یکشنبه، اسفند ۱۴، ۱۳۸۴

افتضاح اصفهان

امشب کتاب کوچک سقوط اصفهان را خریدم و از بس تلخ بود تماما خواندم. چیزهای عجیب زیاد دارد که شما را فقط به یاد حمله ی اعراب و مغولان می اندازد. خواستم چیز از آن را اینجا بنویسم تا خود را از وسوسه ی مراجعه ی دوباره به آن خلاص کنم (لااقل در کوتاه مدت):
1- محمود که با خطر جدی مواجه شده بود، برای جلوگیری از فرار سربازان دستور داد خانواده های آنان را به اصفهان منتقل کنند. واپسین کاروانی که در زمان حیات محمود به اصفهان رسید، مرکب از سه هزار شتر بود و مادر محمود نیز همراه این کاروان به اصفهان رسید.

مادر شاه جدید، نیمه برهنه و بسیار ژولیده، در لباس کمی که بر تن داشت، بی آنکه همراهانی، اعم از زنان، امیران سپاه و خدمه، داشته باشد، سوار بر مرکبی، درحالی که با حرص و ولع بسیار کلمی را که با دو دست گرفته بود، گاز می زد، از میدانی که در ورودی قصر در آن قرار داشت،
گذر کرد؛ او بیشتر به عجوزه ای هزارداماد می مانست تا به مادر شاهی بزرگ!

2- اشرف در حق شاه خدمت دیگری نیز انجام داد و آن اینکه مستمری شاه را که ماهی 50 تومان بود، به هفته ای 50 تومان رساند و برای اینکه شاه مشغولیتی داشته باشد، مقرر کرد نظرات او را در ساختمان بناهایی که محمود در اطراف قصر سلطنتی آغاز کرده بود، جویا شوند و مطابق نظر شاه عمل کنند. با این دستور، اشرف توانست از نظرات صائب شاه سلطان حسین که در طول سلطنت خود کاری جز ساختن قصر نداشت، برای حسن اجرای کارهای ساختمانی استفاده کند.

سقوط اصفهان به روایت کروسینسکی، بازنویسی سیدجواد طباطبایی، چاپ اول 1382، نشر نگاه معاصر

۵ نظر:

ناشناس گفت...

یه سوال فنی دارم ؛از دید مدیریتی این کتاب مهمترین پیامش چیه

Naser گفت...

مطمئن نیستم ولی احتمالا پیامش همون کتابیه که باید بخوره تو کله ات
با عرض معذرت از دوستان، قضیه داره این موضوع

محمد جعفرپور رودگلی گفت...

چرا تلخ هست اینا به نظرت ؟!!! / میگم از خل بازیای من شارژ میشی ؟ ( چشمک ) /

Naser گفت...

سلام
چه جوورم!
فدایت ناصر

g گفت...

من زیاد بنظرم تلخ نمیاد میدونی مساله چیه؟ اینه که ما ملتی هستیم که شکستهامونو خوب بیاد داریم اما پیروزیهامونو نه مثلا در مورد همین مساله هم اگر بزرگمردی مثل نادر پیدا نمیشد که این افغانهای مادر بخطا رو بیرون کنه این مساله هم کاملا قابل مقایسه بود با اون دو موردی که تو گفتی. ایضا در مورد مساله شیخ خزعل پیشه وری جنگل سیمکو و سایر قضایا. یه مورخ نوشته بود ما بعد از جنگ جهانی اول با تمام ضعف و زبونی و بیحالی که داشتیم و از همه کشورهای منطقه عقب افتاده بودیم یهو چشم باز کردیم ودیدم قویتیرین کشور منطقه شدیم بدون اینکه لیاقت چندانی از خودمون بروز داده باشیم.