جمعه، آبان ۰۶، ۱۳۸۴

بدتر از آنارشی

آخرین فضا در تئوری های ریاضی فضای آنارشی نیست.
چرا نمی شود. چرا نمی گذارند حتا منتظر آزادی ماند؛ ولو آزادی یک نفر.
بعد ازآنارشی فاجعه است.
چرا نمی توان کاری برای زنده ماندن این مرد انجام داد. آیا طبق قراری که با هم گذاشتیم می توانیم تا عید نوروز منتظرش بمانیم.

پنجشنبه، آبان ۰۵، ۱۳۸۴

معرفی من

مهدی حبیب آگهی هستم.26 ساله.مهندسی کامپیوتر دانشگاه اصفهان خوندم.و مجردم.
دیگه چیزی به ذهنم نمی رسه که گفتنش به درد بخوره. اگه هست بگید.

دوشنبه، آبان ۰۲، ۱۳۸۴

نسخه ی ايرانی رئاليسم جادويي

وقتی اسم رئالیسم جادویی می آد نام گابریل گارسیا مارکز به ذهن متبادر میشه و مطمئنا یاد شاهکارهای او در "صد سال تنهایی"، "خزان پیشوا"(پاییز پدر سالار) و بقیه ی کارهای او می افتیم. تعریف خود مارکز در مورد رئالیسم جادویی جالبه. خودش میگه که این یه سبک و شیوه ی خاص نیست. میگه من رئال می نویسم اما رئال سرزمین من و مردم من اینه.
به تازگی کاری از غلامحسین ساعدی خوندم با نام ترس و لرز. یه مجموعه داستان که همگی دارای شخصیت های مشترک هستند و در یک محیط اتفاق می افتند. ساعدی تحقیقات و مطالعات بسیار گسترده و ارزشمندی داشته در زمینه ی زندگی بومی و آداب ورسوم و فرهنگ مردم ناحیه ی جنوب ایران و در نتیجه ی همون آشنایی، ما چندین داستان در اون فضا و با همون دستمایه از او میبینم که ترس و لرز یکی از اونهاست.
محیط داستانها یه روستای کنار دریاست با مردمی ساده و با زندگی کاملا بومی. اتفاقات و وقایع، رفتار شخصیت ها و برخوردشون با حوادث، هم بسیار عجیبه و هم جالب توجه و شاید بشه این نوشته ها رو یه جور رئالیسم جادویی ی ایرانی دونست.(البته طبق همون تعریفی که مارکز می کنه از این سبک)
چند تا از داستانهای این مجموعه واقعا خوندنیه. امیدوارم بخونینشون و خوشتون بیاد.

پنجشنبه، مهر ۲۸، ۱۳۸۴

فیلی برایت حاضر می کنم

هفته ي گذشته مشغول خواندن کتاب چهار متن از زندگی حلاج، نوشته ی لویی ماسینیون – نویسنده ای که بیشتر به عنوان استادِ مرحوم دکتر شریعتی معروف است - بودم. کتاب را قاسم میرآخوری ترجمه (و تدوین) کرده است. آقای میرآخوری کتاب دیگری نیز با نام مجموعه آثار حلاج ترجمه و تدوین کرده است. ناشر هر دو کتاب انتشارات یادآوران است. کتابِ چهار متن درواقع عبارت است از چهار روایت اصلی و اریجینال درباره ي زندگی و سلوک حلاج. حین خواندن کتاب قسمت هایی را که برایم جالب بود، نشانه گذاری کردم و با اجازه ي شما می خواهم چند مطلب بعدی ام درباره ي آنها باشد؛ پس منبع این سری مطالبم درباره ي حلاج همان کتابی ست که گفتم. چطوره از این یکی شروع کنیم که وقتی خواندمش کلی خندیدم:

علی بن حسین فارسی گوید از ابابکر بن سعدان شنیدم:
حسین پسر منصور به من گفت: اگر به من ایمان بیاوری، پرنده ای برایت حاضر می کنم و اگر فضله ي آن را به قدر یک دانه بر روی یک من سرب بگذاری به طلا بدل خواهد شد!
من (ابابکر بن سعدان) به او گفتم: تو اگر به من ایمان داشته باشی، فیلی برایت حاضر می کنم که اگر بر پشت بخوابد، پاهایش به آسمان خواهد خورد و اگر بخواهی آن را پنهان کنی، من آن را در یکی از چشمانت نهان خواهم کرد.
او از این گفته ي من مات و مبهوت شد و ساکت گشت.

