیابان چهل و ششم و پنجم بایستد. او و یک پلیس بزرگ به نام "بن کالینز" منتظر دختری به به نام "ادیث دال" هستند تا با ماشین سربرسد. آدم ها و مکان های زیادی بودند که گروهبان می خواست دوباره آنها را ببیند.

مادرش که با کیک و شیر می آمد، گفت:

- بفرمایید!

او فکر کرد: "چقدر دیر، وقت تمام شد. ممکن است بتوانم آنها را با خودم ببرم. قربان، کتاب هایم را آورده ام. تا حالا به کسی شلیک نکرده ام. شما رفقا ادامه بدهید. من اینجا با کتاب ها منتظرتان می مانم."

یادداشت های شخصی یک سرباز، جی دی سالینجر، علی شیعه علی، انتشارات سبزان، چاپ اول، 1386

دوشنبه، آذر ۲۶، ۱۳۸۶

دلتنگی


همین جا هستیم،
هنوز که جایی نرفته ایم؛
ولی من
برای آن کوچه باغ،
کوچه ی میان دو دیوار کاهگل باغ های درختان خوشبوی گردو،
طرز نگاه آن سگ ولگرد حنایی
که دورتر ایستاد و با بهت و حیرت نگاهمان کرد
و برای خودمان که همدیگر را در آغوش کشیدیم و بوسیدیم،
دلم تنگ شده است.

یکشنبه، آذر ۲۵، ۱۳۸۶

پروژه ی جدید گوگل: تشویق مردم به انتشار دانش

خبر مربوط به پروژه ی knol طی هفته ی گذشته جنجال زیادی به پا کرد. بسیاری آن را نشانه ی آغاز رقابت گوگل با ویکی پدیا قلمداد کردند. مطلبی که می خوانید از وبلاگ رسمی Google ترجمه شده است و در آن به مشخصات و ایده های اصلی این پروژه اشاره شده است:

وب حاوی اطلاعات زیادی ست و گوگل، با فراهم کردن امکانات مفید جهت جستجو، سعی می کند این اطلاعات راحت تر در دسترس همگان قرار گیرد. ولی همه ی چیزها نوشته نشده و همه نوشته ها هم برای اینکه به راحتی در دسترس قرار گیرد، به خوبی سازماندهی نشده است. میلیون ها انسان وجود دارند که دانش مفیدی در زمینه ای خاص داشته و خواهان به اشتراک گذاشتن آنها هستند و درمقابل میلیاردها انسان وجود دارند که می توانند از آن دانش بهره ببرند. ما معتقدیم که خیلی ها امروزه فقط به این خاطر دانش خود را با بقیه به اشتراک نمی گذارند که به راحتی قادر به این کار نیستند. این چالشی ست برای Larry، Sergey و Eric تا راهی جهت کمک به مردم در این زمینه بیابند. این است هدف اصلی ما.

اوایل هفته ی گذشته، ما از گروهی از افراد خاص انتخاب شده دعوت کردیم تا ابزار جدید و رایگانی را امتحان کنند که ما آن را “knol” می نامیم (به معنی واحدی از دانش). هدف ما این است که افرادی را که در زمینه ی خاصی از دانش مهارت دارند تشویق کنیم تا مقاله ی معتبری درباره ی آن موضوع بنویسند. این ابزار هنوز در حال توسعه است و این اولین مرحله ی تست آن است. هنوز استفاده از آن تنها از طریق دریافت دعوت نامه امکان پذیر است. ولی ما قصد داریم ایده ی اصلی و اهدافی را که پشت این پروژه خوابیده با همگان در میان بگذاریم.

ایده اصلی پروژه ی knol عبارت است از تاکید بر نویسندگان. نام نویسندگان روی جلد کتابها درج می شود و به همین ترتیب کنار مطالب خبری نام نویسنده نوشته می شود و مقالات علمی هم همیشه یک نویسنده ی مشخص دارند ولی فضای وب به گونه ای بدون استانداردهای مشخصی که بر عنوان نویسندگان مطالب تاکید کند، رشد کرده است. ما فکر می کنیم که دانستن اینکه نوشته ها ازآن چه کسانی ست، بطور قابل ملاحظه ای به استفاده ی بهتر و مفیدتر از محتوای وب کمک می کند. در اصل یک knol تنها یک صفحه ی وب است؛ ما از واژه ی knol به عنوان اسم پروژه و همچنین یک مقاله استفاده می کنیم. Knol بسیار خوب سازماندهی شده، نمای خوب و گیرایی دارد ولی هنوز فقط یک صفحه ی وب است. گوگل ابزارهای ساده و کارایی برای نوشتن و ویرایش در این محیط فراهم خواهد کرد و همچنین میزبانی رایگان محتوای آن را برعهده خواهد گرفت. نویسنده ها کافی ست بنویسند و بقیه اش را به ما بسپارند.

فرض ما بر این است که یک knol در زمینه ای خاص، اولین چیزی ست که کسی که درباره ی آن زمینه جستجو می کند، می خواهد آن را بخواند. هدف این است که knol ها تمام موضوعات را پوشش دهند؛ از مفاهیم علمی گرفته تا اطلاعات پزشکی؛ از موضوعات تاریخی و جغرافیایی گرفته تا سرگرمی و از اطلاعات محصولات و کالاها گرفته تا دستورالعمل های تعمیر اشیا و اسباب مختلف. گوگل به هیچ وجه دست به ویرایش مطالب نخواهد برد و از هیچ متنی جانبداری نخواهد کرد. تمام مسئولیت های تالیف برعهده ی نویسندگان مقالات خواهد بود. درواقع ما امیدواریم که knol ها دربردارنده ی عقاید و دیدگاه های نویسندگانی باشد که از اعتبار و خوشنامی شان مایه گذاشته اند. هرکسی آزاد خواهد بود که بنویسد. احتمالا زمینه های متعددی وجود خواهد داشت که knol هایی با موضوعات یکسان با هم به رقابت خواهند پرداخت. ایده ی رقابت چیز خوبی ست.

Knol ها دربردانده ی ابزار همنشینی (community) قوی خواهند بود. افراد قادر خواهند بود نظرات (comment)، پرسش ها، ویرایش ها و نوشته های کمکی به مقالات بیفزایند. هرکسی خواهد توانست به یک knol رتبه دهد و یا نقدی بر آن بنویسد. به همین ترتیب knol ها دارای مراجع و لینک هایی به اطلاعات اضافی مرتبط با موضوع ماله خواهند بود. کنار یک knol، درصورت صلاحدید نویسنده اش، تبلیغاتی هم خواهد آمد و اگر یک نویسنده موافق اضافه شدن این تبلیغات به صفحه ی مقاله اش باشد، گوگل سهم قابل توجهی از عایدی حاصل از فروش آن تبلیغ را به نویسنده خواهد پرداخت.

به محض اینکه مرحله ی تست کامل شود، مشارکت همگان در knol ها امکان پذیر خواهد بود و نمی توان انتظار داشت که همه ی آن مقالات کیفیت عالی داشته باشند. کار ما در بخش Search Quality این خواهد بود که knol هایی را که در نتایج جستجوی گوگل ظاهر خواهند شد، به دقت رتبه بندی (ranking) کنیم.

قرار نیست که باغ محصوری از نوشته ها و متون بسازیم؛ ما می خواهیم این نوشته ها را تا حد امکان منتشر کنیم. گوگل بر این نوشته ها حق انحصاری نخواهد داشت و ما آنها را در دسترس سایر موتورهای جستجو نیز قرار خواهیم داد.

همچون همیشه یک تصویر گویاتر از هزاران کلمه است؛ به همین خاطر نمونه ای از یک knol در ذیل این نوشته قابل مشاهده است (روی عکس کلیک کنید تا صفحه ی مربوطه را کامل ببینید). آن را بخوانید (شاید بعدش بهتر بخوابید!). محتوای اصلی مقاله واقعی ست؛ ولی اکثر فراداده ها (meta-data) مثل نقدها، رتبه های داده شده و نظرات واقعی نیستند چون این مقاله درواقع هنوز در معرض دید عموم قرار داده نشده است. دوباره یادآور می شویم که این یک نسخه ی مقدماتی ست.

