شنبه، اسفند ۰۳، ۱۳۸۷

بدترین طبقه ‌ی جماعت کتاب ‌خوان

می‌گویید کتاب‌هایش در آلمان نیز به اندازه‌ی این‌جا فروش می‌رود، که یکی از داستان‌های قدیمی‌اش برای چاپ در مجموعه‌ی شاهکارهای مدرن انتخاب شده، که او را در کنار ب و ج یکی از نویسندگان پیشروی نسل "بعد از جنگ" می‌دانند و نهایتا و مهم‌تر این‌که او ناقدی خطرناک است. ظاهرا معتقدید همه باید راز شیطانی موفقیت او را مکتوم نگاه داریم، موفقیتی که مانند سفر در قسمت درجه‌ی دو قطار با بلیط درجه‌ی سه است، یا – چنانچه تشبیهم به اندازه‌ی کافی روشن نیست – نتیجه‌ی گذاشتن لی‌لی به لالای بدترین طبقه‌ی جماعت کتاب‌خوان است – نه آن‌ها که با داستان پلیسی نشئه می‌شوند، باز خدا پدر آن‌ها را بیامرزد – بل آن‌ها که چون از خواندن قدری فروید یا "جریان سیال ذهن" یا چیزهای دیگر تکان خورده‌اند بدترین و مبتذل‌ترین کتاب‌ها را می‌خرند – و از سر اتفاق اصلا نمی‌فهمند و نخواهد فهمید که بدبین‌ها و منفی‌باف‌های امروز برادرزاده‌های ماری کورِلی و خواهرزاده‌ی گروندی‌ِ پیرند. چرا باید راز شرم‌آور را پنهان داریم؟ این پیوند ماسونی برای رواج ابتذال یا درواقع ابتذال‌پرستی چیست؟ مرگ بر این خدایان دروغین!

زندگی واقعی سباستین نایت، ولادیمیر ناباکوف، ترجمه‌ی امید نیک‌فرجام، انتشارات نیلا، چاپ دوم 1385

طلب دکتر

وقتی دکتر خانواده برای وصول طلبش فشار آورد، تمام خانواده‌ی مارکس حدود ده هفته در خانه‌ی دوستی به نام پیتر ایماندت در کمبرول مهمان شدند و پس از آن هم خود کارل سه ماه دیگر در منچستر و در خانه‌ی انگلس پنهان شد. این تنها یکی از چندین سفر او به منچستر بود و در همین سفرها بود که او نگاهی به دنیای ماشین و بخار و تولید سرمایه‌داری در عمل انداخت.

مارکس در لندن، آسا بریگز (به همراهی جان دکر و جان میر)، ترجمه‌ی آرش عزیزی، انتشارات طرح نو، چاپ اول 1387