میگساری با اژدها در تابستان

این شعر حلاج را خیلی دوست داشتم. شما چی؟

ندیم من (شریک من در نوشیدن)
به چیزی از ستم منسوب نیست.
مرا نوشاند آنگونه که خود می نوشد؛
بسان میزبان با میهمان
وقتی که جام (شراب) گشت،
تیغ و زیرانداز چرمی آوردند
این سزاوار کسی که در تابستان با اژدها شراب می نوشد.

اتاق پر از حلاج

کرامتی درباره ي حلاج روایت شده که به نظرم سوررئال ترین کرامتی ست که شنیده ام. یکی از زندانبان های حلاج تعریف می کند که وقتی با سینی غذا که سفارش کرده اند هر روز برایش ببرم نزد حلاج رفتم، دیدم که او به تنهایی اتاق را پر کرده است.
این منظره نگهبان را مات و مبهوت کرده بود و از ترس سینی را از دست رها کرده و دوان دوان از اتاق بیرون رفته بود.

در سراسر زمین جای آرام می جستم

ابولعلا واسطی روایت می کند که وقتی حلاج را برای شکنجه بردند، رنگ از رخسارش پرید. سپس این ابیات را زمزمه کرد:

در سراسر زمین جای آرام می جستم؛
ولی برای من، در زمین، جای آرامی نیست
روزگار را چشیدم و او هم مرا چشید؛
طعم آن تلخ و شیرین بود (گاهی این و گاهی آن)
در پی آرزوهایم بودم ولی مرا بَرده کردند
آه! اگر به قضا رضا داده بودم، آزاد بودم.

کدام چوبه ي دار

از ملاقات حلاج با جنید – ظاهرا همان عارف معروف – چندین روایت نقل شده است که همگی حاکی از رنجیدن جنید از حلاج هستند. جنیدهایِ تذکره نویسان در هر روایتی در انتهای مجادله یشان با حلاجِ تذکره نویسان یکی از این عبارت را به زبان می آوردند:

کدام چوبه ي دار به خونت رنگین خواهد شد!
خونت کدام چوبه ي دار را رنگین خواهد کرد!
کدام چوبه ي دار به خونت آغشته خواهد شد!

سوار بر الاغی در راه نهروان


اما پس از اعدام حلاج این روایت ها درباره اش شایع شد:
1. برخی از شاگردانش گفتند که حلاج پس از چهل روز بازخواهد گشت و وقتی پس از یک سال دجله طغیان کرد، گفتند که به خاطر قتل حلاج بوده زیرا خاکسترهایش را آب دجله در هم آمیخته است (خاکستر حلاج را پس از سوزاندنش در دجله ریختند).
2. یکی از شاگردانش ادعا کرد که فرد اعدام شده یکی از دشمنان حلاج بوده که به صورت او مسخ شده بوده.
3. برخی هم گفتند که حلاج را روز بعد اعدامش دیده اند که سوار بر الاغی از راه نهروان می گذشته و بدانان گفته که مگر شما هم مانند این گوساله ها هستید که تصور می کنید مرا تازیانه زده اند و کشته اند؟
4. ولی ضایع ترین ادعا این بوده که یکی از شاگردان حلاج مدعی شده که استری مسخ شده و به صورت حلاج درآمده و شکنجه شده و به قتل رسیده است. در یکی از روایات هم آمده که حلاج خودش هنگامی که بر دارش می کردند خطاب به جماعت گفته که اینها حلاج را نمی کشند بلکه الاغ فلان خواجه را بر دار می کنند و وقتی که پس از مراسم به طویله ي آن خواجه سر زدند دیدند، که الاغ خواجه کشته شده است.

