پنجشنبه، شهریور ۰۹، ۱۳۸۵

نمونه ی سخن زنانه از هفت پيکر نظامی گنجوی

حکيم جمال الدين ابو محمد الياس ابن يوسف نظامي به احتمال قوي در سال 530 هجري قمري در گنجه زاده شده و در 619 در همان شهر بدرود حيات گفت. منظومه هاي او عبارتند از مخزن الاسرار، خسرو و شيرين، ليلي و مجنون، بهرامنامه يا هفت پيکر يا هفت گنبد و اسکندر نامه. استاد گنجوي به سال 593 سرودن هفت پيکر را به پايان برد. درباب اين کتاب گفتني بسيار گفته اند و در بسياری انجمن ها سخن سنجان آن را بر صدر نشانده اند و البته بسياري ديگر بايد بدان گفته ها افزود تا قدرش بيش از پيش مشخص گردد. سخن راقم اين سطور اما در باب هفت پيکر نيست بلکه پيرامون ايده اي نه چندان نو است که مي توان تحت عنوان "غيبت سخن و لحن زنانه در ادبيات کلاسيک ايران" از آن ياد کرد؛
ادامه

آمدن، بودن و رفتن

نمودار شماره ی 5 از فصل واژه شناسی اجتماعی زبان فارسی

زبان، منزلت و قدرت در ایران، ویلیام ا. بی من، ترجمه ی رضا ذوقدار مقدم، نشر نی، چاپ اول 1381

عنوانی که در سایت دانشگاهی آقای بی من آمده خیلی جالب است:

AssociateProfessor, Anthropology andTheatre, Speech and DanceDirector, Middle EastStudies

یه کتاب دیگه ی از این آقا در ارتباط با ایران:

How the United States and Iran Demonize Each Other

دوشنبه، شهریور ۰۶، ۱۳۸۵

من پراگ را دوست دارم

یادداشت های کافکا از 1910 تا 1923 در قالب یک وبلاگ دوزبانه ی زیبا. البته تابحال فقط یادداشت های سال 1910 و دو ماه اول 1911 وارد وبلاگ شده. دیدن وبلاگی که آرشیوش مال 94 سال پیش است، کافکا آنها را نوشته و شما می توانید برای هرکدام کامنت بگذارید، خیلی بامزه است. کوندرا توی یکی از رمان هایش چیزی نوشته هجوگونه درباره ی تیشرت هایی که توی پراگ به توریست ها می فروشند و رویشان نوشته "کافکا در پراک متولد شده است". احتمالا نظرش درباره ی چنین وبلاگی هم نباید خوب باشد ولی به هرحال برای من بامزه بود. حتما ببینید.


خوب، چراکه نه! این هم چند سایت که تیشرتهای کافکایی می فروشند:

تیشرت زنانه ی آستین کوتاه کافکا

تیشرت و لیوان محاکمه ی کافکا (ایضا تیشرت و لیوان قصر و مسخ نیز موجود است)

تیشرت هایی با نقل قولهایی از کافکا (مثلا نقل قولی خطاب به حیوانات خانگی با این مزمون صلح طلبانه که من دیگر شماها را نخواهم خورد)

یکشنبه، شهریور ۰۵، ۱۳۸۵

کار روشنفکری

در آن كتاب سه گونه كنش فكري به عنوان سه شرط اصلي تبديل كار فكري به كار روشنفكري مطرح شده اند و به تاكيد نوشته ام كه بايد هر سه با هم تحقق يابند تا چنان تبديلي ممكن شود. خيلي خلاصه بگويم اين سه عبارتند از:

1 ـ گسترش گفتماني خاص

2 ـ روشنگري ارتباط اين گفتمان با شبكه تو در تو و پيچيده قدرت اجتماعي

3 ـ ارتباط دادن اين گفتمان به گفتمان هايي ديگر

هرگاه كاري فكري واجد هر سه جنبه باشد، روشنفكرانه خواهد بود.

برگرفته از مصاحبه ی کتبی انجام گرفته توسط آرش بهمنی از دست اندرکاران سایت روزآنلاین با بابک احمدی پیرامون کتاب اخیرش "کار روشنفکري". نکته ی جالب درباره ی این کتاب - که من هنوز نخوانده ام – این است که بابک احمدی در این کتاب ظاهرا بیش از آنکه به کیستی روشنفکر بپردازد، به چیستی روشنفکری پرداخته است. اصل گفتگو را – درصورت محروم بودن از نعمت فیلترینگ – می توانید اینجا بخوانید.

