دوشنبه، بهمن ۱۲، ۱۳۸۳

خواب آندلس

دیشب خواب دیدم یکی برام یه چیزی شبیه ایمیل فرستاده؛ یعنی چندتا بود. یکی از اونها آندلس بود. من از سوراخ دیوار دیدمش. یادمه که همه جا سرسبز بود؛ فکر کنم یه خونه با دیوارهای سفید هم بود ولی مهمتر از همه آفتاب درخشان آندلس بود. چون رخنه ی دیوار کوچیک بود، نتونستم برم تو.
صبح موقع رفتن سر کار، یه هو دیدم که بی اختیار دارم تکرار می کنم:

"خوابِ آندلس، خوابِ خوابهاست"

ببینید


این نقاشی را امروز توی شرق دیدم. از سالوادور دالی ست.





این هم خود سالوادور دالی:




یکشنبه، بهمن ۰۴، ۱۳۸۳

پدر جنبه ی ایران


آرش عبدی رو می شناسید؟ من هم نمی شناسم. اون روز یه ایمیل فرستاده بود به من و بیست – سی نفر دیگه که بریم و سایتش رو ببینیم. من هم رفتم ولی یه ایمیل هم به همون بیست – سی نفر فرستادم و گفتم که وبلاگ ما رو هم اگه دوست داشتن ببینند. ظاهرا آی دی خود آقای عبدی هم اون بین بود؛ چون همون روز یه ایمیل بهم زد و نوشت:

Salam, Jaleb bud. Pas linke ma ku

خیلی از جنبه اش خوشم اومد.

تعریف داستان کوتاه با خط کش ویکی پدیا



من تعریف ویکی پدیا رو خیلی وقت پیش شنیده بودم و طبق المعمول همه ی چیزهای جدید اینترنتی توی وبلاگ حسین درخشان. واسه ی اونهایی که نمی دونن بگم که این ویکی پدیا یه دایره المعارف رایگان محصول بنیاد ویکی مدیا هستش که به تدریج و توسط خود مراجعه کننده ها کامل می شه. یعنی من مراجعه می کنم به این سایت مثلا برای اینکه ببینم معنی عبارت Short Story چیه؟ بعد توی تعریف این عبارت به عبارت Ficto-criticism برمی خورم و وقتی که می خوام که ببینم معنی این یکی دیگه چیه، دایره المعارف می گه که هیچ اطلاعی دراینباره نداره و اگه من مقاله ای درباره ی این عبارت دارم، می تونم به دایره المعارف اضافه کنم تا بقیه هم بخونن. به همین ترتیب می شه مقاله های افراد دیگه رو هم تصحیح یا تکمیل کرد. البته ظاهرا یه هشدارهایی می ده درباره ی مطالبی که به نظرش مشکوک می یاد که من نمی دونم از چه الگوریتمی پیروی می کنه برای این کار؛ خودش می گه بررسی نوشته ها توسط تیمی از گردانندگان انجام می شه.
به هرحال! ویکی پدیای فارسی یه مدت بحثش داغ بود و کم کم از تب و تاب افتاد و اونجوری که من فهمیدم هنوز خیلی راه داره تا اینکه مثل نسخه ی انگلیسی بشه. تازگی ها که می خواستم درباره ی بورخس یه مطلب بنویسم (همین پایین)، راهم افتاد به ویکی پدیا. توی دایره المعارف ویکی پدیا Short Story رو جستجو کردم و دیدم که مطلب ساده ی جالبی برای تعریف داستان کوتاه گذاشته. امشب یه قسمتی از اون رو ترجمه کردم که براتون می ذارم. اگر هم دوست داشتین می توانید اصل مطلب رو اینجا ببینید. بقیه ی مطلب که درباره ی تاریخچه داستان کوتاه هستش هم فکر کنم بد نباشه. اگه برای خودم جالب بود، ترجمه اش رو می ذارم. راستی یه عده از کلمات همین نوشته، خودشون توی همین دایره المعارف تعریف دارن که می توانید با مراجعه به اصل مطلب، تعریف هاشون رو هم ببینید (مثل عبارت روزنامه نگاری نوین).