جمعه، آذر ۲۳، ۱۳۸۶

همه ی آن چیزهای از دست رفته

امیرحسین خورشیدفر زندگی مطابق خواسته ی تو پیش می رود، اولین مجموعه داستان امیرحسین خورشیدفر، امسال نامزد جوایز ادبی متعددی شد و توانست دو جایزه ی مهم مهرگان و نیز جایزه ی نویسندگان و منتقدان مطبوعات ایران را ازآن خود کند که برای اولین مجموعه ی نویسنده آمار بسیار خوبی محسوب می شود. کتاب را نشر مرکز منتشر کرده است؛ انتشاراتی که طی سال های اخیر ناشر بسیاری از آثار ادبی موفق و معتبر بوده است.
داستان های این مجموعه بی اختیار خواننده را به یاد فضای داستان های مدرن امریکایی می اندازد. خورشیدفر خود می گوید با اینکه "کارور" داستان نویس محبوب او نیست ولی داستان های "همسایه" (که در سال 82 برنده ی مسابقه ی داستان کوتاه هدایت شد) و نیز خود داستان "زندگی مطابق خوسته ی تو پیش می رود" را به تاثیر از فضای داستانی ریموند کارور نوشته است:
"فکر می‌کنم با نمونه‌هایی که از ادبیات کشورهای دیگر داریم و می‌خوانیم، گرایش عمده‌ی داستان‌نویسان تمام دنیا دارد سنت داستان‌نویسی آمریکا را تقلید و پیروی می‌کند. یعنی خیلی شیوه‌های مختلف وجود ندارد. خصوصاً وقتی داستان‌نویس‌هایی که به سمت سبک خاصی می‌روند، به عنوان داستان‌نویسان غیرمتعارف طبقه‌بندی می‌شوند. در ایران اما این‌طور نیست. ما جریان‌های داستان‌نویسی داریم که خیلی ایرانی‌اند و از تجربیات خودمان نوشته می‌شوند. من خیلی با آن‌‌ها پیوند ندارم و از نظر فکری و سلیقه نمی‌توانم مثلاً در سنت داستان‌نویسی گلشیری داستان بنویسم. به همین خاطر صراحتاً مشخص است که آبشخور سبک و سیاق داستان من، داستان‌نویسی آمریکاست. حداقل در این مجموعه این‌طور است. من مستقیماً از خیلی از داستان‌نویسان آمریکایی تاثیر گرفته‌ام، مثل سلینجر."
امسال برای شاگردان گلشیری سال خوبی نبوده است؛ مرتضی کربلایی لو، دیگر برنده ی جایزه ی مهرگان، نیز در مصاحبه ای پس از گرفتن جایزه اش گفت: "پيش از اين شاگردان گلشيري با دغدغه‌هاي فرمي‌شان داستان ايران را به سمت ديگري سوق داده بودند، خوشحالم که اين فضا شكسته شده و داستان‌نويسان امروز به سمت معنا و مفهوم در داستان گرايش پيدا كرده‌اند."
خورشیدفر درباره ی نثر این داستان ها می گوید: "احتمالاً به زبان من و خیلی از نویسنده‌های دیگر این اتهام وارد می‌شود که زبان، زبان ترجمه ‌است. من هم ابایی ندارم و چون فکر می‌کنم یک خاصیت جدیدی‌ست در داستان‌نویسی فارسی که از آن استفاده می‌کنیم."
همین زبان ساده و به دور از تکنیک های زبانی و کارهای فرمی ست که باعث شده منتقدانی مثل مهدی یزدانی خرم این مجموعه را محافظه کار بنامد.
اسدالله امرایی، مترجمی که بسیاری از خوانندگان ایرانی آثار کارور را تنها با ترجمه های او می شناسند، درباره ی کتاب می گوید: "یکی از داستان های خوب مجموعه داستان "یک تکه ابر واقعی" است؛ روایت شخصیتی که صدای خودش را هم نمی تواند تحمل کند. مرتب حرف می زند بدون اینکه هدف خاصی را در بین گفته های بی پایانش دنبال کند. از این آدم ها تا دلتان بخواهد دور و برمان ریخته و همین داستان را جذاب می کند؛"
البته همانگونه که خود نویسنده نیز یادآور می شود، بین داستان های او و کارور تفاوتی مهم قابل مشاهده است و آن اینکه خورشیدفر سراغ "رابطه‌های دونفره ‌ی آپارتمانی" نمی رود. در اغلب این داستان ها با فضایی ایرانی و بومی (البته از نوع تهرانی اش) سروکار داریم؛ درواقع داستان ها بیشتر به یک خانواده ی ساکن پایتخت می پردازند. یکی دیگر از موتیف های اکثر داستان های این مجموعه از دست دادن یک نفر از نزدیکان قهرمان داستان است و تاثیری که این فقدان بر زندگی او و اطرافیانش می گذارد: پدری که دیگر نیست، برادر کوچکی که توی تصادف کشته شده، مادری که فراموشی گرفته و دیگر همان مادر نیست: "نمی شود به من زورچپان کرد که مادر مادر است و تو پسرشی و این خواهرت است که آمده و این ها همه اش عادی است." (فراموشی)
خورشیدفر در دو داستان "رنگ های گرم" و "عشق آقای جنود" دست به تجربه هایی جدید می زند. این دو از بقیه ی داستان های مجموعه بلندترند و خود نویسنده می گوید مشغول نوشتن رمانی ست که فضایی مشابه همین دو داستان دارد.
مجموعه ی دستان زندگی مطابق خواسته ی تو پیش می رود در چاپ اول سه بار با اصلاحیه ی وزارت ارشاد مواجه شد و یک سال و نیم در انتظار مجوز بود. اما برای چاپ دوم پیشاپیش یک اصلاحیه‌ي جدید شامل بیست و شش مورد اصلاح و حذف یک ‌داستان (شاید علفزارهای آسمانی) برای ناشر ارسال شده است.
به نظر من این مجموعه داستان یکی از اتفاقات خوب ادبی طی چند سال اخیر است و بواقع گامی نو به جلو در فضای ادبیات مدرن ایران محسوب می شود.
پدر بوده، حالا نیست. مادر خوش بوده، حالا نیست. امیدهای بزرگ داشته که حالا ندارد. فقط من هستم که آن وقت ها نبودم و حالا هستم. من به اندازه ی همه ی آن چیزهای از دست رفته نمی ارزم. (رنگ های گرم)
منابع:

برندگان هشتمين دوره ی جايزه ی نويسندگان و منتقدان مطبوعات

برندگان هشتمین دوره ی جایزه ی نویسندگان و منتقدان مطبوعات روز پنجشنبه، 22 آذرماه، مشخص شدند:
مجموعه داستان کوتاه:
نامزدهای جایزه در این بخش عبارتند بودند از:
ناشرنویسندهنام اثر
مركزامیرحسین خورشیدفرزندگی مطابق خواسته تو پیش می رود
چشمهآذردخت بهرامیشبهای چهارشنبه
آگهمحمد آصف سلطان زادهعسکرگریز
مجموعه داستان "شبهای چهارشنبه" از این میان به عنوان برنده نهایی برگزیده شد و جایزه ی این بخش به نویسنده ی آن آذردخت بهرامی اهدا شد.
رمان:
نامزدهای نهایی این بخش به این ترتیب بودند:
ناشرنویسندهنام اثر
چشمهوحید پاک طینتحلقه کنفی
چشمهاصغر الهیسالمرگی
نیحسین مرتضائیان آبکنار عقرب روی پله های راه آهن اندیمشک
نیلوفرحسن بنی عامری فرشته ها بوی پرتقال می دهند
ثالثعلی مراد فدایی نیامیم
در نهایت رمان "فرشته ها بوی پرتقال می دهند" که پس از اعلام نامزدهاي بخش رمان و در آخرين لحظات به ليست نامزدهاي نهايي افزوده شد، به عنوان برنده نهایی برگزیده شد و جایزه این بخش را به حسن بنی عامری اهدا گردید. او هنگام دریافت جایزه اش گفت: "خوشحالم از اینکه در مملکت فردوسی، نظامی، سهروردی، مولوی، حافظ، هدایت، چوبک، دولت آبادی، گلشیری و بسیاری دیگر از بزرگان ادبیات زندگی می کنم که پوست نویسندگانش خیلی کلفت است اما خوشحال نیستم که داستانهایم و نیز داستانهای دوستان دیگر پشت درهای بسته می ماند. در واقع برنده شدن من به خاطر این بود که بسیاری دیگر از آثار مجوز نشر نگرفته اند."
این جایزه با حمایت مالی نشر چشمه، نشر ققنوس، مجله "شهروند"، فصلنامه ی "سینما و ادبیات" و روزنامه ی اعتماد و در محل سابق روزنامه ی شرق برگزار شد. در این مراسم که به بزرگداشت علي‌اشرف درويشيان اختصاص داشت، محمدحسن شهسواري با اشاره به كم بودن كار جدي ادبيات در سال 85، گفت: در سال 82، مجموعا 300 مجموعه‌ي داستان و رمان را بررسي كرديم؛ اما امسال كمتر از 50 مجموعه‌ي داستان و كمي بيشتر از 30 رمان در مسابقه شركت داشتند.

پنجشنبه، آذر ۲۲، ۱۳۸۶

سایتی برای نویسه گردانی جهت جستجوی صفحات عربی

سایت Yamli.com یک پایانه جستجوست که شما می توانید در آن صفحات عربی را با استفاده از حروف لاتین جستجو کنید. کلمات عربی نوشته شده با حروف لاتین به عربی نویسه گردانی (Transliteration) شده و جهت جستجو به Google پاس داده می شوند. Ramibotros در این باره چنین توضیح می دهد:

"وقتی ما، مردم عربی زبان، از طریق mail/sms/chat با هم ارتباط برقرار می کنیم، اغلب ترجیح می دهیم کلمات عربی را با حروف لاتین و به شکلی که در عربی تلفظ می شوند، بنویسیم (اغلب از قواعد تلفظ زبان انگلیسی برای این کار پیروی می شود). فکر کنم به این کار نویسه گردانی یا Transliteration می گویند (در فارسی چنین نوشتاری را فینگیلیش می گوییم). در این فرایند اغلب تلفظ ها هم نشان داده می شوند مگر درباره ی اعداد که آنها را به همان شکل 2، 7 و ... می نویسیم."

در ویکی پدیا توضیح بیشتری می یابید. Ramibotros می گوید:

من همیشه فکر می کردم که Google به چنین ابزاری نیاز داشته چون:

1- برای بعضی ها جستجوی کلمات عربی با استفاده از حروف لاتین راحت تر است (نسبت به تایپ مستقیم همان کلمات به زبان عربی). گاهی اوقات هم افراد به کیبوردی با حروف عربی دسترسی ندارند.

2- خیلی از صفحات وب از قبل در قالب نویسه گردانی نوشته شده اند و به همین خاطر به خوبی شاخص زده نمی شوند (Indexing) و بالطبع راحت هم پیدا نمی شوند.

3- برای یک جستجوی عربی مفیدتر آن است که بتوان از هر دو شکل نوشتن استفاده کرد.