پلوتون از منظومه شمسی رفت

شنبه، شهریور ۰۴، ۱۳۸۵

حراج كريستي

خبري ديدم از برگزاري حراجي كريستي( كه ظاهرا يك حراج بسيار معروف در سراسر دنيا هست) توي دوبي. اين حراج كه عنوانش "هنر مدرن و معاصر بين المللي" بوده در هفته ي اول خرداد ماه(24 مي 2006)129 اثر هنري كه غالبا از هنرمندان كشورهاي مسلمان بودند رو عرضه كرده. چندين اثر هم از هنرمندان ايراني در حراج شركت داشته كه قيمت فروش اونها شايد جالب توجه باشن. اعدادي بين 7-8 تا 40 هزار دلار. كه شايد به نظر زياد بيان ولي در مقايسه با باقي آثار و قيمت ها ظاهرا چندان هم زياد نبودن كه دليلش(به اعتقاد كارشناسان ايراني) عدم وجود بازار بين المللي براي محصولات ايراني هست كه باعث پايين زدن قيمت پايه براي آثار ميشه.
فكر كنم اين گونه برنامه ها هم راهي باشه براي عرضه محصولات هنري در عرصه بين المللي و هم راهي براي اينكه هنرمند ايراني بتونه حد و اندازه واقعي خودش رو(لااقل در مسايل مالي)پيدا كنه و راه براي فعاليتهاي بهتر، بيشتر و بين المللي تر هموار بشه.

براي خوندن خبر در همشهري مي تونيد لينك زير رو دنبال كنيد:
http://hamshahri.org/hamnews/1385/850301/world/artw.htm
خبر رو من البته در ماهنامه هفت ديدم.

جمعه، شهریور ۰۳، ۱۳۸۵

Gael García Bernal

من از این پسرهGael García Bernal تابحال چند فیلم دیدم که همگی خیلی خوب بودن: فیلم And your mother, too، فیلم The Motorcycle Diaries و فیلم Love's a Bitch.


سایت خودش اینجاست. همه ی این لینک ها غیر از لینک سایت خود این پسره (که تلفظ اسمش خیلی آسونه) می رن به ویکی پدیا.

تازه داشتم بلد می‌شدم

هدایت، پاریس 1307، عکس متعلق به سایت دفتر هدایت

دیروز به اتفاق مریم و دوستانم، آقای اکبری و جعفرپور، رفتیم به خانه ی هنرمندان ایران برای دیدن فیلم گفتگو با سایه ساخته ی خسرو سینایی (این هم اعلانش)؛ فیلمی درباره ی صادق هدایت. فیلم چندان خوبی نشده بود ولی از لحاظ پرداختن به تاثیری که هدایت از سینمای اکسپرسیونیستی آن روزگار اروپا گرفته بود و همینطور اشاره به عشق هدایت به دختری فرانسوی به نام ترز و تاثیری که این عشق بر زندگی و حتا مرگ او گذاشته بود، برای من جالب بود. خیلی ها رو دیدیم؛ از بازیگران فیلم – مهدی احمدی و داریوش فائزی – گرفته تا جهانگیر هدایت – برادرزاده ی هدایت و گرداننده ی دفتر هدایت – و از احمد بهارلو گرفته تا محمود دولت آبادی و کلی هنرپیشه ی ریز و درشت. این نقل قول پایین را همینجوری برداشتم از وبلاگ صادق هدایت:

"بینداز سر جای‌اش! دست به این آشغال‌ها نزن! می‌خواهم هفتاد سال سیاه چیز ننویسم. مرده‌شور ببرد. عُق‌ام می‌نشیند که دست به قلم ببرم. به زبان این رجاله‌ها چیز بنویسم. یک مشت بی‌شرف! یک خط هم نباید بماند. تمامی ندارد. بچه‌ با گه‌اش بازی می‌کند. تازه داشتم بلد می‌شدم. اول کارم بود. اما این اراذل لیاقت ندارند که کسی برای‌شان کاری بکند. یک مشت دزد قالتاق. اصلا سرشان توی این حرف‌ها نیست. نمی‌خوانند، اگر هم بخوانند نمی‌فهمند! پس برای کی بنویسم؟"

جمعه، مرداد ۲۷، ۱۳۸۵

در ونک کسی نیست. من تنها هستم.

بسم الله الرحمن الرحیم

الحمدالله رب العالمین و الصلوات و السلام علی محمد ص و اله الطاهرین ... و احفظنی من تسویلات النفس و الشیطان بمحمد و آله... .