داستان کوتاه قالبی از نوشتار روایی منثور است که با تعداد جملاتش از سایر قالب های همانندش متمایز می شود و نیز با نیت نویسنده اش که آیا می خواسته داستانی کوتاه بنویسد (یا مثلا یک رمان کوتاه). این قالب نوشتاری ممکن است بزرگ هم باشد و درکل می توان گفت که اجماعی در این مورد وجود ندارد. داستان کوتاه به داستان هایی گفته می شوند که کوتاه تر از داستان های بلند باشند.
تعیین طول قطعی یک داستان کوتاه مساله ساز است. یک تعریف کلاسیک از طول یک داستان کوتاه این است که طول داستان کوتاه به قدری باید باشد که بتوان آن را در یک نشست خواند. ولی استفاده ی معاصر از عنوان داستان کوتاه گاهی شامل نوشتارهای داستانی ای (fiction*) می شود که گاهی بالغ بر 20000 کلمه دارند. البته درعمل طول یک داستان کوتاه بستگی به کشوری دارد که آن داستان آنجا منتشر می شود. مثلا در ایالات متحده یک داستان کوتاه می تواند بالای 10000 کلمه داشته باشد (که آنها را "داستان کوتاه بلند" یا "long short stories" می نامند) درحالیکه در بریتانیا متوسط تعداد کلمات داستان های کوتاه حدود 50000 کلمه است و در استرالیا کم داستان کوتاهی بیش از 3500 کلمه دارد. گرچه داستان های کوتاهی نیز هستند که تنها چندصد کلمه دارند ( که آنها را اغلب "روایت کوچک" یا "micro narratives" می نامند)، خوانندگان معاصر داستان کوتاه انتظار دارند که داستان کوتاهی که می خوانند حداقل 1000 کلمه را داشته باشد.
داستان های کوتاه اغلب قالبی از ادبیات داستانی هستند. قالب اکثر داستان های کوتاه منتشر شده، نوشتار داستانی ژانری (genre fiction) هستند: داستان علمی (science fiction)، داستان رعب آور (horror fiction)، داستان کارآگاهی (detective fiction) و امثال اینها. داستان کوتاه قالب های غیرداستانی (non-fiction) مانند سفرنامه، شعر منثور (prose poetry) و نسخه های پست مدرن قالب های داستانی و غیرداستانی مانند داستان- نقد (ficto-criticism) یا روزنامه نگاری نوین (new journalism) را نیز دربرمی گیرند. داستان های کوتاه ادبی که طولشان از طول یک داستان کوتاه معمول (حتا "داستان کوتاه بلند") متجاوز باشد، اغلب رمان کوتاه (novella) نامیده می شوند و اثرهای طولانی تر (اغلب بیش از 40000 کلمه) را رمان می نامند.



* واژه ی fiction دارای معانی متعددی است که از آن جمله می توان به ادبیات منثوری که بویژه برای رمان ها بکار می رود و نیز به توصیف تخیلی انسان ها و رویدادها، تا نفس داستان، حکایت و حتا افسانه گفته می شود. در این نوشتار به جای این واژه اغلب از کلمه ی ادبیات و یا عبارت نوشتار داستانی استفاده می شود و منظورم همان ادبیات داستانی نثرگونه یا منثور است.

پنجشنبه، بهمن ۰۱، ۱۳۸۳

با چند تا شعر از امریکای لاتین چطورید؟

نمی دونم قبلا درباره ی کتاب شعر امریکای لاتین در قرن بیستم چیزی نوشتم یا نه؟ اسم کتاب می گه که چیه. انتخاب و ترجمه ی شعرها از فریده حسن زاده هست که هرجا من مطلبی ازش دیدم اسمش رو فریده حسن زاده (مصطفوی) می نویسه؛ نمی دونم چه اصراری داره. به هرحال! به نظرم ترجمه ی قشنگی شده.
می خوام سه تا شعر از میون شعرهای این کتاب رو بنویسم اینجا. از بین شعرهای بورخس سعی کردم یه شعر کوتاه رو انتخاب کنم.