بعد از مرگ حلاج کتابفروشان را دسته جمعی احضار کردند و قسم دادند که کتاب های حلاج را نه بفروشند و نه خریداری کنند.

روح و دوستدارانش

یک شعر زیبای دیگر از حلاج:

نوشتم ولی برای تو ننوشتم
برای روحم بی نوشته نوشتم
بین روح و دوستدارانش فرقی نیست
تا من جداگانه با آنها سخن گویم
هر نوشته ای که از تو تراوش کند
بدون آنکه به پاسخ نیازی باشد به تو باز می گردد

باطلِ حقِ ظاهرِ باطن

حلاج خادمی داشته که پس از ده سال در اثر شایعاتی که پشت سر مخدومش وجود داشته، به او شک می کند و بدبخت یک سوال ساده از وی می کند:
ای شیخ می خواهم درباره ي مذهب اهل باطن چیزی بدانم.
حلاج گفت: باطن باطل را می خواهی بدانی یا باطن حق را؟
خادم می گوید من در اندیشه فرو رفته خاموش گشتم.
حلاج هم امان نمی دهد: ظاهر باطن حق، شریعت است، آنکه در ظاهر شریعت تحقیق کند باطن آن برای او آشکار می شود؛ باطن شریعت، معرفت خداست. اما ظاهر باطن باطل از باطن آن و باطن آن نیز از ظاهرش زشت تر است و بر توست که به باطن باطل نپردازی.
ای فرزند اینک می خواهم مطلبی از تحقیق خویش درباره ي ظاهر شریعت به تو بگویم؛ و الخ
می توانید قیافه خادم بدبخت را در آن لحظه تصور کنید؟

نام تمامی عارفان

حلاج همه جا مسافرت کرده بوده و همه جا مریدانی برای خودش دست و پا کرده بوده. فرزندش می گوید:
در نامه هایی که از هندوستان می رسید، او را ابوالمغیث می گفتند و در نامه هایی که از ماچین و ترکستان می آمد، او را ابوالمعین و در نامه های مردم خراسان او را صاحب بصیرت و ذکاوت، در نامه های مردم فارس ابوعبدالله زاهد و در نامه های مردم خوزستان شیخ حلاج اسرار خطاب می کردند و در بغداد گروهی او را مجذوب می گفتند و عده ای او را در بصره حیران می نامیدند.

تصوف چیست؟

در داستان های عرفانی کلیشه های بامزه ای وجود دارند. یک سری از این کلیشه ها سخنانی ست که منجر به صیحه و مرگ درجا می شدند. مثلا عارفی به سبزی فروشی می رسد و از او می پرسد که چه می کنی؟ سبزی فروش پاسخ می دهد که سبزی می فروشم. عارف می گوید چگونه سبزی می فروشی درحالیکه معشوق حجاب از رخ برانداخته است. سبزی فروش صیحه ای می زند و قالب تهی می کند.
یک سری از این کلیشه ها را هم مبتنی بر بردار شدن حلاج هستند و درواقع سوال و جواب هایی ست که در این فرصت بین حلاج و مردمی که با خونسردی کامل شاهد این ماجرا بودند، رد و بدل می شده:

ابوبکر شبلی می گوید: به سوی حلاج رفتم آنگاه که دستها و پاهایش را قطع کرده بودند و بردارش آویخته بودند. به او گفتم: تصوف چیست؟
گفت: کمترین مرتبه اش این است که می بینی.
گفتم: برترین مرتبه اش کدام است؟
گفت: تو را بدان دسترسی نیست ولی فردا خواهی دید که چه پیش آید زیرا در غیبت الهی است؛ آنجا هست که من آن را آشکار خواهم کرد و بر تو پوشیده خواهد ماند.

