شنبه، دی ۱۰، ۱۳۸۴

کی حلقه میخواد؟

این اواخر به یه چیزی دقت کردم. توی این میل های تبلیغاتی که برام میآد گاهی هم میل هایی هست که از یه سری سایت ها است که مثلن رفتی توش و دنبال یه چیزی بودی. بعد خودشون برات کلی اطلاعات میل می کنند. بعضی هاشون اینقدر قدرن که اگه شما برین توی اون سایت برای من هم اطلاعات می فرستن.
من که البته باید آدرس میلم توی آدرس بوک شما باشه
چند وقتی هست که یه نفر داره دنبال حلقه ی نامزدی می گرده. حالا کیه نمیدونم. به هر حال تبریک.

دوشنبه، دی ۰۵، ۱۳۸۴

تا چه شود؟

ابراهیم ادهم، در وقت پادشاهی، به شکار رفته بود. در پی آهویی تاخت، تا چندان که از لشکر به کلی جدا گشت و دور افتاد و اسب در عرق غرق شده بود از خستگی. او هنوز می تاخت در آن بیابان. چون از حد گذشت، آهو به سخن درآمد و روی باز پس کرد که "تو را برای این نیافریده اند و از عدم جهت این موجود نگردانیده اند که مرا شکار کنی. خود، مرا صید گیر! تا چه شود؟"
ابراهیم چون این را بشنید، نعره ای زد و خود را از اسب درانداخت ... .

به نقل از مقالات مولانا، ویرایشگر جعفر مدرس صادقی، چاپ مرکز، چاپ پنجم، 1383

جمعه، دی ۰۲، ۱۳۸۴

گاوبازی در نارین قلعه

اخیرا کتاب سیاحت نامه ب ابراهیم بیک نوشته ي باارزش زین العابدین مراغه ای را خواندم. می خواهید مستقیم ببرمتان به میدان نارین قلعه ي اردیبل؟ گاوبازی ست:

عجب معرکه ای ست. من متعجب بودم که آیا این همه مردم کار و کاسبی ندارند. بعد معلوم شد که از این دو گاومیش جنگی یکی مال خدامباشی بقعه ي شیخ صفی و دیگری از آن نایب الصدر است و این هر دو از علمای اردبیل به شمار می روند و از مردم شهر نصفی مرید خدامباشی و نیمی هوادار نایب الصدرند. خلاصه گاومیش ها را کشیدند به میدان. دیدم هواخواهان طرفین با تدارک آمده اند. همه با چوب و چماق و قمه و قداره و طپانچه مسلح اند و احتمال زد و خورد هم می رود.
به هرحال گاو میش ها را به همدیگر درانداختند؛ این دو گاو زبان بسته اول قدری به یکدیگر نگاه کردند. گویا به زبان بی زبانی گفتگویی کرده سپس شاخ بر شاخ، کله بر کله به جان هم افتادند. دی بزن، هی بزن. از صدمه ي کله زانوهایشان گاهی به زمین خورده سینه به سینه ي همدیگر را مالیدن گرفتند؛ تا اینکه پس از چند زخم کاری مال خدامباشی روی برتافت. در آن اثنا های و هوی غریبی از مردم بلند شد. کسان نایب الصدر دور آن حیوان بی زبان را گرفته، یکی چشمش را می بوسید، دیگری دست و پایش را می مالید، از یک طرف هم چند طاقه ي شالهای قیمتی آورده به پشت و گردن آن حیوان انداختند و کف زنان و پای کوبان در نهایت شادی از میدان به دربردند.


به نقل از صفحه ي 162 کتاب سیاحت نامه ي ابراهیم بیک (یا بلای تعصب او)، زین العابدین مراغه ای، انتشارات محور، چاپ اول، 1378

مساله این است: همه باید از اصل مطلب خبر داشته باشند؟

ابراهیم بیک در تهران به دیدار چند وزیر می رود تا اسباب فلاکت های وطن عزیز را از آنها باز پرسد؛ همه با دشنام او را طرد می کنند حتا وزیر جنگ به نوکرانش دستور می دهد که او را عقوبت کنند و ابراهیم بیک به دشواری از دست آنها خلاصی می یابد. خود ابراهیم بیک چند جای سیاحت نامه اش، تنها خاطره ي دلنشین دیدارش از وطن را زیارت شخصی می داند که همه جا به نام وجود محترم از او نام می برد. طی ملاقات این دو جایی ابراهیم بیک در پی شکایت از اوضاع وطن، اختیار از کف داده:

وجود محترم از شدت تاثرات من بر خود می لرزید و گاه دست تاسف به زانو می زد و گاه از ته دل آه می کشید. گفتم تقصیر من بدبخت چه بود که به سبب پرسیدن اسباب این وضع ناگوار به علاوه ي شنیدن دشنام های غلیظ که در عمر خود نشنیده بودم، چندانم بزنید که سه روز بستری شوم. در اینجا رقت گلوگیر شد؛ بی اختیار گریه ام دست داد؛ به های های گریستم. وجود محترم نیز سخت تر از من به گریه درآمد ...
(وجود محترم) از سر و چشمم بوسیده، گریه کنان دست مرا گرفت . گفت با من بیا. دیدم در پشت در پیشخدمت و یک جوان ده دوازده ساله نیز دستمال در دست به حالت ما گریه می کنند؛ اما چنان معلومم شد که آنان از اصل مطلب خبر ندارند و از گریه ي ما به رقت آمده می گریند.


به نقل از صفحه ي 106 کتاب سیاحت نامه ي ابراهیم بیک (یا بلای تعصب او)، زین العابدین مراغه ای، انتشارات محور، چاپ اول، 1378

دوشنبه، آذر ۲۸، ۱۳۸۴

وضعیت من

هفته ي پیش یه روز نرفتم سر کار؛ صبح زود رفتم بیرون تا کارهای عقب افتاده ي خانه یمان را انجام دهم. بعد از ظهر که برگشتم خانه، خیلی خسته بودم. چرت زدم. در خواب زنی را دیدم که در اتاقی که می خورد اتاقی در اداره ای شلوغ باشد، می خواهد چیزی به من بگوید. برای زن احترام زیادی قائل بودم؛ توی ذهنم کلمه ي استاد مدام دور می زد. استاد خسته بود؛ گفت ده دقیقه ای چرت می زنم یا شاید پنج دقیقه. منتظر چیزی بودم که قرار بود استاد یادم دهد ولی وقتی خوابید، دلم برایش سوخت؛ گفتم می گذارم یک ربعی بخوابد. نمی دانم چقدر مانده بود به بیدار کردن استاد که با صدایی شبیه صدای چکش خوردن چارچوب فلزی دری از خواب بیدار شدم. پا شدم و پنجره را بستم؛ صدا کمتر شد. دوباره برگشتم و خوابیدم ولی از اتاق استاد خبری نبود. فکر کنم توی خیابان خلوت خیسی بود. نصف شب بود.

وضعیت من این است. می فهمید؟

جمعه، آذر ۱۱، ۱۳۸۴

بالاخره تایپش کردم


فیلمنامه ام را بالاخره تایپ کردم. کمی هم اصلاح کردم حین تایپ. یادتان هست؟ اسمش "نام یحیا"ست. خوشحال می شوم که بخوانیدش.
راستی خانم فریده حسن زاده (مصطفوی) ایمیلی زده اند و فرموده اند که نسخه ی چاپ شده ی اشعار می می خلوتی چند غلط چاپی دارد. وقعیتش من خودم هم چندجا مشکوک شده بودم ولی به خاطر عدم اطمینان به نظر خودم، شعرها را همانجوری که توی مجله چاپ شده بوده پایین گذاشتم (البته با اندکی تغییر در شکل نوشتار).

--------------------------------------------------------------------
بعد التحریر:
خانم حسن زاده لطف کردند و سری به وبلاگ زدند و گفتند که این شعرهایی که من پایین گذاشتم، بدون غلط هستند.
--------------------------------------------------------------------

اما فیلم نامه


مکان فیلم در دهکده ای کوچک در حوالی آذربایجان می گذرد. زمان فیلم حول و حوش اواخر جنگ هشت ساله می گذرد. دهکده در اوج بمباران های آن زمان پناهگاه قوم و خویش های شهریِ دهاتی ها و دهاتی های به شهر رفته شده است؛ کسانی که از گوشه و کنار ایران آمده اند یا برگشته اند به ده.
خاتون، قهرمان فیلم، از جمله ي این افراد است که با دختر، داماد و دو نوه اش برگشته اند به ده پیش یکی از اقوام شان. او پنجاه سال را شیرین دارد ولی پیرتر می زند.

1. روز، خارجی، کوچه باغ
یک طرف کوچه باغ، سمت چپ، دیوار کوتاه و گلی باغی ست و طرف دیگرش باغی پر درخت و سر سبز در ارتفاعی پایین تر و بدون دیوار. از دور زنی را می بینیم که با آهستگی تمام دارد از ما دور می شود. به درخت خشکیده ای می ایستد و با تانی و به سختی شاخه ای از آن را می شکند. شاخه های کوچکتر و زایدش را می شکند، عصایش می کند و به راه خود ادامه می دهد. او خاتون است.

ادامه ی مطلب ...

پنجشنبه، آذر ۱۰، ۱۳۸۴

تشک سبک شده


خانم مي مي خلوتي شاعري بريتانيايي و ايراني الاصلي ست که خانم فريده حسن زاده (مصطفوي) در شماره ي آخر مجله ي گلستانه معرفي اش کرده است (خانم حسن زاده را که يادتان هست؟ قبلا چند شعر از کتاب شعر آمرکاي لاتين در قرن بيستم ترجمه ي ايشان را در وبلاگ گذاشته ام و همچنين شعري از خودشان) بعد از مدت ها چند شعر خوب خواندم. شما هم مي خواهيد بخوانيد؟
فقط قبل از خواندن اين سه شعر از مي مي خلوتي بگويم که رسم الخط مجله ي گلستانه را اندکي تغيير دادم تا مناسب ساير نوشته هايم باشند.

عشق
وقتي کسي بر بالينت مي نشيند
گيسوانت را لحظه هاي متمادي مي نوازد
سپس به آرامي دور مي شود،

اگرچه حس مي کني تشک سبک شده
و تکيه گاهت تعادل خود را از دست داده
چنانکه گويي به رغم هموار بودن
شيب پيدا کرده و کج شده،
اگرچه صداي گام هاي او را مي شنوي که دور مي شود،
اما ايمانت را به زندگي بازمي يابي

روياهايت را به زمين و زمان پيوند مي زني
و به جاري ازلي و ابدي شب و روز مي پيوندي
سرشار از قدرت مردن و ديگربار زنده شدن.



اندوه واره
شنيده نمي شوي. صدا نزن. اشک نريز.
ديده نمي شوي. هيچ برگي بر شاخساري نمي جنبد
بيرون اتاقت، فقط راهروها و درها و آسمان.

تيک تاک ساعت شتاب گرفت، کند شد، نه براي تو
که بپرسي چرا، فقط براي تيک تاک کردن. به عقربه ها اعتماد کن.
سنگين و متين باش. منتظر نمان. کسي نيست. صدا نزن. اشک نريز.

فريادها پژواک خودند، پژواک ها تنها
به بالش هاي خود برمي گردند، به سرچشمه ي خود
بيرون اتاقت فقط راهروها و درها و آسمان

روز را به خاطر آور. روشني روز دروغ نمي گويد.
خود را با سايه هات سرگرم کن. آسوده خاطر باش:
هيچ کس هوايت را ندارد. هيچ کس به فکرت نيست. صدا نزن. اشک مريز.

اما روشنايي روز نمي پايد.
آفتاب برآمده است تا وسعت ياست را نشان دهد.
بيرون اتاقت هنوز راهروها و در و آسمان.

از من به تو: پژواک صدايت که به سوي تو بازگشت، آهي بکش
و بگو: حق با توست. زندگي ناهموار است
مخاطبي نيست. صدا نزن. اشک مريز.

بيرون اتاقت فقط راهروها و درها و آسمان.



هر کلمه ي خوب
درختي سرسبز است -
ريشه در خاک و
شاخه در آسمان،
ميوه اش، مائده ي بهشتي.
تشنه ي آموختن کلمات خوب ام
از قرآن يا انجيل،
از دهان زنان يا مردان

تشنه ي يافتن برگ و بار آنها،
شب ها، همدم و همنشين، کنار آتش بخاري،
همخون و همخانه، اين فاميل يا آن family
مادر، پدر، دختر mother, father, daughter

در حسرت نشاندن "آينده" ام بر دامن ام،
همچون نوزادي تر وتازه، پاکيزه، از حمام درآمده،
و گشودن طاقه ي آسمان تا ما را در خود فروپيچد،
در حسرت چيدن اين احساس که اين منم، خودم، خود انسانم.

در حسرت اينکه دريچه به تقويم
نسبت روح باشد به کالبد
نسبت رويا
به روزمرگي.

به نقل از ماهنامه ي گلستانه، شماره ي 68

حاصل جستجوي Mimi Khalvati در گوگل
سايت شخصي Mimi Khalvati
ليست کتاب هاي خانم خلوتي به نقل از سايت نويسندگان معاصر


I Know a Place Dent Children's Books, 1985
Persian Miniatures/A Belfast Kiss Smith/Doorstop, 1990
In White Ink Carcanet, 1991
Mirrorwork Carcanet, 1995
Entries on Light Carcanet, 1997
Selected Poems Carcanet, 2000
Tying the Song: A First Anthology from the Poetry School 1997-2000 (co-editor with Pascale Petit) Enitharmon Press, 2000
The Chine Carcanet, 2002
Entering the Tapestry: A Second Anthology from the Poetry School (co-editor with Graham Fawcett) Enitharmon Press, 2003

دوشنبه، آبان ۲۳، ۱۳۸۴

لبخند قدیم، پشت یک ضد هوایی

امشب که از سر کار برمی گشتم، دیدم یکی نشسته توی پیاده رو کنار دیوار و یه سری آت و آشغال جلوش پهنه. گذری قیافه شو دید زدم؛ معتاد می زد. همینجور که رد می شدم دیدم که مرده یه سری عکس جلوش گذاشته. من فقط دو تا از عکس هاشو تونستم تشخیص بدم. یکی مال یه نوزادی بود که خوابونده بودند روی یه قالی قرمز و از بالا ازش عکس گرفته بودند و اون یکی مال جبهه بود؛ سه نفر با لباس سربازی نشسته بودند تنگ هم پشت یه ضد هوایی و رو به عکاس و ما لبخند می زدند.

سه‌شنبه، آبان ۱۷، ۱۳۸۴

درام، تئاتر و سینما

مارتین اسلین در تعریف درام و در پاسخ به این سوال که "درام چیست و مرز آن کدام است؟"، تعاریفی ارائه میدهد که طبق گفته ی خودش تعاریف دقیقی نیست و در نهایت می گوید که برای درام تعریف جامع و مانعی نمی توان ارائه داد.
اما یک نکته ی جالب که شاید به نظر ما بدیهی و روشن برسه، اما اسلین با وسواس و محافظه کاری زیاد عنوان می کنه اینه که "هر دو هنر سینما و تئاتر زیر بنای مشترکی دارند و آن درام است."
و در اثبات نظرش مثالهایی میاره که بگه:
"در جهان واقعی، درام نویسان هیچ گاه به چنین جدایی خشک و نرمش ناپذیری باور نداشته اند"(جدایی بین تئاتر و سینما) و " متنهای یکسانی با تغییرهایی کم یا زیاد در رسانه های دراماتیک به نمایش در می آید." و اما مثالهاش:
" چاپلین، کیتون،سی.فیلدز و برادران مارکس از سالنهای موسیقی و نمایشهای وودویل سربرآوردند(یعنی از تئاتر مردم پسند) اورسن ولز از تئاتر پیشرو به سینما آمد. آرتو فیلمنامه نویسی بلند پرواز بود، ژان کوکتو نمایشنامه و باله می نوشت و نیز فیلمنامه نویس و کارگردان بود. لارنس الیویه کارش را از تئاتر آغاز کرد و بسیاری از بهترین بازیگران سینما اینگونه اند. ساموئل بکت نمایشنامه های تلویزیونی (و رادیویی) می نوشت. برتولد برشت فیلمنامه نویس هالیوود بود. هرولد پینتر یکی از بهترین فیلمنامه نویسان(و درام نویسان رادیو) است. اینگمار برگمان یکی از بهترین فیلمهایش، مهر هفتم، را بر پایه ی یک نمایشنامه ی رادیویی خودش ساخت. راینر ورنر فاسبیندر هم نویسنده و کارگردان نمایشنامه هایی در تئاتر پیشرو مونیخ بود و هم فیلمهای چند میلیون دلاری می ساخت."

از کتاب دنیای درام ،مارتین اسلین ترجمه ی محمد شهبا نشر هرمس
(ضمناً من شنیدم که این کتاب یکی از بهترین کتابهای نشر هرمسه)

پنجشنبه، آبان ۱۲، ۱۳۸۴

مراد فرهادپور را که می شناسید؟

اون روزی نظرش رو درباره ی بازی روز جمعه ی قرمز و آبی پرسیدند. ببینید چی گفته:

خوب من نسبتا تاجی هستم. الان هم دوست دارم ببرد. از پرسپولیس همیشه بدم می آمد. تیم کثافت و پوپولاس. یک تیم پوپولیستی است. البته استقلال هم رژیمی بود. اما من از این که فوتبال را عرصه کینه توزی سیاسی و انتقام از غرب و بالیدن به جهان سوم و این حرف ها بکنیم، متنفرم. تیم پرسپولیس هم یک جورهایی تیم توده های پابرهنه بوده که همین حال آدم را بد می کند.*


راستی وبلاگ مشترك مراد فرهادپور و اميد مهرگان را ندیده اید؟ حتما سر بزنید. اسم وبلاگ شان هست امر منفي/The Negative .
نمی دانم نوشته های امید مهرگان را تابحال خوانده اید یا نه ولی من به شکل عجیبی از نوشته هایش خوشم می آید. احساس همفازی شدید باهاش می کنم. حالا موضوع نوشته اش می خواهد درباره ی موتور سیکلت های مسافر کش باشد یا فحش و فضیحت به مفسران عارف مسلک نیچه در ایران یا گارانتی تلوزیون و یخچال.
*نقل قول از روزنامه ی شرقِ 11 آبان شرق، ویژه نامه ی داربی بزرگ تهران

جمعه، آبان ۰۶، ۱۳۸۴

بدتر از آنارشی

آخرین فضا در تئوری های ریاضی فضای آنارشی نیست.
چرا نمی شود. چرا نمی گذارند حتا منتظر آزادی ماند؛ ولو آزادی یک نفر.
بعد ازآنارشی فاجعه است.
چرا نمی توان کاری برای زنده ماندن این مرد انجام داد. آیا طبق قراری که با هم گذاشتیم می توانیم تا عید نوروز منتظرش بمانیم.

پنجشنبه، آبان ۰۵، ۱۳۸۴

معرفی من

مهدی حبیب آگهی هستم.26 ساله.مهندسی کامپیوتر دانشگاه اصفهان خوندم.و مجردم.
دیگه چیزی به ذهنم نمی رسه که گفتنش به درد بخوره. اگه هست بگید.

دوشنبه، آبان ۰۲، ۱۳۸۴

نسخه ی ايرانی رئاليسم جادويي

وقتی اسم رئالیسم جادویی می آد نام گابریل گارسیا مارکز به ذهن متبادر میشه و مطمئنا یاد شاهکارهای او در "صد سال تنهایی"، "خزان پیشوا"(پاییز پدر سالار) و بقیه ی کارهای او می افتیم. تعریف خود مارکز در مورد رئالیسم جادویی جالبه. خودش میگه که این یه سبک و شیوه ی خاص نیست. میگه من رئال می نویسم اما رئال سرزمین من و مردم من اینه.
به تازگی کاری از غلامحسین ساعدی خوندم با نام ترس و لرز. یه مجموعه داستان که همگی دارای شخصیت های مشترک هستند و در یک محیط اتفاق می افتند. ساعدی تحقیقات و مطالعات بسیار گسترده و ارزشمندی داشته در زمینه ی زندگی بومی و آداب ورسوم و فرهنگ مردم ناحیه ی جنوب ایران و در نتیجه ی همون آشنایی، ما چندین داستان در اون فضا و با همون دستمایه از او میبینم که ترس و لرز یکی از اونهاست.
محیط داستانها یه روستای کنار دریاست با مردمی ساده و با زندگی کاملا بومی. اتفاقات و وقایع، رفتار شخصیت ها و برخوردشون با حوادث، هم بسیار عجیبه و هم جالب توجه و شاید بشه این نوشته ها رو یه جور رئالیسم جادویی ی ایرانی دونست.(البته طبق همون تعریفی که مارکز می کنه از این سبک)
چند تا از داستانهای این مجموعه واقعا خوندنیه. امیدوارم بخونینشون و خوشتون بیاد.

پنجشنبه، مهر ۲۸، ۱۳۸۴

فیلی برایت حاضر می کنم

هفته ي گذشته مشغول خواندن کتاب چهار متن از زندگی حلاج، نوشته ی لویی ماسینیون – نویسنده ای که بیشتر به عنوان استادِ مرحوم دکتر شریعتی معروف است - بودم. کتاب را قاسم میرآخوری ترجمه (و تدوین) کرده است. آقای میرآخوری کتاب دیگری نیز با نام مجموعه آثار حلاج ترجمه و تدوین کرده است. ناشر هر دو کتاب انتشارات یادآوران است. کتابِ چهار متن درواقع عبارت است از چهار روایت اصلی و اریجینال درباره ي زندگی و سلوک حلاج. حین خواندن کتاب قسمت هایی را که برایم جالب بود، نشانه گذاری کردم و با اجازه ي شما می خواهم چند مطلب بعدی ام درباره ي آنها باشد؛ پس منبع این سری مطالبم درباره ي حلاج همان کتابی ست که گفتم. چطوره از این یکی شروع کنیم که وقتی خواندمش کلی خندیدم:

علی بن حسین فارسی گوید از ابابکر بن سعدان شنیدم:
حسین پسر منصور به من گفت: اگر به من ایمان بیاوری، پرنده ای برایت حاضر می کنم و اگر فضله ي آن را به قدر یک دانه بر روی یک من سرب بگذاری به طلا بدل خواهد شد!
من (ابابکر بن سعدان) به او گفتم: تو اگر به من ایمان داشته باشی، فیلی برایت حاضر می کنم که اگر بر پشت بخوابد، پاهایش به آسمان خواهد خورد و اگر بخواهی آن را پنهان کنی، من آن را در یکی از چشمانت نهان خواهم کرد.
او از این گفته ي من مات و مبهوت شد و ساکت گشت.

میگساری با اژدها در تابستان

این شعر حلاج را خیلی دوست داشتم. شما چی؟

ندیم من (شریک من در نوشیدن)
به چیزی از ستم منسوب نیست.
مرا نوشاند آنگونه که خود می نوشد؛
بسان میزبان با میهمان
وقتی که جام (شراب) گشت،
تیغ و زیرانداز چرمی آوردند
این سزاوار کسی که در تابستان با اژدها شراب می نوشد.

اتاق پر از حلاج

کرامتی درباره ي حلاج روایت شده که به نظرم سوررئال ترین کرامتی ست که شنیده ام. یکی از زندانبان های حلاج تعریف می کند که وقتی با سینی غذا که سفارش کرده اند هر روز برایش ببرم نزد حلاج رفتم، دیدم که او به تنهایی اتاق را پر کرده است.
این منظره نگهبان را مات و مبهوت کرده بود و از ترس سینی را از دست رها کرده و دوان دوان از اتاق بیرون رفته بود.

در سراسر زمین جای آرام می جستم

ابولعلا واسطی روایت می کند که وقتی حلاج را برای شکنجه بردند، رنگ از رخسارش پرید. سپس این ابیات را زمزمه کرد:

در سراسر زمین جای آرام می جستم؛
ولی برای من، در زمین، جای آرامی نیست
روزگار را چشیدم و او هم مرا چشید؛
طعم آن تلخ و شیرین بود (گاهی این و گاهی آن)
در پی آرزوهایم بودم ولی مرا بَرده کردند
آه! اگر به قضا رضا داده بودم، آزاد بودم.

کدام چوبه ي دار

از ملاقات حلاج با جنید – ظاهرا همان عارف معروف – چندین روایت نقل شده است که همگی حاکی از رنجیدن جنید از حلاج هستند. جنیدهایِ تذکره نویسان در هر روایتی در انتهای مجادله یشان با حلاجِ تذکره نویسان یکی از این عبارت را به زبان می آوردند:

کدام چوبه ي دار به خونت رنگین خواهد شد!
خونت کدام چوبه ي دار را رنگین خواهد کرد!
کدام چوبه ي دار به خونت آغشته خواهد شد!

سوار بر الاغی در راه نهروان


اما پس از اعدام حلاج این روایت ها درباره اش شایع شد:
1. برخی از شاگردانش گفتند که حلاج پس از چهل روز بازخواهد گشت و وقتی پس از یک سال دجله طغیان کرد، گفتند که به خاطر قتل حلاج بوده زیرا خاکسترهایش را آب دجله در هم آمیخته است (خاکستر حلاج را پس از سوزاندنش در دجله ریختند).
2. یکی از شاگردانش ادعا کرد که فرد اعدام شده یکی از دشمنان حلاج بوده که به صورت او مسخ شده بوده.
3. برخی هم گفتند که حلاج را روز بعد اعدامش دیده اند که سوار بر الاغی از راه نهروان می گذشته و بدانان گفته که مگر شما هم مانند این گوساله ها هستید که تصور می کنید مرا تازیانه زده اند و کشته اند؟
4. ولی ضایع ترین ادعا این بوده که یکی از شاگردان حلاج مدعی شده که استری مسخ شده و به صورت حلاج درآمده و شکنجه شده و به قتل رسیده است. در یکی از روایات هم آمده که حلاج خودش هنگامی که بر دارش می کردند خطاب به جماعت گفته که اینها حلاج را نمی کشند بلکه الاغ فلان خواجه را بر دار می کنند و وقتی که پس از مراسم به طویله ي آن خواجه سر زدند دیدند، که الاغ خواجه کشته شده است.

بعد از مرگ حلاج کتابفروشان را دسته جمعی احضار کردند و قسم دادند که کتاب های حلاج را نه بفروشند و نه خریداری کنند.

روح و دوستدارانش

یک شعر زیبای دیگر از حلاج:

نوشتم ولی برای تو ننوشتم
برای روحم بی نوشته نوشتم
بین روح و دوستدارانش فرقی نیست
تا من جداگانه با آنها سخن گویم
هر نوشته ای که از تو تراوش کند
بدون آنکه به پاسخ نیازی باشد به تو باز می گردد

باطلِ حقِ ظاهرِ باطن

حلاج خادمی داشته که پس از ده سال در اثر شایعاتی که پشت سر مخدومش وجود داشته، به او شک می کند و بدبخت یک سوال ساده از وی می کند:
ای شیخ می خواهم درباره ي مذهب اهل باطن چیزی بدانم.
حلاج گفت: باطن باطل را می خواهی بدانی یا باطن حق را؟
خادم می گوید من در اندیشه فرو رفته خاموش گشتم.
حلاج هم امان نمی دهد: ظاهر باطن حق، شریعت است، آنکه در ظاهر شریعت تحقیق کند باطن آن برای او آشکار می شود؛ باطن شریعت، معرفت خداست. اما ظاهر باطن باطل از باطن آن و باطن آن نیز از ظاهرش زشت تر است و بر توست که به باطن باطل نپردازی.
ای فرزند اینک می خواهم مطلبی از تحقیق خویش درباره ي ظاهر شریعت به تو بگویم؛ و الخ
می توانید قیافه خادم بدبخت را در آن لحظه تصور کنید؟

نام تمامی عارفان

حلاج همه جا مسافرت کرده بوده و همه جا مریدانی برای خودش دست و پا کرده بوده. فرزندش می گوید:
در نامه هایی که از هندوستان می رسید، او را ابوالمغیث می گفتند و در نامه هایی که از ماچین و ترکستان می آمد، او را ابوالمعین و در نامه های مردم خراسان او را صاحب بصیرت و ذکاوت، در نامه های مردم فارس ابوعبدالله زاهد و در نامه های مردم خوزستان شیخ حلاج اسرار خطاب می کردند و در بغداد گروهی او را مجذوب می گفتند و عده ای او را در بصره حیران می نامیدند.

تصوف چیست؟

در داستان های عرفانی کلیشه های بامزه ای وجود دارند. یک سری از این کلیشه ها سخنانی ست که منجر به صیحه و مرگ درجا می شدند. مثلا عارفی به سبزی فروشی می رسد و از او می پرسد که چه می کنی؟ سبزی فروش پاسخ می دهد که سبزی می فروشم. عارف می گوید چگونه سبزی می فروشی درحالیکه معشوق حجاب از رخ برانداخته است. سبزی فروش صیحه ای می زند و قالب تهی می کند.
یک سری از این کلیشه ها را هم مبتنی بر بردار شدن حلاج هستند و درواقع سوال و جواب هایی ست که در این فرصت بین حلاج و مردمی که با خونسردی کامل شاهد این ماجرا بودند، رد و بدل می شده:

ابوبکر شبلی می گوید: به سوی حلاج رفتم آنگاه که دستها و پاهایش را قطع کرده بودند و بردارش آویخته بودند. به او گفتم: تصوف چیست؟
گفت: کمترین مرتبه اش این است که می بینی.
گفتم: برترین مرتبه اش کدام است؟
گفت: تو را بدان دسترسی نیست ولی فردا خواهی دید که چه پیش آید زیرا در غیبت الهی است؛ آنجا هست که من آن را آشکار خواهم کرد و بر تو پوشیده خواهد ماند.

سحر در ساحل هند

چقدر سوررئال است داستان سفر حلاج به هند؛ یکی از پدرش روایت می کند که می گفت:

المعتضد مرا به هندوستان فرستاد تا اطلاعات محرمانه و خفیه بدست آورم. من در کشتی خود همسفری داشتم به نام حسین بن منصور؛ بازرگانی خوش معاشرت و نیکو محضر بود. وقتی کشتی را ترک کردیم، آنگاه که به ساحل رسیدیم و باربران بار سفر ما را از کشتی بیرون می آوردند، به او گفتم: برای چه به اینجا آمده ای؟ حسین گفت: برای آموختن سحر تا بتوانم مردم را به خدا بخوانم.
بر روی ساحل خانه ای بنا شده بود که پیرمردی در آن مسکن داشت. حسین از او پرسید: آیا کسی از شما سحر می داند؟ پیرمرد گلوله ای نخ بیرون آورد، سر آن را به هوا انداخت. گلوله کشتی شد و آن مرد بالا رفت. سپس پایین آمد و به حسین گفت: همین کار را می گویی؟
حسین گفت: آری. ان مرد گفت: این فقط نمونه ي کوچکی از دانش استادان ماست.

همین عبارت را بنویس

حامد، وزیر خلیفه، حکم قتل حلاج را به این ترتیب از قاضی ابوعمر گرفت که در یکی از جلسات دادگاه یکی از رسائل حلاج را آوردند و خواندند؛ وقتی تمام شد، قاضی رو به حلاج گفت: این مطلب را از کجا گرفته ای؟
حسین گفت: از کتاب اخلاص حسن بصری.
ابوعمر گفت: ای که خونت مباح باد (یا حلال الدم)، دروغ می گویی. ما کتاب اخلاص حسن بصری را خوانده ایم، یک کلمه از آنچه می گویی، در آن نیست.
و وقتی ابوعمر عبارت یا حلال الدم را بر زبان می راند، حامد به گفت: این عبارت را بنویس و در حالیکه ابوعمر سرگرم اتمام عبارت خود خطاب به حلاج بود، حامد بار دیگر گفت: آنچه گفتی بنویس. ابوعمر از نوشتن خودداری می کرد و موضوع صحبت را به جایی دیگر می کشانید. حامد با شدت سخن خود را تکرار کرد و دوات را پیش ابوعمر برد و او را دعوت کرد تا ورقه کاغذی بردارد و این عبارت را بنویسد. ولی ابوعمر امتناع می کرد، سرانجام در برابر اصرار حامد نتوانست مقاومت کند. اعضای حاضر دادگاه هم پس از او امضا کردند.

سه‌شنبه، مهر ۲۶، ۱۳۸۴

وبلاگ را با مهدی ادامه می دهیم


به دوستم مهدی پیشنهاد دادم که این وبلاگ را با هم اداره کنیم. خوشبختانه مهدی هم موافقت کرد. امیدوارم که باعث شود هم من بیشتر و بهتر بنویسم و هم مهدی. معرفی اش به عهده ی خودش باشد.

به افتخار مهدی
بی بیپ هورا
بی بیپ هورا
...