امشب شب 14 رمضان المبارک 1329 (هق) است. در ونک هستم. واقعا تنها هستم. عبدالمهدی و عبدالهادی حفظهما الله و طول عمرهما و اعطاهما خیرالدنیا و آخره در ونک هستند ولی معلوم است با من انس نمی گیرند. آنها جوانند و و با مثل خود مانوسند. با من پیر مریض انس نمی گیرند و کمتر اتفاق می افتد که اولاد با پدر انس بگیرند علی ای حال دو نفر با من هستند، والده بچه ها و ملاباجی عیال مرحوم والد، معلوم است اهل صحبت نیستند، حال منهم خوب نیست.

خدا را شاکرم و شکوه ندارم ... .

من سه دختر دارم، یکی در مشهد است، یکی در کربلا و یکی در طهران، چهار پسر دارم – میرزا ابوالقاسم بزرگتر از همه است – تا در شهر بودم روزی یکبار سری به من می زد – میرزا محمد صادق مبتلا به مجلس است زیاد، کم ملاقاتش می کردم – عبدالمهدی و عبدالهادی تا در طهران بودیم روزی یکی دوبار احوالی از من می پرسیدند. عبدالهادی بنا بود به ونک بیاید تاکنون نیامده است من در ونک تنها هستم. آقا مجتبی نوه ی من، پسر میرزاابوالقاسم نزد من است.

(حاشیه – عمودی: آنها هم مبتلا به اولاد خواهند شد و حال مرا خواهند فهمید. انشاءاله.)

از صدماتی که در توپ بستن مجلس به من زدند1 حالت وحشت و خیال دست داده است و از این رو به من سخت می گذرد. اگر کسی باشد که مرا مشغول کند حالم بهتر می شود. در ونک کسی نیست. من تنها هستم. دستم از چاره ها کوتاه و راه دراز پیش، جز به خداوند و رسول اکرم (ص) و ائمه ی هدی امیدی ندارم. امیدوارم خداوند به برکت این انوار مقدسه در دنیا و آخرت به من رحم فرماید و به فضلش با من رفتار فرماید، چنانکه رفتار فرموده است. از قارئین التماس دعا دارم و طلب مغفرت خواهند فرمود.

اگر درست ننوشته ام معذورم.


یادداشت های سیدمحمد طباطبایی از انقلاب مشروطیت ایران، به کوشش حسن طباطبایی، نشر آبی، چاپ دوم بهار 1384

1 "در واقعه ی یوم التوپ بمباردمان (1327 هق)، جنابش را باخفت و خواری به باغ شاه بردند و چند دقیق زنجیر به گردن شریفش انداختند." (به نقل از تاریخ بیداری ایرانیان نوشته ی ناظم الاسلام کرمانی)

من رسم الخط نوشته را زیاد عوض نکردم فقط کمی مختصرش کردم. فقط همین را بگویم که آیت الله طباطبایی ده سال بعد از این شب (شاید هم روز) در 1339 هق در تهران در گذشت.

پنجشنبه، مرداد ۲۶، ۱۳۸۵

مردم سردسیر

این از همان صحبت هایی ست که به قول نیچه نباید سرسری خواند. بایزید بسطامی به مرید خود شیخ ابواسحاق ابراهیم جوینانی که به تبریز می رفت، چنین نصیحت می کند:

تبریز سردسیر است. مردم سردسیر را اگرچه عقل معاش می باشد اما در عقل معاد قصور تمام می دارند.

روضات الجنان، جلد اول

تبریزیان

آن از خري خود گفته است که تبريزيان را خر گرفته است. او چه ديده است؟ چيزي که نديده است و خبر ندارد، چگونه اين سخن مي گويد؟ آنجا کساني بوده اند که من کمترين ايشانم، که بحر مرا برون انداخته است، همچنان که خاشاک از دريا به گوشه اي افتد. چنينم تا آنها چون باشند!

گزيده ي مقالات شمس تبريزي، انتخاب و توضيح محمد علي موحد، شرکت تعاوني ناشران و کتابفروشان تهران، 1375

آخوندزاده

من در باب مشروطه ی ایران و مقدمات ورود مدرنیته به ایران، به هرطرف که رو می کنم، به میرزا فتح علی آخوندزاده می رسم. درواقع آخوندزاده را نمونه ی واقعی یک روشنفکر به معنای کلاسیک و درست آن می دانم.