ترکان پایتخت‌ نشین

فرض کنید زبان‌تان را برمی‌دارید و با خودتان می‌برید به جایی که مردمش به زبان شما صحبت نمی‌کنند. آنجا تمام سعی‌تان را می‌کنید زبان جدید را بصورت کامل یاد بگیرید تا توانایی زبانی‌تان از بقیه‌ی مردم حتی‌الامکان کمترین تمایز را داشته باشد؛ تا عقب نمانید. بتوانید در صورت لزوم از عابری بپرسید ساعت چند است، بپرسید چگونه می‌توان به نزدیک‌‌ترین ایستگاه مترو رسید، بپرسید آن شلوار قیمتش چند است، بگویید اهل چه کشوری هستید، شغل‌تان چیست و چه بسا بتوانید نامه‌ای به صاحب‌خانه‌ی خارجی‌تان بنویسید و از وضعیت گرمایش خانه‌یتان شکایت کنید و درخواست خسارت نمایید. بالطبع اگر قرار است آنجا دانشگاه بروید، تلاش‌تان بر این مبنا خواهد بود که بتوانید با آن زبان چیزی یاد بگیرید و چه بسا بتوانید با آن چیزی به بقیه یاد بدهید و قس علی هذا.
طبیعی‌ست که هر چه استعداد بیشتری در یادگیری زبان بیگانه داشته باشید، هر چه بیشتر خود را در معرض این زبان جدید قرار دهید (و مثلا خودتان را در دایره‌ی تنگ هم‌وطنان‌ و دوستان زبان مادری‌تان اسیر نکنید)، پشتکار بیشتری به خرج دهید و زمان بیشتری در سرزمین بیگانه بمانید، شانس بیشتری برای عمیق‌تر کردن دانش زبانی در حوزه‌های بیشتری خواهید داشت.
اما فکر می‌کنم در نهایت برخی از حوزه‌ها دست نخورده یا حداقل کمتر دست خورده باقی خواهند ماند. فرض کنید می‌خواهید یک جوک تعریف کنید؛ چون طنازی و خنداندن مردم برای‌تان جزو حوزه‌های ضروری‌ نبوده، شاید هیچ وقت نتوانید تسلط لازم را در این زمینه پیدا کنید. منظورم لزوما و فقط لهجه و مشخصات آوایی زبان نیست. بلکه بیشتر دامنه‌ی کلمات، عبارات، ضرب‌المثل‌ها، گرامرها و نکته‌سنجی‌های زبانی مد نظرم ا‌ست. برگردیم سر جوک؛ چون نمی‌توانید خوب جوک تعریف کنید، سعی می‌کنید کمتر وارد چنین حوزه‌ای شوید، یعنی در فضایی که می‌طلبد دوستان‌تان را بخندانید، ساکت می‌مانید و فقط گوش می‌دهید و یا اصلا در چنین جمعی حاضر نمی‌شوید. به همین ترتیب است اگر بخواهید با کسی دعوای لفظی کنید، به کسی فحش دهید، اظهار عشق ناگهانی کسی را پاسخ دهید يا با یک نفر در غم از دست دادن عزیزی صمیمانه همدردی کنید.
به نظرم می‌آید چنین حوزه‌هايي اکثرا نیازمند دانش ناخودآگاه زبانی‌ هستند. یعنی چه بسا شما بتوانید از آزمون‌هایی که نیازمند آموختگی زبانی‌ست، سربلند بیرون بیایید؛ به آن زبان داستان بنویسيد یا حتا شعری بگویید (دانش زبانی‌ای که مجال پرداخت و تامل یافته‌ است) ولی وقتی با کسی دعوای‌تان می شود، عوض آنکه کلمات، لحن و دستور زبان مناسبی بکار ببرید و احساس‌تان را بیان کنید، سرخ می‌شوید، صدای‌تان می‌لرزد و به تته پته می‌افتید. مشکل هم فقط این نیست که در جایی که باید، به طرز خوبی اظهار وجود نکرده‌اید بلکه اندکی بعد از صحنه‌ای که درست کرده‌اید، شرمنده می‌شوید؛ می‌بینید که به صورت ناخودآگاه آن صحنه را مدام مرور می‌کنید، عبارات و جملات مناسبی خلق می‌کنید و افسوس می‌خورید که چرا در زمان مناسب آنها را به زبان نیاورده‌اید و به این ترتیب یک احساس نارضایتی پنهان و نگفتنی مدام درون‌تان انباشته می‌شود.
من دوازده سال پیش در ترمینال تبریز، تنها، سوار اتوبوسی شدم. در طول راه، شهر به شهر، قصبه به قصبه و پاسگاه به پاسگاه، متوجه شدم که انگار چیزی در حال عوض شدن است. داخل اتوبوس همه به ترکی حرف می‌زنند ولی در فروشگاه‌ها و رستوران‌ها مردم بیشتر و بیشتر به فارسی حرف می‌زنند. از همان ترمینال آزادی، جایی که در آن مردم بیشتر به ترکی حرف می‌زنند تا زبانی دیگر، تابه‌حال دارم چنان احساسی را با خودم این سو و آن سو می‌کشم.

یکشنبه، بهمن ۲۷، ۱۳۸۷

بعد می گن چرا کتاب نمی خونی؟

"سقوط کرد؟

با تمام سنگینی بدنش که وزن مسلم آن به مقیاس اشیاء سنگین یازده سنگ و چهارده پاوند بود به گواهی دستگاه مدرج توزین ادواری مغازه ی فرانسیس فرودمان، داروساز خیابان فردریک شمالی، در آخرین عید معراج مسیح یعنی دوازدهم ماه مه سال کبیسهء یکهزار و نهصد و چهار مسیحی(سال یهودی پنجهزار و ششصد و شصت و چهار، سال هجری یکهزار و سیصد و بیست و دو) عدد طلایی5، عشرهء مسترقه 13، دورهء تناوبی خورشیدی 9، حروف مخصوص یکشنبه سی بی، دوره مالیاتی رومی 2، دورهء یولیانی 6617، MCMIV = 1904."