پنجشنبه، مهر ۱۴، ۱۳۸۴

مادر هم پیر می شود

وقتي گفت و گوى اختصاصى شرق با سيمين دانشور را خواندم، يادم افتاد به مصاحبه ي عباس معروفی با دانشور در گردون شماره ی 37-38 (فروردین ماه 1373). آن شماره ی گردون را خیلی دوست دارم و از طولانی ترین مطلبش تا ریز ترین اخبارش را چندباره خوانده ام. شاه بیت آن شماره همین مصاحبه اش با دانشور بود که خیلی خیلی دوستش داشتم. در آن مصاحبه دانشور شده بود مادر همه. عکس هایش را که می دیدم، به نظرم مادرانه می رسید، نظراتش را که درباره ی هنر و جامعه می خواندم، به نظرم مادرانه می رسید. جایی به معروفی می گفت که شنیده ام شب ها تا سه نیمه شب بیداری و داری کار می کنی. اینقدر عجله نکن؛ تو که حالا حالا ها وقت داری؛ چرا خودت را از پا می اندازی؟
اما این مصاحبه ی اخیر را که خواندم، احساس کردم همانقدر که شخصیت ادبی یزدانی خرم - مصاحبه کننده از طرف شرق - با معروفی گردون قابل مقایسه نیست، سیمین دانشور امروز هم با دانشور آن روز قابل مقایسه نیست. پیر شده است و به درد جلال و اخوان مبتلا.

بعد از جلال من هنوز جوان بودم. هم مشهور بودم، هم خانه داشتم، هم استاد دانشگاه بودم اما به هيچ كدام از خواستگاران جواب مثبت ندادم و به قول پرويز داريوش سر همه شان را خوردم و آنها مردند!

زيبايى مذهب شيعه امام زمان (عج) و موعود آن است. حضرت مهدى (عج) و معناى ظهور او فوق العاده است. اميدوارم ايشان ظهور كنند و دنياى ما را نجات دهند. ظهور ايشان لازم است تا بوش ديوانه را سر جاى خودش بنشاند. من خيلى در انتظار امام زمان و ظهور ايشان هستم و تنها راه حل را در اين دنياى وانفسا ظهور ايشان مى دانم.

اما باز هم مى گويم ما شيعه هستيم و اين مذهب بسيار زيبا است با امام على(ع) و آن شهادت زيباى اش. او انسان فوق العاده اى بود. نهج البلاغه بعد از قرآن مهم ترين كتاب ما است. فيلمى كه براساس زندگى او ساختند چندان تعريفى نداشت و تنها موسيقى استاد فخرالدينى عالى شده بود. ما مديون امام على(ع) و بعد امام حسين(ع) هستيم. امام حسين(ع) به ما آموخت كه با آب نمى شود كار بزرگ كرد و بايد خون داد. او مى دانست كه كشته مى شود و مى توانست به ايران بيايد كه زادگاه همسرش بود. اما او ايستاد و با خون خود كارى كارستان را انجام داد. اين را هم بگويم كه ما وابسته به بانوى بانوان جهان حضرت فاطمه (سلام الله عليها) هستيم. دخت پيامبر(ص) همسر حضرت على(ع) و مادر امام حسن(ع) و امام حسين(ع) و اين كم لياقتى است؟ و حضرت زينب (سلام الله عليها) خطيب فوق العاده اى بود. ما اين مذهب شيعه را مديون اين شخصيت برجسته و تفكر موعود هستيم.


اصل مقاله را اینجا بخوانید.
این نوشته را کمتر از خیلی از نوشته های دیگرم دوست دارم.

پنجره را باز بگذار


مي گويند غلامحسين ساعدي روزهاي آخر عمرش (که با وضعيت روحي بسيار بدي در پاريس گذراند) اين
بياتي را زياد مي خوانده:

آچيق‌ قوي‌ پنجره‌ني‌
گوزوم‌ گورسوم‌ گلني‌
نئجه‌ قبره‌ قويارلار
عشق‌ اوستونده‌ اولني‌!

پنجره‌ را باز بگذار
تا بتوانم کسي را که مي آيد، ببينم
چطور درون‌ قبر مي‌گذارند
آن‌ را كه‌ كشته‌ عشق‌ باشد


اين يکي را هم بعد از شنيدن خبر مرگ صمد بهرنگي (شهريور 47) مدام زمزمه مي کرده:

هراي‌ لارهاي‌ هراي‌ لار
هر اولدوزلار هر ايلار
چمن‌ده‌، بير گول‌ بيتيب‌
سوسوزوندان‌ هر ايلار!

اي‌ داد و اي‌ فرياد
هر ستاره‌ و هر ماه‌
گلي‌ در چمن‌ روييده‌ است‌ كه‌
از تشنگي‌ هوار مي‌كشد!


به نقل از وبلاگ ترک آذربايجاني ايران. منابع اصلي مطلب را همانجا ببينيد.
ترجمه ها (به غير از يک تغيير جزيي) از آتيلا، صاحب وبلاگ فوق است.



چهارشنبه، مهر ۰۶، ۱۳۸۴

مزرعه پای سفره

برای مراسم عروسی برادرم رفته بودیم تبریز. فردای روزی که رسیده بودیم ساعت یازده تازه از خواب بیدار شدیم و دیدیم همه برای صبحانه منتظر ما هستند. اتاق شلوغ بود. یکی صدای تلوزیون را بلند کرده بود و داشت یکی از مسابقه های تلفنی لوس تلوزیون را نگاه میکرد. بچه های خواهرم داشتند شلوغ می کردند و خواهرم با داد و بیداد داشت آنها را جمع و جور می کرد و بقیه هم داشتند با هم حرف می زدند. مادرم کنار بساط چای نشسته بود. لحظه ای برگشتم و دیدم که مادرم می خندد و سرش را تکان می دهد. فهمیدم که خوابش برده بوده. فکر کنم مادرم سر پا هم می تواند چرت بزند. گفتم چیه آبا؟ ما مادرمان را آبا صدا می زنیم. باز هم خندید و گفت توی مزرعه ی گندمی بودم, داشتم دنبال یه چیزی می گشتم؛ نمی دونم چی بود.

چهارشنبه، شهریور ۳۰، ۱۳۸۴

یوز ایرانی، جوک ایرانی

چند روز پیش روزنامه ی شرق ویژه نامه ی عالی ای برای یوزپلنگ ایرانی منتشر کرده بود. توش یه مصاحبه ای کرده با یه آقایی به اسم عبدالحسین وهاب زاده که ظاهرا از فعالان بنام محیط زیسته. آقای وهاب زاده یه جایی مطلب بامزه ای می گه:

آینده ی یوز در ایران به مویی بند است و هیچ چیز نمی توان درباره اش گفت. در حال حاضر امن ترین زیستگاه یوز در ایران، یعنی نای بندان، فقط به برکت ناامنی های ناشی از فعالیت قاچاقچیان در منطقه پابرجاست نه اقدامات سازمان محیط زیست که مامورینش چند ماه است که حقوق نگرفته اند.

آیا می دانید

آیا می دانید که روزانه، یعنی هر روز، یعنی هر 24 ساعت 5000 کارگر، یعنی 5 هزار آدم، یعنی پنج هزار انسان در دنیا در اثر سوانح یا بیماری های ناشی از کار می میرند یعنی کشته می شوند؛ به عبارتی سالانه دو میلیون و دویست هزار نفر.

به نقل از شرق، به نقل از بی بی سی

سه‌شنبه، شهریور ۲۹، ۱۳۸۴

مرگ با تا شعر

یکی از حکایات هزار و یک شب حکایت علی بن بکار و شمس النهار است. مخلص کلام این است که شمس النهار از کنیزان خاص خلیفه است - و هیچ کس غیر از خود خلیفه نباید با او نرد عشق ببازد - و علی بن بکار نگون بخت عاشق اوست و البته شمس النهار هم عاشق علی. این دو در فراق هم هر دو زار و زرد می شوند و پس از تلاش های ناموفق کسانی که می خواهند "آن دو به یکجا جمع آیند"، می میرند و جالب اینکه علی بن بکار از همان شب اول عاشقیت سرنوشتش را می داند و مدام می گوید که "ای برادر، در هر حال من هلاک خواهم شد".
نحوه ي مرگ این دو به نظرم خیلی خیلی شاعرانه است. علی در انتهای داستان در شهری غریب در خانه ي مهمان نوازی، بیمار افتاده که ناگاه از کوچه آواز دخترکی می شنود که "تغنی همی کرد و ابیات همی خواند". پس علی بن بکار گوش به دخترک داده آواز همی شنید. گاه به هوش می آمد و گاهی می گریست و گاهی می نالید که آواز دخترک بلند شد و این دو بیتی برخواند:

پشت از غم او چو چنبر دف دارم --- از لشکر رنج پیش دل صف دارم
جانی که ز هجران تو پر تف دارم --- اندر طلبت نهاده بر کف دارم

علی با شنیدن آن فریادی کشیده و روانش از تن جدا می شود.
شمس النهار هم در بزم باده گساری خلیفه در کنار خلیفه نشسته که "خلیفه کنیزکی را خواندن فرمود". کنیزک عود برگرفته و این ابیات خواند:

به چشم کرده ام ابروی ماه سیمایی --- خیال سروقدی نقش بسته ام جایی
در آن مقام که خوبان به غمزه تیغ زنند --- عجب مدار سری اوفتاده در پایی
به روز واقعه تابوت ما ز سرو کنید --- که می روم به داغ بلند بالایی

شمس النهار نیز با شنیدن این آواز طاقت نشستنش نماند و مرغ جانش پر کشید.

چهارشنبه، شهریور ۲۳، ۱۳۸۴

از آن جمله های اساسی کي‌ير کگور

وبلاگ خوابگرد متعلق به سیدرضا شکراللهی از بهترین وبلاگ های ادبی فارسی زبان است. خوابگرد علاوه بر مطالب ادبی اش - اعم از داستان و نقد داستان - از پایه گذاران مسابقه ي داستان نویسی صادقی هم هست و درباره ي فضای وبلاگ نویسی ایرانی ها هم مطلب می نویسد. اما همه ي اینها بهانه ای بود برای نقل قولی از کي‌ير کگور که توی پنجره پشتی(نوشته های محمدحسن شهسواری) وبلاگ خوابگرد دیدم. می خورد که از آن عبارت های اساسی کي‌ير کگور باشد و منبع الهام پست مدرن نویس ها:

کي‌ير کگور مي‌گويد: مانند آن است که نويسنده‌اي دچار لغزش قلم شود و اين خطا و لغزش از ماهيت خود آگاه شود، اما شايد هم اين نه خطا که به معنايي بس والاتر جزيي اساسي از خود متن است. بنابراين مانند آن است که اين خطاي نوشتاري از روي نفرت و انزجار نويسنده، عليه او بشورد. او را از تصميم خود باز دارد و بگويد نه! پاک نخواهم شد. در محکمه خواهم ايستاد و شهادت خواهم داد که تو نويسنده‌اي بس فرودستي.


نقل قول از مطلب "ستيز با هرمنوتيک، نقدي بر داستان «عاشقيت در پاورقي» نوشته‌ي مهسا محب‌علي"

دوشنبه، شهریور ۲۱، ۱۳۸۴

ادیپ ایرانی؟

یکی از عجیب ترین داستان های هزار و یک شب حکایت ملک شهرمان و قمرالزمان است. عجیب است که تابحال هیچ جا ارجاعی به آن ندیده ام (فرض کنید مثلا در "چرا باید کلاسیک ها را خواند"). شما اگر دیده اید، حتما برایم بنویسید. نکته ي جالب درباره ي حکایت ملک شهرمان و قمرالزمان این است که در این داستان به انواع و اقسام روابط نامشروع از اشکال مختلف زنای محارم گرفته تا همجنس بازی اشاره شده است. داستان عجیب و غریبی ست.

یکشنبه، شهریور ۲۰، ۱۳۸۴

باغ پدری

فکر کنم همه مون از بارون خوشمون می یاد ولی فکر کنم هر کسی به نوعی. نمی دونم چه چیزهایی از پدر و مادر به بچه شون می رسه و اون چیزهایی که آدمها از اجدادشون به ارث می برند، تا چند نسل پایدار می مونن. می دونید وقتی بارون می یاد، ته ته های ذهنم چه تصویری زنده می شه؟
یه باغ می بینم کنار راه چشمه ي ده که با دیواره ي سنگی و درخت های میوه از باغ های دیگه جدا شده. یونجه های وسط باغ بلند شدن و توی هوای ابری زیر بارون دارن خیس می شن.
اون باغ پدری که سال هاست ندیدمش، زیباترین باغی که توی دنیا وجود داره.

جمعه، شهریور ۱۸، ۱۳۸۴

اوین، خانه ی تو

لابد می دانید که گنجی هم از بیمارستان مرخص شد. درست است؛ به زندان برگشت.
حکایت عجیبی ست! اسم یکی شان قصر است و اسم دیگری عادل آباد؛ ولی بامزه تر از همه برای من اوین است. اوین به ترکی و دقیقا با همین شکل تلفظ یعنی خانه ي تو.
برای روز آزادی اش روز شماری می کنم.

ناستازیا

نقشی روایتی (اعم از روایت شعری، داستانی یا سینمایی) برای زن وجود داشته که به نظرم در گذشت زمان شکل و ظاهرش را عوض کرده ولی کارکرد روایی اش را نه!
زن در این نقش گاهی ساقی میخانه ي حافظ است، گاهی کنیز سنایی ( یا هزار و یک شب)، گاهی دختر کاباره ای فیلمفارسی است، گاهی هم دختر فراری این اواخر. در ادبیات روسی فکر کنم شبیه ترین نقش به این کاراکتر، روسپیان داستان های چخوف و داستایفسکی هستند (ناستازیای رمان ابله شاید بهترین نمونه از این نوع باشد
).
این کاراکتر در تمام این چهره ها چند اشتراک دارد؛ یکی اینکه او بدون شک زیباست. قهرمان داستان برخلاف بقیه که فقط جسم او را می خواهند، دلباخته ي روح لطیف و کشف نشده ي اوست. مهمتر از همه اینکه این زن موظف است موقعیتی عاطفی – عاشقانه فراهم آورد که قهرمان بتواند در این موقعیت از تجربه ای بی قید و بند ( از نظر اخلاقی بی بند و بار) و بدون مسئولیت برخوردار شود. نکته ي اشتراک آخری این زن ها این است برخلاف جامعه که آنها را عناصری ناهنجار محسوب می کند، هنرمند آنها را کاملا تبرئه می کند و گاهی او را تا حد یک قدیس بالا می برد.

پیکاسو، ون گوگ، گوگن، شاگال، بیکن، سالوادور دالی، اندی وارهول و غیره

موزه ی هنرهای معاصر گنجینه ای از هنر نقاشی و مجسمه سازی مدرن را به نمایش گذاشته. تمام آثار متعلق به خود موزه است که سال ها پیش خریداری شده اند. اگر می خواهید آثاری از پیکاسو، ون گوگ، گوگن، شاگال، بیکن، سالوادور دالی، اندی وارهول و کلی هنرمند معروف دیگر ببینید، نمایشگاه موزه را از دست ندهید. ظاهرا فقط چند تابلو که به لحاظ شرعی مشکل داشته اند، توی انباری مانده اند و بعد از انقلاب این تعداد از آثار موزه به نمایش عموم گذاشته نشده است.

فلسفه ي هنر معاصر

ون گوگ در نامه اي مي نويسد:

"ديگر تصويري از اندرون با مرداني که کتاب مي خوانند و زناني که بافندگي مي کنند، نقاشي نکنيد! بايد از انسان هاي زنده اي نقاشی کنيد که نفس مي کشند، احساس مي کنند، رنج مي برند و عشق مي ورزند. من مجموعه اي از اين گونه تصاوير خواهم کشيد تا مردم مجبور شوند عنصر مقدس آنها را بشناسند و خود را در برابر آن سر برهنه کنند، چنان که گويي در کليسايند."