به نقل از Google Blogoscoped


قضیه اینه: شما می رید توی سایت Yamli.com و کلمه ی مورد جستجوتون رو با حروف انگلیسی تایپ می کنید. اونوقت سایت معادل (های) عربی نویسی شده ی اون کلمه رو بهتون نشون می دهد و شما می تونید هر کدوم از دو شکل نوشتاری رو انتخاب کنید. هر کدوم رو که انتخاب کردید (با حروف عربی یا لاتین)، این سایت جستجوش رو به Google می سپره. یه صفحه جنبی هم هست که توش یه ادیتور خاص این کار (یا نویسه گردانی) کار گذاشته شده. یعنی اگه جایی بودین و دسترسی به صفحه کلید عربی نداشتید، می تونید برید و توی این ادیتور متن مورد نظرتون رو با حروف انگلیسی بنویسید و همون متن رو با حروف عربی تحویل بگیرید.

خبر خوب اینه که همه ی اینها (سایت جستجو و ادیتور) برای زبان ما هم کار می کنند و خبر بد اینکه حروف گچپژ که خاص زبان فارسی ست، در این ادیتور پشتیبانی نمی شوند. به نظرم ما فارسی زبان ها و ترکها هم واقعا به چنین ابزاری نیاز داریم. اگر کسی خواست کاری در این رابطه انجام دهد، من شخصا حاضر به همکاری هستم.

سه‌شنبه، آذر ۲۰، ۱۳۸۶

چند دلیل برای آبونه شده فید وبلاگ خودتان

آبونه یا مشترک شدن (subscribe) فید وبلاگ خود آدم فایده ای هم دارد؟

1- اگر به هر دلیلی به روزرسانی فیدتان مشکلی داشت، سریع متوجه می شوید.
2- با این کار یک راه سریع برای دسترسی به مطالب خود فراهم کرده اید. مشاهده ی مطالب پست شده در یک فیدخوان اکثرا راحت تر از جستجوی آن در خود وبلاگ، محیط داشبود و یا Inbox ایمیل است (درصورتی که در داشبوردتان تنظیم کرده باشید که پست ها را به Inbox تان ارسال کند.)
3- اگر شکل نمایش مطلبتان در فیدخوان همانی نباشد که دلخواه تان است، متوجه شده و اصلاحات لازم را انجام می دهید.
4- بصورت ضمنی متوجه وضعیت به روزرسانی وبلاگتان در مقایسه با وبلاگ های همسطح و نیز وبلاگ های حرفه ای می شوید.


برگرفته از وبلاگ ProBlogger

یکشنبه، آذر ۱۸، ۱۳۸۶

چگونه یک داستان کوتاه بنویسیم

بگذارید قبل از همه چیز تکلیفم را با این نوشته روشن کنم. اینکه فرایند پیچیده و رازآلودی (حداقل برای ما رازآلود) مثل نویسندگی را بتوان طی یک نوشته ی کوتاه آموزش داد یا حتا اصول اولیه اش را منتقل کرد، از فکری غربی نشات می گیرد. یعنی طرز فکری که در آن جایی برای الهامات ادبی آنچنانی و اسرار و رموزی مافوق طبیعی و وهم آلود نیست. راستش من خیلی هم با چنین طرز تفکری مشکل ندارم و حتا آن را می پسندم. ولی اینکه این نوشته تا چه حد در آنچه ادعایش را دارد، یعنی آموزش ساده ی نوشتن یک داستان کوتاه، موفق است، اصلا مطمئن نیستم بخصوص که علی رغم ساده و روان بودن خود متن اصلی، ترجمه اش آن گونه که باید روان و سره از آب درنیامد.

به هر حال فکر کنم خواندنش خالی از فایده نیست؛ ممکن است دو سه نکته ی خیلی ساده داشته باشد که موقع نوشتن یک داستان کوتاه یادتان بیفتد و به بهتر شدن کارتان کمکی ولو اندک کند. اصل انگلیسی این نوشته را که JMaynard نوشته است و خوانندگان قبلی اش نمره ی خوبی به آن داده اند، در سایت Roconter (به معنی داستانسرا) می توانید بخوانید:

چگونه یک داستان کوتاه بنویسیم

همه می دانند که نوشتن یک داستان کاری راحت و ساده نیست. داستان کوتاه همانند نمایشنامه و شعر نوعی از ادبیات تخیلی ست که باید بر احساسات خوانندگان تاثیر بگذارد. ازآنجا که داستان کوتاه حاکی از تفسیر نویسنده از واقعیت است، باید به گونه ای هنری از زبان استفاده کند که بر تجربیات بشری دلالت کند. چگونه یک داستان کوتاه عالی بنویسم؟ چه نکاتی را باید در خاطر داشته باشیم تا داستان کوتاه خوبی بنویسیم؟ اینجا یک راهنمای سریع برای پاسخ گفتن به پرسش ها ارائه می شود:

1- بخوانید

خواندن برای هر کسی که می خواهد بنویسد، ضروری ست. برای نوشتن یک داستان کوتاه خوب، باید در ابتدا داستان های کوتاه دیگران را بخوانید. خواندن نه تنها انگیزه و الهام لازم برای نوشتن داستانتان را به شما می دهد، بلکه به شما می آموزد چگونه دیگر نویسندگان بر خواننده تاثیر می گذارند و همچنین یاد می گیرید که از سبک های آن نویسنده ها به عنوان پایه ای برای خلق سبک و تاثیر متعلق به خودتان استفاده کنید.

2- الهام بگیرید

یک نویسنده ی باتجربه و حرفه ای نیازی به الهام ندارد چون افکار او بطور طبیعی روان می شود و کافی ست که آنها را در کلمات تعبیه کرده و روی کاغذ پیاده کند. اما نویسنده های تازه کار باید الهامی داشته باشند چون نه تنها داشتن الهام به شما کمک می کند که اولین پاراگراف تان را بنویسید بلکه شما را یاری می دهد تا انتها پیش روید. الهامتان ممکن است به شکل یک شیئ باشد؛ یک شخص خاص یا رویدادی که نمی توانید فراموشش کنید.

3- داستانتان را در ذهن مجسم کنید

به چیزی فکر کنید که می خواهید درباره اش با خوانندگانتان حرف بزنید. فرض کنید می خواهید داستانی درباره ی دو نفر که عاشق هم می شوند، تعریف کنید. آن دو چگونه افرادی هستند؟ چه چیزِ آنها برایتان جالب است که می خواهید به خونندگانتان منتقل کنید؟ روی این موضوع تمرکز کنید و به موضوعات دیگری که می خواهید به این زوج پیوند دهید، فکر کنید. فرض کنید والدین دختر موافقِ رابطه ی آنها نیستند. خود این والدین چگونه آدم هایی هستند؟ برای اینکه آن دو را از عشق شان منصرف کنند، چه کار می کنند؟ پاسخ به این سوالات ممکن است علامت خوبی برای آغاز داستانتان باشد. شما از اینجاست که باید اندیشه ای درباره ی آنچه خواهید نوشت، فراهم کنید.

4- صحنه ها را بچینید

برای آنکه نوشته یتان با رویدادهای از پیش اندیشیده شده ی داستانتان هماهنگ باشد، ترسیم صحنه های داستانتان در یک کاغذ دیگر بسیار مفید است. شخصیت های احتمالی و رویدادهای اصلی داستانتان را ردیف کنید. لازم نیست این لیست شامل جزئیات زیادی از شخصیت ها و اتفاقات باشد چراکه قرار است این فهرست فقط طرحی باشد از آنچه داستانتان به نظر خواهد رسید.

5- زاویه ی دیدتان را انتخاب کنید

اینکه داستان از زبان چه کسی و چگونه تعریف می شود، برای یک داستان کوتاه بسیار مهم است. این نظرگاه به شدت حس و حال داستان را تغییر می دهد. به همین خاطر قبل از اینکه زاویه ی دیدی را که در داستان به کار خواهید گرفت انتخاب کنید، به دقت فکر کنید. ولی هر زاویه ی دیدی را که در این مرحله انتخاب می کنید، تا پایان داستان باید به آن پایبند باشید و تغییرش ندهید.

6- شخصیت ها را بسازید

برای یک داستان کوتاه حداکثر سه شخصیت اصلی خلق کنید. کاراکترهای اصلی زیاد داستان را پریشان، درهم و برهم و گیج کننده می کنند چون هر شخصیت جدید با خود بُعد تازه ای به داستان می دهد. شخصیت ها نباید آدمک هایی مقوایی باشند. هر شخصیت باید متناسب با ویژگی های خاص آن شخصیت سخن گوید. آنها باید باورپذیر و درعین حال اسرارآمیز باشند.

7- یک مقدمه ی خوب فراهم کنید

وقتی همه چیز طراحی و برنامه ریزی شد، پاراگراف اول را به سرعت بنویسید. صحنه را بچینید و شخصیت های اصلی تان را معرفی کنید. این صحنه باید جایی باشد که شما خوب می شناسیدش تا قادر باشید جهت توصیف واضح آنجا از تصاویری که در خاطر دارید، بهره بگیرید. باید پاراگرف اول چنان جالب باشد که خواننده توجه اش جلب شده و تشویق شود تا داستان را تا انتها بخواند. نکته ی مهم این است که در این پاراگراف، جزئیات مهم و نیز قسمت اصلی کنش را پشت پرده نگهدارید تا معمای داستان فاش نشود.

8- یک نقشه ی خوب طرح کنید

ابتدا اتفاقاتی را که قرار است نهایتا مشکل یا چالش اصلی را برای شخصیت (یا شخصیت های) اصلی خلق کنند، طراحی کنید. سپس گره های داستانی را پی ریزی کنید تا خواننده مشتاق و کنجکاو باقی بماند. همانگونه که داستان پیش می رود، چالش و مشکل اصلی نیز باید پیچیده تر شود و سختگیرانه تر پیگیری شود. به این ترتیب نه تنها احساسات خواننده برای خواندن ادامه ی داستان برانگیخته خواهد شد بلکه بر داستان متمرکزتر خواهد شد.

