پنجشنبه، اسفند ۰۹، ۱۳۸۶

دانه

امروز صبح برای سبزه ی سال نو دانه آب ریختم.
عیدتان مبارک.

چهارشنبه، اسفند ۰۸، ۱۳۸۶

رنگ های گرم - تقدیم به مریم

همه چیز از یک خط کوچک آغاز می شود. یک اتفاق پیش بینی نشده، یک انفجار کهکشانی روز سفیدی مطلق بوم. خط بعدی جای دیگری ست. تیره تر است اما نسبتی نامعلوم با خط اول دارد. خطهای بعدی مثل شتک زدن های رنگ، دیوانه وار سر می رسند. دست مادر روی بوم پرسه می زند. گویی می خواهد حواس آدم را از چیزی که می کشد پرت کند. خطهای نامنظم. مادر چند قدم عقب می آید و بوم را نگاه می کند. می خواهد بداند از آن باکرگی آزار دهنده اش چیزی مانده یا نه. روی همان خطهای نامنظم طرح اصلی را می کشد. مادر با خودش حرف می زند. پچ پچه می کند. انگار صدای همان خطها باشد. فقط وقتی نقاشی می کند، معلوم نیست با خودش چه می گوید. می دانم که در آن جمله های کوچکِ کوتاه خوشبختی های آنی و تجربه ناشده ای حضور دارند که مادر برای خودش نگه می دارد. مثل یادگارهایی از گذشته.
زندگی مطابق خواسته ی تو پیش می رود و داستان های دیگر، امیرحسین خورشیدفر، نشر مرکز، چاپ اول، 1385

شنبه، اسفند ۰۴، ۱۳۸۶

رقصی از شاهرخ مشکین‌قلم

ربطی که به داستان کوتاه نداره البته ولی حیفم آمد این رقص از شاهرخ مشکین قلم را نبینید (نمی دانم شاید هم قبل این ویدئو را خودتان دیده باشید چون حدود یک سال پیش گذاشته اند توی YouTube).





این هم مطلبی درباره ی این رقص از آقای داریوش برادری در رادیو زمانه
یک مطلب خوب در معرفی شاهرح مشکین قلم و آثارش در وبلاگ سیاه مشق

جمعه، اسفند ۰۳، ۱۳۸۶

زبان مادری


امروز روز جهانی زبان مادریه. خواستم همینجوری تبریک بگم به کسانی که زبان مادری شان را دوست دارند. به امید روزی که کسی به خاطر این دوست داشتن گرفتار نشود!

ترک زبان بودن من این امکان را به من داده که همیشه معنای در اقلیت بودن رو بدونم و بفهمم که احترام گذاشتن به دیگران توی زندگی اجتماعی چه ارزش حیاتی داره.

چهارشنبه، اسفند ۰۱، ۱۳۸۶

حال

- آرش اینو دیدی؟ خیلی باحاله!
- ببینم ... آره. اینو؟ اینو دیدم. اسمش چیه؟
- خیلی باحاله!
- صبر کن ... نه، این اون نیست که، وای! چه باحاله!
- می بینیش لامصبو؟
- خیلی باحاله! چطور اینجوری می کنه؟ من اول فکر کردم اون یارو ...
- می بینی؟ عین لوکوموتیوه. من شمردم، بیست و سه تا حلقه می سازه.
- بیست و سه تا! عین لوکوموتیو دود می کنه. اون یارو اسمش چی بود؟ مداحه ...
- من هروقت می بینم هوس قلیون می کنم. هلالی رو می گی؟
- اینو از کجا آوردی حالا؟ آره. قلیونو دیدم، فکر کردم اونه.
- از فریده گرفتم. دیروز با بچه ها رفته بودیم حافظیه. خیلی حال داد.
- خیلی باحاله!
- صبر کن، بده موبایلمو! اون چیزه رو دیدی؟ این لرا بریک می زنن؟
- ها اون که قدیمیه مشنگ، ولی عجب بریکی می زنن!
- من ندیده بودم. دیدی؟ خیلی... با اون تنبون و کلاه نمدی شون...
- آره، خیلی باحاله!
- عین قطار دود می کنه یارو. واقعا هنرمنده!
- واقعا هنرمنده!

دوشنبه، بهمن ۲۹، ۱۳۸۶

ششمين دوره مسابقه ادبي صادق هدايت

دیروز مراسم اهدای ششمین دوره ی جوایز ادبی صادق هدایت در منزل شخصی آقای جهانگیر هدایت برگزار شد. دست اندرکاران مسابقه ظاهرا امسال نتوانستند مراسم پایانی را بر سیاق سال های گذشته در خانه هنرمندان برگزار کنند.
جایزه ی این دوره به طور مشترک اهدا شد به اميليا نظري برای داستان آقاي سزار غمگين است، شيوا رمضاني برای داستان لعنتي و فائزه فرهومند به خاطر داستان فنجان‌هاي خالي.
این تندیسی هم که این بالا می بینید به کسی داده نشد. جایزه ی برندگان عبارت بود از لوح افتخار و سري كتاب‌ هاي صادق هدايت. داوران این دوره عبارتند بودند از ميترا الياتي، مديا كاشيگر و حسين قديمي. در این دوره حدود 750 نويسنده از كشورهاي ايران، افغانستان، تاجيكستان و ايرانيان خارج از كشوردر مسابقه شركت كردند كه 115 داستان به مرحله دوم راه يافت و از اين ميان به ترتيب 20 داستان و سرانجام 10 داستان به مراحل بعد راه يافتند. متاسفانه من لینکی از داستان های برگزیده پیدا نکردم؛ تنها چیزی که متوجه شدم این بود که خزر مهرانفر رمانی به نام در خيابان‌هاي همين شهر در کارنامه یشان دارند که یکی از 15 رمان متفاوت برگزیده شده توسط انجمن مطالعاتي آثار داستاني متفاوت "واو" در سال 84 بوده است.

به نقل از سایت رسمی دفتر هدایت

یکشنبه، بهمن ۲۸، ۱۳۸۶

داستان به مثابه ی تار عنکبوت

داستان و اصولا هر کار خلاق و ذهنی مثل سنگریزه از آسمان نمی افتد - هرچند امکان دارد این امر در مورد علم صادق باشد. داستان مانند تار عنکبوت است که شاید اتصالی بسیار ظریف و نامرئی داشته باشد ولی با وجود این به چهار گوشه ی زندگی متصل است. این اتصال غالبا قابل رویت نیست؛ برای مثل نمایشنامه های شکسپیر به خودیِ خود کامل اند و بدون هیچ اتصالی در هوا معلق اند. اما وقتی تار عنکبوت کج و کوله می شود، به گوشه ای گیر می کند یا از وسط پاره می شود، به یاد می آوریم که این تارها را موجودات غیرمادی در هوا نتنیده اند بلکه حاصل کار انسان های رنج کشیده اند و به عواملی به غایت مادی وابسته اند مثلا به سلامتی و پول و خانه هایی که در آنها زندگی می کنیم.
اتاقی از آن خود، ویرجنیا ولف، ترجمه ی صفورا نوربخش،انتشارات نیلوفر، چاپ دوم، 1384

پنجشنبه، بهمن ۲۵، ۱۳۸۶

روز جهانی داستان کوتاه

دیروز، 24 بهمن، سالمرگ فروغ فرخزاد بود؛
امروز هم غیر از روز ولنتاین، روز جهانی داستان کوتاه هم هست؛
قضیه ی روز جهانی داستان کوتاه از این قرار است که اوزکان کارابولوت، نویسنده ی داستان کوتاه و موسس روزهای داستان کوتاهِ آنکارا، اولین بار ایده ی معرفی روزی به عنوان روز جهانی داستان کوتاه را مطرح کرد؛ مرکز سازمان جهانی P.E.N در ترکیه پروژه ی معرفی روز 14 فوریه به عنوان روز جهانی داستان کوتاه را در شصت و هشتمین کنگره ی جهانی P.E.N مطرح کرد و این سازمان در نشست سال بعد آن را تصویب نمود (مکزیکوسیتی 2003). انتظار می رود این مناسبت به زودی توسط یونسکو پذیرفته شده و همچون روز 21 مارس، روز جهانی شعر، در تقویم یونسکو وارد گردد.

امروز برندگان جایزه ی داستان کوتاه شهر کتاب هم مشخص شدند و خوابگرد عزیز از ما می خواهد که در روز داستان کوتاه این اسامی را به خاطر بسپاریم:

مقام نخست: مهرک زیادلو (داستان بعد از نیمه‌شب) و لیلا قاسمی(داستان موج)
مقام دوم: ندا کاووسی‌فر (داستان شستِ دالی) و حسین نیازی (داستان هدیه)
مقام سوم: ناهید انواری (داستان پژواک)، سارا قربانی (داستان پرستو، به‌غلط بادخورک) و نسیم نوروزی (داستان ماهی‌های رنگی)

گزارش تصویری از مراسم اهدای جوایز داستان کوتاه (خبرگزاری مهر)
امروز روز جهانی روایت های کوتاه منثور جهان است و روز تولد مریمی.

دوشنبه، بهمن ۲۲، ۱۳۸۶

آیدای من کجاست


نقل قول کامل از وبلاگ یدالله رویایی:

تو چرا عباس هستی ؟
عباس عزیز ،

تو کی هستی؟ تو چرا عباس هستی؟ دیری ست علامت سؤال شده ای ، رازشده ای، اعتراض شده ای .
نظرنویس های من، بیشترشان، نمی دانند که این عباس، در ابتدای تاسیس این وبلاگ، معروفی بود، و کم کم " همسایه " ای برای حرف های من شد. و یا اصلا سایه ای برای حرف : سنگی که می شنود، و صبوری می کند . این عباس حالا دیگر برای خودش حضرتی شده است . حضرت ؟
راستی تو چه عباسی هستی؟

یادم افتاد که زمانی با شاملو، برای شرکت در کنگره نظامی، به رم رفته بودیم . بهار ۱۳۵۴ بود. بعد ازاتمام کار کنگره، به پیشنهاد او هفته ای به گشت و گذار ماندیم. روزها و شب های ما به پرسه در کوچه های رم و بارهای ونیز، در کافه ها ویا در هتل، به مستی و بی خبری می گذشت ، با ویسکی، و آذوقه ای از تریاک و هروئین که با خود برده بودیم، و یک "ذخیرۀ احتیاطی" از شیرۀ ناب . ویا مخدرات دیگر، گاهی هم از نوع علیایش: با دلبرکانی نه چندان غمگین .
در بازگشت به تهران ، چند روزبعد مصاحبه مفصلی از احمد دیدم با علیرضا میبدی در روزنامه "رستاخیز" ، حکایت از سفری پرملال، پراز تحمل و تلخی :
"...روزها در کوچه های رم، فریاد می زدم : آیدا ی من کجاست ... و هرروز در مه صبحگاهی لوئیجی با گاری اش از گورستان پشتِ رودخانه می آمد، از جلوی ما می گذشت و بهم صبح بخیر می گفتیم ...
آن روز که لوئیجی با گاری خالی به گورستان می رفت (ویا بر می گشت؟)، از جلوی ما گذشت، چیزی بهم نگفتیم... من تمام روز را سراسیمه در کوچه ها دویدم و فریاد زدم: آیدا ی من کجاست؟ و می گریستم ..." (به نقل از حافظه)

فرداش که به هم رسیدیم پرسیدم : احمد، ما که هرروز باهم بودیم، حالا آیدا جای خود، ولی این لوئیجی که نوشتی هرروز باگاری خالی به گورستان می رفت کی بود؟ که هیچوقت من ندیدم !
گفت : آره ، لابد لوئیجی پیراندلو بوده !

تا وقت دیگر قربانت

یکشنبه، بهمن ۲۱، ۱۳۸۶

پرستوها

وقتی کف دستم عرق می کند، می فهمم که گرمش شده. دستم را که باز می کنم، خودش را به خواب می زند. یعنی که باید نازش را بکشم. نازکشیدن شان با آدم ها فرق می کند. بین پرستوها ، فوت کردن یعنی ناز کشیدن. ولی دوست ندارند که زیاد نازشان را بکشی. اگر دوبار پشت ِ سر ِ هم نازکشی کنی، یعنی یک شوخی خیلی بد. آن قدر بد که وقتی پرسیدم، حتی خجالت می کشید بگوید.
فقط گفت:"یه بار در میون نازمو بکش."
با انگشت آرام می زنم کف دستم. چشمش را باز نمی کند. خیلی ملایم فوتش می کنم. یواشکی نگاه می کند و بعد یک دفعه غش غش می خندد. به خیال خودش به من کلک زده. این کار بین پرستوها یک شوخی خیلی خیلی بامزه است.

ها کردن، پیمان هوشمندزاده، نشر چشمه، چاپ سوم، 1386

شنبه، بهمن ۲۰، ۱۳۸۶

من آمده ام وای وای

سلام دوباره! خیلی جوک شد این پست آخر من؛ آدم مطلبی بنویسد درباره ی اینکه چطور می توان همیشه مطلبی آماده برای وبلاگ داشت و بعدش یک ماه غیبش بزند! راستش را بخواهید مشکل فقط از این کامپیوتر پدرسگ من بود که یک هو همه چیزش به هم ریخت؛ بیشتر از ده بار ویندوزش را عوض کردم و ... ولی با ما راه نیامد که نیامد. سرِ کار هم دوست نداشتم که چیزی پست کنم. این شد که وبلاگ بازی برای یک ماه و اندی کلا تعطیل شد. ولی راستش را بخواهید کلی وقت اضافه پیدا کردم. کلی زبان خواندم، چند رمان و مجموعه داستان کوتاه بلعیدم و حالا برگشتم. در این مدت بلاگر هم زبان فارسی را به مجموعه زبان هایی که پشتیبانی می کند، اضافه کرده است. این اولین پستی هست که در این مود جدید می نویسم. به هر ترتیب معذرت می خواهم از کسانی که مدام سر زدند و ایضا ممنونم از مهدی که نگذاشت در این مدت چراغ اینجا خاموش شود.

یکشنبه، بهمن ۱۴، ۱۳۸۶

پنجره

یک روی پنجره
به سمت من است،
روی دیگر
به سمت عابری که می گذرد.

گرگی در کمین، عباس کیارستمی، انتشارات سخن، چاپ اول، 1384