چهارشنبه، دی ۲۰، ۱۳۸۵

عشرت آباد

ديروز ساعت پنج و نيم صبح وقتي به ميدان عشرت آباد رسيدم تا سوار سرويس کار شوم، ديدم باز ميدان غلغله است. باز اعزام بود و اطراف پادگان عشرت آباد مثل شب عيد شلوغ شده بود. پدر و مادرهايي که بچه يشان را آورده بودند، ماشين را هر جايي که توانسته بودند پارک کرده بودند و از زور سرما چپيده بودند توي ماشين و احتمالا داشتند آخرين سفارش ها را به پسرشان مي کردند. بعضي ها را هم دوستانشان با موتور سيکلت رسانده بودند. اينها اکثرا داشتند ناشتا سيگار مي کشيدند و از آخرين آزادي هاي قبل سربازي استفاده مي کردند. همه جاي ميدان روشن بود و به زور بايد از بين ماشين ها و آدم ها رد مي شدي.
با يه موتوري شاخ به شاخ شدم؛ سرم رو که بالا کردم ديدم طرف زل زده توي چشمهام و مي گه "تو مي گي کجا مي افتم؟ تو مي گي کجا مي افتم؟" نمي دانستم کجا مي افتد. سوار سرويس که شدم چند دقيقه اي طول کشيد تا از شلوغي ميدان خارج شويم و بعدش من خوابم برد.
امروز ساعت پنج و نيم صبح که به ميدان رسيدم، ديدم هيچکس توي ميدان نيست. همه جا روشن بود و ساکت. تنها صدايي که به گوش مي رسيد صداي جاروي مامور شهرداري از آن طرف ميدان بود و صداي کسي که داخل حياط پادگان داشت سر چند صد نفر جوان خواب آلودي که هنوز لباس نظامي نداشتند و چمپاتمه روي زمين نشسته بودند، داد مي زد: "هي پسر، پاشو بدو بيا اينجا!"

۸ نظر:

g گفت...

جالب بود. خاطرات خودم زنده شد. یه کمی هم یاد صدسال تنهایی افتادم و شرکت موز.

Mehdi گفت...

خيلي خيلي خوب

زیرمتن گفت...

سربازی زندان من بود .
حالم ازش به هم می خوره .
اونجا منفعل شدم .
هیچ نتونستم تطبیق پیدا کنم .
اما خب فضاسازی خوبی داشتی .

Javad گفت...

manam oomadam too meydoon

Javad گفت...

oonam eshrat abad!

hamid گفت...

salam
khoshal misham be man ham sar bezani

somayeh گفت...

salam.bar axe hame man in meydono dost daram.nemidoni fasele farmanieh ta meydone eshrat abad baram cheghadr shirine chon miam pish eshgham mehdi

ناصر گفت...

سمیه جان، من هم که چهار ساله توی میدون عشرت آباد زندگی می کنم، از اونجا خوشم می یاد. ولی درباره ی شما ظاهرا خیلی شاعرانه تره موضوع! خوش به حالتون.