این یه تیکه از کتاب جیمز جویس همراه با بخش 17 «اولیس» هست که دارم می خونمش. برای ذهن من که از پرکاریِ بیهوده رنج می بره زیاد مناسب نیست، پس یواش یواش پیش می رم تا سالم بمونم. ;)

سه‌شنبه، بهمن ۲۲، ۱۳۸۷

این زن

این زن هیچ شباهتی به هیچکدام از زنهایی که شریفی در قصه ها و رمان های مختلف خوانده بود نداشت. نه آناکاردیویچ کارنینا، نه ناستنکا، نه زنی که یک پدر و چهار برادر کارامازوف را مبهوت خود کرد، نه زنی که راسکلینف خم شد و پاهایش را بوسید، نه زن اثیری، نه مالی، نه گوهر، و نه مجموع زنهای پروست، و نه حتی زنهای محبوب دوران شاگرد نویسندگی اش، ویرجینیا وولف، گرترود استاین و آناییس نین. این زن، نه! نه! تصویر و تقلیدی از چیزی نبود. یک خود غیر قابل تقلید بودکه در هیچ عکس و رمان و فیلم و نقاشی و شعری نمی گنجید. زاییدهء کشمکشهای آنها با یکدیگر هم نبود. ترکیبی از حالات رویایی آنها هم نبود. زنی هم نبود که استمنای روانی مردی او را برای لذت گذرایش از یک جهان فانی و یا محکوم به فنا به حضور طلبیده باشد. انحرافی غریب، نه، تنها یک انحراف نه، انحراف هایی غریب و مسلسل وار در ادراک تخیلی از زنینگی و زیبایی بود.شاید آن هم نبود. زنی بود که از نه های مختلف، از دستِ ردهایی که به هر نوع بازنمایی زنانه می شد زد، از ضدِ واژه، ضد تصویر، ضد فیلم و ضد روایت، بوجود آمده بود.

آزاده خانم و نویسنده اش یا آشویتس خصوصی دکتر شریفی، رضا براهنی، نشرکاروان، چاپ سوم 1385

دوشنبه، بهمن ۱۴، ۱۳۸۷

ساعت از 4 صبح گذشته و دیدن The Curious Case of Benjamin Buttonهمین الان تموم شد. چند روز بود که می خواستم چیزی درباره ی فیلم هایی که اخیرا دیدم بنویسم ولی منتظر بودم تا این فیلم رو هم ببینم. دلیلی که باعث شد این فیلم که خیلی وقته مشتاق دیدنش هستم رو تقریبا آخر از همه ببینم اینه که کپی هایی که روی اینترنت بودند اغلب به نظر خوب نمی اومدن، خب در انتها هم مجبور شدم یکی از همون ها رو ببینم. فیلم جالب و متفاوتی بود. ایده ی جالبی هم داشت که حتما می دونین.
از فیلم های اسکار امسال، تقریبا از هر بخش یکی رو دیدم.

The Curious Case of Benjamin Button,
Slumdog Millionaire,
Milk,
In Bruges,
WALL.E,
Vals Im Bashir(Waltz with Bashir),
Ubornaya istoriya - lyubovnaya istoriya(Lavatory - Lovestory)

و خب چند تا فیلم دیگه که دیدم و چند تای دیگه که توی نوبت هستند. نمی تونم در مورد همه شون چیزی بگم. فروغ در مورد Slumdog Millionare نوشته. فیلم خوبی بود. نه چندان عجیب و پیچیده ولی خوش ساخت. من هم پیش داوریِ خوبی در مورد یک فیلم هندی نداشتم ولی وقتی فیلم رو دیدم و تموم شد یاد سینما پارادیزو افتادم. به هر حال باید دید کدوم فیلم بهترین می شه که خب البته بهترین شدنش دلیل بر بهترین بودنش هم نیست!

پ.ن: یه نکته که دلم نمی آد نگم اینه که حتما WALL.E رو ببینید. من که عاشق خود WALL.E شدم بس که احمقانه بامزه بود ;)

پ.ن 2: فیلم Vicky Cristina Barcelonaرو هم دیدم. فیلم خیلی خوبی بود. از کارهای Woody Allenو خب هم فیلم خوش رنگ و رو و راحتیه و هم اینکه در عین راحتی منو کلی به فکر انداخت. از اون دسته فیلمهاییه که این روزها زیاد بهم می چسبه.

پ.ن 3: فکر کنم کم کم پی نوشت های این مطلب از خودش طولانی تر بشه. این دفعه ساعت 5 صبحه. The reader رو دیدم. فیلم بسیار خوبی بود و به من که حسابی چسبید. و احتمال میدم که توی اسکار حسابی ببره.