جمعه، مهر ۰۷، ۱۳۸۵

رویت پذیری یک دام است

او در پستوی بی پنجره ای که تیغه ای چوبی از آشپزخانه جدایش می کرد، دراز کشیده بود. در آن فقط جا برای یک تختخواب بزرگ خانوادگی و یک گنجه بود. تختخواب را جوری قرار داده بودند که از آن می شد آدم بر تمام آشپزخانه مشرف باشد و بر کار نظارت کند. از طرف دیگر، از آشپزخانه هیچ نمی شد چیزی را در پستو دید. آنجا تاریکِ تاریک بود، تنها درخشش خفیف روتختی ارغوانی پیدا بود.

قصر، فرانتس کافکا، ترجمه ی امیر جلال الدین اعلم، انتشارات نیلوفر، چاپ سوم 1381
عنوان مطلب نقل شده از کتاب "مراقبت وتنبیه، تولد زندان" نوشته ی میشل فوکو و ترجمه ی نیکو سرخوش و افشین جهاندیده، نشر نی، چاپ سوم 1382

Panopticon

سه‌شنبه، مهر ۰۴، ۱۳۸۵

امشب طی صحبتی با مریم نوشته ی خوب را به قرص مسهل تشبیه کردم. معرفی سالینجر در ویکیپدیا را حتا اگر نمی خوانید (مثل من) عکس نویسنده را آنجا ببینید. راستی شجره نامه ی خانواده ی Glass هم اینجاست.

شنبه، مهر ۰۱، ۱۳۸۵

عطر سنبل، عطر كاج1




آخر هفته ي گذشته طي دو نشستِ خوابيده داستان عطر سنبل، عطر كاج رو خوندم. داستانِ زيبا و طنز دلنشيني داشت. طنز شيرين كتاب در فصلهاي اول كه مصادف با كودكي نويسنده هم هست اغلب خنده دار و نشاط آوره. اما همينطور كه جلو ميريم، در فصلهاي مياني و انتهايي كه مصادف با نوجواني و جواني و ميانسالي نويسنده ، طنز طعم تلخي به خودش مي گيره و گاهي خواننده رو هم مثل قهرمان داستان مي رنجونه.
تلخي اي كه شايد همه هنگام گذشتن از كودكي و همچنين در نوجواني تجربه اش كردند. و تلخي جواني كه فكر كنم مختص جواني هاي ماست.
همچنانكه حتي قهرمان(نويسنده) ايراني الاصل كتاب هم از اين تلخي بي بهره نمونده. براي او انقلاب در ايران وضعيت اقتصادي و جايگاه اجتماعيش رو تحت تاثير قرارداده و براي ما همه چيز رو.
جواني رو و همه چيز رو.

عطر سنبل، عطر كاج 2


هنگام خوندن كتاب ناگهان به اين فكر افتادم كه نويسنده زنه. و يادم به كارهاي خانم پيرزاد و همچنين برخي كارهاي خانم فريبا وفي افتادم.
نميدونم كه شما اون كارها رو خونديد يا نه؟ رواياتي كم و بيش مشابه با قهرمانان زن ، پيرامون زندگي روزمره و مسائل و دغدغه هاش. با ريز بيني خاص و البته نثر بسيار روان.
چيزي كه نظر منو جلب كرد اين بود كه آيا ميشه ارتباطي بين اين ريز بيني و زن بودن نويسنده ها جست؟ پاسخ خودم به اين سوال مثبته.
نظر شما چيه؟

پي نوشت: عطرسنبل، عطر كاج يك اتوبيوگرافيه نوشته خانم فيروزه جزايري دوما ترجمه ي محمد سليماني نيا كه نشر قصه(بهار 1385) اونو چاپ كرده.

جمعه، شهریور ۳۱، ۱۳۸۵

daily dose of imagery

حتما سام جوانروح رو می شناسید؛ کسی که سایتش چندین ساله برنده ی بهترین فوتوبلاگ دنیا می شه؛ این سری از عکسهاشو که از کنسرت راجر واترز گرفته ببینید اگه ندیدید (اینجا). البته بهتره که مهدی درباره ی سام و عکسهاش صحبت کنه نه من.

