سه‌شنبه، مهر ۲۷، ۱۳۸۹

مهر ماه 89

سریع لباس پوشیدم، قبض پست رو برداشتم و از خونه زدم بیرون. شیشه های آبجو رو با خودم نبردم تا سر راه پس بدم. می خواستم قبل از اینکه پست تعطیل شه برسم. توی راه چند بار تو جیبم به قبض دست زدم تا مطمئن بشم ورش داشتم. به پست رسیدم و بسته ام رو گرفتم. درست بود. کتاب هایی بود که ناصر و مریم برای تولدم پست کرده بودند. خوشحال شدم. همونجا بسته رو باز کردم و کتاب ها رو زدم زیر بغلم و اومدم بیرون. سرراه یه قهوه خریدم و رفتم توی نیمکت خودم تو پارک آخر خیابون نشستم. اینقدر آروم بود که احساس کردم واقعی نیست. اینقدر قشنگ بود که احساس کردم واقعی نیست. مرد جوونی از جلوم رد شد در حالی که می دوید. مرد مسنی با سگش بازی می کرد. و یه زوج پیر روی نیمکت پشت سرم نشسته بودند انگار که یه خیابون اونور تر هیچ خبری نیست.
فکر کردم این هم بخشی از رویامه که به حقیقت پیوسته. کتاب ها رو ورق زدم و شروع به خوندن کردم.

"بهار کانزاس زیباست، سپیده دم آن تابناک، درخشان و پرتلالو. آسمان قفایی رنگ آکنده است از ابرهای صورتی که باد به آنها رنگی طلایی می دهد... و این همه آن چنان لذتبخش است که کودکی را به یاد می آورد و دل را سبک می کند."

خلوت، پل کنستان، ترجمه‌ی فاطمه ولیانی، انتشارات هرمس، چاپ اول 1387