جمعه، شهریور ۲۲، ۱۳۸۷

لپ گزیده ی معشوق

به نظرم بین این دو صحنه در داستان بوف کور صادق هدایت و داستان پزشک دهکده فرانتس کافکا شباهت عجیبی وجود دارد:

پزشک دهکده:
دختر دم دروازه نمایان شد، تنها، و فانوس را تکان تکان داد؛ البته کیست که در این وقت برای چنین سفری اسبش را امانت بدهد؟ بار دیگر شلنگ انداز سراسر حیاط را پیمودم؛ بیرون شدی نمی یافتم؛ در سرآسیمگی ام به در فکسنی خوکدان که سالها بی مصرف افتاده بود لگد کوفتم. یکهو در باز شد و روی پاشنه اش پس و پیش بال بال زد. دمه و بویی چون بوی اسب از آن بیرون زد. تو، تاب خوران از طنابی، فانوس طویله ای کورسو می زد. مردی، چمباتمه نشسته در آن اندرون پست، چهره ی چشم آبی گشاده اش را نشان داد. چهار دست و پا بیرون خزان، پرسید: " اسبها را به درشکه ببندم؟" نمی دانستم چه بگویم و همین قدر خم شدم که ببینم چه چیز دیگری در خوکدان هست. کلفَت کنارم ایستاده بود. گفت: "شما هرگز نمی دانید که در خانه ی خودتان چه خواهید یافت" و هر دو خندیدیم ...
گفتم: "کمکش کن" و دختر مشتاقانه شتافت تا مهتر را در بستن اسبها یاری دهد. اما همینکه کنارش رفت، مهتر چنگ می اندازد می گیردش و چهره اش را به چهره ی او می چسباند. دختر جیغ می کشد و پیش من می گریزد؛ روی لپش نشانه های دو ردیف دندان به رنگ سرخ نمایان است. خشمناک نعره می کشم که: "حیوان وحشی، دلت شلاق می خواهد؟" ولی همان دم می اندیشم که او غریبه است، نمی دانم از کجا می آید و هنگامی که همه ی کسان دیگر مرا فرو گذاشته اند به دلخواه خویش به دادم می رسد.
بوف کور:
هیچ فکرش را نمی شود کرد، پریروز یا پس پریروز بود وقتی که فریاد زدم و زنم آمده بود لای در اتاقم، خودم دیدم، به چشم خودم دیدم که جای دندان های چرک، زرد و کرم خورده ی پیرمرد – که از لایش آیات عربی بیرون می آمد – روی لپ زنم بود. اصلا چرا این مرد از وقتی که من زن گرفته ام، جلوی خانه ی ما پیدایش شد؟ ...
از همه ی بساط جلوی او بوی زنگ زده ی چیزهای چرک وازده که زندگی آنها را جواب داده بود، استشمام می شد. شاید می خواست چیزهای وازده ی زندگی را به رخ مردم بکشد؛ به مردم نشان بدهد. اشیای بساطش همه مرده، کثیف و از کار افتاده بود. ولی چه زندگی سمج و چه شکل های پرمعنی داشت! این اشیای مرده به قدری تاثیر خودشان را در من گذاشتند که آدم های زنده نمی توانستند در من آن قدر تاثیر بکنند.

سنجش هنر و اندیشه ی فرانتس کافکا، والتر ه. زُکِل، ترجمه ی امیرجلال الدین اعلم، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی،چاپ سوم 1375
بوف کور، صادق هدایت، انتشارات صادق هدایت، چاپ اول 1383

۱ نظر:

nazanin گفت...

صادق هدایت , اولین فردی بود که کافکا را در ایران رواج داد...