رولرکوستر من ناصر

آرزویم این است که روزی من هم بتوانم حرفی مثل این شعر بزنم؛ یعنی رولرکوستر خودم را بسازم:



رولرکوستر


حدود نیم قرن
شعر،
بهشت ابلهان باوقار بود
تا آن که من آمدم
و رولرکوستر خود را ساختم

اگر خوش داری سوار شو.
اما اگر افتادی و خون از منخرین ات راه افتاد
من هیچ تقصیری ندارم.


شعری از نیکانور پارا (Nicanor Parra) شاعر شیلیایی، ترجمه ی فریده حسن زاده از روی ترجمه ی Miller Williams از زبان اسپانیولی (از کتاب شعر امریکای لاتین در قرن بیستم). شاعر دانش آموخته ی دانشگاه بروان و آکسفورد در رشته ی ریاضیات و فیزیک بوده.

اینجا




صدای گام هایم در این خیابان
طنین می اندازد
در خیابانی دیگر
که در آن
صدای گام هایم را می شنوم
حین عبور از این خیابان
که در آن

تنها مِه واقعی ست

از اکتاویو پاز (Octavio Paz) شاعر بزرگ مکزیکی، ترجمه ی فریده حسن زاده از ترجمه ی Charles Tomlinson از زبان اسپانیولی (از کتاب شعر امریکای لاتین در قرن بیستم).

مرزها یا وداع ها




مصراعی ست از شعر ورلن
که من دیگر به خاطر نمی آورم.
خیابانی ست در این نزدیکی
که من دیگر گذرم به آن نمی افتد.
آینه ای ست که برای آخرین بار در من نگریسته است.
دری ست که من آن را برای ابد بسته ام.
درمیانِ کتبِ کتابخانه ام
کتاب هایی هستند که من دیگر هرگز نخواهم گشود.
تابستان امسال پنجاه ساله خواهم شد:
مرگ، بی وقفه مرا غارت می کند.


از خورخه لوئیس بورخس (Jorge Luis Borges) داستان نویس و شاعر آرژانتینی (که در دنیا بیشتر بخاطر داستان های کوتاهش مشهور است)، ترجمه ی فریده حسن زاده از ترجمه ی Alan Dugan از زبان اسپانیولی (از کتاب شعر امریکای لاتین در قرن بیستم).

چند تا لینک خوب درباره ی بورخس:
بورخس در دایره المعارف ویکی پدیا (Wikipedia)
دایره المعارف بورخس (The Borgesian Cyclopaedia)
کتاب بورخس: نویسنده ای بر لبه (Borges: a Writer on the Edge) نوشته ی Beatriz Sarlo
مطالعات آن لاین بورخس (Borges Studies On Line)

بارون بهاری زمستان

دیروز توی کارخونه ی مینو اعتصاب بود. مدام رئیس و معاون بود که می گرفتن و اگه حاضر به جوابگویی نمی شد از کارخونه بیرونش می کردن. درکل برای من تجربه ی جالبی بود بخصوص که مدام اون رو با اعتراضات دانشجویی مقایسه می کردم؛ اولین بار بود که یه اعتراض کارگری رو از نزدیک می دیدم و فهمیدم که اصول و قواعد خودش رو داره. کل ماجرا خیلی آروم و محافظانه کارانه بود و کارگرها - علی رغم انتظار من - خیلی آروم اعتراضشون رو نشون می دادن؛ شاید بعدا چیز مفصل تری درباره اش نوشتم.
کارگرها اومده بودن جلوی ساختمون ما جمع شده بودن. بارون داشت مدام تندتر می شد. اونها رئیس رو بیرون انداخته بودن و حالا اومده بودن تا کارمندها رو هم به همراهی با خودشون تشویق کنن تا اونها هم دست از کار بکشن. کارمندها هم اکثرا جمع شده بودن توی راه پله یا جلوی پنجره ها و ضمن تماشای جمع کارگرها با هم صحبت می کردن. تااینکه کارگرها عصبانی شدن و چندتایی شون داد زدن که یا بیایید بیرون و یا جلوی پنجره ها جمع نشین. از اینکه بعضی از کارمندها بهشون خندیده بودن عصبانی شده بودن. کار داشت به تهدید می کشید که ما چترمون رو ورداشتیم و رفتیم بیرون. یه پیرمرد توی جمع کارگرها بود که حرکاتش توجه من رو به خودش جلب کرده بود. مدام از این ور می رفت اون ور و بلند بلند چیزهایی می گفت که ظاهرا بیشتر خطاب به کس خاصی نبود. مشخص بود که از جمع و شلوغی هیجان زده شده. از این که زن های کارمند پرده های پنجره ها رو کشیده بودن و هنوز توی ساختمون مونده بودن عصبانی بود و مدام غرغر می کرد. هم غر می زد و هم هیجان زده بود. می گفت:
" زن ها نمی یان بیرون، من خودم دیدم پرده ها رو کشیدن، قایم شدن، مگه ما می خوریمشون، باید بیان بیرون؛ بارون بهاری هم که داره می یاد."