9- نگویید بلکه نشان دهید

شخصیت ها مسئول تعریف داستان طی کنش ها و دیالگوهایشان هستند؛ نویسنده نباید آنچه بیان شدنی ست را خودش تعریف کند. به جای اینکه بگویید "آنت از دست بهترین دوستش کریستینا به خاطر دزدیدن دوست پسرش خیلی عصبانی بود" بگویید " وقتی کریستینا به طرف آنت آمد و با لبخندی شیرین بر لب به او چشمک زد، آنت در درونش درد شدیدی از خیانتی که به او شده بود، احساس کرد. با خشمی فروخورده و درحالیکه به سختی نفس می کشید، گفت: ’امیدوارم از اینکه دوستی خودت را ثابت کردی، خوشحال باشی.‘ "

10- از فعل های معلوم استفاده کنید

داستانتان هرچه بیشتر مملو از زندگی باشد، بهتر است. برای این کار از فعل های معلوم به جای افعال مجهول استفاده کنید. به جای گفتن "گل بوسیله ی جوانا برداشته شد" بگویید "جوانا گل را برداشت"

11- گفتگو را فراموش نکنید

بکارگیری گفتگو و دیالوگ به داستان زندگی می بخشد. از گفتگو فقط برای شاخ و برگ دادن ظاهری به شخصیت استفاده نکنید بلکه با آن هویت شخصیت هایتان را به خواننده منتقل کنید. از دیالوگ به شکل نقل قول مستقیم استفاده کنید مثل "برو آنجا!" به جای نقل قول غیرمستقیم مثل "زن به مرد گفت که به آنجا برود."

12- فرهنگ لغت دم دست داشته باشید

یک مرجع خوب (مثل یک فرهنگ لغت یا واژه نامه) برای خلق یک داستان خوب حیاتی ست. می توانید از آنها برای چک کردن املای کلمات و یافتن بهترین کلماتی که برای توصیف بکار می آید ، استفاده کنید. به جای یک جمله ی طولانی یا یک پاراگراف طویل سعی کنید از حداقل کلمات برای انتقال آنچه می خواهید بگویید، استفاده کنید. اغلب اوقات یک کلمه ی مناسب و محکم بهتر از پاراگرافی پر از کلمات تجملی و پوچ است.

13- پایان داستان را مختصر برگزار کنید

توصیه می شود که پایان داستان با تدبیر و اندکی پیچش همراه باشد. پایان تان یگانه باشد ولی به پایانی شل و ول اکتفا نکنید. باید رضایت بخش باشد ولی نه قابل پیش بینی. باید به خاطر داشته باشید که پایان بهتر است کوتاه باشد ولی نه آنچنان موجز و ابتر که خواننده احساس کند پا درهوا مانده است. پایان شما باید همه چیز داستان را از آغاز تا انتها به هم پیوند دهد و دربرگیرد.

14- باخوانی و ویرایش کنید

بعد از اینکه آخرین کلمات داستان را کنار هم گذاشتید، زمان آن فرا می رسد که چرخه ی ویرایش را آغاز کنید. با دقت سراغ نوشته بروید و تمام اشتباهاتی را که در ساخت جملات، لغات مورد استفاده و نیز قالب بندی مرتکب شده اید، اصلاح کنید. علامت های نگارشی، انتخاب صحیح کلمات و واژه بندی، املا، دستور و توصیف را از قلم نیاندازید. لغات ، عبارات و حتا پاراگراف هایی را که با عناصر اصلی داستان هماهنگ و همسو نیستند، خط بزنید. بعد از اینکه این کار را کردید، نوشته را تا چند روز و حتا چند هفته کنار بگذارید و بعد دوباره سراغش بروید؛ بخوانید و ویرایش کنید. در موقعیت ها و فرصت های مختلف داستان را بارها و بارها بازخوانی کنید. با این کار متوجه چیزهای مختلفی در داستانتان خواهید شد که ممکن است بخواهید آنها را تغییر دهید تا به بهترین شکل ممکن اش درآید.

15- بگذارید دوستان خطاهایتان را گوشزد کنند

دوستانتان را وادارید که نگاهی به کارتان بیاندازند. احتمالا آنها تنها قادر خواهند بود که اشتباهات و خطاهایی را ببینند که از چشم شما دور مانده اند. مثلا ممکن است آنها به بعضی کلمات یا جملات گیر دهند که اتفاقا شما عاشقانه دوستشان دارید. در چنین وضعیتی باید بین تغییر یا حذف کامل آن موارد یکی را انتخاب کنید.

نوشتن یک داستان کوتاه شاید آسان نباشد ولی غیرممکن هم نیست. با دانستن اصولی درباره ی عناصر اصلی و اندکی شور و انگیزه و البته شکیبایی می توان تنها با داشتن ایده هایی محدود داستانی نوشت. فقط به خاطر داشته باشید که شما مجبور به نوشتن نیستید؛ اگر می نویسید به خاطر این است که می خواهید بنویسید. همین حالا این کار را بکنید!

شنبه، آذر ۱۷، ۱۳۸۶

اصول یک داستان: ناگهان همه چیز روشن می شود

قسمت دوم مقاله ی اصول یک داستان از ریموند کارور که قسمت اول آن را قبلا خوانده اید:
من اون بالا، روی دیوار، یک کارت سه در پنج دارم که روش یه قسمت از جمله ای از یکی از داستان های چخوف نوشته شده: "... و ناگهان همه چیز برای او روشن شد." حیرت انگیزه و پرمعنا. روشنی و وضوح ساده ی این عبارت رو دوست دارم و همینطور اشاره ی الهام آمیزی که در خودش داره. رازآلود هم هست؛ قبلا چه چیز واضح نبوده؟ چرا همین حالا روشن شده؟ چه اتفاقی افتاده؟ همه ی اینها که چی؟ چنین بیداری ناگهانی ای پی آمدهایی به عنوان نتیجه درپی داره. چنین چیزی حس از آرامش آسودگی و توام با اون تعلیق و انتظار به من می ده.

جمعه، آذر ۱۶، ۱۳۸۶

اما جانان نیامد

سایت رسمی نویسنده

این روزها دارم رمان زندگی نو نوشته ی اورهان پاموک و ترجمه ی ارسلان فصیحی را می خوانم. قبل از این درباره ی قلعه ی سفید از همین نویسنده و همین مترجم نوشته ام. به نظرم ترجمه ی آقای فصیحی در این رمان اندکی شتابزده شده و کلا قلعه ی سفید بیشتر به من چسبید. زندگی نو چهارمین رمان پاموک است و در زمان انتشار در ترکیه باعث حساسیت های زیادی گشت. این کتاب در تاریخ ترکیه به لحاظ سرعت فروشش رکورددار است. آنچه در پایین می خوانید یکی از تک گویی ها زیبای قهرمان داستان است؛ جوان دانشجوی استانبولی که به دنبال معشوقش، جانان، می گردد:

خیلی شنیدم، خیلی خواندم که عشق دردی ست سودمند. آن روزها مدام به این حرفِ مفت برمی خوردم؛ حرفی که جایش توی اغلبِ کتاب های فال بینی، توی روزنامه ها کنارِ ستون "طالع شما" یا در صفحه های "خانه – خانواده – خوشبختی" بین عکس های سالاد و دستورالعمل های ساخت کِرِم است. حس درماندگی، تنهایی و حسادت که زاییده ی شمشِ آهنیِ توی شکمم بود، مرا از آدم ها چنان دور و چنان نومید کرده بود که نه تنها از ستونِ طالع بینی روزنامه ها و مجله ها، حتا از بعضی اشاره های دیگر نیز کوکورانه یاری می طلبیدم: اگر تعداد پله هایی که به طبقه ی بالا می رود فرد باشد، جانان طبقه ی بالاست ... اگر اولین کسی که از در بیرون می آید زن باشد، امروز جانان را می بینم... اگر تا هفت بشمرم و قطار حرکت کند، پیدایم می کند و با من حرف می زند... اگر اولین کسی باشم که از کشتی بیرون می پرد، امروز می آید.

اولین نفری شدم که از کشتی می پرید. پایم را اصلا روی خط های سنگفرش پیاده رو نگذاشتم. توی قهوه خانه تشتک نوشابه هایی را که به زمین انداخته بودند، دقیق شمردم و دیدم که فرد است. با شاگرد جوشکاری چای خوردم که بلوزی بنفش، عین رنگ پالتوی او، به تن داشت. اقبالم آنقدر بلند بود که توانستم با حروف پلاکِ پنج تاکسیِ اولی که از جلوم گذشتند، اسم او را بنویسم. توانستم بی آن که نفس بکشم از یکی از ورودی های زیرگذرِ کاراکوی* وارد و از دیگری خارج شوم. به نیشان تاشی* رفتم و به پنجره ی خانه یشان نگاه کردم و بدون اشتباه تا نه هزار شمردم. با کسانی که نمی دانستند اسمش هم به معنای محبوب و هم به معنای خداست، دوستی ام را بریدم. از همقافیه بودنِ اسم هایمان استفاده کردم و کارت های دعوت عروسی را که در خیالم سفارش می دادم یا دوبیتی ای زیبا، مثل آن هایی که از کاراملِ "زندگی نو" درمی آمد، زینت بخشیدم. یک هفته ی تمام، توانستم تعداد پنجره های روشن را که از پنجره ام پیدا بود بی آن که از حدِ پنج درصد اشتباه که برای خود در نظر گرفته بودم فراتر بروم، حدس بزنم. این یک مصراع فضولی** را:

"جان را چه کار آیدت گرت جانان نباشد"

از آخر به اول، برای نه نفر خواندم. درست با بیست و هشت صدا و شخصیت متفاوت به خانه یشان زنگ زدم و سراغ او را گرفتم و روزها به خانه برنگشتم مگر آن که با حروفی که توی اعلان های دیواری، آفیش ها، چراغ های چشمک زنِ نئون، ویترین کبابی، بلیت فروشی و داروخانه ها می دیدم و در خیالم از جا می کندم، سی و نه بار بگویم جانان. اما جانان نیامد.

* کاراکوی و نیشان تاشی دو محله از محلات استانبول هستند.

** مولانا محمد فضولی شاعر قرن دهم هجری

زندگی نو، اورهان پاموک، ترجمه ی ارسلان فصیحی، انتشارات ققنوس، چاپ سوم، 1386

پنجشنبه، آذر ۱۵، ۱۳۸۶

ده عبارت با بیشترین رشدِ جستجو در گوگل طی سال 2007

http://www.google.com/گوگل معمولا لیست پرجستجوترین مواردش را اواخر دسامبر اعلام می کند (لیست سال قبل). امسال آنها قبل از ارائه ی لیست اصلی، فهرستی از عبارات جستجو شده در ایالات متحده که طی سال بیشترین رشد را داشته اند، اعلام کردند. درواقع بطور واضح مشخص نشده است که این لیست، با لیست اصلی که آخر این ماه اعلام می شود، چه تفاوتی خواهد داشت (غیر از اینکه شامل سایر کشورها نیز خواهد بود). سال گذشته آنها اعلام کردند که برای تهیه ی این لیست دنبال جستجوهایی بودند که در سال 2005 رایج نبوده اند ولی در سال 2006 رونق گرفته اند. به این تتیب که از میان هزاران جستجوی رایج در سال 2006 به هر عبارتی بسته به میزان رشد و جهشی که در مقایسه با سال 2005 داشته اند، وزنی داده و به این ترتیب فهرست نهایی را به دست آوردند.

همانگونه که گفته شد، لیستی که گوگل ارائه کره درواقع لیست مواردی نیست که بیش از همه جستجو شده اند چون این فهرست بسیار کسل کننده است و سال به سال تغییر چندانی نمی کند (مواردی مثل آب و هوا)؛ درعوض فهرست به گونه ای تهیه شده که جستجوهای موثر و رو به رشد را نشان داده و درواقع روحیه و طرز فکر این دوره (روح زمانه) را نشان می دهد.

برای مشاهده ی نسخه ی بزرگتر روی عکس کلیک کنید

رو به رشدترین جستجو در سال 2007 متعلق به iPhone بود (روند)؛ سرویس موبایل شرکت Apple که طی سال خواهان زیادی داشته است. شبکه های اجتماعی و سایت های آن لاین ویدئو هم امسال بسیار محبوب بودند: قابل ذکرترین مورد Badoo است (روند): "وب سایت یک شبکه های اجتماعی چندزبانه ی لندنی که به کاربرانش امکان می دهد که در سطحی محلی و سراسری، عکس و ویدئو با دوستانشان به اشتراک گذاشته و شرح زندگی روزمره یشان را بنویسند و کار و بارشان را رونق دهند". برنده ی بعدی Facebook است (روند) که توانست پلتفرم موفقی برای برنامه ها فراهم کرده و راهی برای پول درآوردن از خدماتش بیابد. Webkinz toys هم امسال محبوب بود (روند) همانند دنیاهای مجازی: Second Life برای بزرگسالان و Club Penguin برای کودکان (روندها).

آنچه واضح است اینکه همه ی این موارد با مفاهیم ارتباط و به اشتراک گذاری مربوطند (بوسیله ی تلفن، پیغام گذاری، به اشتراک گذاری ویدئو، تعامل با دوستان یا ایجاد یک دنیای مجازی).

چهارشنبه، آذر ۱۴، ۱۳۸۶

ده عبارت پرجستجو در اَسک طی سال 2007

"اگر می خواهید بدانید یک جامعه به چه می اندیشد، ببینید که به دنبال چه می گردد."

                                                                جرج برنارد شاو


http://ask.com/ خیلی خوب، دروغ گفتم. جمله از برنارد شاو نبود. خودم گفته ام. ولی اگر می خواهید بدانید مردم شیفته ی چه هستند، به لیست پرجستجوترین عبارات ما در سال 2007 نگاهی بیاندازید:

1- MySpace
2- Dictionary
3- Google
4- Themes
5- Area Codes
6- Cars
7- Weather
8- Games
9- Song Lyrics
10- Movies

خوب، MySpace اولین است. درواقع فکر می کنم MySpace سال گذشته اولین بوده است. خبری از Bebo ،Orkut و Facebook در این لیست نیست. نه تای بعدی هم برآورد خوب و دقیقی ست از اینکه مردم چگونه از اینترنت استفاده می کنند.

اما همانگونه که می بینید رقیب/همکار ما، Google، در رتبه ی سوم است. چه می توانیم بگوییم؟ لیست ما سرراست است و ما آن را به همان ترتیبی که بوده اعلام می کنیم. و شاید (فقط شاید) اگر دیگرانهم عبارات پرجستجویشان را به ما نشان دهند، ممکن است که Ask.com هم در لیست آنها رویت شود.

Ken Grobe, Content Product Manager of Ask.com

منبع خبر وبلاگ Ask.com

سه‌شنبه، آذر ۱۳، ۱۳۸۶

ده عبارت پرجستجو در یاهو طی سال 2007

http://www.yahoo.com/در این موقع از سال موتورهای جستجوی اصلی، مواردی را که در طول سال بیشتر از همه جستجو شده اند، اعلام می کنند. طبق معمول Yahoo قبل از بقیه دست به کار شده است. مثل سال قبل، ظاهرا مردم به هر صفحه ی جستجویی رسید ه اند، نام "Britney Spears" را تایپ کرده اند.
10 موردی که طی سال 2007 در Yahoo بیشتر جستجو شده اند:
1- Britney Spears
2- WWE
3- Paris Hilton
4- Naruto
5- Beyonce
6- Lindsay Lohan
7- Rune Scape
8- Fantasy Football
9- Fergie
10- Jessica Alba
امسال Yahoo در کارنامه اش 10 عبارت پرجستجو در دسته بندی های مختلف را هم اعلام کرده است. یکی از این دسته ها، جستجوهای Delicious است. کاربران Delicious به لحاظ مواردی که در وب جستجو کرده اند، بیش از بقیه ی مردم به تکنولوژی علاقه دارند و از آن سردرمی آورند. در کل چنین آماری فرهنگ عامه به ویژه مردم ایالات متحده را به خوبی انعکاس می دهد.
برای مشاهده ی نسخه ی بزرگتر روی عکس کلیک کنید
عبارات خاص بزرگسالان (Adult terms) و بعضی اسامی خاص تجاری در این لیست دخالت داده نشده اند (که ظاهرا Yahoo جستجوی آنها را جزو جستجوهای واقعی وب محسوب نمی کند) ولی چنانکه مسئولان شرکت گفته اند، ترتیب موارد دستکاری نشده است.
منتظر اعلام لیست بیشترین جستجوهای Google طی همین ماه باشید. سال قبل آنها تحت فشار قرار گرفته بودند تا بطور شفاف بگویند که چگونه از آنچه مردم جستجو کرده اند، لیست موارد پرجستجو را استخراج کرده اند. آنها در آخرین بیانیه یشان گفتند که در آمارشان وزن بیشتری به موارد جستجوی جدیدتر یک عبارت نسبت به موارد قدیمی تر جستجوی همان عبارت داده اند. بنابراین آمارشان سال به سال چندان تغییری نمی کند. به این ترتیب خبری از Britney Spears در لیست Google نبود.
برای ما ایرانی ها دیدن نام ایران به عنوان دومین عبارت پرجستجو در دسته ی اخبار (بخصوص قبل و بعدش را هم که در نظر آورید) البته بهجت آورست. بالاخره این هم رکوردی ست برای خودش.

برندگان جایزه ی مهرگان 86


خورشيد فر: نویسنده، دونده ماراتن نیست مجيد قيصري: مسوليتم بيشتر شده است
مرتضي كربلايي‌لو: حق به حقدار رسيد کتابنامه: معرفی و خرید رمان
برندگان جایزه ی مهرگان عصر روز یکشنبه 12 آذر به ترتیب زیر مشخص شدند:

بهترین مجموعه ی داستان كوتاه:
مجموعه داستان "زندگی مطابق خواسته تو پيش می ‌رود" نوشته ی اميرحسين خورشيد فر و "زنی با چكمه ساق ‌بلند سبز" نوشته ی مرتضی كربلايی ‌لو به طور مشترك جایزه ی بهترین مجموعه ی داستان کوتاه را بردند.

بهترین رمان:
رمان "عقرب روي پله‌هاي راه آهن انديمشك" یا "از اين قطار خون می ‌چكه قربان!" نوشته ی حسين مرتضائيان ‌آبكنار و رمان "باغ تلو" نوشته ی مجيد قيصري نیز به طور مشترك برنده ی جایزه ی مهرگان ادب شدند.
درباره ی "باغ تلو" نوشته ی اسدالله امرایی

هيات داوران جايزه ی ويژه خود را به "علی ‌اشرف درويشيان"، داستان ‌نويس و پژوهشگر قصه‌ های عاميانه، اهدا كرد. "هوشنگ ضيايی" نیز جايزه مهرگان علم (محيط زيست) را به خاطر يک عمر تلاش در پاسداشت منابع طبيعي ايران دريافت كرد.


