سه‌شنبه، مهر ۰۹، ۱۳۸۷

عید

اینجا امروز عیده.
با این هوای نیمه ابری و بارونی، حال و هوای مردم و شلوغی بازار و خرید هاشون یاد روزهای آخر اسفند می افتم تو ایران که همیشه خیلی دوست داشتم.
از صبح صدای پای بچه ها مدام توی راه پله می پیچه که مدام با خنده و سر وصدا بالا و پایین می رن.
پرده رو یه کم کنار می زنم تا صدای بارون و هوای خیس رو ببینم و بشنوم. به دود سیگارم خیره می شم و حس خوبی دارم.

دوباره سلام.

شنبه، مهر ۰۶، ۱۳۸۷

شمشیرها نزدیک می‌ شوند

میلنا یسنسکا، کافکا را اینگونه توصیف می‌کند: "در نظر او زندگی بی‌نهایت متفاوت با آن چیزی است که برای دیگران است. پول، بورس اوراق بهادار، بازار تبدیل ارز، ماشین تحریرها – او همه‌ی این‌ها را چیزهای رمزی و نمادین می‌بیند ... همه‌ی این‌ها برایش معماهایی عجیب و غریب‌اند – ارتباطش با آن‌ها کاملا متفاوت با ارتباط ما است. آیا فکر می‌کنید کار اداری‌اش یک کار عادی و معمولی است؟ در نظر او اداره – حتا اداره‌ی خودش – همان‌قدر اسرارآمیز و استثنایی است که لوکوموتیو برای کودکی خردسال. او ساده‌ترین چیزهای دنیا را درک نمی‌کند."×

میلنا یسنسکا زنی‌ست که کافکا آخرین رابطه‌ی عاطفی بزرگ زندگی‌اش را به سبک و سیاق معمول با وی آغاز کرد: نامه‌ها تقریبا هر روز میان مرانو و وین، بین فرانتس کافکا و میلنا یسنسکا، در رفت و آمد بودند. میلنا نخستین زن در زندگی کافکا بود که که قادر بود به دنیای کافکا پی ببرد و نوشته‌هایش را درک کند (او مترجم کافکا بود)؛
اما این زن، این "آتش جاندار ... اما بسیار آرام، شجاع و خردمند"×× که کافکا فکر می‌کرد می‌تواند به او عشق بورزد و شاید از او بچه‌دار شود، با تمام زن‌های دیگری که با آن‌ها آشنا شده بود، فرق داشت: به لحاظ جایگاه اجتماعی، پس‌‌زمینه و نیز سن و سال. میلنا شوهر داشت، چک بود (یهودی نبود) و سیزده سال جوان‌تر از او بود. روابط آن‌ها به‌رغم تمام این موانع، بالید و آن دو در پی مکاتباتی که چندین هفته طول کشید، یکدیگر را در وین دیدند و چهار روز با هم بودند؛ چهار روزی که طی آن کافکا ظاهرا تمام اضطراب‌ها، خستگی مدام و حتا بیماری‌اش را از ذهن بیرون کرد. "او در تمام طول روز بالا و پایین می‌پرید، زیر آفتاب قدم می‌زد، حتا یک بار هم سرفه نکرد، با اشتهای تمام غذا می خورد و درست مثل کنده‌ی هیزم می‌خوابید. خلاصه، سالم و سرحال بود."×

ولی آخر سر، همان ترس‌های قدیمی شروع به پدیدار شدن کردند. آخرین دیداری را که به اصرار میلنا رخ داد، دخترش اینگونه به یاد می‌آورد : "احتمالا بدسرانجام‌ترین دیداری بود که ممکن بود صورت پذیرد. میلنای سرزنده، بی‌تاب و پرشور و کافکای بیمار، محتاط و بی‌نهایت بی‌میل. هیچ اتفاقی نیفتاد." در پی آن دیدار ناشاد در گموند، کافکا ناچار به حال و وضع تنهایی خود بازگشت: "عشق یعنی این که تو چاقویی هستی که من مدام در زخم‌هایم می‌چرخانم... می‌دانی، هر وقت می‌خواهم چیزی (درباره‌ی نامزدی‌مان) روی کاغذ بیاورم، نوک شمشیرهایی که دایره‌وار احاطه‌ام کرده‌اند، آرام آرام به من نزدیک می‌شوند، این کامل‌ترین نوع شکنجه است. به محض این که شروع به خراشیدن بدنم می‌کنند، همه چیز آن‌قدر وحشتناک می‌شود که من بلافاصله با همان جیغ اول، نه به تو، نه به خودم، که یک‌باره به همه چیز خیانت می‌کنم." پس "گور پدر کل قضیه؛ از این همه می‌ترسم."×××

