پنجشنبه، فروردین ۰۳، ۱۳۸۵

سال نو همگی مبارک

اولین روز سال نو
خورشید طلوع کرد
بسان آخرین روز سال

شعر از عباس کیا رستمی

جمعه، اسفند ۲۶، ۱۳۸۴

آخرین نوشته ی سال 84


آخرین نوشته ی سال 83 رو یادتون هست؟
امیدها و آرزوها همان ها هستند؛ امیدوارم سال جدید، سال بهتری برای همه یمان باشد. کمتر غصه بخوریم و بیشتر بخندیم.
امیدوارم اولین شادی امسالم شنیدن خبر آزادی گنجی عزیز باشد. آزادش می کنند دیگر؛ نه؟ البته که آزاد می شود گنجی.

کوروش کبیر

دوستان خوبم:
مهدی اخوان، علی دهقانیان،
سهیل جان، نازنین نازنین،
علی، مریم و مانی مامانی فتح اللهی،
محمد جعفرپور، خانم فراهانی،
محمد ایزدی، پریسای عزیز،
احسان جان و میترای گرامی

همگی سال خوبی داشته باشید.
مهدی جان امیدوارم تو هم به اندازه ی من از این همکاری لذت برده باشی.

سه‌شنبه، اسفند ۲۳، ۱۳۸۴

عنوان مطلب اختیاری ست

من یکی از موارد زیر را پیشنهاد می کنم (بخصوص دومی را):
یک. من به خواب اندر چنان دیدم
دو. یا یارانِ من، زندانیان!
سه. این خواب دروغ بود
چهار. این قضا رفت و بودنی بود
پنج. این خواب ما بدل کردیم

و اما مطلب:
پس چون روزگار برآمد، ملک خشم گرفت بر دو غلام خویش و هر دو را به زندان فرستاد. و یوسف زندانیان را خواب همی گزاردی. واین دو غلام مَلِک گفتند این غلام همی خواب گزارد و ایدون همی گویند که خوابگزاری نیک است. ما دو خواب از برِ خویش بنهیم و از این غلام بپرسیم. پس هر یک خوابی از برِ خویش بنهادند و پیش یوسف آمدند و آن خواب از او پرسیدند. یکی گفت "من به خواب اندر چنان دیدم که اندر عَصیرخانه ی رَزی (کارگاه شرابگیری) بودم و انگور همی فشاردم و از آن انگور همی شیره کردم." و دیگر گفت "من به خواب اندر چنان دیدم که بر سرِ خویش خوانی نهاده بودم و مرغان همی آمدند و از آن خوان همی ربودند و به هوا اندر بردند."
و یوسف، همان گاه، تعبیر خواب ایشان بدانست، و لیکن نخواست که همان گاه ایشان را تعبیر کند – از بهر آن که خواب یک تن از ایشان بد بود: نخواست که به آن غمِ زندان او را غمی دیگر افزاید. یوسف تغافل همی کرد. چون دانست که چاره نیست، آنگاه، گفت "یا یارانِ من، زندانیان! اما یکی از شما باز شرابدار مَلِک شود و ملک خویش را شراب دهد. و اما این دیگر: مَلِک او را به دار کند تا به آن دار بمیرد و مرغان اندرآیند و مزغِ (مغز) سر او همی خورند و به آسمان اندر همی پرند."
چون ایشان این خواب بشنیدند، گفتند "این خواب دروغ بود – که ما همه از بر خویش نهاده بودیم." یوسف گفت "این قضا رفت و بودنی بود. این، همچنین که من گفتم، بر شما بیاید!"
گروهی گویند ایشان هر دو خواب دیده بودند، و لیکن آن خوابِ بد شرابدار دیده بود و آن سَره خوان سالار دیده بود. پس بَدَل کرده بودند: این خواب خویش آن را داده بود و او خواب خویش او را داده بود. چون یوسف این خواب بگزارد، یکی را بد آمد و یکی را سَره. گفتند "این خواب ما بدل کردیم." یوسف گفت "این، همچنان که گفتید، ببود."

ترجمه ی تفسیر طبری (قصه ها)، ترجمه ی کتاب جامع البیان فی تفسیر القرآن نوشته ی محمد بن جریر طبری توسط جمعی از علمای ماورءالنهر، ویرایش جعفر مدرس صادقی، نشر مرکز، چاپ سوم 1383

شنبه، اسفند ۲۰، ۱۳۸۴

کاش شب عید نبود!

کاش شب عید نبود تا دلم بیاد یه شعر غمناک اینجا بنویسم. یکی مثل این:

پل را آهن
یه آواز غمناکه تو هوا.
پل را آهن
یه آواز غمناکه تو هوا.
هر وخ یه قطار از روش رد میشه
دلم میگه سر بذارم به یه جایی.

رفتم به ایسگا
دل تو دلم نبود.
رفتم به ایسگا
دل تو دلم نبود.
دُمبال یه واگن باری می‌گشتم
که غِلَم بده ببرَتَم یه جایی تو جنوب.
آی خدا جونم
آوازای غمناک داشتن
چیز وحشتناکیه!
آوازای غمناک داشتن
چیز وحشتناکیه!
واسه نریختن اشکامه که این جور
نیشمو وا می‌کنم و می‌خندم.

"شعر آوازهای غمناک - از لنگستون هیوز- ترجمه ی احمد شاملو"

All Dressed and Nowhere to Go

"ترکیبی متداول در اشاره به آمادگی کامل برای انجام ماموریتی که به مرحله ی اجرا در نمی آید. آنچه از دل آواز معروف سیلویوهاین و بنجامین هارت با عنوان "وقتی لباست را پوشیده ای و جایی برای رفتن نمی یابی" سرچشمه گرفت. این آواز در نمایش نامه ی موزیکال مغازه ی لوازم آرایش که ریموند هیچکاک آن را در سال 1913 در برادوی در سال 1916 در لندن بر صحنه برد بر سر زبان ها افتاد. در آواز از واژه ی No Place استفاده شده که در گذر زمان به Nowhere بدل شد. از این جمله در اشاره به برنامه های سیاسی که با هیاهو عرضه می شوند و هرگز به مرحله ی اجرا در نمی آیند نیز استفاده می شود."
سیاسی نیستم که بگم ما از این برنامه ها که اجرا نمی شن فراوون دیدیم!!
ولی به نظر من که خیلی دردناکه که جایی برای رفتن نداشته باشی.

یکشنبه، اسفند ۱۴، ۱۳۸۴

افتضاح اصفهان

امشب کتاب کوچک سقوط اصفهان را خریدم و از بس تلخ بود تماما خواندم. چیزهای عجیب زیاد دارد که شما را فقط به یاد حمله ی اعراب و مغولان می اندازد. خواستم چیز از آن را اینجا بنویسم تا خود را از وسوسه ی مراجعه ی دوباره به آن خلاص کنم (لااقل در کوتاه مدت):
1- محمود که با خطر جدی مواجه شده بود، برای جلوگیری از فرار سربازان دستور داد خانواده های آنان را به اصفهان منتقل کنند. واپسین کاروانی که در زمان حیات محمود به اصفهان رسید، مرکب از سه هزار شتر بود و مادر محمود نیز همراه این کاروان به اصفهان رسید.

مادر شاه جدید، نیمه برهنه و بسیار ژولیده، در لباس کمی که بر تن داشت، بی آنکه همراهانی، اعم از زنان، امیران سپاه و خدمه، داشته باشد، سوار بر مرکبی، درحالی که با حرص و ولع بسیار کلمی را که با دو دست گرفته بود، گاز می زد، از میدانی که در ورودی قصر در آن قرار داشت،
گذر کرد؛ او بیشتر به عجوزه ای هزارداماد می مانست تا به مادر شاهی بزرگ!

2- اشرف در حق شاه خدمت دیگری نیز انجام داد و آن اینکه مستمری شاه را که ماهی 50 تومان بود، به هفته ای 50 تومان رساند و برای اینکه شاه مشغولیتی داشته باشد، مقرر کرد نظرات او را در ساختمان بناهایی که محمود در اطراف قصر سلطنتی آغاز کرده بود، جویا شوند و مطابق نظر شاه عمل کنند. با این دستور، اشرف توانست از نظرات صائب شاه سلطان حسین که در طول سلطنت خود کاری جز ساختن قصر نداشت، برای حسن اجرای کارهای ساختمانی استفاده کند.

سقوط اصفهان به روایت کروسینسکی، بازنویسی سیدجواد طباطبایی، چاپ اول 1382، نشر نگاه معاصر

پنجشنبه، اسفند ۱۱، ۱۳۸۴

در جاهای باصفا

حقیقتا این چه زندگی است که ما می کنیم؟ ما کی هستیم؟ به شما گفته بودم ایرانی باید دو کار بکند: اول اینکه بداند اسیر است بعد این که فکر کند آزادی از چه راه میسر است.
چون نمی خواهم کاغذ را با این حرفها خاتمه بدهم از آن صرفنظر کرده خواهش می کنم در جاهای باصفا یاد از من بکنید. اخیرا دارم یک صوفی حسابی می شوم. تمام آن غرورها رفته سنگینی و متانتی تام و تمام افکار و احساسات مرا تصاحب کرده است.
موی بلند می گذارم و هرجور دلم می خواهد می پوشم. زیرا با کسی کاری ندارم. تمام کارهای من در نوشته های من است.

پردرد کوهستان (زندگی و هنر نیما یوشیج)، سیروس طاهباز، انتشارات زریاب، چاپ دوم 1376