فلسفه ي هنر معاصر (The Philosophy of Modern Art - 1969)، هربرت ريد، ترجمه ي محمد تقي فرامرزي، انتشارات نگاه با همکاري نشر بامشاد، چاپ اول 1362

پنجشنبه، شهریور ۰۳، ۱۳۸۴

قول من به سهیل درباره ی آلن پو

نوشته ي پایینی نه، اون یکی درباره ي یه پاراگراف از ادگار آلن پو هستش که به نظرم خیلی جالب نیست. سهیل گفت شاید از ترجمه باشه. اصل پاراگراف اینه:


Very suddenly there came back to my soul motion and sound -- the
tumultuous motion of the heart, and, in my ears, the sound of its beating. Then a pause in which all is blank. Then again sound, and motion, and touch -- a tingling sensation pervading my frame. Then the mere consciousness of existence, without thought -- a condition which lasted long. Then, very suddenly, thought, and shuddering terror, and earnest endeavor to comprehend my true state. Then a strong desire to lapse into insensibility. Then a rushing revival of soul and a successful effort to move. And now a full memory of the trial, of the judges, of the sable draperies, of the sentence, of the sickness, of the swoon. Then entire forgetfulness of all that followed; of all that a later day and much earnestness of endeavor have enabled me vaguely to recall.


که زیاد فرقی با ترجمه اش نداره. این داستان رو از سایت گوتنبرگ پیدا کردم. سایت باحالیه. اسم داستان هست The Pit and the Pendulum و اولین چاپش به سال 1843 توی روزنامه ي گیفت بوده. منبع ترجمه رو هم که همون پایین آوردم.
چه می کنه مرخصی و بیکاری!

چهارشنبه، شهریور ۰۲، ۱۳۸۴

نام یحیا

بالاخره امروز که مرخصی بودم، فیلمنامه ی کوتاهم رو تموم کردم؛ خیلی نزدیک به اونیه که دوست داشتم. سر فرصت تایپش می کنم.
راستی فروغ و سهیل هم دیروز و پریروز، پرواز کردن؛ یکی به سمت کانادا و اون یکی به سمت انگلستان.
فروغ جان و سهیل عزیز، امیدوارم موفق باشید.

سه‌شنبه، مرداد ۲۵، ۱۳۸۴

مسافر


اگر شعر خوب مثل نان تازه بوی خوشی دارد، در خانه ی ما جز نان بیات نیست
- بفرمایید سر سفره، منزل خودتان است
- ...
- نترسید نمک گیر نمی شوید، راستی شنیده ام قصد سفر ...

- ...
- به سلامتی، کجا؟
- ...
- دور است؟
- ...
- عجب! پس مسافری


برای فروغ که مسافر است

پنجشنبه، مرداد ۲۰، ۱۳۸۴

و اکنون پس ازآنکه بناگاه

به نظرم چنین پاراگرافی واقعا افتضاح است:
بناگاه ... پس از آن ... و سپس بار دیگر ... پس از آن ... سپس ناگاه ... پس از آن ... آنگاه ... و اکنون ... اما پس از آن ... و سرانجام ...
حتا اگر از ادگار آلن پو باشد.
از داستان گودال و آونگ، کتاب هراس، ترجمه ی زهرا و سعید فروزان سپهر

جمعه، مرداد ۱۴، ۱۳۸۴

هوای باغ نکردیم


دو شعر از منصور اوجی بخوانیم؟ از بهترین شعرهای فارسی ای هستند که این اواخر خوانده ام:

هوای باغ نکردیم

کجاست بام بلندی؟
و نردبام بلندی؟
که بر شود و بماند بلند بر سر دنیا
و بر شوی و بمانی بر آن و نعره برآری:
- هوای باغ نکردیم وُ دور باغ گذشت ...





کوتاه، مثل آه

در زیر این بلند
ما شرقیان هماره سرودی سروده ایم
با تیغ بر گلوگاه
در نوبت پگاه:

- "بر سبزه های خاک
پروانه ایم ما
با طول عمر خویش
کوتاه، مثل آه!"

پنجشنبه، مرداد ۱۳، ۱۳۸۴

هشت سال شوخی نیست

اصل خبر را شرق دوشنبه 10 مرداد در ده سطر یک ستون حاشیه ای نوشته است ولی اگر خواستید بیشتر بدانید، می توانید به اینجا، اینجا، اینجا، اینجا و نتیجه ي جستجوی گوگل مراجعه کنید.
انجمن جهانی قلم (PEN) سال 2005 را به نام امیرعباس فخرآور اعلام کرده است. او چهار سال از حبس هشت ساله ي خود را در قصر می گذراند و دانشجوی حقوق است. کتاب سومش، هنوز هم، ورق پاره های زندان، به مناسبت سالگرد کوی دانشگاه در امریکا به انگلیسی ترجمه شده است.
انجمن قلم شوخی نیست؛ چهار سال هم شوخی نیست.

دوشنبه، مرداد ۱۰، ۱۳۸۴



این مرد باید زنده بماند.

آیا به سفر رفته ای؟

شعرهای رابیند رانات تاگور را من خیلی کم خوانده ام و از همان ها که خوانده ام هم خیلی خوشم نیامده غیر از این یکی

آیا به سفر رفته ای؟

دوست من، آیا در این شب توفانی به سفر عشق رفته ای؟
آسمان چون فردی نومید می غرد.
امشب بی خوابم. گاه و بی گاه در خانه ام را باز می کنم و به تاریکی می نگرم، دوست من.
چیزی پیش رو نمی بینم. در شگفتم که راه تو کدامین است.
از کدامین کرانه ي تاریک رودخانه ي قیرگون، از کدامین حاشیه ي جنگل عبوس، در میان کدامین پیچ و خم ژرفای اندوه پا در راه می گذاری تا نزد من آیی، دوست من.


قلب خدا، رابیند رانات تاگور، ترجمه ي ماریه قلیچ خانی، نوروز هنر، 1383
(با تشکر از دوستی که این کتاب را در اختیارم گذاشته)

جهان روایت ایرانی

باز هم داستان های هزار و یک شب. اینجا رو داشته باش:

(شهرزاد به ملک شهریار) گفت: ای ملک جوانبخت، وزیر دندان با ضوءالمکان گفت که: پدر تاج الملوک (به تاج الملوک) گفت: ای فرزند تو به قصر مادر رو که بدانجا پانصد تن از کنیزکان ماهروی هستند ...

پرانتزها از من است و درواقع به قرینه ي روایی (نوع قرینه که همین الان اختراعش کردم، چیزی مثل قرینه ي معنوی) حذف شده اند.

نهال حیرت

یکی از جذاب ترین ستون های روزنامه ي شرق برای من، ستون تاریخ معاصر ایران است که امید پارسانژاد می نویسد. چهارشنبه پیش مطلبش درباره ي میرزا ابوالحسن شیرازی، فرستاده ي فتحعلی شاه به دربار پادشاه انگلستان، بود که ظاهرا از معدود سفرایی بوده که آبروی ایران را نبرده است. اگر دوست داشتید به اصل مطلب که - ظاهرا به خاطر اشتباهی چند روز پیشش هم مطلبی بسیار شبیه به آن در همان ستون نوشته شده بود- به اینجا مراجعه کنید. من جای شما بودم می خواندم. اسم کتاب خاطراتش ولی برایم خیلی خیلی جالب بود:
حیرت نامه

اين دست ها احساس ندارند

از خانم فریده حسن زاده (مصطفوی) چند ترجمه ي شعر امریکای لاتین قبلا گذاشته بودم روی وبلاگم (اینجا). ایشان شعری برای روز مادر لطف کرده و برایم فرستاده اند. نمی توانستم اینجا نگذارمش:


اين دست ها احساس ندارند
لباس هاي زن مرده را
يكي يكي برانداز مي كنند
مي سنجند:
كدام تنگ است ؟
كدام از مد افتاده ؟
اين يكي ديگر واقعا نو نيست
لك هاي آن يكي سخت تميز مي شود.
روي برش هاي بالاتنه
و پيلي هاي پيراهن صورتي رنگ درنگ مي كنند:
« چقدر براي دوختن ِ آن زحمت كشيديم
هدية روز مادر ! »
اين دست هاي حريص
پالتوي خارجي را پسند مي كنند
آن را كنار مي گذارند و ژاكت هاي رنگارنگ بدردبخور را .
باقي همه سهم مستحق است .
آن گوشه، بقچه ي كوچك ديگري هم هست.
بي كوچكترين لرزشي ، گره اش را مي گشايند
و به روسري ها و شال گردن ها چنگ مي زنند
آن ها را به بيني ِ من مي مالند
« ببين ! هنوز بوي او را مي دهند …»
كاري مي كنند كه اشك ِ چشم هايم سرازير شوند
همين دست هاي حريص ِ بي احساس .

چرا باید کلاسیک ها را خواند

وقتی یک اثر کلاسیک می خوانی (از شاهنامه و ادیسه گرفته تا شکسپیر تا آلن پو) جملاتی می خوانی که می فهماند به تو که چرا این نوشته، یک نوشته ی کلاسیک است.
کتاب هراس مجموعه ی داستانی ست از ادگار آلن پو. توی صفحه ی 87 وقتی که قهرمان داستان، ویلیام ویلسون، ساختمان دبستانش را توصیف می کند، بی اختیار یاد بورخس می افتی (کتابخانه ی بابل):

هرجا با سه چهار پله به جای دیگر می پیوست که می بایست از آن بالا یا پایین می رفتیم، بالهای کناری ساختمان، بی شمار و گیج کننده بود و چنان در زاویه می چرخید که انسان گاه به جای نخست بازمی گشت و این گستردگی در گمان ما، دست کمی از بیکرانی نداشت.

این تالار دو سطر بعدتر توصیف می شود و مرا به یاد اتاقی از اتاق های محاکمه ی کافکا می اندازد:

تالار دبستان، بزرگترین بخش این ساختمان و در بزرگی، به گمان من در همه ی جهان بی همتا بود. این تالار، بی اندازه کشیده، باریک و به گونه ای اندوهبار کوتاه بود، پنجره های کمانی تیزه دار (؟) گوتیگی و آسمانه ای از چوب بلوط داشت.

البته فکر کنم اصرار زیاد مترجمان در استفاده از کلمات سره ی فارسی اندکی متن را از ریخت انداخته است؛
بعضی از معادل هایی که فروزان سپهرها در ترجمه ی این کتاب استفاده کرده و در انتهای کتاب ذکر کرده اند، از این قرارند:
فرزانگی، فلسفه – حکمت، Philosophy
قندران، کائوچو، Caouchoue
سرخه نگار، مینیاتوریست، Miniaturist
انگارش، هنگارش = ریاضیات، Mathematics

از کتاب هراس، ادگارآلن پو، ترجمه ی زهرا و سعید فروزان سپهر، انتشارات زهرا و سعید فروزان سپهر، 1373

کیمیا خاتون

خیلی دوست دارم کتاب کیمیا خاتون نوشته ي خانم سعیده قدس را بخوانم. کتاب تازه درآمده است. می دانید که کیمیا خاتون دختری "از خویشاوندان مولانا و پرورده ي حرم او بود" (جستجو در تصوف ایران، دکتر عبدالحسین زرین کوب) و ظاهرا قرار بوده با علاءالدین محمد، از فرزندان مولانا، ازدواج کند ولی مولانا او را به عقد شمس تبریزی در می آورد. شمس از علاقه ي علاءالدین محمد به کیمیا خاتون مطلع بوده و حتا با او سر این مساله دست به یقه هم شده است. ظاهرا مرگ کیمیا خاتون هم به علت کتک زیادی بوده که چند روز قبل از فوت از شمس خورده است. انگار کیمیا خاتون بدون اجازه ي شمس و به همراه پیرزنی از خانواده ي مولانا در مجلسی شرکت کرده بوده که همین باعث خشم شمس شده بوده. شاید علاءالدین ولد سر همین قضیه، برخلاف برادرش بهاء ولد، با شمس سر کین داشته.
به هر حال به نظرم این رویکرد، یعنی رمان هایی تاریخی، خیلی جایشان خالی ست.

جمعه، مرداد ۰۷، ۱۳۸۴

حسینای من

سرمای زمستان او را در برگرفته است.
مردی دارد می میرد، شاید چند ثانیه ی پیش مرده است.
علامت تعجب هم نمی خواهد.
این چه زبانی ست که در آن مرد با مردن همریشه اند.

پنجشنبه، تیر ۱۶، ۱۳۸۴

ببخشید

دوستم نوشته

chera neminevisi? nakone baz tarsidi? biiiiiiiiiiiiiiikhial baba

نه! قضیه ترس نیست زیاد.
همون روز بعد از انتخابات یه چیزهایی روی کاغذ قلمی کردم که اینجا بیارمشون ولی دیدم که باید یه کم بیشتر فکر کنم. فکر می کنم نیاز داریم به یه کم تامل و بعد حرف زدن. فعلا فقط سرنوشت گنجی و امثال گنجی ذهنم رو مشغول کرده.
ممکنه من یه ده روزی، دو هفته ای چیزی ننویسم. دارم یه فیلم نامه می نویسم که اگه تموم شد، حتما می ذارمش اینجا.
ببخشید که توی این مدت اومدین سر زدین و نوشته ی جدیدی ندیدین.
تا بعد!

شنبه، خرداد ۲۸، ۱۳۸۴

سبک سفر کن


آدم چی بگه؟

به هر دیار که در چشم خلق خوار شدی
سبک سفر کن از انجا برو به جای دگر
درخت اگر متحرک شدی ز جای به جای
نه جور اره کشیدی و نه جفای تبر


دوشنبه، خرداد ۲۳، ۱۳۸۴

این که بعضی از عکس های داخل وبلاگم را نمی توانید ببینید، مال این است که سایت فلیک آر را آقایان فیلتر کرده اند؛ اگه دیدم که نمی خواهند فیلترش را بردارند از سایت دیگری برای Hosting عکس هایم استفاده می کنم.

سبک سفر کن


الان که دارم هزار و یک شب را می خوانم، می بینم شکل روایت آن، بیش از آنچه از اینجا و آنجا شنیده بودم، عجیب و غریب است. امیدوارم بتوانم برداشت هایم از این کتاب را در نوشته های بعدی قلمی کنم. عبداللطیف تسوجی تبریزی نامی این کتاب را از عربی به فارسی برگردانده است و جابجا از قول قهرمانان داستان ها اشعاری ذکر کرده که برخی از آنها گزینشی از اشعار قوی یا ضعیف قدما بوده و برخی را شاعری به نام میرزا سروش منحصرا برای این ترجمه سروده است. دو بیت زیر برایم جالب بود؛ گفتم برای شما هم بنویسم:

به هر دیار که در چشم خلق خوار شدی
سبک سفر کن از انجا برو به جای دگر
درخت اگر متحرک شدی ز جای به جای
نه جور اره کشیدی و نه جفای تبر


یکشنبه، خرداد ۰۸، ۱۳۸۴

بمباران گوگلی برای کمک به آزادی اکبر گنجی


دوستان عزیز، برای کمک به راه‌اندازی یک بمباران گوگلی لطفا" کد زیر را در وب‌لاگ یا سایت‌تان وارد کنید. متشکریم.

Human Rights


اصل مطلب را اینجا بخوانید.

خدا را دوست بدارید و هر کاری دلتان می خواهد بکنید

میلان کوندرا در مقدمه ي نمایشنامه ي "ژاک و اربابش" می نویسد:
علت دلزدگی ناگهانی ام از داستایوسکی چه بود؟
آنچه موجب عصبانیت من از داستایوسکی می شد، فضای رمان هایش بود. دنیایی که در آن همه چیز به احساسات تبدیل می شود؛ به عبارت دیگر، دنیایی که در آن احساسات ارتقا می یابد و در ردیف ارزش و حقیقت قرار می گیرد.
بشر نمی تواند بدون احساسات زندگی کند اما همان لحظه ای که احساسات در ذات خود به ارزش، به معیار حقیقت، به ابزاری برای توجیه انواع و اقسام رفتارها تبدیل می شود، هولناک می شود.
تاریخ ارتقای احساسات به حد و مرتبه ي ارزش، به زمانی بس دور، شاید به هنگامی برمی گردد که مسیحیت از یهودیت جدا شد. سنت آگوستین گفت: خدا را دوست بدارید و هر کاری دلتان می خواهد بکنید.
احساس مبهم عشق ("خدا را دوست بدارید!"– دستور مسیحیت) جانشین وضوح و شفافیت قانون (دستور یهودیت) می شود تا به ملاک تقریبا نامشخص اخلاقیات تبدیل شود.
اما از زمان رنسانس به بعد یک روح مکمل، این احساسات و نازک طبعی غربی را به حال تعادل درآورده است؛یعنی روح منطق و شک، روحِ بازی و نسبیتی موضوع های بشری. آن وقت بود که غرب واقعا به خود آمد.