بارون سرد آخر دیماه به نظرش بارون بهاری اومده بود.

دوشنبه، دی ۲۸، ۱۳۸۳

وبلاگ ها چه دارند درباره ی خدا بگویند؟

اصل این مقاله رو با عنوان What blogs have to say about God می تونید اینجا ببینید. ببینید! فقط مرد باشید و مسخره ام نکنین بابت ترجمه ی این نوشته! عکس این یارو هم نشون می ده که از اون کاتولیک هاست ها!
راستی یارو فقط درباره ی وبلاگ های انگلیسی صحبت می کنه.
نویسنده: Renee LaReau*
محققان دایره المعارف آن لاین مریم مقدس- وبستر (www.m-w.com) براساس برخی پژوهش های آن لاین انجام یافته واژه ی بلاگ را واژه ی اول سال 2004 نامیده اند و بررسی اخیر پروژه ی نیمکت کلیسایی اینترنتی و زندگی امریکایی (www.pewinternet.org) به این نتیجه رسیده که هشت میلیون نفر دارای وبلاگ هستند (یعنی هفت درصد از کل کاربران اینترنت) و تعداد خوانندگان وبلاگ ها در سال 2004 دارای افزایشی 58 درصدی بوده است.
سال 2004 اولین سالی بود که من عملا سفری به بلاگسفر (blogosphere) کردم. به نظر می رسد که اغلب وبلاگ ها درواقع به حدیث نفس می پردازند و بیش از دفتر خاطرات روزانه نویسندگانشان نیستند. البته در این میان وبلاگ های زیادی نیز وجود دازند که قابل طبقه بندی هستند: بلاگ هایی درمورد خوراک، سیاست، ورزش و فوتوبلاگ ها. درصد بسیار کوچکی از وبلاگ ها نیز هستند که به مذهب می پردازند.
Amy Welborn نویسنده ی کاتولیک (http://amywelborn.typepad.com/openbook/) وبلاگ خود را روزانه به روز می کند و همیشه تعداد زیادی لینک جالب به اخبار رویدادهای مذهبی از دیدگاه سکولار و دینی ارائه می دهد. البته من همیشه با تحلیل های انجام شده توسط او موافق نیستم ولی باید اعتراف کنم که نوشته هایش همیشه محرک ذهن هستند و بحث و گفتگوهایی که او به راه می اندازد، جاندار و گرم هستند.
من همچنین تعدادی وبلاگ مذهبی خوب در انجمن خبرنگاران مذهبی (www.rna.org/blogs.php) یافتم که نکات مفید و جالبی از دیدگاه نویسندگان خبرهای مذهبی ارائه می دهند.
وبلاگ مقدس (http://www.mindspring.com/%7Eweblog/) که توسط پورتال وب موسوم به Beliefnet یا شبکه ی ایمان (www.beliefnet.com) به عنوان صفحه ی محبوب و پرطرفدار برگزیده شده، خود را اینگونه معرفی می کند: "مرور و بررسی پراکنده ی خوب، بد و گرایش مذهبی جهان." وبلاگ مقدس تعداد زیادی لینک ارائه می دهد که موضوعات زیادی را دربرمی گیرند: از یک حدیث معروف دینی تا مصیب تسونامی جنوب آسیا.
برای دیدن یک وبلاگ که اندکی معنوی تر است به وبلاگ خدای چیزهای کوچک (http://god-of-small-things.blogspot.com) مراجعه کنید که "داستان های کوچکی درباره ی خدا، ایمان، زندگی، مرگ و هرآنچه که در این میان باشد"، در آن خواهید یافت.