یکشنبه، آذر ۱۱، ۱۳۸۶

امکانات جدید چت جی میل


تیم جدید سیاتل Gmail هفته ی پیش اعلام کردند که دو امکان جدید به قابلیت های چت Gmail اضافه کرده اند: چت گروهی (Group Chat) و شکلک ها (Emoicons).
برای شروع به یک چت گروهی باید موقع چت روی گزینه ی Group Chat در منوی Options چت کلیک کنید. اسم افرادی را که می خواهید با آنها چت کنید، وارد کنید و همین! شما در اتاق چت متعلق به خودتان خواهید بود. همه ی قابلیت های آشنا مثل آرشیو چت و دسترسی به چت ذخیره همچنان برقرار است.
ضمنا در گوشه ی سمت راست پنجره چت یک شکلک خندان مشاهده خواهید کرد. هنوز هم می توانید از میانبرهایی مثل :) استفاده کنید ولی با این منو می توانید قالب شکلک هایی را که می فرستید، انتخاب کنید. به این ترتیب در کنار شکلک های کلاسیک Gmail، دو دسته قالب جدید و متنوع در دسترس تان خواهد بود.
این امکانات فعلا تنها در آخرین نسخه ی Gmail فراهم بوده و در حال توسعه به استفاده کنندگان IE6، کاربران بین المللی و کاربران برنامه های کاربردی گوگل (Google Apps) می باشد. تیم توسعه ی Gmail به دنبال این هستند که قابلیت های مشابه دیگری را با استفاده از معماری ماژولار جدید Gmail در دسترس کاربران قرار دهند.

شنبه، آذر ۱۰، ۱۳۸۶

ترس از شروع وبلاگ نویسی

بعضي از دوستان من که مي توانند وبلاگ داشته باشند، از شروع به نوشتن واهمه دارند چون می ترسند در نوشتن اولین مطالب شان مرتکب اشتباهي شوند که باعث شود مطالب شان سخیف، چرند و مسخره به نظر رسد.
آنها دوست دارند قبل از اينکه شروع به نوشتن کنند، مطمئن شوند که همه چيز را درباره ی نوشتن و وبلاگ نویسی مي دانند؛ به همین خاطر هم مدام زمان شروع نوشتن شان را عقب می اندازند.

اين مدل از تفکر حداقل به اين چهار دليل مشکل دار است:
1- هيچکس همه چيز را نمي داند: گاهي هرچه بیشتر ياد مي گيريد، بيشتر متوجه مي شويد که قبلا چقدر کم مي دانستيد و به همین خاطر هم سخت است به اندازه ی یک حرفه ای به خودتان اعتماد داشته باشید چون اگر فیدبک و بازخوردی از بقیه نداشته باشید، این شک و تردید مثل یک خوره انرژی و انگیزه ی اولیه تان را تحلیل می برد و جلوی شروع کار را می گیرد. این را هم باید در نظر داشت که در اکثر زمینه ها همیشه آنقدر اطلاعات و مهارت های جدید و نوبه نو به عرصه ی ظهور می رسند که بدون ایجاد کردن یک پایه ی اولیه در آن زمینه و ثبات بخشیدن به آن و اخذ بازخوردهاش، هیچ وقت نمی توان به آن دسته از اطلاعات جدید دست پیدا کرد.
2- اعتبار اعطا می شود: اینکه شما معتبر فرض شوید، چندان ربطی به این ندارد که چقدر می دانید ... بلکه بیشتر به این قضیه برمی گردد که چه تعدادی از مردم فکر می کنند که شما می دانید. شما با نوشتن مرتب و در حین افزودن به آرشیو مطالبتان درواقع مدام مخاطبان فعال و باارزش خود را بیشتر و بیشتر می کنید.
3- ما عاشق همدلی هستیم: اگر خواننده احساس کند که از وبلاگ نویس چیزی می آموزد، بیشتر دوست خواهد داشت که دوباره بازگردد و بیشتر بخواند و در ضمن بیشتر شما را به دوستانش معرفی خواهد کرد. ولی اگر شما منتظر این باشید که همه چیز را بدانید، آن وقت ممکن است در سطحی بالاتر از اغلب خواننده ها بنویسید که باعث می شود مخاطبهای کمتری هم داشته باشید. نوشتن با مخاطبِ کم اغلب دوام چندانی ندارد. فراموش نکنید که مخاطب یکی از ارکان اصلی تعامل نوشتن است. به موتورهای جستجو که بر اساس تحلیل الگوهای ارتباطی بین سایت ها و وبلاگ ها کار می کنند، اعتماد کنید. به شما به خاطر چیزی که می دانید ولی با بقیه به اشتراک نمی گذارید، لینک داده نمی شود. از همان اول دانسته هایتان را با بقیه به اشتراک بگذارید؛ در این صورت مطلبی ارائه کرده اید که تقریبا به درد همه می خورد.
4- بازخورد آموزنده است: خواندن و نوشتنِ مرتب به شما یاد می دهد که چطور واضح و شفاف بنویسید. همانطور که می نویسید و می بینید که چطور بعضی از ایده هایتان شکست می خورند و بعضی دیگر، بیش از آنچه که فکر می کردید، موفق از آب درمی آیند، می آموزید که مردم به چه چیزهایی علاقه دارند؛ کدام ایده ها گسترش پیدا می کنند و چرا آن ایده ها با اقبال بیشتری مواجه می شوند.
من هر روز آدم های حرفه ای را می بینم که در زمینه ای که من می نویسم، دچار اشتباهاتی می شوند که من خودم قبلا آنها را مرتکب می شدم. درواقع هرچه جلوتر می روید بیشتر به اشکالات سابق خود پی برید؛ کشفی که از راهی غیر از شروع به کار مشکل به دست می آید.
شما می توانید شروع به نوشتن را تا زمانی که دانسته هایتان کامل و بی نقص شوند، به تاخیر بیاندازید. درعوض می توانید از خواننده هایتان و همراه با آنها آن دانش و تجربه را کسب کنید؛ درحالیکه اعتماد کسب می کنید، نوشته هایتان را منتشر می کنید و روابط اجتماعی تان را گسترش می دهید. یادگرفتن در حین حرکت نسبت به انتظار تا تکمیل شدن معلومات استراتژی بهتری ست.


به نقل از وبلاگ ProBlogger (با تشکر از آقای مزیدی به خاطر معرفی این وبلاگ)

جمعه، آذر ۰۹، ۱۳۸۶

چند تامل خام درباره ی حکایت طوطی و بازرگان

- اولین برخوردهایی که با داستان طوطی و بازرگان، حکایت معروف مثنوی مولانا، داشتم، یکی در کتاب درسی فارسی بود (ابتدایی بود یا راهنمایی یادم نیست) دیگری در یک کارتون عروسکی که در برنامه ی کودک دیدم.
- همیشه حس خاصی نسبت به این داستان داشتم. یک جور دلسوزی هم نسبت به طوطی که زندگی اش در فضای تنگ قفس می گذشت و هم نسبت به بازرگان؛ نه به این خاطر که طوطی محبوبش را از دست می دهد، بیشتر به این خاطر که چنین ساده فریب طوطی را می خورد و او را از دست می دهد.
- حکایت طوطی و بازرگان به نظرم یکی از الگوهای اصلی "رستگاری به سبک ایرانی" است. اینکه "زندگی جای دیگری ست"* (در این داستان هندوستان)؛ هرکسی که بیدار شد و متوجه قفس تنگ تن شد، باید راهی به بهشت برین و سرزمین موعود بیابد و سالک آن راه شود؛ رهایی بدون راهنما غیرممکن است (دراین داستان طوطیان هند راه نجات را به طوطی دربند نشان می دهند.)
اما دو نکته ای که بیشتر می خواستم مورد تاکید قرار دهم:
× رستگاری و مرگ سخت به هم پیچیده اند. در این داستان، مرده نمایی طوطی باعث نجات او می شود. درواقع طوطی با کشتن خویشتن از بند رها می شود و نجات می یابد. نفی خود، خودشکنی و کشتن نفس ترجیع بند بسیاری از داستان های عرفانی ایرانی ست.
× نجات نیازمند بکارگیری نوع خاصی از ذکاوت و زیرکی است. به نظر من از این نوع ذکاوت به راحتی می توان تعبیر به دروغ و نیرنگ بازی کرد (این نوع زرنگی در افسانه ی بازگشت اولیس به خانه نیز جا به جا دیده می شود؛ اولیس به دور مانده از خانه و کاشانه، از خانواده و پادشاهی اش، مدام با مشکلات عجیب و غریب روبرو می شود و در هر خان سعی می کند با بکارگیری ذکاوت و هوش بر مشکلات فائق می آید و در این راه هیچ ابایی ندارد که حیله گری کند و دست به نیرنگ بازی یازد.)
- این دو نکته ی اخیر در داستان شاه و کنیزک، اولین داستان مثنوی مولانا بعد از حکایت نی و نیستان، هم خودنمایی می کند. حکایت شاه و کنیزک را به احتمال زیاد خوانده اید. اگر نخوانده اید، خلاصه اش این است که پادشاهی روزی کنیزکی زیبا می بیند، عاشقش می شود و می خردش و از او بهره مند می شود. اما کنیزک دچار بیماری عجیبی می شود که روز به روز او را نزارتر از قبل می کند. طبیبان نمی توانند او را مداوا کنند. پادشاه دست به درگاه خدا بلند می کند؛ در خواب هاتفی به او خبر می دهد که حکیمی فرداروز به سراغت خواهد آمد. او می تواند دخترک را مداوا کند. حکیم از راه سرمی رسد. قصر را خلوت می کند، دست بر نبض دخترک می گذارد و به او می گوید چون مداوای بیمار هر شهری از بیماران شهر دیگر جداست، بگو از کجایی و بستگان و آشنایانت کیستند. دخترک همه را بازمی گوید. حکیم می گوید به جز از شهر خود، کجاها بیشتر بوده ای و دیگر با چه کسانی آشنا شده ای. دخترک همه را بازمی گوید و وقتی که سخن به شهر سمرقند و زرگری از شهر سمرقند می رسد، حکیم متوجه جهش نبض و تغییر رنگ روی او می شود. از پادشاه می خواهد زرگر سمرقندی را با حیله و وعده به نزد خود آورد. زرگر به پایتخت می رسد. حکیم از شاه می خواهد که کنیزک را به زرگر ببخشد. شاه موافقت می کند. آن دو شش ماه به خوشی با هم زندگی می کنند و کنیزک بهبودی اش را بازمی یابد. سپس حکیم دارویی می سازد و به خورد زرگر می دهد. این دارو زرگر را به تدریج بیمار و ناتوان می کند و زیبایی اش را زایل می گرداند. کنیزک هم به تدریج از عشق او دست می شوید. زرگر در اثر بیماری می میرد و کنیزک نیز به طیب خاطر به شاه می پیوندد.
می بینید که در این حکایت نیز شاه تنها با کشتن و با توسل جستن به دروغ، حیله و حقه بازی به مقصود نایل می شود.
* نام رمانی از میلان کوندرا