بنر فوتوبلاگ سامبنر فوتوبلاگ سام

او را مرگ نیست، یا این که فناپذیر است؟

سفارت مآبا،
اولاً:
بر ذِمَّتِ همّتِ تو لازم است که به درستی تحقیق کنی که وسعت مُلک فرنگستان چه قدر است، کسی با نام پادشاه فرنگ هست یا نیست و در صورت بودن، پای تختش کجاست؟
ثانیاً: فرنگستان عبارت از چند ایل است؟ شهرنشیناند یا چادرنشین؟ خوانین و سرکردگان ایشان کیان اند؟
ثالثاً:
در باب فرانسه غوررسی خوبی بکن و ببین فرانسه هم یکی از ایلات فرنگ است یا گروهی دیگر است و ملکی دیگر دارد؟ بُناپورت نام کافری که خود را پادشاه فرانسه می داند، کیست و چه کاره است؟
رابعاً: در باب انگلیسان تحقیق جداگانه و علاحده بکن و ببین که ایشان که در سایه ی ماهوت و پهلویِ قلمتراش این همه شهرت پیدا کرده اند، از چه قماش مردم و از چه قبیل قوم اند؟ این که می گویند در جزیره ساکن اند، ییلاق و قشلاق ندارند، قوت غالبشان ماهی است، راست است یا نه؟ اگر راست باشد، چه طور می شود که یکی در یک جزیره ی کوچک بنشیند و هندوستان را فتح کند؟ پس از آن، در حل این مسئله که این همه در ایران به دهان ها افتاده صرف مساعی و اقدام بنما و نیک بفهم که در میان انگلستان و لندن چه نسبت است؟ آیا لندن جزوی از انگلستان است یا انگلستان جزوی از لندن؟
خامساً: به علم الیقین، تحقیق بکن که قومپانی هند که این همه مورد مباحث و محل گفت وگوست، با انگلستان چه رابطه ای دارد؟ بنا به اشهرِ اقوال، عبارت است از یک پیره زن یا، علی قول بعضیهم، مرکب است از چند پیره زن؟ و آیا راست است که مانند مَرغَزِ تَبَّت، یعنی خداوندِ تاتاران، زنده ی جاوید است و او را مرگ نیست، یا این که فناپذیر است؟ همچنین، در باب این دولت لایُفهَمِ انگلیزان با دقت تمام وارسی نموده، بدان که چه گونه حکمرانی ست و صورت حکمرانیِ او چه گونه است؟
سادساً: از روی قطع و یقین، غوررسی حالت ینگی دنیا نموده، در این باب سرِ مویی فرو مگذار.
سابعاً و بل که آخرین: تاریخ فرنگستان را بنویس و در مقام تفحص و تجسسِ آن برآی که اسمِ شقوق و احسنِ طُرُق برای هدایت فرنگان گمراه به شاه راهِ اسلام و بازداشتنِ ایشان از اکل مَیته و لحمِ خِنزیر کدام است؟

سرگذشت حاجی بابای اصفهانی، ترجمه ی میرزا حبیب اصفهانی از "حاجی بابا" ی جیمز موریه ی انگلیسی، ویرایش جعفر مدرس صادقی، نشر مرکز، چاپ سوم 1382

سه‌شنبه، شهریور ۲۸، ۱۳۸۵

چي بگيم؟

بازم جريان اهانت به اسلام عزيز و بازم ...
گفته مي شه كه مجلس طرحي در دست ارائه داره كه از اين به بعد به جاي موسيقي پاپ بگيم موسيقي گل محمدي;)).

دوشنبه، شهریور ۲۷، ۱۳۸۵

جمعه، شهریور ۲۴، ۱۳۸۵

پدر ترجمانِ ما

آداب حضور سفیر انگلستان در پیشگاه پادشاه ایران:
ایلچی خطبه ای خواند با عباراتی چنان عوامانه و راست حسینی و با الفاظی چنان از فصاحتو بلاغت و صنایعِ بدیعه عاری که گفتی استربانی با شتربان حرف می زند. خدا پدر ترجمانِ ما را بیامرزد وگرنه پادشاه را "شاهنشاهِ شرق و غرب" و "قبله ی عالم عالمیان" هم نمی گفتند.

سرگذشت حاجی بابای اصفهانی، ترجمه ی میرزا حبیب اصفهانی از "حاجی بابا" ی جیمز موریه ی انگلیسی، ویرایش جعفر مدرس صادقی، نشر مرکز، چاپ سوم 1382

یکشنبه، شهریور ۱۹، ۱۳۸۵

شاهی آمد، ماهی را دید؛

کتاب سرگذشت حاجی بابای اصفهانی نوشته ی جیمز موریه و ترجمه ی میرزا حبیب اصفهانی یک شاهکار بی بدیل است؛ شک نکنید. دستتان آمد از دست ندهید. نمی دانم از کدام ویژگی اش برایتان بگویم. قسمت هایی از آن را برایتان خواهم نوشت؛ البته در این یادداشت ها فقط نمی خواهم از ادبیت عالی اثر برایتان بگویم. مثلا نمونه ی زیر را داشته باشید؛ اول می خواستم قطعه ی اول را بنویسم که نویسنده و مترجم طی 6 جمله ی بسیار کوتاه یک حس تغزلی اندوهبار بسیار عالی پدید می آورد ولی حیفم آمد که ادامه اش را برایتان نخوانم که هم از این بابت جالب است که آن سوی مردمدار ذهنیت ایرانی را در مقوله ی عشق نشان می دهد و هم از این بابت که سه استعاره ی پرپیمان می بینیم برای اشاره به مفهومی واحد که نباید عیان گفته شود (بکارت):

شاهی آمد، ماهی را دید، دو کلمه حرف زد، کار از کار گذشت، حاجی بابا فراموش شد و زینب با بالِ شاهی پریدن گرفت.