*(Renée LaReau نویسنده ی کتاب Getting a Life: How to Find Your True Vocationاست)

Ghazi (judge!) Mortazavi

He is young at last 36 and he isn’t tall( maximum 165 cm).his accent … (I'd rather didn't speak about his accent) .but he is very lucky. I remember him from 10 years ago when he was judge of newspapers court.
(ادامه)

یکشنبه، دی ۲۷، ۱۳۸۳

امشب اینجوری بود

امشب رفته بودم زیر پتو و داشتم کتابی می خوندم به اسم زبان، منزلت و قدرت در ایران. از سمت راستم که به طرف کوچه است صدای دعوای دو نفر توی کوچه می اومد و از سمت چپم صدای گوشت کوبی مریمی توی آشپزخونه.
بامزه شده بود.

چهارشنبه، دی ۲۳، ۱۳۸۳

اینهم از اورکات

پدرسگها اورکات رو هم فیلتر کردن!
بابا ما کجا زندگی می کنیم به خدا!
به خدا اگه می تونستم همین فردا از این خراب شده می زدم بیرون.
آقا تو رو خدا یکی بگه چیکار می شه کرد.
حکایت اون مرد رو دارین که می یان خونش و زنش رو جلوی چشمهاش می کنن و بهش می گن که اگه پا تو از این دایره که دورت کشیدیم بیرون بزاری قیمه قیمه ات می کنیم؟
بابا اون لااقل پا شو دور از چشم اونا بیرون می ذاشت. ما چه غلطی می کنیم؟

