سه‌شنبه، مهر ۱۴، ۱۳۸۸

عشق های زندگیم

بعد از حدود دو سال بالاخره "خاطرات روسپیان سودازده من*" آخرین اثر ماکز رو خوندم. بخش زیر قسمتی از این داستان زیباست.

"برخلاف سایر اثاثیه منزل وخودم، میزی كه روی آن می نویسم با گذشت زمان هنوز خوب و سالم مانده است. دلیلش هم این است كه آن راپدربزرگ پدریم كه نجار قایق ساز بود از چوب اعلا ساخت. هر روز صبح، حتی اگر چیزی برای نوشتن نداشته باشم، با چنان نظم و ترتیبی به سراغش رفته ام كه منجر به از دست دادن عشق های زندگیم شده است."

* خاطرات روسپیان سودازده من، گابریل گارسیا مارکز، امیر حسین فطانت، نشر ایران، چاپ اول: 1384

جمعه، مهر ۱۰، ۱۳۸۸

برای پرویز مشکاتیان

ای دوست وقت خفتن و خاموشی‌ات نبود
وز این دیار دورِ فراموشی‌ات نبود
تو روشنا سرود وطن بودی و چو آب
با خاک تیره روز هماغوشی‌ات نبود
میخانه‌ها زنعره‌ی تو مست می‌شدند
رندی حریف مستی و می‌نوشی‌ات نبود
دود چراغ موشیِ دزدان ترا چنین
مدهوش کرد و موسم خاموشی‌ات نبود
سهراب اضطراب وطن بودی و کسی
زینان به فکر داروی بیهوشی‌ات نبود
در پرده ماند نغمه‌ی آزادی وطن
کاندیشه جز به رفتن و چاوشی‌ات نبود
در چنگ تو سرود رهایی نهفته ماند
زین نغمه هیچ گاه فراموشی‌ات نبود
ای سوگوار صبح نشابورِ سرمه گون
عصری چنین سزای سیه پوشی‌ات نبود

محمدرضا شفیعی کدکنی
21 سپتامبر 2009، پرینستون