مقاله ی دایره المعارف بزرگ اسلامی را دوست داشتید، بخوانید؛ جالب است هرچند که با ملاحظات دینی – حکومتی نوشته شده است و ایضا توضیح ویکی پدیای فارسی را. معرفی آخوندزاده (و به قولی آخوندف) در سایت آذربایجان به همراه نمونه ای از اصلاحات الفبایی او آمده (اینجا).

سه‌شنبه، مرداد ۲۴، ۱۳۸۵

نه پس با ما؟

1- حاج میرزا آقاسی مردی عارف مشرب بود و آن گاه که معلمیِ برخی از فرزندان عباس میرزا در دارالسلطنه ی تبریز به او سپرده شد، توانست به تدریج در مقام مرشد روحانی محمدمیرزا ظاهر شود و با به سلطنت رسیدن مرید خود، محمد شاه، و به دنبال قتل میرزا ابوالقاسم قائم مقام – که او نقشی در آن داشت – به وزارت شاه رسید و نزدیک به چهارده سال در آن مقام باقی ماند.

2- محمدشاه اعتقاد راسخی به مقامات مرشد خود داشت. محمدشاه مردی رنجور بود و پیوسته از نقرس – که سرانجام او را از پادرآورد – رنج می برد؛ "همیشه می فرمودند: این درد پای مرا حاجی نمی خواهد خوب بشود، از برای اینکه زحمت را در دنیا بکشم و در آخرت بهشت بروم. اگر حاجی بخواهد خود خواهد شد."

3- حاج میرزا آقاسی – که از اهالی بیات ماکو بود – جماعتی از اوباش و الواط ایل بیات را که حافظ جان او بودند، "از برای روز بد ... پیراهن خود می دانست" و آنان را چنان بر جان و مال کردم مسلط کرده بود که "این ترکان ماکویی مست می شدند، زن بیچاره ای و بچه ی بی صاحبی را که می دیدند، می بردند و با او خلاف شرع به عمل می آوردند."

4- حاجی در پاسخ به کسانی که از این اوضاع به او شکایت برده بودند، گفته بود: "این ترکان با این اطفال شما وَطی نکنند، پس با من وطی کنند؟"

مکتب تبریز و مبانی تجددخواهی (تاملی درباره ی ایران، جلد دوم: نظریه ی حکومت قانون در ایران، بخش نخست)، جواد طباطبایی، انتشارات ستوده، چاپ اول، 1385

الف) عبارات داخل گیومه از کتاب صدرالتواریخ محمدحسن خان اعتمادالسلطنه نقل شده اند.

ب) این کوشش در تصویری دیگر از حاجی میرزا آقاسی را هم بخوانید (بخصوص صحبت شاملو درباره ی حاجی میرزا).

یکشنبه، مرداد ۲۲، ۱۳۸۵

نمونه ی مردم؟

آلبر کامو

من همه اش فکر می کردم که کتاب افسانه ی سیزیف یک رمان است؛ ولی نیست. کتابی ست درباره ی پوچی و خودکشی. ترجمه ای که من دارم خیلی بد است. ولی کتاب شروع خوبی دارد:

تنها یک مساله ی واقعا جدی وجود دارد و آن هم خودکشی ست. تشخیص اینکه زندگی ارزش دارد یا به زحمت زیستنش نمی ارزد، درواقع پاسخ صحیح است به مساله ی اساسی فلسفه. باقی چیزها: مثلا اینکه جهان دارای سه بُعد و عقل دارای نه یا دوازده مقوله است مسایل بعدی و دست دوم را تشکیل می دهند.

اینها بازی است؛ نخست باید پاسخ قبلی را داد. اگر چیزی که نیچه ادعا می کند، درست باشد: "یک فیلسوف برای اینکه قدر و منزلت داشته باشد، باید خود را نمونه ی مردم قرار دهد"، آنوقت اهمیت پاسخ آشکار می شود.