پنجره چند سانتی باز است

آن شب کنار سارا دراز کشيده بودم و داشتم روزنامه مي خواندم. سارا گفت علي، يه زحمتي برات داشتم. نمي دانستم بيدار است. فکر کردم باز ازم مي خواد نوازشش کنم تا خوابش ببره. گفتم چي؟ گفت: وقتي مي خواهي بخوابي، پنجره رو ببند. گفتم: باشه. برگشتم به روزنامه ام. دوباره گفتم: مي خواهي الان ببندم. گفت: الان نه، وقتي خواستي بخوابي. گفتم باشه. دوباره برگشتم به روزنامه. اون شب همينجوري روزنامه مي خواندم. اون روز هيچکاري نکرده بودم. صبح دير از خواب بيدار شدم و ديدم که سارا رفته است سر کارش. دست و صورتم را شستم و از فلاسکي که سارا طبق معمول گذاشته بود توي قفسه ي کتابخانه، چايي ريختم توي ليواني که با بشقاب بيسکويت کنارش گذاشته بود بغل فلاسک. يه دونه بيسکويت ورداشتم و پا شدم تلوزيون رو روشن کردم. يه دوري توي کانال ها زدم. توي کانال دو داشت يه سريال پخش مي کرد که اولش رو چند روز پيش ديده بودم. قضيه ي يه پير دختر جذاب فرانسوي بود که توي يه شهر کوچيک زندگي مي کرد و مدام توي قضاياي پليسي خودش رو درگير مي کرد. زنه ادا و ادوارهاي جالبي داشت. اغلب قسمت ها هم يه قضيه ي عشقي براش پيش مي اومد ولي نمي دونم چرا هيچوقت به ازدواج ختم نمي شد. يه چايي ديگه ريختم واسه ي خودم، پاکت سيگار رو آوردم و يه نخ آتيش زدم و نشستم به ديدن سريال. يه ساعتي و خورده اي طول کشيد. آخرش که مرد عاشق که متهم قتل بوده تبرئه مي شه و برمي گرده پيش زنه، همين که مي خواد ازش خواستگاري کنه، زنه مي دوه و دوچرخه اش رو از زمين ورمي داره و پا مي زاره به فرار. تلوزيون رو خاموش کردم و از خونه زدم بيرون. هر ايستگاهي که مترو نگه مي داشت، وسوسه مي شدم که پياده بشم و با متروي اون يکي خط برگردم خونه. راستش ايستگاه نواب حتا پا هم شدم که پياده بشم اما همون موقع يه دختر خوشگل نفس نفس زنان خودش رو انداخت توي واگن. ديگه نتونستم از خير ديد زدن دختره بگذرم و پياده بشم. در بسته شد و من ايستگاه آزادي پياده شدم و رفتم سر کار. چون دير رسيدم سر کار، شب ديرتر برگشتم خونه. اون روز وقتي برگشتم خونه، خيلي خسته ام بود. تلوزيون رو روشن کردم. چيزي هم نداشت. روزنامه رو که برگشتني خريده بودم از کيفم درآوردم و شروع کردم به خوندن. هنوز توي صفحه ي حوادث بودم که ديدم سارا کتابش رو کنار گذاشت و پا شد رفت دستشويي و مسواک زنان اومد بيرون. ساعت رو که نگاه کردم، ديدم ساعت دوازدهه. پا شدم، گفتم: امشب هيچ گهي نخوردم. مسواک هم نمي زنم. روزنامه رو جمع کردم و رفتم اتاق خواب. بالش رو راستش کردم تا بتونم بهش تکيه بدم. نشستم، صفحه ي حوادث رو پيدا کردم و شروع کردم به خوندنش. چند دقيقه بعد، سارا چراغ آشپزخونه رو خاموش کرد و اومد خزيد زير پتو.
برگشتم گفتم مي خواي الان پنجره رو ببندم؟ مي خواستم زود پنجره رو ببندم و بشينم به روزنامه خوني تا خوابم بگيره. اون روز هيچ کاري نکره بودم، نه کتاب، نه اينترنت. دوباره گفتم ببين اگه واسه ي اين مي گي موقع ... وقتي مي خوام بخوابم پنجره رو ببندم ... يعني الان هم مي تونم ببندم. گفت نه، الان نه، وقتي مي خواي بخوابي. برگشتم سر روزنامه. چندمين بار بود که مي خوندم فاطمه وقتي که ديد کارآگاهان شواهد غير قابل انکاري در دست دارند، دوباره برگشتم گفتم: يعني الان سردت نيست ولي مي ترسي که تا وقتي که من بخوابم سردت بشه؟ تند برگشت طرفم، عصباني نبود. گفت: نه، الان هم سردمه ولي گفتم مزاحم روزنامه خوندنت نشم. گفتم: خواهش مي کنم بابا، چه مزاحمتي. پتو رو کنار زدم، پا شدم. پنجره چند سانتي هم بيشتر باز نبود. محکم بستم. برگشتم سرجام. با لحن بچگانه اي گفت: ببخشيندا، تنبليمون گرفته بودش. من هم با لحن بچگانه اي گفتم: خواهش بيکنم. راحت شدم. شروع کردم به خوندن روزنامه: فاطمه وقتي که ديد کارآگاهان شواهد غير قابل انکاري در دست دارند، ناچار لب به اعتراف گشود و به قتل فرزند خوانده اش اعتراف نمود.
چند روزه که گاه و بيگاه اون شب مي ياد توي ذهنم. آخرش هم نفهميدم که سارا واقعا مي خواست همون موقع پنجره بسته بشه يا مي خواست مثلا يه بيست سي دقيقه ي بعد اون رو ببندم. اينم نمي دونم که سارا واقعا فهميد که من مي خواستم اگه قراره پنجره رو ببندم، همون موقع ببندم، نه وقتي که خواب اومده بود سراغم و روزنامه رو کنار گذاشته بودم. فکر کنم اصلا نشنيد که گفتم: امشب هيچ گهي نخوردم. مسواک هم نمي زنم.

