سه‌شنبه، بهمن ۱۰، ۱۳۸۵

کار روشنفکري

ميشل فوکو خواندن کتاب کار روشنفکري (يا به قول بابک احمدي روشن فکري) تمام شد. علي خواسته بود که مطالب بيشتري از اين کتاب در اينجا بگذارم که نتيجه اش اين مطلب شد. کمي طولاني ست ولي به نظرم به خواندنش مي ارزد. اگر بخواهم مطلب اصلي کتاب را در چند عنصر خلاصه کنيم، آن عناصر اينها خواهند بود:
مقدمه
نويسنده معتقد است که تمام تعاريف مبتني بر ذات باوري (Essentialism) نابسنده هستند. منظور از تعاريف ذات باور تعاريفي ست که مي خواهد روشنفکر را براساس شغلي که دارد، نوع علايقش، وابستگي اش به مفاهيمي مانند حقيقت و خرد و امثالهم و يا براساس طبقه ي اجتماعي اش تعريف کند.
نويسنده درصدد است تعريفي براساس مفهوم گفتمان (Discourse) از روشنفکر به دست دهد؛ معنايي از گفتمان که نويسنده درنظر دارد، از ميشل فوکو وام گرفته است.

تعريفي تازه از کار روشنفکري
هرکس که در جريان يک فعاليت کرداري - فکر بکوشد و موفق شود که:
1) اين فعاليت را در جهت گسترش افق گفتماني خاص قرار دهد و قلمرو کارکردي آن گفتمان را دقيق تر کند (با روشن کردن امکانات بياني آن و نشان دادن اين که در گستره ي اين گفتمان چه مي توان گفت و چه نمي توان گفت، بر گستره ي امکانات بيان بيفزايد)،
2) و ارتباط گفتمان را با زندگي اجتماعي و با "صورت بندي دانايي" و سامان حقيقت و نيز با سازوکار قدرت تا حدودي روشن تر کند و اين نکته را به بحث بگذارد،
3) و حلقه هاي ارتباط گفتمان خاصي را با ديگر گفتمان هاي رايج مستحکم کند و در حالتي بهتر موجب پيدايش حلقه هايي تازه شود،
آن فعاليت کرداري - فکري اش تبديل به فعاليتي روشنفکرانه مي شود. توجه کنيد که سه جنبه ي فوق الذکر به هم پيوسته اند. منظور فوکو از صورت بندي دانايي مجموعه ي مناسباتي است که در يک دوره ي معين تاريخي انواع کردارهاي گفتماني را که منجر به شکلهاي گوناگون شناختي علمي و نظام هاي صوري دانايي مي شوند، به هم مرتبط و با هم متحد مي کند. هر صورت بندي دانايي گستره تاريخي، ويژه و پوياي بازنمايي دانشهاست.
فکر کنم نگاهي به به اين لينک هاي مرتبط با هم براي بهتر فهميدن مفهوم صورت بندي دانايي به درد بخور باشند: Episteme و Discontinuity و تا حدي Paradigm

گوهر نقادي فعاليت روشنفکرانهبابک احمدي
1) کار روشنفکر در بنيان خود کارکردي گفتماني و انتقادي است (نوآوري در محدوده ي يک گفتمان بدون روشن کردن محدوديت هاي گفتماني و قاعده هاي پيشين و سنتي ممکن نيست).
2) کار روشنفکري همواره در نمايش رابطه ي موقعيت و کردارِ گفتماني با توزيع قدرت يا به صورت انتقاد صريح شکل مي گيرد يا زمينه ي انتقاد را براي ديگران فراهم مي آورد. هر ديدگاه تازه اي که از چشم انداز دانايي (دفاع از دانش، مخالفت با جزمها) در تعادل موجود ميان دانايي و قدرت بحثي ايجاد کند، تا حدودي نسبت به نهادهايي که اين تعادل را استوار مي دانند و ميزان نهايي اين تعادل معترض خواهد بود.
3) بدون کردار و انديشه ي انتقادي رابطه ي بين گفتمان ها دگرگون نخواهد شد و فضايي براي شکل هاي تازه ي گفتماني که در چارچوب آنها نتايج نوآوري ها سنجيده شوند، به وجود نخواهد آمد.