روح پراگ، ایوان کلیما، ترجمه‌ی فروغ پوریاوری، نشر آگه، چاپ یکم 1387

× از نامه‌ی میلنا یسنسکا خطاب به ماکس برود
×× از نامه‌ی فرانتس کافکا خطاب به ماکس برود
××× از نامه‌ی فرانتس کافکا خطاب به میلنا یسنسکا

سه‌شنبه، مهر ۰۲، ۱۳۸۷

دروازه ی ملل

همزمان با ماشینی‌ که من سوارش هستم، کاروانی حدودا 25 نفره نیز وارد تهران می‌شوند. این دومین کاروانی‌ست که بعد از بیرون آمدن از شرکت، توی جاده‌ی منتهی به تهران می‌بینم. باید برای مناسبت پس‌فردا از چند روز پیش از شهرستان‌ مربوطه راه افتاده باشند به سمت پایتخت. کاروان را نگاه می‌کنم. همه پیشانی‌بند دارند و یک در میان پرچم دست گرفته‌اند. مشخص است که چند روز است در راه بوده‌اند؛ همه سیاه سوخته‌ شده‌اند. ریش‌سفیدشان کلاشینکفی در دست، خارج از صف جوانان، انگار که از ورود به میدان آزادی به هیجان آمده باشد، پشت به تهران دارد عقب عقب می‌دود. منتها چون پاشنه‌ی کفشش را خوابانده، نمی‌تواند راحت – آن طور که به نظر می‌رسد دلش واقعا می‌خواهد- مانور بدهد.
پشت سر قافله آمبولانسی به آرامی حرکت می‌کند و یک وانت میتسوبیشی با کلی پرچم و بلندگویی بزرگ جلودار قافله است. وانتی به محض ورود به میدان، مارش نظامی خاطره‌انگیزی پخش می‌کند.
دو نفر دیگر سوار تاکسی می‌شوند؛ یکی جلو می‌نشیند و آن یکی عقب پیش من. دارند می‌خندند. جلویی ننشسته به پیرمرد راننده مي‌گوید: "آقا بزن بریم که تهران فتح شد!" و می‌خندند. پیرمرد عکس‌العملی نشان نمی‌دهد. تاکسی راه که می‌افتد، همان جلویی می‌گوید: "آی راننده، این رادیو رو روشن کن ببینیم چی شد فوتبال!" من و دوستش هم استقبال می‌کنیم. راننده می‌گوید "فوتبالی نیستم." من می‌گویم: "خب، حاجی واسه ما روشن کن!" راننده سر حوصله پیچ رادیو را می‌چرخاند. رادیو پیام است. کمی صبر می‌کنیم. به هم نگاه می‌کنیم. دوست مسافر جلویی که کنار من نشسته می‌گوید: "حاجی بزن شبکه جوان یا شبکه ورزش بی‌زحمت. اونا فوتبال پخش می‌کنن!" راننده با همان لحن قبلی می‌گوید: "نه اهل ورزشم و نه دیگه جوونم." بی‌خیال فوتبال می‌شوم. برمی‌گردم و پشت سر را نگاه می‌کنم. کاروان عقب افتاده. مردی پشت بلندگوی وانت شروع به سخنرانی می‌کند. میدان شلوغ و پرسروصداست. از دوست مسافر جلویی می‌خواهم شیشه را پایین بکشد تا بشنویم: "بسم الله الرحمن الرحیم. اهالی محترم شهرستان تهران، توجه فرمایید! اهالی محترم شهرستان تهران، توجه فرمایید! ... " لاین مقابل ترافیک سنگینی دارد و به نظر می‌رسد اکثر اهالی شهرستان تهران دارند برای استفاده از تعطیلات آتی از آن خارج می‌شوند.