سه‌شنبه، دی ۲۲، ۱۳۸۳

خدا بهشون رحم کنه

نبوی خیلی می ترسه که مرتضوی بخواد بلایی بیاره سر اون دو نفر وبلاگ نویسی که زدن زیر اعترافات قبلی شون و اون قضیه ی سیرک تلوزیونی که اومدن جلوی تلوزیون و گفتن که صحبت های ما زیر شکنجه و از سر تهدید نبوده؛ درحالی که مشخص شد از بابت امنیت خونواده هاشون تهدید شده بودند. درواقع مدتها بود که مطلبی اینجوری نخوانده بودم از ابراهیم نبوی. آقایون رو تهدید کرده که اگه جلوی مرتضوی رو نگیرند از آسیب رسوندن به این جوونها، هر کاری که از دستش بربیاد، می کنه برای بی آبرویی شون. مصاحبه ی خود خاتمی هم نشون داد که صحبت نبوی رو شنیده و به قول آخوندها برحذر داشت مرتضوی رو از انتقام جویی و به قول بیهقی از تشفی.
اگه این قضیه رو بذارین کنار خبر فیلتر شدن اورکات و سایت های وبلاگ پذیر که وزیر مخابرات می گه قوه ی قضائیه راسا اقدام کرده براش، نشون می ده که چقدر امکان داره که بخوان اینها رو اذیت کنن.

یه چیزی بگم؟

ببین من هم یه آدمم دیگه، درسته؟
واسه ی همین اگه بدونم که کسی مطالبم رو می خونه (که تنها راهش اینه که نظرشون رو روی یادداشت هام ببینم، هرچند خوششون نیومده باشه از نوشته ام) واقعا خیلی تشویق می شم که زود به زود مطلب بنویسم و سعی کنم که بهترشون کنم.
همین رو می خواستم بگم مهتاب جان!

شنبه، دی ۱۲، ۱۳۸۳

یک مسابقه: کدامیک خواب واقعی ست؟

ببینید می توانید تشخیص دهید که کدام یک از این دو خواب واقعی ست و کدام تقلبی؟

خواب 1: شب است. گوشه اي از خانه يتان گنجي يافته اي. ولي عده اي آمده اند تا گنج ات را مصادره كنند. تو از توي دهليزهاي باريك و تاريك مي دوي. از خانه كه خارج مي شوي گنج ات را به همراه نداري ولي برايت انگار كه مهم نيست. مي روي تا به رودخانه اي برسي. رودخانه اسم اش اترك است. از رودخانه كه مي خواهي رد شوي روز است. شنا مي كني تا به آن سوي رودخانه برسي. از آن طرف، رودخانه به اندازه ي قبلي عريض نيست. ساختمان نيمه كاره ي چند طبقه اي درست كمي بالاتر از شيبي كه به رودخانه ختم مي شود، وجود دارد كه انگار مال توست. همه ي طبقه ها، ديوار طرف رودخانه يشان خالي ست، يعني ساخته نشده است. انگار جاي پنجره هاي بزرگي ست كه قرار است آنجا نصب كنند. وارد ساختمان مي شوي و از پله ها بالا مي روي. از پله ها كه رد مي شوي توي يكي از طبقه ها رو به طرف رودخانه ي قبلي مبلي گذاشته اند؛ درست جايي كه قرار است پنجره شود. بيرون را كه نگاه مي كني يك خيابان شلوغ مي بيني و اتاقك هايي تله كابين مانند كه روي سيم هايي كه بين ساختماني كه توي آن نشسته اي و ساختماني آن سوي خيابان كشيده شده در حال رفت و آمدند. روي كاناپه ي قرمز مي نشيني.
خواب 2: در جزيره اي زندگي مي كني با چند نفر، از جمله عمويت. از خانه بيرون مي آيي. جزيره كوچك است. همان قدي كه معمولاً توي كاريكاتورها نشان مي دهند. دريا انگار دارد جزيره را در خود فرو مي برد. دريا ظاهراً نفتي شده و نه فقط رويش؛ احساس مي كني در عمق اش هم آلوده به نفت است. دريا در دوردست به رنگ بنفش است؛ بنفشي كه گاهي با نارنجي هم قاطي مي شود. مي گويي كه بايد كلكي، قايقي بسازيد و از جزيره فرار كنيد. همينكه اين مساله به ذهنت مي رسد و بيان اش مي كني، انگار سرحال تر مي شوي. ورجه وورجه مي كني. شايد از اينكه مشغوليتي پيدا كرده اي، اينقدر خوشحال شده اي.
توي خانه به دنبال در مي گردي كه از آن براي ساختن كلك استفاده كني. عمويت از سر كار بر مي گردد؛ كار ساختماني. سر رو رويش آلوده به گچ و سيمان است. انگار خسته است و ظاهراً بايد استراحت كند. از پيشنهادت استقبالي نمي كند. انگار بايد برود نمازش را بخواند و بعد بخوابد.