روشنفکري ديني
و اما درباره ي روشنفکري ديني که مورد توجه دوستان است؛ به نظر بابک احمدي مفهوم "کار روشنفکري ديني" با اين تعريف ديگر متناقض نيست؛ هرکسي که در گستره ي گفتمان ديني فعاليت فکر کند و بتواند افق گفتمان ديني را گسترش دهد، نسبت آن را با زندگي اجتماعي و با ديگر گفتمان ها روشن کند و در اين مورد آخر حلقه هاي رابط را باگفتمان هاي تازه داشته باشد، يعني گفتمان ديني را به گفتمان هاي ديگر (چون گفتمان هاي علمي، سياسي، حقوقي و غيره) مرتبط کند، کاري روشنفکرانه انجام داده است ولي کسي که محدوده ي اين گفتمان را تنگ کند، با خشونت مانع از گفتگوي کارساز فرهنگي و فکري شود، نگذارد گفتمان ديني با ديگر گفتمان هاي اجتماعي و فرهنگي رابطه يابد، همه چيز را از چشم انداز تنگ تعريف هاي جزمي خود ارزيابي کند و براي همگان دستور صادر کند، کار روشنفکرانه نمي کند.

کار روشنفکري، بابک احمدي، نشر مرکز، چاپ دوم، 1385

پنجشنبه، بهمن ۰۵، ۱۳۸۵

تعويض کاربران يک گفتمان

اين نوشته بيشتر به يادداشتهاي يک چريک اوايل دهه ي پنجاه مي خوره يا يکي از فعالين همجنسگرايان ايراني دهه ي هشتاد؟

سراسیمه به خونه رفتم و گفتم مامان باید برم. گفت کجا گفتم نمی دونم. گفت چکار کردی مگر؟ هیچی مامان جان. بچه ها هستند؟ می خوام خداحافظی کنم. آرشام بگو چی شده. هیچی مامان جان بیا بغلم. الناز و طناز و فریناز وایساده بودند جلو در خونه و مامانم تکیه داده بود به در آشپزخانه و نگاهم می کردند که دارم تند و تند وسایلم رو بر می دارم. یک نگاه به مامان انداختم و دیدم داره اشک می ریزه. الناز و طناز هم دستاشون رو زده بودند به دیوار و گریه می کردند. فریناز گفت داداش “مُ اَ فَ ق باشی” و رفت تو اتاق و گریه کرد. خندیدم و گفتم چی شده مگر! بر می گردم. نمی دونم کی اما بر می گردم. مامانم گفت نمی دونم چرا می ری اما می دونم که بچه نیستی و تصمیم اشتباه نمی گیری. برو اما این رو بدون که تا زمانی که موفق نشدی حق نداری برگردی. اگر روزی برگشتی و گفتی مامان اون چیزی رو که می خواستم نشد، بدون که توی این خونه جایی نداری. باید موفق باشی هر جا که هستی. گرفتمش تو بغلم و لب هایش که از گریه می لرزید رو بویسیدم و گفتم مامان تا حالا شده من بخوام کاری کنم و نشه؟ گفت نه تو مهره ی مار داری، می دونم که هر جا باشی موفق هستی. گفتم پس به من اعتماد داشته باش. تکیه کرد به دیوار و گریه کرد. از در که می خواستم برم بیرون الناز و طناز رو بغل کردم و بوسیدم و بوئیدم. الناز گفت داداش مراقب خودت باش و نگران هم نباش هر طوری بشه من خبرت می کنم. طناز تو بغلم گریه می کرد که داداش من دیگه شب ها تو بغل کی بخوام؟ من بدون تو خوابم نمی بره. گفتم داداش مطمئن باش جای تو همیشه تو بغل من هست. فریناز کجایی؟ بیا یک بوس بده به داداش. گفت نمی خام من دوست ندارم از تو خداحافظی کنم. بمیرم با اینکه هفت سالش بود اما از خیلی آدم های فرهنگی و روشن فکر و پر ادعا هم بزرگ تر بود. مامان از طرف من از بابا هم خداحاقظ کنید و بگید ببخشید اگر هر بدی کردم. مراقب خودت باش. ما رو بی خبر نذار.
تو راه فرودگاه گریه می کردم. راننده تاکسی می گفت طوری شده؟ کسی رو از دست دادید؟ گفتم آره همه چیزم رو دارم میذارم و میرم. گفت اشکال نداره همه چیز درست میشه.