پنجشنبه، شهریور ۲۸، ۱۳۸۷

راه ‌های جدید داستانگویی


قبلا مقاله‌ای از بخش The Technologist مجله‌‌ی Newsweek ترجمه کرده بودم که اینجا می‌توانید بخوانید. آنچه در زیر می‌آید مقاله‌ای دیگر از همین بخش به قلم Barrett Sheridan است که در شماره‌ی 12 مه 2008 مجله با نام New Ways of Telling Tales چاپ شده است. مقاله درباره‌ی تجربه‌هایی ست که اخیرا برای بهره‌گیری از امکانات web 2.0 و کلا اینترنت برای داستانگویی انجام شده است. نسخه‌ی اینترنتی این مقاله را تحت عنوان Telling Stories the Online Way اینجا می‌توانید بخوانید. غیر از نام مقاله این دو نسخه تفاوت‌هایی دیگری نیز دارند ولی به هر ترتیب همان نسخه‌ی کاغذی مبنای این ترجمه بوده است.

صفحه‌ای از داستان 21 گامبا Google Maps کارهای زیادی می‌شود کرد مثل پیدا کردن نزدیک‌ترین شعبه‌‌ی Starbucks یا محاسبه‌ی زمان لازم برای رانندگی تا رسیدن به یک پارک تفریحی. ولی می‌شود از آن انتظار داستانگویی داشت؟ Charles Cumming، یک نویسنده‌ی بریتانیایی رمان‌های جاسوسی، فکر می‌کند که می‌شود. آخرین پروژه‌ی او، "21 گام" (The 21 Steps)، بازسازی یک رمان مهیج جاسوسی کلاسیک متعلق به قبل از جنگ جهانی اول نوشته‌ی John Buchan با عنوان "39 گام" (The 39 Steps)، است. درکنار تفاوت‌های داستانی زیادی که بین این دو نسخه وجود دارد، تفاوت اصلی در این است که نسخه‌ی "21 گام" کاملا از طریق Google Maps روایت می‌شود. نکته‌ی بامزه در این نسخه آن است که در حین خواندن داستان می‌توانید با کلیک کردن روی لینک مکان‌ها، آن صحنه از داستان را که در حال خواندنش هستید، ببینید و مسیری را تماشا کنید که قهرمان داستان با ماشینش از ایستگاه قطار خیابان Pancras در شهر لندن به فرودگاه Heathrow و سپس به ادینبورگ رفته است. چنین تجربه‌ای هنوز خیلی شبیه خواندن یک داستان کوتاه معمولی است ولی تاثیر دیدن صحنه‌های دنیای واقعی در بافت داستان و پی بردن به گونه‌گونی و مقیاس واقعی جاهایی که قهرمان داستان از آنها عبور کرده، تجربه‌ای ست که باعث می‌شود خواندن این کتاب با همه‌ی کتاب‌هایی که خوانده‌اید، فرق داشته باشد که البته ایده‌ی اصلی پشت این پروژه نیز همین است.

"21 گام" بخشی از یک پروژه‌ی بزرگتر با نام We Tell Stories (ما داستان تعریف می‌کنیم) است که شاخه‌ی بریتانیایی انتشارات پنگوئن (Penguin Books) در مشارکت با شرکت رسانه‌ای Six to Start در دست دارند. این پروژه قرار نیست که قالب رمان را دوباره بازآفرینی کند بلکه سعی می‌کند راه‌های جدیدی متناسب با عصر Web 2.0 برای داستانگویی پیدا کند. Dan Hon یکی از موسسین شرکت Six to Start می‌گوید "ما می‌خواهیم کاری بکنیم که شما 5 یا 10 سال پیش قادر به انجامش نبودید. چنین کاری امکانات بالقوه‌ای را که انتشار آن لاین کتاب فراهم می‌کند، نشان می‌دهد."

