پنجشنبه، آذر ۲۳، ۱۳۹۱

تعمیر اساسی

در سال ۶۰۵ میلادی، وقتی محمد (ص) ۳۵ ساله بود، قریش تصمیم به تجدید بنای کعبه گرفت. تعدادی از سنگ‌های خانه افتاده بود و سقف آن به تعمیر اساسی نیاز داشت، زیرا دزدان از راه سقف به آن دستبرد می‌زدند. اما مقدس بودن خانه به هیچ قبیله‌ای اجازه نمی‌داد تا به آن دست بزنند، مبادا که به ساختمان صدمه‌ای اساسی وارد آمده و به نام آنان تمام شود. قریش که به شدت نگران خرابی کعبه بود، حاضر به تقبل تعمیر آن شد. ولید بن مغیره، رییس طایفه‌ی مخزوم که از مردان با نفوذ مکه به شمار می‌رفت، در حالی که تیشه‌ی خود را به دست گرفته بود، به کعبه نزدیک شد و محتاطانه گفت: "خدایا نترس، ما آنچه را که بهترین برای توست انجام خواهیم داد." بدین وسیله اجازه‌ی عملیات ساختمانی صادر و هر طایفه‌ای تعمیر قسمتی از خانه را به عهده گرفت، تا تمامی قبایل در این امر مقدس مشارکت داشته باشند.

محمد (ص)، زندگی‌نامه‌ی پیامبر اسلام، کارن آرمسترانگ، ترجمه‌ی کیانوش رحمتی، نشر حکمت، چاپ چهارم، ۱۳۸۹

دوشنبه، مرداد ۳۰، ۱۳۹۱

گشتن

یک روز ارس گردم، اطراف تو را گردم.

چهارشنبه، مرداد ۰۴، ۱۳۹۱

بهترين راه خداحافظي

امروز صبح خواستم رماني را كه ديگر از چاپش نااميد شده‌ام، براي دوستي بفرستم تا بخواند. نسخه‌هاي مختلف را باز مي‌كردم و دنبال آخرين ويرايش مي‌گشتم. نشانه‌ام براي تشخيص، آخر نوشته است كه در ويرايش‌هاي نهايي مدام عوض مي‌شد. اين آخرين پاراگراف رمانم بود:

فکر مي‌کنم با هر کسي که مي‌خواهي خداحافظي کني، بهترين راهش همين است که قبلش کمي، همين‌طور ساکت، کنارش قدم بزني. نه براي اين‌که وقت کني از دستش خسته شوي، ديرت شود و تو مدام به ساعتت نگاه کني؛ نه، فقط همين‌که جلوي پايت را نگاه کني و بخواهي قدم‌هايتان با هم يکي شود و ببيني که نمي‌شود و از همين بفهمي همه چيز هست غير از فراموشي و يادت بيايد يکي هم بوده که فرصت نکرده‌اي براي آخرين بار کنارش، آرام، بدون عجله و ساکت قدم بزني، شايد دستش را بگيري و توي ذهنت آخرين شعري را که خوانده‌اي مرور کني و هر دو با هم يادتان بيفتد هنوز توي صفحه‌ي اول کتاب هديه‌اش چيزي برايت ننوشته.

شنبه، اردیبهشت ۳۰، ۱۳۹۱

حقه‌های دوست داشتنی، حقه‌های صادقانه

چیزی که اهمیت دارد، آن است که این داستان هوگو داستان خیلی خوبی است، تا جایی که من می‌توانم بگویم و فکر می‌کنم بتوانم چنین ادعایی داشته باشم. باید بگویم چقدر صادقانه و چقدر دوست داشتنی‌ست. باید اعتراف کنم. داستان هوگو مرا تکان داد؛ از این بابت خوشحال بودم و همین حالا هم هستم. و باید بگویم که من گول حقه‌ها را نمی‌خورم. اگر فریبم دهند، باید حقه‌های خوبی باشند. حقه‌های دوست داشتنی، حقه‌های صادقانه. توی داستان، دوتی را از زندگی‌اش بیرون آورده و توی نور گذاشته‌اند، معلق در ژل شفاف شگفت‌انگیزی که هوگو تمام زندگی‌اش را صرف کرده تا نحوه‌ی ساختنش را یاد بگیرد. این یک جور جادوست، نمی‌شود آن را فاش کرد. این یک اجراست، می‌توانید بگویید جلوه‌گری یک عشق ویژه، بی‌دریغ و غیراحساساتی. یک سخاوتندی عالی و خوش‌اقبال. آدم‌هایی که این عمل را بفهمند و ارزشش را بدانند خواهند گفت دوتی آدم خوش‌شانسی بوده (البته هر کسی این عمل را نمی‌فهمد و ارزش آن را نمی‌داند)؛ او شانس این را داشت که چند ماهی در آن زیرزمین زندگی کند و نهایتا این اتفاق برایش بیفتد، گرچه او نمی‌داند چه اتفاقی برایش افتاده و اگر هم می دانست، اهمیتی نمی‌داد. او وارد هنر شده است. برای هرکسی اتفاق نمی‌افتد.

از داستان متریال (Material) از مجموعه‌ی "چیزی که واقعا می‌خواستم به تو بگویم"

Something I've been meaning to tell you, Alice Munro, Penguin Canada, 2006

پنجشنبه، فروردین ۲۴، ۱۳۹۱

عشق همین‌جور است

سرانجام می‌گوید: "از احساست خبر دارم. اما این چیزی است که خودت باید با آن کنار بیایی. هیچ‌کس نمی‌تواند کمکت کند. عشق همین‌جور است، کافکا. تو کسی هستی که این احساس معرکه را دارد، ولی وقتی در تاریکی سرگشته‌ای باید به تنهایی از عهده‌اش بربیایی. تن و جانت باید آن را تاب بیاورد. خودت تنهای تنها."
هاروکی موراکامی، کافکا در ساحل، ترجمه‌ی مهدی غبرائی، انتشارات نیلوفر، 1390، چاپ سوم