برای من قحط النساء نیست. ولی مزه در این است که خرما را حاجی خورَد و قوصَره ی[1] او (یعنی جلدش) به شاه مانَد. وقتی که می بیند، چه می بیند! در دجله که مرغابی از اندیشه فرونرفتی / کشتی رَوَد آنجا که سرِ جِسر[2] بُریده ست. از کوزه ای که بیگانه مکیده فُقاع[3] بگشاید، تا چشمش کور شود!

سرگذشت حاجی بابای اصفهانی، ترجمه ی میرزا حبیب اصفهانی از "حاجی بابا" ی جیمز موریه ی انگلیسی، ویرایش جعفر مدرس صادقی، نشر مرکز، چاپ سوم 1382



[1] جوالِ خرما

[2] پل

[3] آبِ جو

شنبه، شهریور ۱۸، ۱۳۸۵

آنچه می خوانید بخشی از مطلبی نسبتا کوتاه با عنوان اولین رمان‌های فارسی را مخفیانه می‌خواندند در وبلاگ پویاست:
شیخ ابراهیم زنجانی از روحانیون روشن‌اندیش دوران مشروطه و نماینده‌ی دوره‌ی اول مجلس شواری ملی از زنجان، در خاطراتش که هنوز پس از بیشتر از 70 سال در ایران جزو کتاب‌های ممنوعه است می‌نویسد:
"... بعد میرزا هاشم خان یک روز مرا ملاقات کرد و گفت: آخر شماها چرا باید تنها آخوند باشید، مگر دیانت از آگاهی وبصیرت مانع است؟ خوب است لامحاله رمان بخوانید. پرسیدم رمان چیست؟ گفت کتاب حکایت را می‌گویند که در فرنگستان رسم است، خیلی می‌نویسند و می‌خوانند. مانند حکایات قدیم ما از نوش‌آفرین و شیرویه و الف‌لیله و لیله (هزار و یک‌شب). گفتم من که زبان فرنگی نمی‌دانم. گفت: چند کتاب ترجمه شده،‌ آشکار هم هست من می‌دهم بخوانید. پس کتاب سه تفنگدار را جلد اول و دویم و سوم را محرمانه خواندم و وضع غریبی در ادای مطلب و طرز نوشتن دیدم. بعد کتاب کنت منت کریستو را دادند خواندم و رمان‌های کوچک دیگر". و درجای دیگر ادامه می‌دهد: "بعضی رمان‌ها بسیار به بیداری من و جلب به علوم و ترقی تاثیر کرد".
مترجم این رمان‌ها محمد طاهر میرزا اسکندری بود.

پنجشنبه، شهریور ۱۶، ۱۳۸۵

سه‌شنبه، شهریور ۱۴، ۱۳۸۵

واژه شناسی اعترافات

نبوی مطلب بامزه ای اخیرا نوشته در روز. طبق معمول آخرش یک نتیجه گیری اخلاقی هم دارد:
من اعتراف می کنم پس می توانم باشم.

دوشنبه، شهریور ۱۳، ۱۳۸۵

بر پدر هرچه بندباز

رساله ی شیخ و شوخ که تاکنون نویسنده ی آن مشخص نشده، در شمار رساله هایی ست که بحث درباره ی سنت و تجدد را در واپسین دهه ی فرمانروایی ناصرالدین شاه آغاز کردند. این رساله بحثی ست میان شیخی قدمایی و شوخی تجددخواه و بیش از آنکه نوشته ای جدی باشد، طنزی در انتقاد از روشنفکری ست. رساله پر است از سخنان هزل گونه ی شیخ نسبت به شوخ. مملو است از عالم نمایی های شیخ نسبت به تمام علوم قدیم و خرده گیری های او نسبت به علوم جدید. من سه فراز از این رساله را از کتاب مکتب تبریز نقل می کنم (همچون همین مقدمه ی چند سطری فوق) تا کمی با شیوه ی بحث شیخ آشنا شویم که متاسفانه بسیار بسیار آشناست.

