پنجشنبه، مهر ۲۸، ۱۳۸۴

سحر در ساحل هند

چقدر سوررئال است داستان سفر حلاج به هند؛ یکی از پدرش روایت می کند که می گفت:

المعتضد مرا به هندوستان فرستاد تا اطلاعات محرمانه و خفیه بدست آورم. من در کشتی خود همسفری داشتم به نام حسین بن منصور؛ بازرگانی خوش معاشرت و نیکو محضر بود. وقتی کشتی را ترک کردیم، آنگاه که به ساحل رسیدیم و باربران بار سفر ما را از کشتی بیرون می آوردند، به او گفتم: برای چه به اینجا آمده ای؟ حسین گفت: برای آموختن سحر تا بتوانم مردم را به خدا بخوانم.
بر روی ساحل خانه ای بنا شده بود که پیرمردی در آن مسکن داشت. حسین از او پرسید: آیا کسی از شما سحر می داند؟ پیرمرد گلوله ای نخ بیرون آورد، سر آن را به هوا انداخت. گلوله کشتی شد و آن مرد بالا رفت. سپس پایین آمد و به حسین گفت: همین کار را می گویی؟
حسین گفت: آری. ان مرد گفت: این فقط نمونه ي کوچکی از دانش استادان ماست.

هیچ نظری موجود نیست: