دوشنبه، بهمن ۲۲، ۱۳۸۶

آیدای من کجاست


نقل قول کامل از وبلاگ یدالله رویایی:

تو چرا عباس هستی ؟
عباس عزیز ،

تو کی هستی؟ تو چرا عباس هستی؟ دیری ست علامت سؤال شده ای ، رازشده ای، اعتراض شده ای .
نظرنویس های من، بیشترشان، نمی دانند که این عباس، در ابتدای تاسیس این وبلاگ، معروفی بود، و کم کم " همسایه " ای برای حرف های من شد. و یا اصلا سایه ای برای حرف : سنگی که می شنود، و صبوری می کند . این عباس حالا دیگر برای خودش حضرتی شده است . حضرت ؟
راستی تو چه عباسی هستی؟

یادم افتاد که زمانی با شاملو، برای شرکت در کنگره نظامی، به رم رفته بودیم . بهار ۱۳۵۴ بود. بعد ازاتمام کار کنگره، به پیشنهاد او هفته ای به گشت و گذار ماندیم. روزها و شب های ما به پرسه در کوچه های رم و بارهای ونیز، در کافه ها ویا در هتل، به مستی و بی خبری می گذشت ، با ویسکی، و آذوقه ای از تریاک و هروئین که با خود برده بودیم، و یک "ذخیرۀ احتیاطی" از شیرۀ ناب . ویا مخدرات دیگر، گاهی هم از نوع علیایش: با دلبرکانی نه چندان غمگین .
در بازگشت به تهران ، چند روزبعد مصاحبه مفصلی از احمد دیدم با علیرضا میبدی در روزنامه "رستاخیز" ، حکایت از سفری پرملال، پراز تحمل و تلخی :
"...روزها در کوچه های رم، فریاد می زدم : آیدا ی من کجاست ... و هرروز در مه صبحگاهی لوئیجی با گاری اش از گورستان پشتِ رودخانه می آمد، از جلوی ما می گذشت و بهم صبح بخیر می گفتیم ...
آن روز که لوئیجی با گاری خالی به گورستان می رفت (ویا بر می گشت؟)، از جلوی ما گذشت، چیزی بهم نگفتیم... من تمام روز را سراسیمه در کوچه ها دویدم و فریاد زدم: آیدا ی من کجاست؟ و می گریستم ..." (به نقل از حافظه)

فرداش که به هم رسیدیم پرسیدم : احمد، ما که هرروز باهم بودیم، حالا آیدا جای خود، ولی این لوئیجی که نوشتی هرروز باگاری خالی به گورستان می رفت کی بود؟ که هیچوقت من ندیدم !
گفت : آره ، لابد لوئیجی پیراندلو بوده !

تا وقت دیگر قربانت

۱ نظر:

علی فتح‌اللهی گفت...

حالا راستشو بگو تو این چند وقت که نبودی چیگار میکردی؟