افسانه ی سیزیف (مقاله درباره ی پوچی)، آلبرکامو، ترجمه ی علی صدوقی و م – ع – سپانلو، نشر دنیای نو، چاپ اول، 1382

در ایرانِ به این هرزگی

1- امیرکبیر در پاسخ یادداشتِ شاه مبنی بر این که نمی تواند برای دیدن سانِ سواره به میدان برود، بر او عتاب می کند و می نویسد:

"با این طفره رفتن ها و امروز و فردا کردن ها و از کار گریختن در ایرانِ به این هرزگی حکما نمی توان سلطنت کرد. گیرم من ناخوش (شدم) یا مُردم؛ فدای خاک پای همایون! شما باید سلطنت بکنید یا نه؟ اگر شما باید سلطنت بکنید، بسم الله! چرا طفره می زنید؟"

2- روزی که قرار بوده است شاه برای دیدن سان از قشون به میدان برود، میرزا آقاخان در یادداشتی به او نوشت:

"هوا سرد است؛ ممکن است به وجود مبارک صدمه ای برسد. دو تا خانم بردارید ببرید ارغوانیه عیش کنید!"

مکتب تبریز و مبانی تجددخواهی (تاملی درباره ی ایران، جلد دوم: نظریه ی حکومت قانون در ایران، بخش نخست)، جواد طباطبایی، انتشارات ستوده، چاپ اول، 1385

شنبه، مرداد ۲۱، ۱۳۸۵

تعريف جامعي از هنر رمان

باز هم از پرده، از بخش چهارم با عنوان رمان نويس كيست؟
اين جملات از قول مارسل پروست نقل ميشن:"...هر خواننده، موقع خواندن، خواننده وجود خودش است. كتاب نويسنده صرفا ابزاري است كه در اختيار خواننده قرار مي گيرد تا او بتواند در آن چيزي را تشخيص دهد كه اگر اين كتاب نبود شايد هيچوقت آن را در وجود خودش نمي ديد. اينكه خواننده آنچه را در كتاب مي خواند در وجود خودش هم باز بيابد دليل حقيقي بودن آن كتاب است...". كوندرا ميگه كه اين جملات تعريف جامعي است از هنر رمان.
من دقيقا با اين تعريف موافقم و قبلا هم مشابه اين تعريف رو براي خودم داشتم.
از نظر من با خوندن رمان يا داستان به صورت كلي انسان تجربه هايي(البته ذهني) مي كنه كه اگه اون كتاب نيود شايد هيچوقت نمي كرد و به وسيله اين تجربه ها است كه انسان خودش رو در شرايط مختلف و موقعيتهاي متفاوت ميبينه و مي شناسه و البته لذت مي بره.

دوشنبه، مرداد ۱۶، ۱۳۸۵

بومي گرايي بزرگ و كوچك


در كتاب پرده نوشته ميلان كوندرا كه مجموعه هفت مقاله در زمينه ادبيات هست، در بخش دوم با عنوانDie weltliteratur(ادبيات جهاني) كوندرا نظرش رو در مورد بومي گرايي اينطور بيان مي كنه:
چگونه می شود بومی گرایی را تعریف کرد؟ از طریق ناتوانی(یا عدم تمایل) به اینکه بخواهیم فرهنگ خودمان را جزیی از زمینه بزرگ فرض کنیم. دو نوع بومي گرايي وجود دارد: بومی گرایی ملت های بزرگ و بومی گرایی ملت های کوچک. ملت هاي بزرگ در برابر نظريه گوته اي ادبيات جهاني مقاومت مي كنند، به اين دليل كه ادبياتشان به نظرشان آنقدر غني هست كه نيازي نباشد تا به آنچه در جاهاي ديگر نوشته مي شود توجه كنند.

اما كشورهاي كوچك به دلايلي دقيقا برعكس، در برابر نفوذ زمينه بزرگ مقاومت مي كنند: آنان ارزشي بسيار زياد براي فرهنگ جهاني قائلند، اما اين فرهنگ برايشان چيزي «خارجي» با خود دارد، مثل آسمان بالاي سرشان است، برايشان دوردست است و دست نيافتني، واقعيتي آرماني و رويايي كه ارتباط چنداني با ادبيات ملي شان ندارد.
و يه نكته جالب توجه كه از قول كافكا ميگه:
او مي گويد كه يك ملت كوچك براي نويسندگانش احترام فراواني قائل است، چون برايش «در برابر دنياي متخاصم پيرامون» غرورآفريني مي كنند. ادبيات براي ملت كوچك بيشتر جنبه «مسئله اي مردمي» را دارد تا «مسئله اي ادبي»را.

سه‌شنبه، مرداد ۱۰، ۱۳۸۵

هميشه همان...


هميشه همان...
اندوه
همان:
تيری به جگر درنشسته تا سوفار.

تسلای خاطر
همان:
مرثيه‌يي ساز کردن. ــ
غم همان و غم‌واژه همان
نام ِ صاحب‌ْمرثيه
ديگر.

احمد شاملو