اگه دوست داشتين کل مطلب رو بخونيد، مي تونيد اينجا ببينيدش! راستي چيزي که برام خيلي جالب بود، علاقه ي اين آقا به حميرا و گلپا و بخصوص هايده بود؛ وبلاگش رو بخونيد خودتون متوجه مي شيد.

بعد التحرير: ماهيت حکم و گزاره نسبي است و برحسب استفاده اي که از گزاره مي شود و شيوه ي بکارگيري آن، نوسان پيدا مي کند... ثبات و يکدستي گزاره، حفظ و استمرار ماهيت آن در طي اشکال بي نظير بيان آن و تنوعات آن همراه با حفظ هويت اشکال آن، به موجب کارکرد حوزه ي کارکردي که در درون آن قرار دارد، تعيين مي شود.
به نقل از کتاب ديرينه شناسي دانش در کتابِ ميشل فوکو: فراسوي ساختگرايي و هرمنيوتيک با مؤخره اي به قلم ميشل فوکو، نوشته ي Hubert L. Dreyfus و Paul Rabinow، ترجمه ي حسين بشيريه، نشر ني، چاپ اول، 1376

چهارشنبه، بهمن ۰۴، ۱۳۸۵

پدر

چند شب پیش باز وقتی اومد خونه همه خواب بودن. یه کم عمدی دیر می اومد. آخه هر چی کمترببینیشون راحت تره. مثل هر شب نوک پا رفت تو آشپزخانه تا یه لیوان آب برداره و بره تو اتاقش تا زندگی ِ شبانه اش رو شروع کنه. چشمش افتاد به یه لیوان بغل ظرفشویی که یه دندون مصنوعی توش بود. چندشش شد. عق زد. حتما مال باباش بود. بغل لیوان یه کیسه بود پر از دارو. حتما بابا یادش رفته بود ببره تو اتاقش. فکر کرد تا وقتی مامان زنده بود نمیذاشت این چیزا جلو چشم باشن. نمی خواست هیشکی بفهمه که بابا پیر شده. آخرش هم خودش زودتر مرد. وقتی مامان مرده بود سه روز از اتاقش بیرون نیومد. وقتی هم اومد تا چشمش به بابا می افتاد تو هم می رفت. بعدشم که دیگه کاری به هم نداشتن.

این چند روزه مدام به این فکر میکرد که باباشو چقدر دوست نداره.

یکشنبه، بهمن ۰۱، ۱۳۸۵

ابراهيم نبوي گفته که

از نظر من ساعت صفر حمله آغاز شده است.
من نمي توانم بگويم که در همين لحظه بمباران آغاز شده است يا نه، ولي مي توانم بگويم که ما وارد سکوت قبل از حمله شده ايم.

يادداشت

اين رو يه ماه پيش نوشتم ولي مونده که پستش کنم يانه؟ حتا مي خواستم اسم تبريز رو حذف کنم و بجاش سه نقطه بذارم تا سوء تعبير نشه ولي وقتي مطلب علي رو خوندم تصميم گرفتم که بيارمش توي وبلاگ:

اي ملت غيور خاك بر سر! كاشكي مادر نزائيده بودت! اين ننگ را چه خواهي كرد … . هم دولت را ضايع و هم نام نيك ملت را مضمحل نموديد. خاك بر سر همه! چهارصدهزار نفر از سه هزار نفر ترسيديد و مخذول و منكوب گرديد(يد). اگر يكي يك تف هم مي انداختيد، در زير آب دهان اين سه هزار نفر، پنهان مي شدند. نيست مگر خواست خدا كه قليلي بر كثيري غلبه كنند و گرفتار اعمال خود شوند. پس مستحق اين گرفتاري بوديد. و با خواست خدا ابدا نمي توان چون و چرا نمود.
بنده هم يك نفر از اين ملت هستم. ولي بنده اقرار دارم كه زنم و طرفدار دولت و راهزن. مثل بنده مثل حسان بن ثابت شاعر رسول خدا است كه در وقت جهاد در پيش زنها پنهان (مي شد) و در قلعه مي ماند و ديگر آنكه بنده در اين مدت در هيچ انجمني حضور به هم نرسانده و قرآن قسم نخورده بودم و از استبداد و مشروطه چيزي نفهميده بودم كه مردانه بكوشم. شماها كه فهميده بوديد و انجمن ها كرده بوديد و قسمها خورده بوديد پس در آن روز كجا پنهان شده بوديد … .
حق داريد! مردي را گربه خورده و غيرت و همت را سرمازده و فتوت را گرما نابود كرده. پس اينها نيست مگر خواست خدا … . رشادت و جلادت را تبريزي ها نمودند كه زدند و خوردندن و كشتند و كشته شدند. الحق خودم را مي گويم، از زنها بدتر هستم.