  1. پاسخی که شیخ در جواب مقایسه ای که شوخ در ارتباط با تفاوت های نظام کهن جنگ و فنون جنگی جدید مطرح می کند، پس از حواله دادن شوخ به روضه الصفای ناصری، چنین ادامه می یابد:

باز گُل کردی، کجا رفتی؟ اینها چیست می لافی؟ تو را چرا در سلک مجانین منسلک و حبس نمی کنند؟ و یقین که اعتقادت هم این است که به مجرد گفتن این خرافات و ساختن سر و کله و پوشیدن شلوار کون نما و سرداری خایه نما و چسباندن زلف، جمیع جهات نقیصه را که علمای مدنیت در این دولت فهمیده اند، همه را اصلاح کردی و از پرتو آن رخسار و آن کردار و این گفتار و غمزه های مصنوعی، جمیع غم های دولت را مبدل به سرور ساختی، دیگر به هیچ وجه خللی برای ایران نماند، ولی به جان تو، به نمک لبت و به لیره ی خطت و به غمزه ی ابرویت و آشفتگی مویت و به درخشندگی رویت و به مخموری چشمت قسم که نه آتشْ خانه ی انگلیس به این ها نگاه می کند و نه تدابیر روس و اقتدار فرانسه و نه غیرت عثمانی و نه گرسنهْ چشمی الوار و اتراک و نه زخم قدیم افغان و تراکمه که از خارج و داخل همه منتظر فرصت اند.

  1. استدلال شیخ در اثبات برتری زبان عربی به زبان های دیگر (وقتی که شوخ از اهمیت آموزش زبان های خارجی برای دستیابی به علوم جدید سخن می گوید و البته تاکید می کند که اینکه این زبان خارجی چه زبانی باشد، برای او اهمیت ندارد و کافی ست که به کار آموزش علوم جدید آید) این است که در زبان عربی بالغ بر پنجاه علم اصلی تاسیس کرده اند و:

نمی توان گفت که کسی که علم نحو و صرف و معانی و بیان عربی را می داند، همان مجرد لغت عربی را می داند. در حقیقت یک نوع مرتبه ی علمی پیدا می کند؛ به خلاف زبان های خارجه که اینطور محیط افکار نشده اند و از آموختن آنها، شخص هیچ از درجه ی عوامیت ترقی نمی کند و سابق گفتم که یک فضیلت آن زبان این است که موجب فهم نوامیس الهی و قوانین شرعی می شود که رعایت انها موجب انتظام عوالم ثلاثه می شود. (ناصر: عالم برزخ هم حساب است)

  1. و در انتها دا دا دا دا:

صحبت جناب شیخ که به اینجا رسید، جوانی که در حاشیه ی مجلس نشسته بود و انوار سعادت از جبین او لایح بود و آثار نجابت در اطوار او واضح ... یک دفعه بی اختیار شد، اشک در چشم جوشیدن گرفت، دست کرد دستمال گردن خود را انداخت دور، فورا مقراض خواست، زلفی که از هر سر مویش هزار تاب آویخته بود، چید و لعنت به کار و راه و طریقت رفقا کرد و با کمال صراحت قسم های مغلّظه خورد که رفتم دست از این آیین نفس پرستی بشویم و کار دیگر کنم و هیچ کار بهتر از تحصیل علم نیست. بر پدر هرچه بندباز و حیله گر و زن رَوش و گوش بُر لعنت.

مکتب تبریز و مبانی تجددخواهی (تاملی درباره ی ایران، جلد دوم: نظریه ی حکومت قانون در ایران، بخش نخست)، جواد طباطبایی، انتشارات ستوده، چاپ اول،

یکشنبه، شهریور ۱۲، ۱۳۸۵

خنده ندان ها و كميك

"اگر خنده ندان*ها در پي اين هستند تا هر شوخي اي را نوعي بي احترامي به مقدسات تلقي كنند، به اين دليل است كه هر شوخي اي واقعا توهين به مقدسات هم هست! بين كميك و مقدسات هميشه ناسازگاري وجود دارد، و تنها چيزي كه مي شود از خود پرسيد اين است كه اين مقدسات كجا شروع مي شوند و كجا خاتمه مي يابند. اشخاصي كه زندگي برايشان مقدس است همگي، بي برو و برگرد، با هر گونه شوخي اي با عصبانيت برخورد مي كنند، عصبانيتي كه ممكن است آشكار يا پنهان باشد، چرا كه در هر گونه شوخي چيزي كميك وجود دارد كه في الذاته به مثابه بي احترامي به ويژگي هاي مقدس زندگي محسوب مي شود."**

فكر كنم كه اين كليد با ارزشي باشه براي فهم زيبايي شناسي طنز و كميك و اينكه چرا خيلي از ما آثار طنز رو مي پسنديم. مثل اغلب آثار كوندرا و يا كالوينو يا ...

*خنده ندان ها ظاهرا واژه اي است كه رابله*** ابداع كرده است و منظورش اشخاصي است كه بلد نيستند بخندند.
**باز هم از پرده، نوشته ميلان كوندرا، مقاله زيبايي شناسي و وجود
*** فرانسوا رابله 1494-1553