ژاک و اربابش، میلان کوندرا، ترجمه ي فروغ پور یاوری، انتشارات روشنگران و مطالعات زنان، چاپ سوم، 1381

بیا برویم متروی کرج

بیا کرج زندگی کنیم؛ مادرمان بیماری دیابت داشته باشد. بیاییم تهران و برویم ناصرخسرو تا برای مادرمان دوا بگیریم. برگشتنی به کرج، توی متروی کرج منتظر مترو توی ایستگاه قدم بزنیم. دو تا دختر را ببینیم که از پله ها می آیند پایین؛ متلکی بیندازیم. مرد ریشو، سبزه و خوش بنیه ای نزدیکمان شود. بخواهد ارشادمان کند. به او بگوییم برو بابا، اصلا به تو چه و آن وقت او کلتش را دربیاورد و کله یمان را داغون کند. آن وقت روی زمین بیفتیم و بیست دقیقه جان دهیم.
آن وقت سردار عبداللهی نامی بیاید و بگوید: "همیشه که نباید از ماموران ما در صحنه کشته شوند"

تریسترام شاندی

از رمان تریسترام شاندی نوشته ي لارنس استرن اغلب به عنوان اثری که به غیر از تاریخ نوشته شدنش (1767) دارای تمام ویژگی های یک اثر پست مدرن است یاد می شود. این رمان ژانرهایی چون موعظه، نامه نگاری و قصه را در برمی گیرد و ژانر موزیکال و دیگر ژانرهای غیرزبانی را وارد ماجرا می کند (ادبیات پست مدرن، تدوین و ترجمه ي پیام یزدانجو، نشر مرکز، ویرایش دوم، 1381).
میلان کوندرا درباره ي این رمان می گوید:
اغلب می شنوم که می گویند کفگیر رمان به ته دیگ خورده است. برداشت من عکس این است. رمان در طول تاریخ چهارصد ساله اش هنوز بسیاری از امکانات خود را به دست نیاورده، بسیاری از فرصت های بزرگ را کشف نکرده، بسیاری از راهها را به دست فراموشی سپرده و نداها را ناشنوده گذاشته است.
تریسترام شاندی یک رمان بازی است. استرن روزهای جنینی و تولد قهرمانش را به تفصیل شرح و بسط می دهد، فقط برای اینکه او را بیشرمانه و تقریبا در همان لحظه ای که پا به دنیا می گذارد، برای همیشه ترک کند؛ او سر به سر خواننده اش می گذارد و با جملات معترضه و بیراهه زدن های بیشمار راهش را گم می کند؛ او اپیزودی را شروع می کند و هرگز آن را به پایان نمی رساند؛ تقدیم نامه و پیشگفتار را وسط کتاب می آورد.
خلاصه اینکه: استرن ساخت داستان خود را بر مبنای اصل وحدت عمل که به عنوان موضوع عادی و جاری ذاتی طرح رمان تلقی شده است، قرار نمی دهد.

ژاک و اربابش، میلان کوندرا، ترجمه ي فروغ پور یاوری، انتشارات روشنگران و مطالعات زنان، چاپ سوم، 1381

بیا، برگردیم

بعضی وقتها پیش می آید که الگویِ عبارتی، تصویری و یا حتا دستوری گرامری می آید و توی ذهنم می ماند؛ تا حدی شبیه چهار، پنج ترانه ای که همیشه ي خدا مینجوری ناخودآگاه روی زبان جاری می شوند.
یادم ست که حدود یک سال تصویر خوردن تبری (توی فضا و بدون اینکه کسی گرفته باشدش) به درخت باغچه ي خانه یمان در تبریز را گاه و بیگاه – حتا وقتی که چشم هایم باز بود – می دیدم.
دوره ی طولانی ای بود که مدام یکی از جمله های تو در توی مرسوم رمان های روسی – از آنهایی که توی رمان های تولستوی و داستایوسکی، اشراف فرانسوی دان مدام بلغور می کنند – توی ذهنم چرخ می خورد. جمله ای مثل این "تو چرا فکر می کنی که برایم اینقدر اهمیت داری که من فکر کنم ...". جملاتی که اغلب خطاب به یک نفر گفته می شد و ناتمام می ماند.
اواخر کلیشه ي دیگری توی ذهنم جا خوش کرده. جملاتی که با "بیا" شروع می شوند. "بیا"ئی که اغلب رو به گذشته دارد و حسی نوستالژیک می رساند؛ مثل "بیا، برگردیم"

منتقد کشور باقر را از نوجوانی می شناسد

این یارو روی حسنی رو سفید کرده؛ خوراک ابراهیم نبویه. این عین خبر روزنامه ی شرقه:

حیدر رحیم پور از نویسندگان و منتقدان کشور از دکتر محمدباقر قالیباف حمایت کرد. رحیم پور طی یادداشتی اعلام کرد: من و یارانم خیلی پیشتر تعهد کردیم که به مقبول نهایی گروه میثاق رای دهیم ولی دکتر احمد توکلی که اگر به نفع دکتر قالیباف کنار نرفته بود رای مرا مانند دو دوره پیش با خود داشت و چون پیش از نام نویسی به نفع دکتر قالیباف کنار رفت و به ستادهای کل کشور خود امر کرد که برای قالیباف فعالیت کنند و آرای خود را به نام قالیباف به صندوق بریزند لذا من هم به سه دلیل به قالیباف رای می دهم. در این یادداشت دلایل انتخاب دکتر قالیباف به این ترتیب آمده است:
الف: چون رای من مخصوص توکلی بود.
ب: قالیباف تا این لحظه 50 درصد آرای گروه میثاق را به دست آورده و در نظرسنجی ها پیشتاز است.
ج: من باقر را از نوجوانی می شناسم و به کاربرد و ارزش های او واقفم و دیده ام که او به هر کاری که بپردازد موفق است.

پنجشنبه، خرداد ۰۵، ۱۳۸۴

ترس حقیر می کند

الان نوشته ی قشنگی از عباس معروفی دیدم توی وبلاگش. اول خواستم لینک بدم. ولی - می خواد باورتون بشه می خواهد نشه - ترسیدم. صبح هم که یه نوشته از گنجی و یه نوشته از ابراهیم نبوی درباره ی گنجی خوندم، همین حس کثیف رو داشتم. خیلی زشته این احساسی که برای ما روزمره شده.
شهریار مندنی پور توی داستان کوتاه عالیش، شرق بنفشه، یه جایی می نویسه:

چرا پدرت مرا زد. می گفت، دیگر نمی آمدم توی کوچه تان. وقتی با نوکرتان نصف شبی یقه ام را گرفتند، گفتم آقا من دختر شما را دوست دارم. می دانم او را به من نمی دهید ولی وظیفه ام است خواستگاری کنم. مرا زد. می خواست پلیس خبر کند، من فرار کردم. زشت است فرار. به پدر بگو آقا وقتی می زنی توی گوش کسی، مدتی صورتش مور مور می کند. بعد درد خوب می شود ولی یک چیز می ماند. دیده نمی شود مثل جای انگشت ها، ولی همیشه می ماند ...

دن کیشوت خبیث

آرزوهای بزرگ آدم را کمی حیوان می کنند. از بس که فقط چشم به آینده دوخته ای، مشکلات اطرافیانت، هرقدر هم که بزرگ باشد، دیگر به چشمت نمی آید.
نمی دانم خاطره ای را که تعریف می کنم تا چه حد می توان شاهد گویایی بر مدعای بالا شمرد ولی یادم است دوران دبیرستان وقتی به همراه دوستانم از مدرسه برمی گشتم خانه، گاهی در راه گدایی می دیدیم، بعضی وقتها دوستانم برای کمک پولی به او می دادند ولی من فکر می کردم نباید این کار را کنم. فکر می کردم اگر به آن گدا کمک کنم به نوعی عذاب وجدانم را فقط فرونشانده ام. نباید کمک کنم تا این عذاب وجدانم محرک من در انجام کارهای موثرتری برای این گدا و بقیه ی فقرای اجتماع گردد.

شنبه، اردیبهشت ۳۱، ۱۳۸۴

کسی که میان شما گشت و گذار می کرد، کوچ کرده

بیاتی نوعی شعر عامیانه ي ترکی ست که خیلی شبیه رباعی ها در زبان فارسی ست. اغلب غریب به اتفاق شعرهای سروده شده در این قالب (که در ترکی بایاتی نامیده می شود) به شاعر با نام ونشانی منتسب نشده اند. بیت اول بیاتی بیشتر حکم مقدمه برای بیت دوم دارد. موضوع این اشعار هم بسیار متنوع است؛ ولی می توان به راحتی گفت که طبیعت در اکثر بیاتی ها حضوری محسوس دارد. از این لحاظ شباهت غریبی به هایکوهای ژاپنی دارند (به عنوان نمونه بیاتی اول را بخوانید). ترجمه ها از خودم است:

بیاتی اول:
اوتورموشدوم اتاقدا
نه حالدا، نه داماقدا
بیر ناغافیل یئل اسدی
گول گویمادی بوداقدا

ترجمه:
نشسته بودم توی اتاق
چه حال خوشی داشتم
ناغافل بادی وزید
دیگر گلی روی بوته نماند


بیاتی دوم:
من عاشیق ایشیقلارا
زولفی دولاشیقلارا
الیمه بیر ساز آللام
قوشوللام عاشیقلارا

ترجمه:
من عاشق نورم
عاشق دختران زلف گره خورده ام
سازی به دست می گیرم (و)
به جمع عاشق ها1 می پیوندم
1 نوازنده های آذربایجانی

بیاتی سوم:
باغچاسیز، بارسیز داغلار
هئیواسیز، نارسیز داغلار
سیزده گزن کوچوبدور
سیز هله وارسیز داغلار؟

ترجمه:
کوههای بی باغ و بی بر
کوههای بی بِه و بی انار
کسی که میان شما گشت و گذار می کرد، کوچ کرده
شما هنوز سر جایتان هستید کوهها؟


منبع: آذربایجان خلق ادبیاتیندان، به کوشش م.ع. فرزانه، چاپ نهم، سال 1382، انتشارات نشر نو
محمد علی فرزانه از فعالان معروف فرهنگ ترکی در این کتاب مجموعه ي بیاتی های موجود در زبان ترکی را جمع آوری کرده است. البته من نتوانستم این اشعار را با همان الفبای خاصی که استاد فرزانه در کتابش نوشته، در اینجا بنویسم.

پنجشنبه، اردیبهشت ۲۹، ۱۳۸۴

شخصیت های داستانی مشهور

مجله «کتاب» پارسال نام صد شخصیت داستانی را که از سال 1900 تا به امروز در دنیای داستان به وجود آمده و محبوب شده اند، منتشر کرد. که در میان این رده بندی، جویس، همینگوی، سلینجر، وولف ، ناباکوف، کافکا ، گرین، کافکا و مارکز و کنراد بیشترین حضورها را دارند. شخصیت شماره یک از آن گتسبی ، مرد اسرار امیز رمان فیتزجرالد است که هنوز هم از پر خواننده ترین رمانهای جهان است .
فقط به نظرم رسید که یه جورایی امریکایی بودن اونهایی که نظر داده اند، مشخصه؛ و همینطور اینکه به احتمال زیاد نظرسنجی از افرادی که ادبیات رو بصورت جدی دنبال می کنند، انجام شده.
نام بیست و پنج شخصیت اولی که بیشترین رای رو آورده اند:

نام شخصیت / نام اثر / نام نویسنده
1- جی . گتسبی / گتسبی بزرگ / فیتزجرالد
2- هولدن کالفلید / سالینجر / ناطوردشت
3- هومبرت هومبرت / لولیتا / ناباکوف
4- لئوپولد بلوم / یولیسس / جویس
5- رابیت انگستروم / بدو، خرگوش / آپدایک
6- شرلوک هولمز / سگ شکاری باسکرویل / دویل
7- مولی بلوم / یولیسس / جویس
8- استفن ددالوس / چهره مرد هنرمند در جوانی / جویس
9- یلی بارت / خانه میرث / ادیت وارتون
10- هولی گولیتلی / صبحانه در خانواده تیفانی ها / ترومن کاپوت
11- گرگور سامسا / مسخ / کافکا
12- مرد نامریی / مرد نامریی /رالف الیسون
13- لولیتا / لولیتا / ناباکوف
14- آئورلیانو بوئندیا / صد سال تنهایی / مارکز
15- کلاریس دالوی / خانم دالوی / ویرجینایا وولف
16- ایگناتیوس ریلی / اتحاد احمقها / جان کندی توول
17- جورج اسمایلی / بند زن، خیاط، سرباز، جاسو / جان لی کار
18- خانم رامسی/ به سوی فانوس دریایی / ویرجینیا وولف
19- بیگر توماس / پسر بومی / ریچارد رایت
20- نیک آدامس / در زمان ما / ارنست همینگوی
21- یوسارینا / گرفتن / جوزف هلر
22- اسکارلت اوهارا / بر باد رفته / مارگارت میچل
23- اسکات فینچ / کشتن مرغ مقلد / هارپر لی
24- فیلیپ مارلو / خواب بزرگ / ریموند چندلر
25- کورتز / قلب تاریکی / جوزف کنراد

این مطلب از سایت هومولونوس نقل شده است و دوستم مهران شرف الدین آدرس این سایت را در اختیارم گذاشت. اگر می خواهید نام بقیه ی شخصیتهای مشهور جهان داستان نویسی مدرن را ببیند سری به اصل این مطلب در سایت هومولونوس بزنید.
ممنون مهران

چهارشنبه، اردیبهشت ۲۸، ۱۳۸۴

دیوید لینچ

به خاطر تنبلی ام معذرت می خواهم و می دانم که این دو پست اخیر هم تحفه ای نیستند؛ گذاشتم تا یک چیزی گذاشته باشم.

دیوید لینچ (David Lynch) جزو محبوب ترین کارگردان های من است و فیلم بزرگراه گمشده اش (Lost Highway)جزو محبوب ترین فیلم های من.
طراحی سایتش بر عهده ی خودش بوده و چند سالی روی آن کار کرده. سایت خیلی قشنگی ست.
فکر کنم این اولین نوشته ی من درباره ی یک کارگردان است. امیدوارم بیشتر شود.

حاصل جستجوی بزرگراه گمشده در Google
چند تا از سایت های مربوط تر:


دیوار آشپزخانه ی ما

می دانم نورش بد شده

یکشنبه، اردیبهشت ۱۸، ۱۳۸۴

یک عده سوال خفن

مهسا محب على یک داستان نویس است و مهدى يزدانى خرم از روزنامه نگاران خوب شرق است و فکر کنم چند باری (من جمله پارسال) به خاطر نوشته هایش درباره ی ادبیات جایزه ی جشنواره ی مطبوعات را هم گرفته. مساله این است که نمی دانم یزدانی خرم این سوالات (که پایین نوشته ام) چطور به ذهنش رسیده و محب علی چطور به این سوالات جواب داده؟ بخصوص آخر سوالاتش - "درباره اين مولفه مهم بحث كنيد" یا "اين حركت را تفسير كنيد" - به نظرم خیلی بامزه شده.
اصل گفتگو را اینجا می توانید ببینید!



• نوعى تمايل و حركت به سوى فضاهاى آبستره در اين مجموعه داستان ديده مى شود. آيا اين مولفه به دليل قطع شدن رابطه آدم هاى شما با دنياى عينى است و يا ايشان اصولاً ذهنيتى آبستره داشته و مى كوشند تا از طريق درهم ريختن فضاهاى پيرامون، تجسم فيزيكى خود را تحت الشعاع قرار دهند؟

• نكته جالب در مجموعه عاشقيت در پاورقى به حضور مستمر و تكرارشونده من راوى و يا نويسنده بازمى گردد كه به شكل هاى مختلف خود را وارد بطن داستان كرده و دچار بازى متن مى شود، در واقع نويسنده و يا راوى ناخودآگاه در موضع ابژكيتو قرار مى گيرد و موضوع روايت مى شود. اين حركت موتيف وار كه در اكثر داستان ها حضور دارد به چه دليلى است؟

• آدم هاى شما وابستگى فراوانى به اجسام دارند. علاوه بر اين كه با اين اجسام رابطه روايى پيدا كرده و براى آنها حافظه قائل مى شوند، نمى توانند خود را از بند حضور صامت اما سنگين آنها رها كنند. بنابراين جسم ها در شكل هايى مدرن تر چهره مى كنند، مثلاً رنگ آنها كليت وجودى آنها مى شود و يا تكرار فراوان حضور ايشان، آنها را به شخصيت هاى مهم داستانى تبديل مى كند. اين حركت را تفسير كنيد.