سحر در ساحل هند

چقدر سوررئال است داستان سفر حلاج به هند؛ یکی از پدرش روایت می کند که می گفت:

المعتضد مرا به هندوستان فرستاد تا اطلاعات محرمانه و خفیه بدست آورم. من در کشتی خود همسفری داشتم به نام حسین بن منصور؛ بازرگانی خوش معاشرت و نیکو محضر بود. وقتی کشتی را ترک کردیم، آنگاه که به ساحل رسیدیم و باربران بار سفر ما را از کشتی بیرون می آوردند، به او گفتم: برای چه به اینجا آمده ای؟ حسین گفت: برای آموختن سحر تا بتوانم مردم را به خدا بخوانم.
بر روی ساحل خانه ای بنا شده بود که پیرمردی در آن مسکن داشت. حسین از او پرسید: آیا کسی از شما سحر می داند؟ پیرمرد گلوله ای نخ بیرون آورد، سر آن را به هوا انداخت. گلوله کشتی شد و آن مرد بالا رفت. سپس پایین آمد و به حسین گفت: همین کار را می گویی؟
حسین گفت: آری. ان مرد گفت: این فقط نمونه ي کوچکی از دانش استادان ماست.

همین عبارت را بنویس

حامد، وزیر خلیفه، حکم قتل حلاج را به این ترتیب از قاضی ابوعمر گرفت که در یکی از جلسات دادگاه یکی از رسائل حلاج را آوردند و خواندند؛ وقتی تمام شد، قاضی رو به حلاج گفت: این مطلب را از کجا گرفته ای؟
حسین گفت: از کتاب اخلاص حسن بصری.
ابوعمر گفت: ای که خونت مباح باد (یا حلال الدم)، دروغ می گویی. ما کتاب اخلاص حسن بصری را خوانده ایم، یک کلمه از آنچه می گویی، در آن نیست.
و وقتی ابوعمر عبارت یا حلال الدم را بر زبان می راند، حامد به گفت: این عبارت را بنویس و در حالیکه ابوعمر سرگرم اتمام عبارت خود خطاب به حلاج بود، حامد بار دیگر گفت: آنچه گفتی بنویس. ابوعمر از نوشتن خودداری می کرد و موضوع صحبت را به جایی دیگر می کشانید. حامد با شدت سخن خود را تکرار کرد و دوات را پیش ابوعمر برد و او را دعوت کرد تا ورقه کاغذی بردارد و این عبارت را بنویسد. ولی ابوعمر امتناع می کرد، سرانجام در برابر اصرار حامد نتوانست مقاومت کند. اعضای حاضر دادگاه هم پس از او امضا کردند.

سه‌شنبه، مهر ۲۶، ۱۳۸۴

وبلاگ را با مهدی ادامه می دهیم


به دوستم مهدی پیشنهاد دادم که این وبلاگ را با هم اداره کنیم. خوشبختانه مهدی هم موافقت کرد. امیدوارم که باعث شود هم من بیشتر و بهتر بنویسم و هم مهدی. معرفی اش به عهده ی خودش باشد.

به افتخار مهدی
بی بیپ هورا
بی بیپ هورا
...

پنجشنبه، مهر ۱۴، ۱۳۸۴

مادر هم پیر می شود

وقتي گفت و گوى اختصاصى شرق با سيمين دانشور را خواندم، يادم افتاد به مصاحبه ي عباس معروفی با دانشور در گردون شماره ی 37-38 (فروردین ماه 1373). آن شماره ی گردون را خیلی دوست دارم و از طولانی ترین مطلبش تا ریز ترین اخبارش را چندباره خوانده ام. شاه بیت آن شماره همین مصاحبه اش با دانشور بود که خیلی خیلی دوستش داشتم. در آن مصاحبه دانشور شده بود مادر همه. عکس هایش را که می دیدم، به نظرم مادرانه می رسید، نظراتش را که درباره ی هنر و جامعه می خواندم، به نظرم مادرانه می رسید. جایی به معروفی می گفت که شنیده ام شب ها تا سه نیمه شب بیداری و داری کار می کنی. اینقدر عجله نکن؛ تو که حالا حالا ها وقت داری؛ چرا خودت را از پا می اندازی؟
اما این مصاحبه ی اخیر را که خواندم، احساس کردم همانقدر که شخصیت ادبی یزدانی خرم - مصاحبه کننده از طرف شرق - با معروفی گردون قابل مقایسه نیست، سیمین دانشور امروز هم با دانشور آن روز قابل مقایسه نیست. پیر شده است و به درد جلال و اخوان مبتلا.