روزنامه ي اخبار مشروطيت و انقلاب ايران (يادداشت هاي ميرزا سيد احمد تفرشي در سالهاي 1321 تا 1328 قمري)، به كوشش ايرج افشار،انشتارات اميركبير، 1351

شنبه، دی ۳۰، ۱۳۸۵

خواب ِ من

توی مراسم سخنرانی تا چشمشون به هم افتاد همدیگرو شناختن. مرد ریشی پا شد و از در پشتی سالن دررفت. سالن طبقه ی آخر ساختمون بود و کلی پله بود تا پایین. از چند طبقه پایینتر منم همراهش از پله ها می دویدم پایین. چند تا ساک بزرگ و سنگین باهامون بود که با خودمون می کشیدیم. تا رسیدیم به طبقه ی آخر. اونجا تقریبا به اندازه ی چند تا پله پایین بود. تقریباً یه زیر زمین بود. یه هال بود که فکر کنم مرده شور خونه بود. از پله های اون طرف هال دویدیم بالا. به یه حیاط رسیدیم که پر از حوض بود. باز می دویدیم و اونم دنبالمون بود. افتادم توی یکی از حوض ها. یه سری مردهای پیر و جوون با قیافه های عجیب شناکنان می اومدن طرفم. فکر می کردم اونایی هستند که وقت مردنشون رسیده. عین مرده بودند. از چندتاشون فرار کردم. یکی دیگه شون داشت می اومد طرفم و من دیگه نمی تونستم شنا کنم. از توی صفحه اومدم بیرون. InternetExplorer رو دیدم. دیدم که توی یه آدرس خیلی طولانی و ناآشنا بودم. فکر کردم ما همیشه به آدرسهای معروف و شناخته شده می ریم. آدرس رو عوض کردم و دکمه Go رو زدم.
---
راستی خوابم عجیب رنگی بود. هنوز آبی ِ حوض ها تو چشممه.

چهارشنبه، دی ۲۷، ۱۳۸۵

regimebizoor.com

براي من هر روز يه ايميلي مي ياد از راديو فردا که توش خبرهاي تازه ي راديو فردا رو مي نويسه (وقتي مشکل فيلترينگ دارين، همچين راهي براي باخبر شدن از محتواي سايت هاي فيلتر شده خيلي مفيده) و توي هر ايميل هم يه فيلتر شکن روز هم معرفي مي کنه که ممکنه يک يا چند روز بتونيد ازش استفاده کنيد براي ديدن سايت راديو فردا و سايت هاي فيلتر شده ي ديگه.
نکته ي جالبي که درباره ي اين سايت هاي فيلتر شکن وجود داره، اسم اون سايت هاست که با روش کاملا تابلو و گريگوري انتخاب مي شه. اسم هايي مثل آزاد کن مرا، آزاددلها و غيره. اين آخري اونقدر زابلو بود که گفتم براتون بنويسم: رژيم بي زور

شنبه، دی ۲۳، ۱۳۸۵

کار روشنفکري

اين روزها کتاب کار روشنفکري نوشته ي بابک احمدي را گذاشته ام کيفم تا توي تاکسي و مترو و سرويس اگر فرصتي دست داد بخوانمش. ولي باور کنيد که هرموقع که کتاب را از کيفم درمي آورم تا بخوانم نصف حواسم به اين است که کسي جلد کتاب را نبيند و عنوان کتاب را نخواند. مدام مي ترسم از اينکه اگر کسي اسم کتاب را ببيند چه قضاوتي درباره ي خواننده اش خواهد کرد. فکر مي کنم عنوان روشنفکر در اين مملت بيشتر يک فحش تلقي مي شود تا کلمه اي که براي اطلاق به يک طبقه ي خاص (فرهيختگي اش پيشکش) بکار مي رود.
احمدي نظر ژان پل سارتر را درباره ي روشنفکر اينگونه مي نويسد و من فکر کنم بخشي از آن بسيار هوشمندانه و دقيق است:

ژان پل سارتر در ويکي پديا از آنجاکه در شرايط حاضر انتظار طبقه ي حاکم از روشنفکر اين است که فقط کارشناس دانش عملي باشد و حتا توقع سازمان دادن به ايدئولوژي را از اين لايه ي مستقل ندارد، روشنفکر در هوا معلق مي ماند. در عمل هيچ ارتباطي با طبقات فرودست جامعه ندارد، زيرا پرورش يافته ي طبقه ي ميانه است. عقايد او به صورت باورهاي همگاني بيان مي شود و در نتيجه توانايي طرح مسائل روزمره را ندارد. کسي او را به رسميت نمي شناسد. او فاقد قدرت است. کسي درباره ي يافته هايش از او چيزي نمي پرسد. هنوز پرسشگر است اما پرسش هايش تجريدي اند، يا درباره ي خود او هستند. او "غيرديالکتيکي" مي انديشد. به جزئيات توجه دارد و از امور کلي در هراس است. ايدئولوژي حاکم او را مي سازد، درحاليکه زماني خودش سازنده ي اين ايدئولوژي بود. در تقابل با او روشنفکر راستين راديکال است. او مي فهمد که بايد در کنار ستمديدگان قرار گيرد: "يگانه راهنماي او در اين مسير، خشونتِ منطقي و راديکاليسم اوست". روشنفکر مي داند که بدون اينکه ديگران را آزاد کند، نخواهد توانست خود را آزاد کند. او بايد از طبقه ي حاکم فاصله بگيرد و نمي تواند اين کار را بدون کمک توده ها به انجام رساند. وظيفه ي روشنفکر امروزي مبارزه با ايدئولوژي حاکم و پشت سرگذاشتن تناقض هاي وجودي خودش از راه راديکاليسم است.

کار روشنفکري، بابک احمدي، نشر مرکز، چاپ دوم، 1385

demoاولین

از تعطیلی ِ دوشنبه استفاده کردم و یه گشت 5 روزه زدم. دیشب که داشتم از تهران برمی گشتم، توی هواپیما یکی از مهماندارها توجهم رو جلب کرد. چهره زیبا و آرومی داشت. هنوز هواپیما حرکت نکرده بود و مهماندارها هی می رفتن و می اومدن. دیدم که یه مرده که اونم لباس مهماندارها تنش بود از دختره پرسید:
"می خوای امشب demo کنی؟"
دختره نشنید.
"می خوای امشب تو demo کنی؟"
با تایید سرش گفت که می خواد.
--
بعد از demo دیگه ندیدمش. فکر کنم دیگه نیومد تو قسمت مسافرها. احساس خوبی داشتم. شاید چون او دیشب اولین demoش رو کرده بود.

جمعه، دی ۲۲، ۱۳۸۵

بي تعبير

چند شب پيش خواب ديدم که يک شبه به يه دليلي فلز آلومينيوم گرون شده. خونه شلوغ بود و همه تو هم مي لوليدن و سعي مي کردن از وسايل خونه تکه هاي آلومينيومي رو تند تند جدا کنن و ببرن براي فروش.

چهارشنبه، دی ۲۰، ۱۳۸۵

عشرت آباد

ديروز ساعت پنج و نيم صبح وقتي به ميدان عشرت آباد رسيدم تا سوار سرويس کار شوم، ديدم باز ميدان غلغله است. باز اعزام بود و اطراف پادگان عشرت آباد مثل شب عيد شلوغ شده بود. پدر و مادرهايي که بچه يشان را آورده بودند، ماشين را هر جايي که توانسته بودند پارک کرده بودند و از زور سرما چپيده بودند توي ماشين و احتمالا داشتند آخرين سفارش ها را به پسرشان مي کردند. بعضي ها را هم دوستانشان با موتور سيکلت رسانده بودند. اينها اکثرا داشتند ناشتا سيگار مي کشيدند و از آخرين آزادي هاي قبل سربازي استفاده مي کردند. همه جاي ميدان روشن بود و به زور بايد از بين ماشين ها و آدم ها رد مي شدي.
با يه موتوري شاخ به شاخ شدم؛ سرم رو که بالا کردم ديدم طرف زل زده توي چشمهام و مي گه "تو مي گي کجا مي افتم؟ تو مي گي کجا مي افتم؟" نمي دانستم کجا مي افتد. سوار سرويس که شدم چند دقيقه اي طول کشيد تا از شلوغي ميدان خارج شويم و بعدش من خوابم برد.
امروز ساعت پنج و نيم صبح که به ميدان رسيدم، ديدم هيچکس توي ميدان نيست. همه جا روشن بود و ساکت. تنها صدايي که به گوش مي رسيد صداي جاروي مامور شهرداري از آن طرف ميدان بود و صداي کسي که داخل حياط پادگان داشت سر چند صد نفر جوان خواب آلودي که هنوز لباس نظامي نداشتند و چمپاتمه روي زمين نشسته بودند، داد مي زد: "هي پسر، پاشو بدو بيا اينجا!"