• من فكر مى كنم مولفه خيانت در معناى مدرن و شهرى آن يكى از اصلى ترين عناصر روايى داستان ها به شمار مى آيد. اين خيانت شكل هاى مختلفى دارد. مثلاً در داستان «عتيقه ها» (يكى از درخشان ترين داستان ها) از شكلى ذهنى به فرمى رئاليستى مى رسد و يا در داستان «هفت پاره داناى كل»، در شكلى عاميانه تر روايت مى شود. منتها نكته مهم در اينجاست كه آدم هايتان اين مفهوم را مى پذيرند و فريادى برنمى آورند. درباره اين مولفه مهم بحث كنيد.

• شكل خاصى از زيبايى در داستان هاى شما وجود دارد كه از چيدمان درهم و در عين حال صامت رنگ ها و جزئيات مينياتورگونه ساخته شده، آدم ها و فضاهاى شما با اين تعريف داراى كليتى آرامش بخش و زيبا مى شوند كه تمامى تعفن و نكبت رابطه ها را در دل خود نگه داشته اند. من اين رويكرد را به سرطان تشبيه مى كنم. سئوال اين جاست كه آيا اين تاكيد بر زيبايى مولفه هاى داستان شما را بيش از حد معصوم و اسطوره اى نكرده است؟

• در تمام داستان هايتان تلاش كرده ايد تا عنصرى به نام «اتفاق» و يا «فاجعه» شكل نگيرد. ريتم دلپذير داستان ها و خونسردى دوچندان روايت دليل اين امر است. خانم محب على چرا آدم هاى شما توانايى خشمگين شدن ندارند و اين خونسردى مفرط به چه دليلى است؟

• برخى از آدم هاى شما ريشه هاى اسطوره اى و متنى دارند، مانند دو داستان عاشقيت در پاورقى و عتيقه ها بازخوانى جديدى از گفت وگوى بينامتنى در داستان اول و ارائه نگاه جديدى از نوعى فضاى هزار و يك شبى در داستان دوم، اين بحث را پيش مى آورد كه آيا درصدد هجو و يا تخريب اين متون و مفاهيم افسانه اى هستيد و يا مى خواهيد از آنها چهره اى منفعل ارائه دهيد؟

• برخى آدم هاى شما (چند سانت توى زمين، هفت پاره داناى كل، عتيقه ها) سلامت عينى ندارند. يعنى دچار ذهنيت گرايى ها و يا تخديرهايى شده اند كه از بيرون به آنها وارد شده. اين رويكرد كه به همان مفهوم مذكور آبستره نيز وابسته است، دنياى بيرون را دچار ريتم و ضرباهنگى غيرطبيعى مى كند. اين حالت خاص را به چه صورت ساخته و روايت كرده ايد؟

• در داستان هاى شما حضور من راوى و داناى كل آنقدر سنگين است كه در واقع عمل بيرونى خاصى اتفاق نمى افتد و خلجان هاى ذهن جاى آن را مى گيرد. بنابراين نوعى حضور رئاليستى منفى و كاذب را درك مى كنيم كه بدون هيچ حركت بيرونى خاصى در حال بزرگ شدن و اشاعه دادن خود است. درباره اين اتفاق روايى يعنى رئاليسم كاذب توضيح دهيد.

شنبه، اردیبهشت ۱۰، ۱۳۸۴

من خوبم، شما خوبین مامان؟


ببینید من خودم از این جور قرتی بازیها که یه چیزی بنویسی و خواننده بدبخت بشه تا بفهمه که قضیه از چه قراره خوشم نمی یاد. ولی این یکی درواقع یه تکلیف دیالوگ نویسی هست. توی این دیالوگ چهار نفر دیالوگ دارن؛ البته نه بصورت همزمان که گیج کننده باشه. مطمئن باشین که خیلی راحت خونده می شه. ممنون می شم اگه نظرتون رو درباره اش برام بنویسین.

- الو، سلام
- عليکِ سلام ... بفرماييد!
- منزل آقاي حکيمي؟
- حکيمي؟ بله. بفرماييد! با کی کار داشتين؟
- آقاي حکيمي خودتون هستين؟
- بله. حکيمي خودمم. با کي کار داشتين؟ شما؟
- خودتونيد ديگه؟
- بله آقا. حکيمي منم. شما؟
- به جا نياوردين؟ منم ديگه!
- ... نه متاسفانه. شما؟
- والا تماس گرفتم که ... راستی حال خانومتون خوبه؟
- خيلي ممنون. ولي من هنوز شما رو...
- دخترخانوم هاتون چی؟ دخترخانوم هاتون خوبن؟
- بله؟ يعني چي مردک بي ناموس. تو اگه مردي ...
- منم بابا، اکبرم. اکبر ... (مي خندد با صداي بلند)
- اکبر، خودتي؟
- (پسر هنوز مي خندد) اَي سر کار رفتي ها. چيه بابا؟ واسه ي چی غيرتی می شی؟ شايد يکی بخواد حال زنت و دخترخانوم هاتو بپرسه؛ اين که (مي زند زير خنده)
- پسره ي پدر سوخته! حالا ديگه باباتو سرکار مي ذاري؟ اي بيشرف! (مرد هم مي خندد)
- عيدتون هم مبارک بابا. ببخشين مي خواستم زودتر زنگ بزنم ...
- عيد شما هم مبارک، نماز روزه هاتون قبول.
- نماز روزه ي شما هم قبول باشه بابا. خوبين شما؟
- الحمدلله. ما خوبيم. شما خوبين. عيالت چطوره؟ حالش خوبه؟
- آره بابا، اعظم هم خوبه سلام مي رسونه.
- اگه دم دسته گوشي رو بده بهش. چند وقته نشنيدم صداي عروسمو.
- (اکبر نگاهي به زنش مي اندازد) نه بابا، شرمنده. حمومه. حالش خوبه. ديگه چطورين؟ علي خوبه، صمد چي؟ اواخر نيومده خونه؟
- علي هم خوبه. صمد هم اونروزي با زن و بچه اش تک پا اومدن واسه ي افطاري. جاي تو و عيالت خالي بود پسرم.
- قربانت. انشاالله رمضون سال بعد. راستي بابا، مامان هست خونه؟
- آره بابا. راستي اکبر، دخترعموتو هم داديم رفت.
- چي؟ کيو؟ کِي؟
(اعظم سرش را تند از بافتني اش بلند مي کند و يواش مي گويد: چي شده اکبر؟ اکبر چشمانش را مي بندد و با دستش به زنش مي گويد که ساکت باشد)
- مرجان رو مي گم. همين ديشب عقدش بود. خونه ي عموت بوديم.
- مرجان ... . کِي؟ اصلا به کي دادينش؟ يارو کيه؟ عجب نامردايي هستين بابا شما. چرا کسي چيزي به من نگفت؟
- از قوم و خويش نيست. داداش دوست پسرعموته. همين هفته اي اومدن صحبت هاشونو کردن و ديشب هم عقدشون بود.
- يارو کيه؟
- اسمش احمده. نه خانم؟ احمده ديگه.
(صداي خفيف زنی از آنور خط مي گويد: آره، تهرون هم مي شينن، بگو پيش ...)
- تهرون هم مي شينن اکبر. پيش خودتونن. پسر خوب و سربه زيره.
- چيکاره ست اين يارو؟ چرا کسي چيزي به من نگفت؟ ما هم مثلا آدميم ها ناسلامتی. شايد مي خواستيم بياييم ... . عجب ...
- آقا احمد چيکارست خانم؟
(همان صداي خفيف قبلي مي گويد: آهنگري داره با داداشش تهرون)
- آهنگري داره يارو. تو کار خريد و فروشه. با داداشش کار مي کنه. دستش به دهنش مي رسه خداروشكر.
- (سکوت)
- خوب بابا کاري با من نداري، من گوشي رو مي دم به مامانت.
- نه بابا. خداحافظ.
(چند لحظه سکوت، از آنور خط صداي خوردن گوشي به چيزي مي آيد)
- سلام اکبر.
(سکوت)
- الو، اکبر اونجايي؟
- سلام مامان. خوبين شما؟
- اعظم خوبه؟ خودت خوبي اکبر.
- مرسي مامان. شما چطورين؟ بچه ها خوبن؟
- آره همه خوبن مادر.
- مامان ما که اونجا بوديم، از عروسي مرجان که خبري نبود؟ چي شد با اين عجله؟
- والله زن عموت مي گه احمد عجله داشته. نمي دونم ...انگار قراردادشون با صابخونشون داره تموم می شه، مي خواسته ببينه که اگه عموت اينا با ازدواجشون موافقت کنن اونا برن دنبال يه خونه ي دو طبقه. مي شناسيشون که مادر. کدوم کارشون به آدمي زاد ...
(صداي خفيف پدر از آنور خط: لا الله الا الله)
- ديگه چطوري اکبر جان؟ اعظم خوبه؟ نيست انگار خونه؟
- نه مامان، يعني هست اما حمومه. اون رفته بود حموم من هم حوصله ام سر رفته بود گفتم يه زنگي بزنم ...
- قربونت مادر. سلامش برسون.
- خوب مامان، کاري ندارين؟
- نه اکبر، راستي عيدتم مبارک باشه. نماز روزه ات هم قبول باشه.
- ها! عيد شمام مبارک. ما که از نماز روزه مرخصيم مامان. راستي مامان، امسال همه اش رو گرفتين شما؟
- آره اکبر. ديگه به هر زوري بود ..
- مامان! مگه يادتون نيست رمضون پارسال؟
- نه اکبر، امسال خدا رو شکر خيلي سرحال بودم. حالا تا جايي که بتونيم مي گيريم، بقيه اش هم با خداست.
- خيلي خوب. قبول باشه. مواظب خودتون باشين. کاري ندارين شما؟
- نه مادر. سلام اعظم برسون.
- سلامت باشي مامان. خداحافظ. به علي و صمد هم سلام برسونيد.
- سلامت باشي پسرم. خدا حافظ.


(اکبر گوشي را مي گذارد. ولي از جايش تکان نمي خورد.)
- چي شده اکبر؟
- چي؟ ... هيچ چي. مرجان ديشب عروسي ايش بوده، عروسيش که نه، يعني عقدش بوده.
- اِِ ! آفرين مرجان. مبارکه.
- آره ديشب عقدشون بوده. اونوقت من بايد زنگ بزنم تا يکي بهم بگه قضيه رو.
- اِ ! چه عجب يه بار رسيدي به حرف ما.
- خوبه بابا تو هم كه همه اش دنبال بهونه اي.
- (سکوت)
- مي دوني، ياد چي افتادم اعظم؟ يه بار بچگي – فکر کنم مدرسه ام نمي رفتيم – تو خونه ي عموم اينا داشتيم با مرجان و مرضيه بازي مي کرديم. مرضيه الانش رو نبين که از مرجانم هيکلي تره؛ اون موقع خيلي بچه بود. مرجان گفت بريم دهليز خونشون. ديدي که؟ يه دهليز تنگ و دراز
- خوب؟
- نشستيم توي پله ها، مرجان گفت پادشاه بازي کنيم. گفت تو مي شي پادشاه، من هم مي شم ملکه، مرضيه ام مي شه بچه مون. فکر کنم، آره فکر کنم دستمم گرفت. مرجان گفت من بچه نمي شم.
- مرجان گفت؟
- نه مرضيه گفت. گفتم مرجان؟ نه مرضيه گفت من بچه نمي شم و شروع کرد به داد و بيداد و گريه زاري. آخرشم گفت الان مي رم به مامان مي گم.
(چند لحظه سکوت)
- خوب؟
- چي؟ هيچي همين ديگه.
(چند لحظه سکوت)
- خوب پس به سلامتي مرجانم قاطي خروسا شد. حالا يارو ...
(اکبر از جايش بلند شد و رفت به اتاق خواب.)

جمعه، اردیبهشت ۰۲، ۱۳۸۴

بیکارها بخوانند

نمی دونم تا حالا به دکمه ی کوچیک سمت راست بالای صفحه های وبلاگ ها در بلاگ اسپات دقت کرده اید یا نه؟
خیلی کار بامزه ایه که همین جور روی Next Blog کلیک کنید و کلی وبلاگ رو بدون انتخاب و بصورت تصادفی سیر کنید.

چهارشنبه، فروردین ۳۱، ۱۳۸۴

پنج دقیقه بیشتر طول نمی کشد

یکی از آخرین جلسه های ادبی که زمستون پارسال با بچه ها برگزار کردیم، توی پارک لاله بود. من یه داستان برده بودم که چند روز پیش تایپش کردم. اینجوری شروع می شه:



پنج دقیقه بیشتر طول نمی کشد!

سال 65 بود يا 66 و من يازده ساله بودم يا دوازده ساله. مطمئنم چون جلد يکي از کتاب هايي را که با خود برده بودم دقيقا به ياد مي آورم؛ کتاب فارسي 1365. کتاب ها را نمي خواستم بخوانم. مادر خيلي اصرار کرده بود که يکي از ما بچه ها همراهش برويم. من بهانه آورده بودم که درس دارم و او گفته بود که کتابت را هم با خود بياور و من از لج مادرم سه چهار تا کتاب با خودم برداشتم. در خانه ي ما کسي رغبت زيادي به رفتن به خانه ي دايي ام را نداشت، نه پدرم و نه ما بچه ها. البته من بيشتر اداي برادرهاي بزرگم را در مي آوردم ولي هر چه که بود، بعد از آن روز، تنها جذابيت خانه ي دايي، ميدان تير کنار خانه يشان، ديگر از چشمم افتاد.


ادامه ي داستان

راننده ی عینک آبی و من

چند روز پیش مریمی برام شماره ی دکتر چشم پزشکی رو توی کلینیک نور گرفت و آدرسش رو هم برام پرسید. ساعت سه از سر کار زدم بیرون تا چهار و نیم برسم کلینیک. از کارخونه اومدم آزادی. چهار پنج تا فیلمی رو که توی دوربینم مونده بود، خرج برج آزادی کردم و به بچه هایی که می خواستم عکسشون رو بگیرم، دروغکی گفتم که خبرنگار روزنامه ی ایرانم.
از آزادی رفتم میدون ونک. آدرسی که داشتم این بود: خ ولیعصر، بالاتر از ظفر، جنب دانشکده ی مدیریت. سوار یه پیکان شدم. عینک راننده شیشه اش آبی بود. آدرسم رو بهش گفتم. گفت باشه. ترافیک وحشتناک بود و ما مدام کنار جوب مجبور می شدیم وایستیم. یه هو متوجه یه نکته ی جالب شدم و اون اینکه تهرون هم مثل همه ی شهرهای دیگه ست. صدای جوی آب می اومدم - هر چند آب کثیف بود- و یه پرنده روی درخت کناری می خوند. به پیاده رو نگاه کردم. به نظرم رسید مردی که لباس مد روز پوشیده بود و داشت از کنارم رد می شد، مثل هر مرد دیگه ایه توی هر شهر دیگه؛ به شهرهای کوچیک فکر کنید. می خوام بگم تمام تلاش تهرون اینه که سعی کنه نشه یه وجب توش پیدا کرد که خاکی باشه (و مثلا خار و گون توش روییده باشه).
وقتی به خودم اومدم رسیده بودیم اول پارک ملت. به راننده گفتم نرسیدیم؟ گفت نه. پیرمردی که پشت نشسته بود، می خواست پیاده شه. دیدم راننده باهاش دویست تومن حساب کرد. من که تازه می خواستم جلوتر پیاده بشم، یه صدی دادم بهش که گفت یه پنجاهی دیگه بزار روش. پیرمرد می خواست بره بیمارستان خاتم الانبیا و از ریختش پیدا بود که شهرستانیه؛ واسه همین راننده ازش بیشتر گرفت. رفتیم تا رسیدیم به جام جم. گفتم فکر کنم ردش کردیم. گفت نه. جلوتره. رسیدیم جلوی در صدا و سیما که ته یه نیمچه خیابونیه. راننده نگه داشت. سردر صدا و سیما رو نشون داد و گفت، کنار اون طاقی، سمت چپش در دانشکده ست. پیاده شدم. به راننده شک کردم. دیدم پیچید توی اولین کوچه و گازش رو گرفت. شماره ی ماشین رو همینجوری نگاه کردم. وقتی از پدرسوختگی راننده مطمئن شدم، اومدم کنار خیابون و سوار یه ماشین شدم تا مسیر اومده رو برگردم. با یه ربع تاخیر رسیدم کلینیک. داشتم فکر می کردم لابد راننده فکرهامو توی مسیر می خونده که مثل یه دهاتی باهام رفتار کرد.