پنجشنبه، آذر ۰۸، ۱۳۸۶

یک داستان بسیار کوتاه

ارنست همینگوی
نام اصلی داستان A Very Short Story است. آن را با کمک مریم ترجمه کردم. متن اصلی داستان را اینجا (از سایت دانشگاه MALASPINA) می توانید بخوانید. لینک نام شهرها به Google Map راه می برند:



ارنست همینگوی

در یک بعد از ظهر گرم در پادوا آنها مرد را به بالای پشت بام حمل کردند و او توانست شهر را از بالا ببیند. چند پرستو* در آسمان بودند. بعد از مدتی هوا تاریک شد و نورافکن ها روشن شدند. بقیه پایین رفتند و بطری ها را هم با خودشان بردند. مرد و لوز صدای آنها را پایین از بالکن می شنیدند. لوز روی تخت خواب نشست. او در آن شب گرم سرحال و بانشاط بود.
لوز به مدت سه ماه شیفت شب ماند. آنها از این بابت خوشحال بودند. وقتی مرد را عمل کردند، این لوز بود که او را برای عمل آماده کرد. در اتاق جراحی داشتند جوکی درباره ی دوست یا اماله** تعریف می کردند. مرد زیر ماسک بیهوشی بود و نمی توانست در مدتی که آنها پرحرفی می کردند و چرت و پرت می گفتند، همراهی کند. بعد از آنکه مرد توانست از چوب زیربغل استفاده کند، خودش دمای بدنش را اندازه می گرفت؛ به همین خاطر لوز مجبور نبود از تختخوابش بلند شود. تعداد مریض ها کم بود و همه از ماجرا خبر داشتند. آنها همه لوز را دوست داشتند. مرد وقتی در راه روها به سمت اتاقش می رفت، لوز را در تختخواب خودش تصور می کرد.
قبل از آنکه مرد به جبهه برگردد، آنها به کلیسای جامع رفتند و دعا کردند. آنجا تاریک و ساکت بود و چند نفر دیگر هم داشتند دعا می کردند. آنها می خواستند ازدواج کنند ولی نه زمان کافی برای مقدمات رسمی ازدواج بود و نه هیچکدام شناسنامه ای داشتند. آنها احساس می کردند که گویی ازدواج کرده اند ولی قصد داشتند که همه از این موضوع باخبر شوند و می خواستند این کار را بی نقص انجام دهند.
لوز نامه های فراوانی برایش نوشت که قبل از آتش بس هیچکدام به دست او نرسید. پانزده نامه با هم به جبهه رسید؛ او آنها را بر اساس تاریخ مرتب کرد و همگی را یکی پس از دیگری خواند. همه ی نامه ها درباره ی بیمارستان بود و اینکه چقدر لوز او را دوست دارد و چقدر بدون او سخت می گذرد و اینکه چقدر شبها دلش برایش تنگ می شود.
بعد از آتش بس آنها توافق کردند که مرد به خانه بازگردد تا کاری پیدا کند تا بتوانند ازدواج کنند. قرار شد لوز تا وقتیکه او کار خوبی پیدا نکند تا بتواند برای ملاقاتش به نیویورک برود، به خانه بازنگردد. و اینکه مرد نباید مشروب می خورد و نه دوستانش و نه هیچکس دیگر را در امریکا ملاقات نمی کرد. فقط باید کاری پیدا می کرد و بعد ازدواج می کردند. در قطار پادوا به میلان آنها سر اینکه لوز نمی خواست بلافصله به خانه برگردد، دعوا کردند. زمان خداحافظی در ایستگاه میلان وقتی که همدیگر را بوسیدند، هنوز مشاجره تمام نشده بود. مرد دوست نداشت که اینگونه خداحافظی کند.
مرد با یک کشتی از جنوا راهی امریکا شد. لوز به پاردونونه رفت تا بیمارستانی راه بیندازد. آنجا بارانی بود و او احساس غربت می کرد. گردانی در شهر اقامت داشت. در آن شهر بارانی و گل آلود، در زمستان، فرمانده گردان با لوز عشقبازی کرد و لوز قبل از آن هرگز ایتالیایی ها را نشناخته بود. آخرسر لوز نامه ای به امریکا فرستاد و در آن نوشت که آنچه بین آنها رفته، تنها رابطه ای بچگانه بین یک دختر و پسر بوده است. او متاسف بود و می دانست که مرد احتمالا نخواهد توانست موضوع را درک کند ولی ممکن است روزی او را ببخشد و از او سپاسگزار باشد. او در انتظار مراسم ازدواجش به سر می برد که بصورت غیرمنتظره ای قرار شده بود در بهار برگزار شود. مثل همیشه عاشقش بود ولی حالا فهمیده بود که این تنها یک عشق دختر و پسری ست. امیدوار بود مرد شغل خوبی پیدا کند و به او ایمان داشت. او می دانست که این بهترین کار است.
فرمانده نه در بهار و نه هیچ وقت دیگری با او ازدواج نکرد. لوز هرگز پاسخ نامه ای را که دراین باره به شیکاگو فرستاد، دریافت نکرد. اندک زمانی بعد مرد از دختر فروشنده ای که در یک فروشگاه زنجیره ای کار می کرد، در یک تاکسی که به لینکلن پارک می رفت، سوزاک گرفت.

*chimney swift: نوعی پرنده بسیار شبیه به پرستوست که در نواحی شهری اغلب در بالای دودکش ها لانه می سازد. ظاهرا در فارسی به آن بادقپک می گویند ولی به علت غرابت این نام، از پرستو به جای آن استفاده شد.
**friend or enema: جوک ظاهرا به مشابهت دو کلمه ی enema و enemy اشاره می کند.

چهارشنبه، آذر ۰۷، ۱۳۸۶

اصول یک داستان: هر روز کمی نوشتن بدون ياس و اميد

Writing

آنچه می خوانید، قسمت اول از ترجمه ی مقاله ی اصول یک داستان یا Principles of a story از ریموند کارور داستان نویس محبوبم است. ترجمه بالطبع حرفه ای نیست ولی من سعی کردم کاملا به متن وفادار باشم. در ضمن فکر کردم لحن محاوره ای می خوره به متن؛ همه ی لینک ها هم به ویکی پدیا می خوره. ادامه ی مطلب رو طی پست های دیگه ای اینجا قرار خواهم داد:

اواسط دهه ی 60 متوجه شدم که نمی تونم توجه ام رو روی خوندن متون روایی بلند متمرکز کنم. تا مدتی در تلاش برای خواندن شان با مشکل مواجه می شدم همچنانکه برای نوشتن شان. گستره ی پوشش تمرکزم رو از دست داده بودم. دیگه اونقدر صبر و شکیبایی نداشتم که بخواهم رمان بنویسم. ماجرای پیچیده ای بود و گفتنش اینجا ملال آوره. ولی درباره ی اینکه چرا شعر و داستان کوتاه می نویسم، بیشتر می توان صحبت کرد. وارد می شی، خارج می شی. معطل نمی کنی و ادامه می دی. ممکنه از این باشه که حدودا همون دوران – نزدیک سی سالگی – دیگه هیچ جاه طلبی بزرگی نداشتم. اگر اینطوری باشه، اتفاق خوبی بوده. بلندپروازی و یه کم شانس و اقبال برای یه نویسنده چیزی خوبیه. جاه طلبی زیاد و بدشانسی یا شانس نداشتن می تونه کشنده باشه. استعداد هم باید وجود داشته باشه.
هر نویسنده ای دارای استعداده؛ من نویسنده ای نمی شناسم که نداشته باشه. اما یک راه یگانه و دقیق برای نگاه به چیزها و پیدا کردن زمینه و بافت درست بیان آن طرز نگاه چیز دیگه ایه. داستان The World According to Garp جهان حیرت آور متعلق به جان ایروینگ است. فلانری اوکانر جهان دیگه ای داره و به همین ترتیبند ویلیام فاکنر و ارنست همینگوی. جهان های دیگری هم متناظر چیور (Cheever)، آپدایک، سینگر، استنلی الکین (Stanley Elkin) آن بیتی (Ann Beattie)، سینتیا اوزیک (Cynthia Ozick)، دونالد بارتلمی، ماری رابینسون، ویلیام کیترج (William Kittredge)، بری هانا (Barry Hannah)، اورسولا کی لی گوین (Ursula K Le Guin) وجود دارند. هر نویسنده ی عالی یا حتا خیلی خیلی خوب، جهانی مطابق ویژگی های خاص خودش می سازه.

