پنجشنبه، بهمن ۰۵، ۱۳۸۵

تعويض کاربران يک گفتمان

اين نوشته بيشتر به يادداشتهاي يک چريک اوايل دهه ي پنجاه مي خوره يا يکي از فعالين همجنسگرايان ايراني دهه ي هشتاد؟

سراسیمه به خونه رفتم و گفتم مامان باید برم. گفت کجا گفتم نمی دونم. گفت چکار کردی مگر؟ هیچی مامان جان. بچه ها هستند؟ می خوام خداحافظی کنم. آرشام بگو چی شده. هیچی مامان جان بیا بغلم. الناز و طناز و فریناز وایساده بودند جلو در خونه و مامانم تکیه داده بود به در آشپزخانه و نگاهم می کردند که دارم تند و تند وسایلم رو بر می دارم. یک نگاه به مامان انداختم و دیدم داره اشک می ریزه. الناز و طناز هم دستاشون رو زده بودند به دیوار و گریه می کردند. فریناز گفت داداش “مُ اَ فَ ق باشی” و رفت تو اتاق و گریه کرد. خندیدم و گفتم چی شده مگر! بر می گردم. نمی دونم کی اما بر می گردم. مامانم گفت نمی دونم چرا می ری اما می دونم که بچه نیستی و تصمیم اشتباه نمی گیری. برو اما این رو بدون که تا زمانی که موفق نشدی حق نداری برگردی. اگر روزی برگشتی و گفتی مامان اون چیزی رو که می خواستم نشد، بدون که توی این خونه جایی نداری. باید موفق باشی هر جا که هستی. گرفتمش تو بغلم و لب هایش که از گریه می لرزید رو بویسیدم و گفتم مامان تا حالا شده من بخوام کاری کنم و نشه؟ گفت نه تو مهره ی مار داری، می دونم که هر جا باشی موفق هستی. گفتم پس به من اعتماد داشته باش. تکیه کرد به دیوار و گریه کرد. از در که می خواستم برم بیرون الناز و طناز رو بغل کردم و بوسیدم و بوئیدم. الناز گفت داداش مراقب خودت باش و نگران هم نباش هر طوری بشه من خبرت می کنم. طناز تو بغلم گریه می کرد که داداش من دیگه شب ها تو بغل کی بخوام؟ من بدون تو خوابم نمی بره. گفتم داداش مطمئن باش جای تو همیشه تو بغل من هست. فریناز کجایی؟ بیا یک بوس بده به داداش. گفت نمی خام من دوست ندارم از تو خداحافظی کنم. بمیرم با اینکه هفت سالش بود اما از خیلی آدم های فرهنگی و روشن فکر و پر ادعا هم بزرگ تر بود. مامان از طرف من از بابا هم خداحاقظ کنید و بگید ببخشید اگر هر بدی کردم. مراقب خودت باش. ما رو بی خبر نذار.
تو راه فرودگاه گریه می کردم. راننده تاکسی می گفت طوری شده؟ کسی رو از دست دادید؟ گفتم آره همه چیزم رو دارم میذارم و میرم. گفت اشکال نداره همه چیز درست میشه.

اگه دوست داشتين کل مطلب رو بخونيد، مي تونيد اينجا ببينيدش! راستي چيزي که برام خيلي جالب بود، علاقه ي اين آقا به حميرا و گلپا و بخصوص هايده بود؛ وبلاگش رو بخونيد خودتون متوجه مي شيد.

بعد التحرير: ماهيت حکم و گزاره نسبي است و برحسب استفاده اي که از گزاره مي شود و شيوه ي بکارگيري آن، نوسان پيدا مي کند... ثبات و يکدستي گزاره، حفظ و استمرار ماهيت آن در طي اشکال بي نظير بيان آن و تنوعات آن همراه با حفظ هويت اشکال آن، به موجب کارکرد حوزه ي کارکردي که در درون آن قرار دارد، تعيين مي شود.
به نقل از کتاب ديرينه شناسي دانش در کتابِ ميشل فوکو: فراسوي ساختگرايي و هرمنيوتيک با مؤخره اي به قلم ميشل فوکو، نوشته ي Hubert L. Dreyfus و Paul Rabinow، ترجمه ي حسين بشيريه، نشر ني، چاپ اول، 1376

۷ نظر:

زیرمتن گفت...

این وبلاگ رو قبلاً دیدم.
تو وردپرس یه وبلاگ ساختم و خیلی وقتا که وارد ادمین می شم این هم بلاگ رول شده .
حرفای بدبد هم زیاد می زنه .

Naser گفت...

اکثرا اوقات مطالبش پرخواننده ترین مطالب بخش فارسی ورد پرس و وبلاگش هم پربیننده ترین وبلاگ فارسی ورد پرس هستش.
ظاهرا اونجا خیلی فعالیت می کنه بابت اینجور قضایا و این اواخر هم یه همایش مانندی برگزار کردن که براهنی هم توش سخنرانی داشته (یعنی من فقط براهنی رو شناختم).
صبر کن ببینم. آقای مارمولک تو اونجا هم وبلاگ داری؟
راستی خیلی خوشم اومد که توی اون جشنواره ی نقد مهدی تنهات گذاشته ام. اینجوری نبینش ها! دیدی چه رفقای متعصبی داره؟

Mehdi گفت...

ناصر جان چیزی گفتی؟

Naser گفت...

ها! ... ها!

زیرمتن گفت...

آقا ایول
ولی نیستی
ما دلمون تنگ شد
کلاً انگار قراره تحویل نگیری . هان ؟

علی فتح‌اللهی گفت...

خوب همجنسگرایی در ایران امروز کم دردسرتر از چریک بودن اون روزا نیست

رضا گفت...

می خواستم یه چیزی در مورد مطلب چریکی-همجنسی بگم دیدم صحبت خصوصی و احوالپرسی و نقد و دعوا و اینهاست، دیگه مزاحم نمیشم، ببخشید، خداحافظ