Sliceاین پروژه‌ی شش هفته‌ای که 18 مارس 2008 آغاز شده، قرار است که هر هفته یک داستان جدید خلق کند که در عین اقتباس آزاد از یک داستان کلاسیک، فرمی متفاوت داشته باشد. به عنوان مثال در داستان دوم، "ترکه‌ای" (Slice) نوشته‌ی Toby Litt، شخصیت اصلی از نوشته‌های بلاگ و پیغام‌های Twitter برای خبر دادن درباره‌ی کشفیاتش از یک خانه‌ی جن زده استفاده می‌کند (پست قبلی وبلاگ داستان کوتاه به همین داستان اختصاص داشت). داستان سوم یک داستان قابل تغییر به دلخواه خوانندگان، از نوع افسانه‌های جن و پریان ست. داستان بعدی با عنوان "جای تو و من" (Your Place and Mine)، بصورت زنده نوشته شده و خوانندگان می‌توانستند آن را در زمان نوشته شدن دنبال کنند. خلاصه اینکه هر هفته یک تجربه‌ی متفاوت و جدید در چشم انداز آینده‌ی داستانگویی انجام شده است.
تا اینجا، کار با اقبال عمومی مواجه شده و We Tell Stories توانسته با اندکی کار تبلیغی، تنها در هفته‌ی اول نزدیک 50000 بازدید کننده‌ی مجزا داشته باشد. چنین استقبالی برای شرکت پنگوئن که با نگرانی شاهد کاهش اقبال خوانندگان به نسخه‌های چاپی بود، باعث دلگرمی‌ست. شرکت‌های انتشاراتی زیادی تلاش کرده‌اند با روی آوردن به کتاب‌های الکترونیکی که با ابزارهایی مانند Kindle - متعلق به Amazon - قابل خواندن هستند، در حوزه‌ی اینترنت سرمایه گذاری کنند ولی همچنانکه Jeremy Ettinghausen، ناشر بخش دیجیتال شعبه‌ی بریتانیایی انتشارات پنگوئن (و کسی که ایده‌ی We Tell Stories را مطرح کرده)، می‌گوید "فرق چندانی بین یک کتاب کاغذی و نسخه‌ی الکترونیکی مرسوم آن وجود ندارد. ما فکر کردیم که روی چیزی کار کنیم که اندکی بلندپروازانه‌تر باشد؛ تولید داستان‌هایی که واقعا برای اینترنت خلق شده‌اند و نه اینکه فقط روی آن قرار گرفته‌اند."
این اولین باری نیست که کسی سعی می‌کند داستان نویسی را مدرنیزه کند. در سال 2006 هم مجله‌ی آن لاین Slate رمانی از Walter Kirn را بصورت دنباله‌دار منتشر کرده و سعی نمود از مزایای لینک دادن و چندرسانه‌ای استفاده کند. در چند ساله‌ی اخیر خوانندگان ژاپنی کاملا شیفته‌ی موج جدید رمان‌هایی شده‌اندکه روی موبایل نوشته و خوانده می‌شوند. خود انتشارات پنگوئن هم دارای تاریخچه‌ای از نوآوری‌های دیجیتال است: در اوایل 2007 آقای Ettinghausen از مردم خواست که در خلق اولین "Wikinovel" جهان مشارکت کنند؛ داستانی که توسط عموم مردم نوشته می‌شد.
چنین تلاش‌هایی معمولا با نارضایتی به پایان می‌رسند. با اینکه رمان‌های موبایلی ژاپنی‌ها به سرعت همه‌گیر شدند - آنها سال گذشته سه تا از پرفروش‌‌ترین رمان‌های ژاپن بودند – ولی منتقدان نثر مقطع و مشابه پیغام‌های متنی آنها را مسخره می‌کنند. اکثر قسمت‌های ویکی‌ناول هم تقریبا غیرقابل فهم بوده و نثری بسیار ضعیف دارد (مثلا این جمله: "سی‌دی او شروع به جهیدن کرد، بعدش پرید و بعد لی‌لی بازی کرد.") همچنانکه Ettinghausen می‌گوید "فکر می‌کنم می‌توان گفت که ما اثر داستانی منسجمی تولید نکرده‌ایم."