سه‌شنبه، فروردین ۲۳، ۱۳۸۴

ادبیات غایت آمال ماست

به نظر من جعفر مدرس صادقی در ادبیات معاصر ایران پدیده ي منحصربفردیه. اولین چیزی که ازش خوندم "گاوخونی" بود. اولین نامه ای که به مریمی نوشتم پنج، شیش صفحه اش درباره ي همین گاوخونی بود. اواخر که مراجعه کردم به اون نوشته ها دیدم عجب چرت و پرتی هایی نوشته بودم اون موقع.
یکی از فیلدهای فعالیت جعفر مدرس صادقی تصحیح متون ادبی کلاسیک فارسیه. ایده ي جالبی هم پشت این کارشه. اعتقاد داره که نباید این متن ها رو به عنوان موضوعات تحقیقی خوند بلکه به عبارت ساده باید از خوندن اونها لذت برد. من اصفهان که بودم مقالات شمس رو به تصحیح همین آقا خوندم و این عیدی یه چهار، پنج تای دیگه از مجموعه ي تصحیحاتش رو واسه ي تولدم گرفتم (روز تولد من 13 فروردینه).
مدرس صادقی واسه ي تفسیر طبری مقدمه ي قشنگی نوشته که به نظر من از زیباترین ستایش هایی ست که از ادبیات در زبان فارسی انجام شده:

اما می دانیم که ادبیات چیزی "یاد نمی دهد". ادبیات فراتر از این حرفهاست. هیچ کس نمی خواهد با خواندن رمان و داستان کوتاه چیزی یاد بگیرد. خواندن ادبیات تجربه ای ست فراتر از آموختن، فراتر از تحقیق و تتبع و فراتر از وقت گذرانی. ادبیات حدود را در هم می شکند، نگاه تازه ي ما به جهان (،) ابعاد گم شده و بکری را در برابر ما می گشاید. ادبیات حتا وسیله ي درهم شکستن حدود و قالب ها نیست. چیزی ست فراتر از وسیله و فراتر از همه ي حدود که در هیچ قالبی نمی گنجد. ادبیات غایت آمال ماست. عالی ترین محصول زندگی و مقصود و معبود ماست. شاید با آموزش و پژوهش بتوانیم مقدمات وصول به این معبود را فراهم کنیم. اما از مقدمات که عبور می کنیم، می رسیم به آزادی. وقتی که از ادبیات حرف می زنیم، فقط با آزادی سر و کار داریم. مخاطب ادبیات یک خواننده ي آزاد است که با رغبت و شوق به سراغ کلام مکتوب می آید تا با آن جفت شود – بی هیچ واسطه ای- و متن هیچ گاه برای او تجلی گاه آرا و عقاید انتزاعی و آموختنی ها نیست. او در درجه ي اول، می خواهد از خواندن متن لذت ببرد.

دوشنبه، فروردین ۲۲، ۱۳۸۴

دوستم، سهیل


سهیل یکی از دوستای خوب منه. لابد تا حالا آدرس وبلاگش رو این بغل دیدین. البته این اواخر وبلاگ اصلیش بروز نشده؛ نمی دونم چرا. شاید عید کاروبار اون رو هم مثل من به هم ریخته. اگه راستش رو هم بخواین یه کمی هم مشکله که آدم 7 تا وبلاگ داشته باشه و مدام بروزشون کنه:





من خودم خیلی دوست دارم که یه وبلاگ برای کارهای فنی مورد علاقه ام (مثل طراحی و مدلینگ نرم افزار یا مهارت های برنامه نویسی با Dot Net) درست کنم؛ حتا یه مدت می خواستم یه فوتوبلاگ بزنم اما دیدم کار خیلی مشکلیه فعال نگه داشتن همه شون. واسه ي همین از خیرشون گذشتم و گفتم بهتره فعلا همین یکی رو زنده نگه دارم. می خواستم ببینم خدای نکرده - زبونم لال، زبونم لال - شما نظری دراینباره ندارین؟ نظری که راهنماییم کنه.




مهمان پذیر شرکت مینو در خرمدره


چطوره؟
البته یه کم با پیکاسا روتوشش کردم.

پنجشنبه، اسفند ۲۷، ۱۳۸۳

میانه ی مایل به بد

اجلال اردلانی در کتاب ادوار نثر فارسی - دوره ی مشروطه (که ای کاش قبل از چاپ، غلط های نقطه گذاری فراوانش را حذف می کرد) از نثر ناصر الدین شاه و اعتماد السلطنه به عنوان نثری که اکثر ویژگی های نثر (خصوصا ویژگی های سبکی) دوران ناصر الدین شاه را داراست، یاد می کند. این مطلب و مطلب بعدی را از کتاب فوق الذکر برداشتم. البته این دو مطلب عین نوشته ی این کتاب نیست و کمی آنها را ویرایش کردم (بویژه به لحاظ علایم نگارشی). راستی اینها هم مال سال 83 و روزهای بیکاری تعطیلات شیرازه:


میرزا حسین خان سپهسالار (مشیرالدوله) از صدراعظم های اصلاح طلب ناصرالدین شاه
محسوب می شود. او در این زمینه غیر از دولت های اروپایی روند اصلاحات در دو کشور آسیایی عثمانی و ژاپن را هم مورد توجه قرار می داد و می گویند در فرایند اصلاحات با مدحت پاشا، صدر اعظم عثمانی، رقابت داشت. مشیرالدوله مُصر بود که پادشاه ایران برای مشاهده ی پیشرفت های کشورهای غربی به اروپا مسافرت نماید (همانند امپراطور عثمانی که در سال 1238 به همین نیت سفری به فرنگ کرده بود و نیز امپراطور ژاپن که برادرش را به نیابت از خود به این سفر فرستاده بود). وی بر سر آن بود که پادشاه و بزرگان کشور به "مشاهدات حسیه" از ترقیات طبیعی و صنعتی غرب آگاه شوند. مشیرالدوله در نامه ای که برای تشویق ناصرالدین شاه به مسافرت فرنگ می نویسد، می گوید که "این عزم ملوکانه محض سیاحت نیست. این یک شاهراه بزرگی است که از برای ترقیات ایران گشوده می شود".
ناصر الدین شاه در پاسخ می نویسد:
جناب صدراعظم! چون سفر فرنگستان کارعمده ای بود، برای تسلیه ی خاطر لازم شد استخاره به قران بشود که اگر خوب آمد، به جد تمام مشغول بشویم (و) اگر بد آمد که از صرافت بیفتیم؛ امروز به آقا سید صادق نوشتم بدون اینکه مطلب را بفهمد؛ نیت را استخاره کرد، اول آیه ی میانه ی مایل به بد آمد؛ برای رفع تردید دوباره استخاره شد، بسیار بد آمد؛ آیه ی مبارکه را فرستادم، ببینید. حال که خدا مصلحت ندانست، باید کلیتا از این صرافت افتاد؛ با شارژ دافر روسی دیگر مذاکره نشود. از اطریش هم دعوتی نشود؛ انشاالله در داخله سفرهای خوب باید کرد در این زمستان...
کارها را باید به خدا واگذاشت. زیاده فرمایشی نبود.

البته مشیرالدوله آخرسر رای خود را به شاه قبولاند.

یک ثلث اوقات سلطنت

محمد حسین خان صنیع الدوله (بعدها اعتماد السلطنه)، مترجم خاص، ندیم و همنشین، روزنامه خوان ویژه و وزیر انطباعات ناصرالدین شاه و رئیس دارالترجمه ی مخصوص سلطنتی در کتاب خاطراتش درباره ی سال هایی که ناصرالدین شاه به فکر یافتن معدن طلا در کشور افتاده بود، می نویسد:

چندی است، یعنی یکی دو سال است که مخیله ی همایونی رسوخ کرده است که چرا در کالیفورنی و ... طلا پیدا می شود و در ایران بدست نمی آید؛ این است که به حساب متجاوز از هشتاد هزار تومان به جهات مختلف و وضع های مخصوص از مخارج دو تومان الی دوهزار تومان به دفعات خرج کرده اند؛ جز اینکه اتاق ها در آبدارخانه مملو از سنگ آهکی و گچی است ... چیزی حاصل نشده.

جالب تر آنکه ظاهرا عده ای هم با استفاده از نقطه ی ضعف شاه از خارج سنگ می آوردند و مدعی می شدند که آن را در فلان کوه یافته اند. اعتمادالسلطنه در جای دیگری می نویسد:

یک ثلث اوقات سلطنت صرف ملاحظه ی سنگ های سیاه بی معنی کوه ها می شود... به اصرار می خواهند الماس از کوه دوشان تپه دربیاورند... ظرف ده سال دویست هزار تومان صرف معدن موهوم کرده اند...
پناه بر خدا از این معدن بازی که عاقبت ایران را به باد خواهد داد.

دوشنبه، اسفند ۲۴، ۱۳۸۳

آخرین نوشته ی سال 83

من اومده بودم اینجا که یه صفحه ای رو براتون معرفی کنم که عکس های خیلی خشنی از بچه های خیابانی رو نشون می داد. وقتی عکس ها رو می دیدم، همه اش فحش می دادم؛ پدر سگها، پدر سگها.
ولی واقعیتش همین که صفحه ی پست جدید رو جلوی خودم دیدم، یادم افتاد که چند روز بیشتر به عید نمونده و دلم نیومد که آخرین نوشته ی امسالم درباره ی همچین مطلب دردناکی باشه. پس
سال نو همه مبارک باشه؛

عکاس: خانم یا آقای نصیری


سهیل جان! ممنون که لطف کردی و امسال نوشته هام رو به دقت خوندی؛
جواد جان! ممنون که واسه ی 80% مطالبم کامنت گذاشتی؛
مهدی جان! مرسی که همیشه تشویق می کنی؛
مهتاب جان! ممنون که سر می زنی؛
آقا حمید پسرعمه! مرسی که این چرت و پرتها رو می خونی؛
آقای نوری! امیدوارم دیگه ناراحتی ای از ما نداشته باشی؛
و میترا جان! اتفاق خیلی خوبی بودی؛

سال نو همه مبارک باشه! همه!
بایرامیز موبارک اولسون!



بعدا یه سری به سایت کودکان خیابانی ایران بزنید.

شنبه، اسفند ۱۵، ۱۳۸۳

یک کلمه ی عربی - سرخپوستی

احتمالا کلمه ی سَمَر را شنیده اید (مثلا در غزل های حافظ). "سمر شدن" توی شعر و نثر قدیم به معنای مشهور شدن و در افواه افتادن بکار می رفته و شاید به تعبیر امروزی اسطوره شدن.
این کلمه معنای اصلی اش خیلی قشنگ و بامزه است:

عرب بر آستانه ی خیمه در شبهای مهتابی

(نقل به مضمون از مرحوم مجتبی مینوی؛ البته من این مطلب را در کتاب ادوار نثر فارسی، دوره ی مشروطه نوشته ی آقای اجلال اردلانی دیدم)

سه دانگ مزارعِ کبود خانی


من خودم تا حالا نرفتم کرمانشاه ولی خیلی دوست دارم که برم و طاق بستان رو ببینم. طاق بستان دو تا ایوان داره که به ایوان کوچک و ایوان بزرگ معروفه. روی دیواره ي سمت راست ایوان کوچک صحنه ي تاجگذاری اردشیر دوم حکاکی شده که نشون می ده اردشیر دوم کنار ایزد مهر(که روی گل نیلوفر بزرگی وایستاده)، از دست اهورا مزدا تاج سلطنت رو می گیره. توی خود ایوان کوچک هم شاهپور سوم کنار پدرش شاپور دوم دیده می شه. اونجا به خط پهلوی و زبان فارسی میانه این جملات حجاری شده:

این پیکری ست از بغ مزداپرست، خدایگان شاپور، شاهنشاه ایران و انیران که چهر از یزدان دارد؛ فرزند بغ مزداپرست، خدایگان هرمز، شاهنشاه ایران و انیران که چهر از یزدان دارد، ...



یه درخت خیلی قشنگ هم که به درخت زندگی معروفه (و یه درخت تخیلی با گل های سه برگ هستش) و دو الهه ي بالدار (موسوم به نیکه) نمای ایوان بزرگه. روی دیواره ي این ایوان هم، یه پادشاه دیگه می بینید که کنار آناهیتا وایستاده و از دست اهورا مزدا تاجش رو می گیره. کنار این ایوان، یه صحنه ي شکار گراز و یه صحنه ي بسیار بسیار زیبای شکار گوزن حک شده. اسبی که پادشاه توی این تصویر سوارشه، جزو معدود جاندارانی هست که من دیدم توی نگارگری ایرانی با پرسپکتیو ترسیم شده؛ یه اسب بزرگ و زیبا که اریب وایستاده.

حالا توی دوره ي قاجار، یه سنگ نگاره هم به این مجموعه اضافه شده (مثل کتیبه ای که به دستور ناصرالدین شاه روی یکی از دیوارهای تخت جمشید حک شده). توی این سنگ نگاره، محمدعلی میرزا، پسر فتحعلی شاه قاجار، ترسیم شده. در سمت راست محمدعلی میرزا اما قلی میرزا معروف به عمادالدوله وایستاده و در سمت چپش محمد حسین میرزا (ظاهرا پسر محمدعلی میرزا). در جلوی محمدعلی میرزا هم آقا غنی وایستاده که نمی دونم اصلا کی بوده. این شعر رو هم که بسمل، شاعر کرمانشاهی در مدح محمدعلی میرزا سروده، اونجا حک شده:
این طور تجلی کلیم الله است
یا جلوه گر جمال دولت شاه است
شهزاده محمدعلی آنکش خسرو
چون دربانی ستاده بر درگاه است

(اگه مردین، مصرع اول بیت دوم رو بدون سکته و دست انداز بخونید)
یعنی اینکه خسرو پرویز دربان محمدعلی میرزا، پسر فتحعلی شاه هستش. یه کتیبه هم بصورت وقف نامه حکاکی شده با این مضمون که "سه دانگ از مزارع کبودخانی برای انجام مراسم عزاداری در ماه محرم و سایر عزاها اختصاص داده می شود".

پنجشنبه، اسفند ۰۶، ۱۳۸۳

The New Yorker

اگه یه سری بزنین به سایت مجله ي نیویورکر می بینید که این مجله بخش های زیادی داره؛ بخش هایی با عناوین The Talk of The Town ، The Critics ، Shouts & Murmurs ، Tact و Fiction که همونطور که از اسمش هم برمی یاد درباره ی داستان کوتاهه. خیلی از نویسنده های بزرگ امریکایی با چاپ آثارشون توی این مجله به جامعه ي ادبی امریکا و دنیا معرفی شدند؛ نویسنده هایی مثل سالینجر، جان آپدایک، ریموند کارور، دونالد بارتلمی و آلیس مونرو (این یکی را 100% مطمئن نیستم) و خیلی های دیگر که اسمشان برای من چندان آشنا نیست.
فکر کنم چیزهایی که گفتم دلیل کافی ای باشد برای اینکه مطلب پایین را ترجمه کنم. منبع این مطلب درواقع مدخل نیویورکر در ویکی پدیا است. امیدوارم بتوانم بعدا مطالب بهتری پیدا کنم. راستی اکثر اسم ها و خیلی از کلمات دیگه توی ویکی پدیا لینک دارن؛ اگه دوست داشتین به اصل مطلب مراجعه کنید.
راستی سایت باارزش یکی از کاریکاتوریست های این مجله به اسم Sam Cobean را هم اینجا می توانید ببینید.




اولین طرح جلد مجله ي نیویورکر که هر ساله در سالروز تولد مجله دوباره چاپ می شود. این عکس متعلق به جلد تجدید چاپ شده در سال 2004 است.