در كتاب ادبيات "پست مدرن" چندين جا كافكا به عنوان يكي از پيشگامان ادبيات پست مدرن ياد شده است. بسياري از داستان هاي كافكا به نظر روياهايي هستند كه نويسنده آنها را در خواب ديده است. اين ويژگي در دو رمان محاكمه و آمريكا كاملاً مشهود است. در رمان اخير فصلِ خانه ي ييلاقي نزديك نيويورك، قسمتي از فصل هتل اكسيدنتال كه به توصيف خوابگاهي كه كارل و ساير خدمتكاران پسرِ هتل در آن استراحت مي كنند، فصل پناهگاه و فصل زيباي تئاتر از اين لحاظ مثال زدني ست. پس روياها نيز قالبي دارند كه مشابهتي با داستان هاي پست مدرن دارد.
این مطلب قسمت سوم شبه مقاله ی ردپای ادبیات پست مدرن بود.

رد پاي ادبيات پست مدرن (3): لطیفه ها

چند روز پيش سوار ميني بوسي شده بودم؛ پسر بچه اي كنار خانواده اش - رديف آخر ميني بوس -نشسته بود و داشت مدام شيرين زباني مي كرد و لطيفه مي گفت و سربه سر برادر بزرگش مي گذاشت و بقيه ي بچه ها هم مدام بهش مي گفتند كه چه بگويد و وقتي مي گفت همه مي زدند زير خنده و من هم مي خنديدم. گفتند اون شاه كه سه تا پسر داشت را بگو؛ كه قر و قاطي گفت. حالا شما همين داستان را داشته باشيد؛ پادشاهي سه پسر داشت: جمشيد، خمشيد و گمشيد. روزي مي آيد به ايوان و آنها را صدا مي زند. نمي دانم، هميشه فكر مي كنم كه پادشاه پسرهايش را يكجا گم كرده است. يعني نمي داند كه كجا رفته اند و با سر و وضعي آشفته و پريشان روي ايوان ظاهر مي شود. وقتي مي گويم ايوان عكسي از يك كتابِ دوران كودكي با نام "ملكه ي صبا و درخت گيسو" يادم مي افتد كه پادشاه آمده ايوان و مردم آن پايين جمع اند و او مي گويد كه هر كسي كه بتواند موهاي دخترم را كه همه ريخته اند، به او بازگرداند مي تواند با او ازدواج كند و من آن قدر طلا مي دهم و بهمان چيز ديگر را و الخ. پادشاه در ايوان است. مي گويد جمشييييد. مردم جمع مي شوند. مي گويد خمشييييد. مردم خم مي شوند. مي گويد گمشييد. مردم گم مي شوند؛ يعني پراكنده مي شوند. فكر كنم دفعه اول كه شنيدم بر اين منوال بود كه او از مردم مي خواهد پسرانش را برايش بيابند. فرق زيادي نمي كند.
يك لطيفه است و فكر كنم قديمي هم نيست. احتمالاً مولوي نيز داستانش را در اصل از افواه عوام گرفته باشد(رد پاي ادبيات پست مدرن(1): حکایت ها). اين لطيفه ي بي مزه ي كودكانه، داستاني است كه اگر دقت كني مي تواند تو را به تعجب بيندازد. آيا نمي توان با اندكي تشريح و شاخ و برگ دادن به آن داستاني پست مدرن از آن ساخت هر چند ضعيف. بازي زباني آشكاري در آن گنجانده شده است. يك بازي زباني داريم و درواقع نوعي از پرداختن به زبان. پادشاه پسرانش را صدا مي زند و مردم عوض اينكه كمكي به او بكنند، مي آيند، تعظيمي مي كنند و بعد پراكنده مي شوند. يعني اينكه آنها هيچ درك مشتركي از كلماتي كه استفاده مي كنند ندارند. آيا مناسب يك داستان پست مدرن نيست؟