All StoriesWe Tell Stories هنوز ایده‌ی جاه طلبانه‌ای ست و ممکن است که به سرعت به پایان راه خود برسد و یا تنها به عنوان یک ابزار بازاریابی مبتکرانه دست آوردهایی خوبی داشته باشد. این احتمال هم هست که پرده از چیزهایی بردارد که ما طی 10 یا 20 سال آیِنده در حوزه‌ی داستانگویی پیش رو داریم به ویژه با فرایند روزافزون توجه به صفحات الکترونیک به جای صفحات کاغذی. این پروژه بر مشکلات رو به افزایش محدود کردن سرگرمی در یک چهارچوب خاص تاکید می‌کند. به عنوان مثال Six to Start برای تولید بازی‌های موسوم به "alternate reality games" (بازی‌هایی که از رسانه های مختلف مثل وب، ایمیل، موبایل، رادیو، روزنامه، رادیوف تلویزیون و اتفاقات جاری برای تعریف کردن یک داستان استفاده می کنند و معمولا تعداد بازیگران زیادی می توانند در این گونه بازی ها مشارکت کرده و حتا آن را تغییر دهند) تاسیس شد؛ بازی‌هایی که در آنها گونه‌های مختلفی از رسانه‌ها با روایت‌های تعاملی (interactive narratives) ترکیب می‌شود. و درواقع We Tell Stories شامل یک داستان هفتم مخفی نیز هست که بیشتر شبیه یک بازی دیجیتال جستجوگرانه است تا یک تجربه در داستانگویی تعاملی. Hon می‌گوید: "انتشاراتی‌ها دیگر در مقابل انتشاراتی‌های دیگر نیستند. درواقع رقیب آنها هر کسی‌ست که سرگرمی تولید می‌کند. رقابت بر سر وقت شماست."
خود نویسندگان درباره‌ی اینکه رسانه‌ی خود را به روز کنند، چه فکر می‌کنند؟ هم Cumming و هم Litt می‌گویند که از کار با تکنولوژیست‌ها و مهندسان نرم‌افزار لذت برده‌اند و از این همکاری به عنوان وقفه‌ای در زندگی منزوی و راهبانه‌ی یک رمان نویس استقبال کرده‌اند. و Litt می‌گوید که ایجاز فوق‌العاده‌ی Twitter – که پیغام‌هایش را به 140 کاراکتر محدود می‌کند- به او کمک کرده که دریابد "اگر مردم ارزش شایانی برای کاراکترها قائل باشند، شما برای داستانگویی واقعی به چیز زیادی نیاز نخواهید داشت." اما هیچ یک از این دو نویسنده نگران این نیستند که وبلاگ‌ها و Twitter یا نقشه‌های آنلاین تماما جایگزین نسخه‌های کاغذی داستان‌ها شوند. Cumming می‌گوید: "نمی‌توانم تصور کنم که بتوان جنگ و صلح را به سبک گوگلی نوشت." البته Hon و Ettinghausen احتمالا به این موضوع بیشتر به عنوان یک چالش نگاه می‌کنند تا امری قطعی و نهایی شده.

دوشنبه، شهریور ۲۵، ۱۳۸۷

داستانگویی آنلاین

"من دختر بدی بودم، یک دختر خیلی بد... "