شنبه، دی ۱۶، ۱۳۸۵

يک نکته ي بيخود

مجتبي مينوي در معرفي کتاب خرنامه (ترجمه ي اعتماد السلطنه) مي گه که قسمت اول اين کتاب به خط نستعليق خوب نوشته شده و قسمت دومش به خط بسيار بد، از نوعي که مي گوييم خط زنانه يا عوامانه با اغلاط و سقطات بسيار.
نمي دانستم که خط زنان معروف بوده به زشتي، بدي و پرغلط بودن.

جمعه، دی ۱۵، ۱۳۸۵

پست سفارشي

امروز صبح با مريم و علي و سعيد و محمد و چند نفر ديگر از دوستان رسيديم خدمت دکتر احسان نراقي. يکي از دوستان به نام سعيد برحسب اتفاق او را چند روز قبل ديده بود و پيشنهاد جلسه اي را داده بود که ايشان هم استقبال کرده بودند و بعد از هماهنگي هاي لازم - که سعيدجان زحمتش را کشيد - امروز چند ساعتي در خدمت دکتر نراقي بوديم. جلسه ي خيلي خوبي بود (علي رغم سروصداي زياد آنجا و پيشخدمت هاي بي ادبش) و حتما بيشتر درباره ي آن صحبت خواهم کرد. شب قبلش بهتر ديدم که کتاب در خشت خام که مصاحبه ي بلند ابراهيم نبوي با دکتر نراقي ست را مرور دوباره اي بکنم. به نکته اي برخوردم که وقتي چند ساعت پيش براي علي تعريف کردم، گفت که اينجا هم بگذارم.

يک روز من به يک سفير هندي - که مرد بافرهنگي بود - گفتم که اغلب فرهيختگان شما هندي ها بي آنکه زبان فارسي را بلد باشند، اشعار فارسي را از حفظ هستند. مصرف و کاربرد شعر فارسي در هند چيست؟ گفت ما در هند وقتي از هم دلخوري داريم با خواندن يک شعر فارسي اين دلخوري را از بين مي بريم. و اين نشانه ي ذوق و هنر شعر ايراني است. او براي نمونه گفت:
مرد نبايد ز دوست در گله باشد / مرد نبايد که تنگ حوصله باشد
اين شعر از ناصرالدين شاه است.

در خشت خام، سيد ابراهيم نبوي، انتشارات جامعه ايرانيان، چاپ پنجم، 1381

چهارشنبه، دی ۱۳، ۱۳۸۵

بازی یلدا

وبلاگي که در آن مي توانيد خبرهاي مربوط به بازي وبلاگي شب يلدا را ببينيد و گزيده اي از اعترافات بامزه را بخوانيد: اينجا

سه‌شنبه، دی ۱۲، ۱۳۸۵

جدي ست؟

دولت ايران دارندگان سايت های اينترنتی و وبلاگ ها را موظف دانسته تا ظرف دو ماه سايت يا وبلاگ خود را با ذکر مشخصات کامل فردی و فنی ثبت کنند، و گرنه 'پايگاه اينترنتی' آنها مسدود خواهد شد. بر اساس طرحی که با نام 'ساماندهی پايگاه های اينترنتی ايرانی' از آن ياد شده، همه گردانندگان سايت ها بايد در يک فرم اينترنتی نام و نام خانوادگی، شماره شناسانامه، آدرس سکونت و کار، تلفن، سال ايجاد وب سايت، زبان برنامه نويسی سايت، تعداد تقريبی بازديدهای روزانه از سايت، نام سايت ميزبان و کشور ميزبان سايت را وارد کنند.

من اين خبر را در بخش فارسي سايت بي بي سي خواندم. منتها هنوز باور نکرده ام که اينها دست به همچين ديوانگي اي زده باشند. کسي اطلاعاتي دارد؟