چیزی که می گم به سبک ارتباط داره ولی فقط سبک نیست. این امضای ویژه و اشتباه نشدنی نویسنده بر هر چیزیه که می نویسه. این دنیای اونه و نه دیگری. این چیزیه که یک نویسنده رو از بقیه ی نویسنده ها متمایز می کنه. این دیگه استعداد نیست.
استعداد زیاد پیدا می شه ولی نویسنده ای که که روش ویژه ای برای نگاه کردن به چیزها داره و به اون شکل نگاهش بیان هنری می ده، چیزی نیست که زیاد پیدا بشه.
ایزاک دینِسن (Isak Dinesen) گفته که هر روز مقدار کمی می نویسه بدون امیدواری و یاس. من یه روز این نوشته رو روی یک کارت سه در پنج می نویسم و روی دیوار کنار میزم می چسبونم. من الان تعدادی کارت سه در پنج روی این دیوار زده ام. ازرا پاوند (Ezra Pound) گفته "دقت یا درستی ابتدایی و بنیادی (fundamental accuracy) یک عبارت، یگانه اصل اخلاقی نوشتن است." این گفته به خودی خود معنای خاصی نداره ولی اگه نویسنده ای "دقت بنیادی" رو داشته باشد، حداقل در مسیر درستیه.


این مقاله ابتدا با عنوان "A Storyteller's Notebook" در سال 1981 در "New York Times Book Review" منتشر شد. نسخه ی PDF این مقاله رو اینجا می تونید بخونید.

یکشنبه، آذر ۰۴، ۱۳۸۶

آب روشنی ست

هفته ی پیش وقتی زنگ زدم خونه، خواهر کوچکم گفت که مادر و خواهر بزرگم با هم رفته اند خانه ی دایی ام. کمی نگران شدم. مادربزرگ مادری ام که پیش دایی ام زندگی می کند، مدتهاست که حالش خوب نیست. وقتی پرسیدم پدر کجاست، دیدم که او هم از شب پیش رفته خانه ی دایی. دیگر مطمئن شده بودم که خبر بدی در راه است؛ خواهرم هم درست جواب نمی داد و من آنقدر نگران شده بودم که درست متوجه حرفهایش نمی شدم.

چند ساعت بعد که زنگ زدم مادرم برگشته بود خانه. با ترس و لرز پرسیدم موضوع چیه؟ اولش کلی خندید و بعد گفت که از چند هفته ی پیش دیوار خانه ی دایی نم برداشته بوده؛ دیواری که مشترک بین خانه ی آنها و خانه ی همسایه یشان است. وقتی زنگ زده اند به شرکت آب و فاضلاب، ماموران شرکت با کلی تاخیر آمده اند و دیوار را که معاینه کرده اند، گفته اند از آن قسمت از خانه اصلا لوله ی آبی رد نمی شود. آنها حرف ماموران را باور نکرده اند و خودشان دیوار رطوبت زده را کند و کاو کرده اند ولی نتوانسته اند منشاء خیسی دیوار را پیدا کنند. زنگ زده اند به شهرداری؛ ماموران شهرداری هم بعد از چند روز آمده اند دیوار را دیده اند و نهایتا گفته اند موضوع به اداره ی متبوعشان ربطی ندارد. کار بیخ پیدا کرده بوده و یک روز صبح که بیدار شده اند، دیده اند دیوار حسابی طبله کرده و در آستانه ی ریزش است و آب هم بیشتر شده. دو روز مرخصی گرفته اند تا قضیه را فیصله دهند؛ حتا نزدیک بوده دایی ام با همسایه اش دعوا کند. چاله ای زیر دیوار کنده اند و ته اش سیمان ریخته اند تا آب آنجا جمع شود و بعد با لوله ی پولیکایی آب را فرستاده اند توی کوچه. مقداری از آب را هم برده اند آزمایشگاه شرکت آب و فاضلاب؛ آزمایشگاه گفته که آب، آبِ چشمه است.

مادرم می گفت من خودم از آب نخوردم ولی به زلالی آب چشم بود. ظاهرا از در و همسایه هم خبر شده اند و آمده اند چشمه را ببینند. از محله های اطراف هم آمده اند برای تماشا. مادرم می گفت وقتی آنجا بوده، یکی آمده بوده تا برای مادر مریض کاسه ای آب ببرد. مادرم می گفت حال مادربزرگ هم این روزها خیلی بهتر است.

از وقتی قضیه را شنیده ام، حس خوبی دارم.

شنبه، آذر ۰۳، ۱۳۸۶

گل شیدای من

مدتی ست که گلی برده ام سر کار و گذاشته ام روی میز کنار. اسم  انگلیسی اش Chlorophytum (از ریشه ی chloros به معنی سبز و phuton به معنی گیاه) یا Spider Plant است و در اصل بومی نواحی استوایی و زیراستوایی افریقا و آسیاست؛ اسم ترکی اش آشار داشار است (به فارسی یعنی بالارونده و سرریزشونده) که خیلی بهش می آید و اسم فارسی اش هم برگ گندمی ست. اما خودم اسمش را گذاشته ام شیدا؛ از بس برگهایش نامنظم و پخش و پلا هستند مثل موهای سر خودم. هروقت نگاهم بهش می افته بی اختیار دستم می ره طرف موهای سرم.
دو روز یکبار باید از آب لبریزش کنم. درواقع باید موقع رشد آب زیاد بخورد و غیر از آن آب کمی می خواهد. بهتر است که در نور باشد ولی نه در معرض نور مستقیم. اما در کل شرایط خاص و ویژه ای لازم ندارد نگهداری اش. بچه که بودم از این گل زیاد توی خانه یمان پیدا می شد. اغلب بزرگ بودند با ساقه هایی دراز که انتهایشان به توپی پر از برگ های کوچک و گلهای سفید ریز منتهی می شد. این یکی که من دارم هنوز خیلی کوچک است ولی از وقتی که گلدانش را عوض کرده ایم، جانی گرفته و مدام برگ های خوشگل از وسطش می زند بیرون. وسوسه شده ام روی هرکدام از برگ های تازه اش اسم جداگانه ای بگذارم.
امروز دیدم که پشه زده؛ امروز ده، دوازده تایشان را کشتم ولی اینجوری نمی شود؛ باید از مریمی سم حشره کش مخصوص گل بگیرم و ببرم بریزم پایش.
 
شناسنامه ی این گونه ی گیاهی را اینجا در ویکی پدیای عزیز و اینجا در سایت FloriData می توانید ببینید.

جمعه، آذر ۰۲، ۱۳۸۶

جشنواره ی داستان های ایرانی

گذاشته بودم سرفرصت یه مطلب بذارم اینجا برای معرفی جشنواره ی داستان های ایرانی ولی وقتی خبر مشخص شدن نامزدهای دریافت جایزه‌ی جشنواره‌ی داستان‌های ایرانی رو توی سایت هفتان خوندم و بعد ... توی سایت خود جشنواره دیدم که داستان زیبای کم حرفی از رضای عزیزم یکی از این نامزدهاست، گفتم الساعه این خبر خوب رو بذارم اینجا.

در جشنواره ی امسال 2090 داستان کوتاه شرکت کرده بودند که در این مرحله 50 داستان برگزیده شدند. لیست داوران امسال جشنواره بسیار چشمگیرند:

ابوتراب خسروی برنده ی جایزه ی مهرگان ادب سال در سال 80 برای اسفار کاتبان، علی خدایی برنده ی جایزه ی بهترین مجموعه داستان هوشنگ گلشیری در سال 80 برای تمام زمستان مرا گرم کن، بلقیس سلیمانی نویسنده رمان بازی آخر بانو که اثر برگزیده بخش ویژه ی جایزه ی ادبی اصفهان در سال 85 بود، مهسا محب علی برنده ی جایزه ی بهترین مجموعه ی داستان پکا و بهترین مجموعه داستان هوشنگ گلشیری در سال 84 برای عاشقیت در پاورقی و مجید قیصری نامزد بهترین رمان جایزه ی مهرگان سال 86 و نامزد بهترین رمان جایزه ی دفاع مقدس در سال 86 به خاطر رمان باغ تلو (داستان سه دختر گل‌فروش هم از قیصری در بین 19 تک داستان برگزیده ی جایزه ی مهرگان در سال 85 بود)

نشست داوری تهران

به احتمال زیاد دو سه جایزه را از قلم انداخته ام ولی درکل منظورم این بود که هیات داوران جشنواره ی امسال داستان های ایرانی همگی نویسندگان مطرح و شناخته شده ای هستند. این جشنواره ظاهرا به همت انجمن ادبیات داستانی خراسان برگزار می شود.

و اما داستان کم حرفی؛ داستان کم حرفی رو من یکی از بهترین آثار رضا می دونم و ارزش دوچندانی برام داره چون به من تقدیم شده؛ یادمه بلافاصله بعد از خوندنش بهش زنگ زدم و هم بهش کلی تبریک گفتم و هم از این بابت که به من تقدیم شده بود، ازش تشکر کردم و لینکش رو هم توی وبلاگ خودمون گذاشتم.

متاسفانه هرچه سایت جشنواره را بالا و پایین کردم، تاریخ اعلام برندگان نهایی را پیدا نکردم ولی اگر اشتباه نکنم، در سال های گذشته در شب یلدا نام برگزیدگان نهایی اعلام می شد؛ صمیمانه امیدوارم که داستان کم حرفی یکی از اون برگزیدگان باشد. من هنوز هم بر همان حرف قبلی ام هستم:

یک تخیل ناب؛ کم حرفی!

نکته ی جالب اینه که رضا داستان رو یکم آذر 85 تموم کرده و نتیجه ی اولیه ی جشنواره هم یکم آذر 86 مشخص شده.