نیویورکر یا The New Yorker یک مجله ی هفتگی امریکایی است که از 21 فوریه ی 1925 منتشر شده و به خاطر رواج دادن داستان های کوتاهِ تقریبا بدون پلاتش به عنوان یک قالب ادبی در زبان انگلیسی در اوسط قرن بیستم معروف شده است. علت دیگر شهرت این مجله به خاطر سبک روزنامه نگاری - گزارش هیروشیما از John Hersey به عنوان یک نمونه ي کامل- و نیز نقدهای ادبی و مقاله هایش و بویژه نوشته های موسوم به "Talk of the Town" بود. کاریکاتورها و طراحی های طنزآمیز آن نیز معروفند. آثار منتشر شده در این مجله معروفند به اینکه دارای قالب پریشانی هستند که توجه زیادی به شخصیت ها مبذول می کند. مجله ي نیویورکر به خاطر کیفیت و شهرتش خارج از نیویورک نیز خوانندگان زیادی یافته است. این مجله به اینکه سالها دوام آورده و همواره دارای کیفیتی جهانی بوده (با شعار " Not for the little old lady from Dubuque") به خود می بالد.
مجله توسط Harold Ross (ویراستار از 1925 تا 1951) تاسیس شده که خواستار مجله ي فکاهی سطح بالایی بود، بالاتر از مجلات طنز سبک آن زمان؛ مجلاتی همچون Life یا Judge که خود در آن کار کرده بود. راس با همکاری Raoul Fleishmann شرکت F-R Publishing Company را تاسیس کرده و اولین دفتر مجله اش را در خیابان 25 West Forty-fifth شهر منهتن دایر کرد. راس تا زمان مرگش به سال 1951 ویراستار مجله اش باقی ماند.
سیاست مجله کاملا لیبرال بود، اگرچه این سیاست بیشتر در سرمقاله ها مجال بروز می یافت و بخش روزنامه نگاری آن کمتر بر مبنای سیاست بنا نهاده شده بود و نوشته های محافظه کارانه ای هم در آن چاپ می شد. این سیاست یکی به نعل یکی به میخ تا انتخابات ریاست جمهوری سال 2004 ادامه داشت تا اینکه از طرف Philip Gourevitch و دیگر اعضایش که حمایت شدیدی که از سناتور John Kerry به عمل آوردند، تغییر یافت. درواقع در روز اول نوامبر سال 2004 مجله استراتژی هشتاد ساله ی مجله با سرمقاله ی بدون امضایی که به جانبداری عیان از Kerry می پرداخت، شکسته شد.
نیویورکر به خاطر کاریکاتورهایش نیز مشهور شده بود که به بورژوایی، سوررئال و اغلب مرموز بودن معروف بودند. یکی از مشترکات این کاریکاتورها مضمون اصلی یا اوج (اوج را به جای puchline گرفته ام) غیر منطقی ای بود که باعث می شد سهل الوصول نباشند (این کلیشه اولین بار در طرح های sitcom Seinfeld مشاهده شد). با اینحال کاریکاتورها محبوب و عامه پسند باقی ماندند که نشانگر وجود تعداد قابل توجهی خواننده بود که آنها را خنده دار و بامزه می یافتند. البته کاریکاتورهای اخیر نیویورکر که توسط Roz Chast ترسیم می شود و از نگاه طنز در آنها بیشتر بهره برده شده، برای تعداد بیشتری از خوانندگان قابل فهم تر است.
اولین طرح جلد مجله، یک اشرافی شیک پوش را در حال نگاه به یک پروانه با عینکی تک چشمی نشان می دهد و توسط Rea Irvin ترسیم شده بود؛ همین فرد بود که فونت مورد استفاده ي مجله برای عنوان و تیترها را نیز طراحی کرد. این شخصیت روی جلد که برای مجله خوش اقبالی به همراه داشت، از طرف Corey Ford به اسم "Eustace Tilley" نامیده شد.
یکی از ویژگی های غیرمعمول مجله همانا حروف چینی آن بود که در استفاده از دو نقطه ي بالای حروف (diaeresis) در کلماتی که در آن واکه ای تکرار می شد - مانند reëlected و coöperate - و هر یک از دو واکه صدای جداگانه ای داشت، خود را نشان می داد. همچنین مجله نام قطعات موسیقی یا نام کتاب ها را برخلاف معمول ایتالیک نمی نوشت و به جایش آنها را داخا علامت نقل قول قرار می داد. در نوشته های مجله اغلب وقتی یک کلمه یا عبارت داخل علامت های نقل قول (quotation marks)، در انتهای عبارتی قرار می گرفت که به نقطه-ویرگول (semicolon یا همان علامت ؛) ختم می شد، علامت نقطه-ویرگول قبل از علامت نقل قولِ پایان دهنده به عبارت قرار می گیرد. البته هم اکنون مجله از سبک علایم نگارشی معمول امریکایی استفاده کرده و علامت نقطه-ویرگول را بعد از علامت نقل قول قرار می دهد.


نمونه ی استفاده از نقطه-ویرگول از نوشته ای متعلق به 27 اکتبر 1980. در سطر سوم، علامت نقطه ویرگولِ بعد از کلمه ي "cormorants" قبل از علامت نقل قول پایان دهنده آورده شده است.

ویراستار مجله اینک David Remnick است. ویراستاران قبلی نیز علاوه بر راس (موسس مجله) عبارتند از William Shawn (1951 تا 1987)، Robert Gottlieb (1987 تا 1992) و Tina Brown (1992 تا 1998). مجله در سال 1985 توسط انتشارات Advance Publications که موسسه ای رسانه ای متعلق به S.I. Newhouse است، خریداری شد.

چهارشنبه، اسفند ۰۵، ۱۳۸۳

چند روز وقت می برد

مدتی هست که چیزی ننوشته ام اینجا. راستش رو بخواهید سرم کمی شلوغ بود و هست. چند روزی مسافرت بودم که دو، سه روزش را هم مریض احوال بودم. نه اینکه کاری نکرده ام؛ مجموعه ی داستان های منتخب مجله ی نیویورکر (با ترجمه ی خانم لیلی نصیری ها) را خواندم (به غیر از یکی از داستان هایش که گذاشتم برای یک وقتی که سرم خلوت تر باشد) که بسیار عالی بود - و با کمال تعجب دیدم که یا سانسور نشده و یا سانسور خیلی کمی دارد - و راغب شدم که یک مطلب مفصل تر درباره ی این مجله که به نظر من معتبرترین نشریه در زمینه ی داستان کوتاه امریکا و حتا جهان است، بنویسم یا درواقع ترجمه کنم و اینجا بگذارم. این روزها هم دارم مجموعه ی داستانی از کارور با نام "راه های میانبر" با ترجمه ی آقای امرایی می خوانم. ایضا داستانی به اسم "Painting The Family Pet" از یک نویسنده ی بریتانیایی با نام خانم Sarah Salway دارم ترجمه می کنم که نیاز به ویرایش زیادی دارد و وقتی تمامش کردم، می گذارمش همینجا. دیگه همین.
ممنون که این آت و آشغال ها را به جای یک نوشته خواندید.
یک موضوع دیگر هم بود که دوست داشتم بگویم. این داستان آخری (لباس مشکی زمستانی به نسرین می آید) و آن یکی که قبلا نوشته ام (پنجره چند سانتی باز است) را خودم هم کاری جدی نمی دانم ولی دوست دارم که نظرتان را درباره یشان بدانم (بخصوص با توجه به اینکه می دانم تعداد افرادی که اینها را خوانده اند بیش از تعداد افرادی است که برایشان کامنت گذاشته اند).

پنجشنبه، بهمن ۲۲، ۱۳۸۳

لباس زمستونی مشکی به نسرین می یاد

امروز روز دهم عيده. سه روز پيش چهلم آقا سعيد بود. آقا سعيد مي شه شوهر نسرين، دختر خاله ي مامان ما. اين دو تا خونه شون ديوار به ديوار خونه ي ماست. توی این مدت درواقع خونواده ي ما هم عزادار بود. مامان خيلي نسرين رو دوست داره و از بابت اين اتفاق خيلي براش غصه مي خوره. نسرين يه سي سالي داره؛ يعني چهار سال بزرگتر از من. نسرين و سعيد دو سال قبل ازدواج کردن. سعيد روز بيست و هفت بهمن پارسال کشته شد. اون روز شنبه بود؛ من هر روز ساعت هفت مي زنم بيرون. نسرين و سعيد هم تقريبا همون موقع مي رفتن سر کار. ديروز اون روز که جمعه هم بود از صبح تا شب داشت نم نم برف مي باريد که تا شب همه اش آب شده بود ولي شبش برف سنگيني اومد. صبح که ساندويچم رو از توي يخچال برداشتم و اومدم توي حياط. هواي يخ بيرون ميخکوبم کرد، بي اختيار يکي دو قدم برگشتم عقب. نگاه که کردم ديدم واويلا؛ ماشين زير برف مدفون شده. رفتم ماشين رو روشن کردم تا گرم بشه و برگشتم خونه دنبال جارو. از يه طرف هنوز خواب آلود و منگ بودم و از طرف ديگه مي ترسيدم که نکنه سر و صدام مامان اينا رو بيدار کنه واسه ي همين کلي طول کشيد تا جارو رو پشت در آشپزخونه پيدا کنم. برگشتم حياط تا برف روي ماشين رو بريزم پايين. به نظرم رسيد که هوا خيلي روشن تر شده. توي آسمون هيچ ابري نبود. از اون روزهاي درخشان زمستون بود. همه ي حياط داشت مي درخشيد. شاخه هاي کاج سنگين شده بود. گفتم دو سه ساعت ديگه از سرکار زنگ بزنم، بگم بابا شاخه هاي کاج رو بتکونه تا برفشون بريزه پايين؛ نکنه بشکنن. رفتم سراغ رنو. داشتم برفهاي روشو جارو مي کردم که صداي نسرين و سعيد رو از پشت ديوار شنيدم. شنيدم که دارن از پله ها يواش يواش مي يان پايين؛ لابد مي ترسيدن بخورن زمين. سعيد گفت: "کيفتو بده من، دستتو بگير به ديوار." ظاهرا نسرين جلوتر رفت در حياطشون رو باز کنه. ظاهرا در باز نمي شده. گفت: "سعيد، بيا اين در رو باز کن. من زورم نمي رسه. انگار يخ زده نکبت." خواستم بگم "بيام کمک نسرين؟" گفتم نکنه فکر کنن از پشت ديوار گوش وايستادم. نسرين گفت: "چته تو. مي ترسي از پله ها بياي پايين." سعيد گفت: "جون تو، امروز روز کار نيست. آدم دلش نمي ياد يه همچين روزي بره سر کار. امروز رو بايد رفت درکه." نسرين گفت: "بيا بابا دلت خوشه؛ ديرمون شد. لابد ماشين هم گيرمون نمي ياد توي اين يخبندون." صداي پاي سعيد رو شنيدم که از پله هاي جلوي در راهروشون اومد پايين و حياط رو طي کرد. در رو باز کرد و رفتن توي کوچه. من هم بعد از تميز کردن ماشين، رفتم سرکار. راستي از سر کار هم زنگ زدم که بابايي شاخه هاي کاج رو بتکونه. اما شب که برگشتم خونه، ديدم اوضاع قاراشميشه. بابا گفت که سعيد صبحي توي جاده ي جديد کرج تصادف کرده و درجا مرده. بابام از معدود آدم هاييه که با اينکه پر حرف نيست ولي اگه ماجرايي رو تعرف کنه، با جزئيات کامل تعريف مي کنه و من تازه اون موقع فهميدم که چقدر از اين خاصيتش خوشم مي ياد. وقتي صحبت بابا تموم شد، چيزي نبود که بخوام ازش بپرسم؛ يادمه که فقط گفتم "بيچاره نسرين." همون موقع ياد ماجراي صبح افتادم؛ وقتي حالم سر جاش اومد واسه ي بابا هم تعريف کردم. بابا گفت: "اين قضيه رو واسه ي کسي تعریف نکن." فهميدم که منظورش چيه. از اون روز همه اش فکر مي کردم که نسرين چقدر ممکنه خودش رو سرزنش کنه از بابت اينکه اي کاش اون روز ...، حتا لازم نبود که اون روز سر کار نرن، کافي بود که چند دقيقه توي حياط واي ميستادن و مثلا منظره ي برفي حياطشون رو نگاه مي کردن تا سعيد سوار اون ماشيني که قراره تصادف کنه، نشه. نسرين روزهاي اول خيلي بي تابي مي کرد. چند روز اول چند بار غش کرد. سه روز پيش که براي کمک رفته بودم خونه ي باباش اينا، ديدمش. لباس مشکي پوشيده بود. يه روسري مشکي ضخيم هم سرش بود. آرايش نداشت، زير چشم هاش تر بود. به نظرم اومد خيلي قشنگ شده، بلافاصله خودم رو سرزنش کردم از بابت اين فکر ولي واقعا لباس مشکي زمستوني خيلي بهش مي اومد. اولين بار بود که رو در رو و توي يه جاي خلوت مي خواستم بهش تسليت بگم. داشت تشکر مي کرد که باز يادم افتاد به صبح اون روز برفي. مطمئن نيستم ولي فکر کنم که نسرين نه روز چهلم سعيد و نه حتا شب مرگ سعيد، اصلا ياد گفتگوي صبحش با سعيد نيافتاده بود. اينجوری که مامان ميگه ظاهرا نسرين اصرار داره که خونه ي باباش نمونه و دوباره برگرده خونه ي خودش. يه جورايي از اين بابت خوشحالم.

چهارشنبه، بهمن ۲۱، ۱۳۸۳

باز هم ببینید

یکی از بچه ها برای اون پستی که یه نقاشی از سالوادور دالی رو کنار عکسش گذاشته بودم، یه کامنتی گذاشته و گفته که اون اثر، معرف خوبی برای دالی نیست؛ کاملا با حرفش موافقم و البته هدف من هم معرفی دالی نبود. به هر ترتیب گفتم شاید بد نباشه که چند تا اثر دیگه ازش ببینیم.


ساعت زنگ دار نرم



مسیح و یحیی و صلیب، ترسیم شده به سال 1954



گالا تیای کره ها، ترسیم شده به سال 1952



اسمش رو نمی دونم ولی این فیل های عجیب رو توی تابلوی اغوای سنت آنتونی (1946) دالی هم می تونید ببینید.




اسم این یکی رو هم نمی دونم فقط می دونم که مدل نقاش همسرشه که اسمش گالا بوده. دالی درباره ی گالا گفته "دالی، دالی عاضق گالاست، بیشتر از مادرش، بیشتر از پدرش، بیشتر از پیکاسو و حتا بیشتر از پول"



توی کتاب آشنایی با آثار سالوادور دالی (نوشته ی سارن الکساندریان، ترجمه ی سوفیا خویی، انتشارات بهار) نوشته :
"دالی ایده هایی عجیب و غریب و خیال پردازانه ای را ارائه می داد که در میان آنها کفش های فنردار که عمل راه رفتن را ساده می نمود، ناخن های مصنوعی که کار آینه ای کوچک را انجام می داد و چهره را می شد در آن دید، لباس هایی با آناتومی مخصوص و سینه هایی اضافی در پشت، دستگاه های تهویه بصورت مجسمه، اشیای خوشایندی که باعث می شدند خریدار آنها را بشکند و بهنگام شکستن صدای خوش آهنگی از خود بروز می دادند و غیره را می توان نام برد."
راستی لابد می دانید که سناریوی فیلم سگ آندلسی - اولین فیلم سوررئالیستی دنیا که توسط لوئیس بونوئل کارگردانی شد – را دالی با الهام از خواب هایش نوشته (1928).

این ها هم لینک سایت های گالری ها و موزه های مربوط به سالوادور دالی:


دوشنبه، بهمن ۱۲، ۱۳۸۳

خواب آندلس

دیشب خواب دیدم یکی برام یه چیزی شبیه ایمیل فرستاده؛ یعنی چندتا بود. یکی از اونها آندلس بود. من از سوراخ دیوار دیدمش. یادمه که همه جا سرسبز بود؛ فکر کنم یه خونه با دیوارهای سفید هم بود ولی مهمتر از همه آفتاب درخشان آندلس بود. چون رخنه ی دیوار کوچیک بود، نتونستم برم تو.
صبح موقع رفتن سر کار، یه هو دیدم که بی اختیار دارم تکرار می کنم:

"خوابِ آندلس، خوابِ خوابهاست"

ببینید


این نقاشی را امروز توی شرق دیدم. از سالوادور دالی ست.





این هم خود سالوادور دالی:




یکشنبه، بهمن ۰۴، ۱۳۸۳

پدر جنبه ی ایران


آرش عبدی رو می شناسید؟ من هم نمی شناسم. اون روز یه ایمیل فرستاده بود به من و بیست – سی نفر دیگه که بریم و سایتش رو ببینیم. من هم رفتم ولی یه ایمیل هم به همون بیست – سی نفر فرستادم و گفتم که وبلاگ ما رو هم اگه دوست داشتن ببینند. ظاهرا آی دی خود آقای عبدی هم اون بین بود؛ چون همون روز یه ایمیل بهم زد و نوشت:

Salam, Jaleb bud. Pas linke ma ku

خیلی از جنبه اش خوشم اومد.