لیزا - پیش دوستانش معروف به Slice (ترکه ای) - با والدینش به لندن رفت تا از "دوستان ناجورش " فاصله بگیرد. لیزا به عنوان دختری که تازه از امریکا آمده، بلافاصله توسط خانه‌ی غیرعادی که به آن نقل مکان کرده بودند، افسون شد. ولی آیا حدس او درباره‌ی اینکه خانه جن زده است، صحت داشت یا اینکه اینها تنها تصورات یک نوجوان خیال‌پرداز بود؟
شما می‌توانید داستان لیزا را در وبلاگ خود او و والدینش در طول چهار روز، که از سه‌شنبه 25 مارس شروع شده و به جمعه ختم شد، پیگیری کنید. برای اینکه کاملا در بطن داستان قرار بگیرید، می‌توانید ایمیل‌های شخصیت‌های داستان را خوانده و پیغام‌های متنی‌شان را در Twitter تعقیب کنید.
همه‌ی نوشته‌های وبلاگی آرشیو شده‌اند؛ پس کافی‌ست که آنها را به ترتیب نوشته شدن، مرور کنید.
وبلاگ لیزا
وبلاگ لیزا
لیزا در تویتر

وبلاگ ری و لین (والدین لیزا)
وبلاگ ری و لین (والدین لیزا)
ری و لین در تویتر

جمعه، شهریور ۲۲، ۱۳۸۷

لپ گزیده ی معشوق

به نظرم بین این دو صحنه در داستان بوف کور صادق هدایت و داستان پزشک دهکده فرانتس کافکا شباهت عجیبی وجود دارد:

پزشک دهکده:
دختر دم دروازه نمایان شد، تنها، و فانوس را تکان تکان داد؛ البته کیست که در این وقت برای چنین سفری اسبش را امانت بدهد؟ بار دیگر شلنگ انداز سراسر حیاط را پیمودم؛ بیرون شدی نمی یافتم؛ در سرآسیمگی ام به در فکسنی خوکدان که سالها بی مصرف افتاده بود لگد کوفتم. یکهو در باز شد و روی پاشنه اش پس و پیش بال بال زد. دمه و بویی چون بوی اسب از آن بیرون زد. تو، تاب خوران از طنابی، فانوس طویله ای کورسو می زد. مردی، چمباتمه نشسته در آن اندرون پست، چهره ی چشم آبی گشاده اش را نشان داد. چهار دست و پا بیرون خزان، پرسید: " اسبها را به درشکه ببندم؟" نمی دانستم چه بگویم و همین قدر خم شدم که ببینم چه چیز دیگری در خوکدان هست. کلفَت کنارم ایستاده بود. گفت: "شما هرگز نمی دانید که در خانه ی خودتان چه خواهید یافت" و هر دو خندیدیم ...
گفتم: "کمکش کن" و دختر مشتاقانه شتافت تا مهتر را در بستن اسبها یاری دهد. اما همینکه کنارش رفت، مهتر چنگ می اندازد می گیردش و چهره اش را به چهره ی او می چسباند. دختر جیغ می کشد و پیش من می گریزد؛ روی لپش نشانه های دو ردیف دندان به رنگ سرخ نمایان است. خشمناک نعره می کشم که: "حیوان وحشی، دلت شلاق می خواهد؟" ولی همان دم می اندیشم که او غریبه است، نمی دانم از کجا می آید و هنگامی که همه ی کسان دیگر مرا فرو گذاشته اند به دلخواه خویش به دادم می رسد.
بوف کور:
هیچ فکرش را نمی شود کرد، پریروز یا پس پریروز بود وقتی که فریاد زدم و زنم آمده بود لای در اتاقم، خودم دیدم، به چشم خودم دیدم که جای دندان های چرک، زرد و کرم خورده ی پیرمرد – که از لایش آیات عربی بیرون می آمد – روی لپ زنم بود. اصلا چرا این مرد از وقتی که من زن گرفته ام، جلوی خانه ی ما پیدایش شد؟ ...
از همه ی بساط جلوی او بوی زنگ زده ی چیزهای چرک وازده که زندگی آنها را جواب داده بود، استشمام می شد. شاید می خواست چیزهای وازده ی زندگی را به رخ مردم بکشد؛ به مردم نشان بدهد. اشیای بساطش همه مرده، کثیف و از کار افتاده بود. ولی چه زندگی سمج و چه شکل های پرمعنی داشت! این اشیای مرده به قدری تاثیر خودشان را در من گذاشتند که آدم های زنده نمی توانستند در من آن قدر تاثیر بکنند.