بعد از جلال من هنوز جوان بودم. هم مشهور بودم، هم خانه داشتم، هم استاد دانشگاه بودم اما به هيچ كدام از خواستگاران جواب مثبت ندادم و به قول پرويز داريوش سر همه شان را خوردم و آنها مردند!

زيبايى مذهب شيعه امام زمان (عج) و موعود آن است. حضرت مهدى (عج) و معناى ظهور او فوق العاده است. اميدوارم ايشان ظهور كنند و دنياى ما را نجات دهند. ظهور ايشان لازم است تا بوش ديوانه را سر جاى خودش بنشاند. من خيلى در انتظار امام زمان و ظهور ايشان هستم و تنها راه حل را در اين دنياى وانفسا ظهور ايشان مى دانم.

اما باز هم مى گويم ما شيعه هستيم و اين مذهب بسيار زيبا است با امام على(ع) و آن شهادت زيباى اش. او انسان فوق العاده اى بود. نهج البلاغه بعد از قرآن مهم ترين كتاب ما است. فيلمى كه براساس زندگى او ساختند چندان تعريفى نداشت و تنها موسيقى استاد فخرالدينى عالى شده بود. ما مديون امام على(ع) و بعد امام حسين(ع) هستيم. امام حسين(ع) به ما آموخت كه با آب نمى شود كار بزرگ كرد و بايد خون داد. او مى دانست كه كشته مى شود و مى توانست به ايران بيايد كه زادگاه همسرش بود. اما او ايستاد و با خون خود كارى كارستان را انجام داد. اين را هم بگويم كه ما وابسته به بانوى بانوان جهان حضرت فاطمه (سلام الله عليها) هستيم. دخت پيامبر(ص) همسر حضرت على(ع) و مادر امام حسن(ع) و امام حسين(ع) و اين كم لياقتى است؟ و حضرت زينب (سلام الله عليها) خطيب فوق العاده اى بود. ما اين مذهب شيعه را مديون اين شخصيت برجسته و تفكر موعود هستيم.


اصل مقاله را اینجا بخوانید.
این نوشته را کمتر از خیلی از نوشته های دیگرم دوست دارم.

پنجره را باز بگذار


مي گويند غلامحسين ساعدي روزهاي آخر عمرش (که با وضعيت روحي بسيار بدي در پاريس گذراند) اين
بياتي را زياد مي خوانده:

آچيق‌ قوي‌ پنجره‌ني‌
گوزوم‌ گورسوم‌ گلني‌
نئجه‌ قبره‌ قويارلار
عشق‌ اوستونده‌ اولني‌!

پنجره‌ را باز بگذار
تا بتوانم کسي را که مي آيد، ببينم
چطور درون‌ قبر مي‌گذارند
آن‌ را كه‌ كشته‌ عشق‌ باشد


اين يکي را هم بعد از شنيدن خبر مرگ صمد بهرنگي (شهريور 47) مدام زمزمه مي کرده:

هراي‌ لارهاي‌ هراي‌ لار
هر اولدوزلار هر ايلار
چمن‌ده‌، بير گول‌ بيتيب‌
سوسوزوندان‌ هر ايلار!

اي‌ داد و اي‌ فرياد
هر ستاره‌ و هر ماه‌
گلي‌ در چمن‌ روييده‌ است‌ كه‌
از تشنگي‌ هوار مي‌كشد!


به نقل از وبلاگ ترک آذربايجاني ايران. منابع اصلي مطلب را همانجا ببينيد.
ترجمه ها (به غير از يک تغيير جزيي) از آتيلا، صاحب وبلاگ فوق است.