سنجش هنر و اندیشه ی فرانتس کافکا، والتر ه. زُکِل، ترجمه ی امیرجلال الدین اعلم، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی،چاپ سوم 1375
بوف کور، صادق هدایت، انتشارات صادق هدایت، چاپ اول 1383

شنبه، شهریور ۱۶، ۱۳۸۷

روح پراگ

یکی از بخش های هفته نامه ی شهروند امروز که معمولا از دست نمی دهم، یادداشت های ایوان کلیما به ترجمه ی خشایار دیهیمی است. از قرار معلوم ایوان کلیما از نویسندگان مشهور چک است و یادآوری هموطنانش، کافکا و کوندرا، باعث می شود که با پیش داوری مثبتی نوشته های او را بخوانم (هنوز از واتسلاو هاول چیزی نخوانده ام). وقتی توی کتابفروشی چشمه، کتابی با عنوان "روح پراگ" از او دیدم، بدون معطلی برش داشتم. او که در "بهار پراگ" سردبیر نشریه ی اتحادیه ی نویسندگان چک بوده، همانند کوندرا اصرار دارد به خوانندگانش بقبولاند که علایق یک نویسنده ی تحت سرکوب فقط تمرکز بر موضوع های سیاسی نیست، بلکه مشابه علایق اکثر نویسندگان در همه جای دنیا است. کتاب را فروغ پوریاوری به فارسی ترجمه کرده است. وقتی توی پیشگفتار خواندم که آخرین مقاله ی کتاب یک بررسی طولانی درباره ی فرانتس کافکاست، ترجیح دادم که کتاب را از همین مقاله ی آخرش شروع کنم. فکر کنم یکی از بهترین نوشته هایی ست که درباره ی کافکا و آثار او به فارسی قابل خواندن است. و خواندن این مقاله بهانه ای شد که نگاه دوباره ای به کتاب "سنجش هنر و اندیشه ی فرانتس کافکا"، نوشته ی والتر زکل و ترجمه ی امیرجلال الدین اعلم و "درباره ی مسخ"، نوشته ی ناباکوف که فرزانه ی طاهری به عنوان موخره ای به کتاب مسخ افزوده است، انداختم. برای چندمین بار داستان کوتاه داوری را خواندم؛ یکی از اولین کارهای اصلی کافکا که آن را یک شبه نوشته و فکر می کنم فهمیدم که چرا کافکا این کار نسبتا کوتاه را همیشه بهترین داستان خود می خواند. نهایتا اینکه اگر از علاقمندان کافکا هستید، "روح پراگ" را از دست ندهید.

دوشنبه، شهریور ۱۱، ۱۳۸۷

بدترین خصیصه ی نوشتن


دوشنبه 12 مه
ما در بحبوحه ی فصل انتشارات هستیم. آثار موری، الیوت و من از امروز صبح به دست مردم رسیده اند. شاید به همین علت است که من اندکی، اما واقعا، افسرده هستم. یک نسخه از داستان "باغهای کیو" را تا به آخر خواندم. این کار دشوار را به تمام کردنِ آن موکول کرده بودم. به نظرم مبهم، کوتاه و کم اهمیت است. نمی فهمم لئونارد چگونه چنین مجذوبِ آن شده بود. به نظر او بهترین داستان کوتاهی است که تاکنون نوشته ام؛ این دیدگاه موجب شد که "اثر روی دیوار" را دوباره بخوانم و در آن ایرادهای بسیار یافتم. همان طور که سیدنی واترلو می گفت بدترین خصیصه ی نوشتن این است که آدم را به تحسین و تمجید بسیار متکی می کند. مطمئنم که برای این داستان تحسین نخواهم شد و این برایم کمی برخورنده است. بدون تحسین سختم است که صبح ها شروع به نوشتن کنم. اما احساسِ یاس فقط 30 دقیقه دوام می آورد و وقتی نوشتن را آغاز می کنم، همه چیز فراموشم می شود.

یادداشت های روزانه ی ویرجینیا وولف، ترجمه ی خجسته کیهان، نشر قطره، چاپ سوم 1385