سه‌شنبه، مرداد ۲۴، ۱۳۸۵

نه پس با ما؟

1- حاج میرزا آقاسی مردی عارف مشرب بود و آن گاه که معلمیِ برخی از فرزندان عباس میرزا در دارالسلطنه ی تبریز به او سپرده شد، توانست به تدریج در مقام مرشد روحانی محمدمیرزا ظاهر شود و با به سلطنت رسیدن مرید خود، محمد شاه، و به دنبال قتل میرزا ابوالقاسم قائم مقام – که او نقشی در آن داشت – به وزارت شاه رسید و نزدیک به چهارده سال در آن مقام باقی ماند.

2- محمدشاه اعتقاد راسخی به مقامات مرشد خود داشت. محمدشاه مردی رنجور بود و پیوسته از نقرس – که سرانجام او را از پادرآورد – رنج می برد؛ "همیشه می فرمودند: این درد پای مرا حاجی نمی خواهد خوب بشود، از برای اینکه زحمت را در دنیا بکشم و در آخرت بهشت بروم. اگر حاجی بخواهد خود خواهد شد."

3- حاج میرزا آقاسی – که از اهالی بیات ماکو بود – جماعتی از اوباش و الواط ایل بیات را که حافظ جان او بودند، "از برای روز بد ... پیراهن خود می دانست" و آنان را چنان بر جان و مال کردم مسلط کرده بود که "این ترکان ماکویی مست می شدند، زن بیچاره ای و بچه ی بی صاحبی را که می دیدند، می بردند و با او خلاف شرع به عمل می آوردند."

4- حاجی در پاسخ به کسانی که از این اوضاع به او شکایت برده بودند، گفته بود: "این ترکان با این اطفال شما وَطی نکنند، پس با من وطی کنند؟"

مکتب تبریز و مبانی تجددخواهی (تاملی درباره ی ایران، جلد دوم: نظریه ی حکومت قانون در ایران، بخش نخست)، جواد طباطبایی، انتشارات ستوده، چاپ اول، 1385

الف) عبارات داخل گیومه از کتاب صدرالتواریخ محمدحسن خان اعتمادالسلطنه نقل شده اند.

ب) این کوشش در تصویری دیگر از حاجی میرزا آقاسی را هم بخوانید (بخصوص صحبت شاملو درباره ی حاجی میرزا).

۸ نظر:

Mehdi گفت...

خوندم. عجب مطالبي. واقعا چه تناقضي!!!
صحبت شاملو هم عجيب بود با اين همه شدت.

رضا گفت...

اول بگم که من منظور مهدی رو از تناقض و از صحبت شاملو نفهميدم
ناصر جان مطالبی که تو چند پست اخير نوشتی وقتی می خونم يه جور دلسردی يا خجالت زدگی يا يه حسی که نمی دونم چيه بهم دست می ده. واقعاً کار جالبی داری می کنی. فکر کنم ارزش اين کارت بيشتر از اينه که به درجشون در وبلاگ بسنده کنی. ببين می تونی تمام اين مطالب رو جمع آوری کنی و يک جا و تحت يک عنوان مثلاً در يک کتاب يا سايت يا جزوه يا هر چيزی منتشر کنی. فکر کنم برای کسانی که ما رو صاحب فرهنگ غنی چند هزار ساله می دونن مرجع خوبی باشه

علی فتح‌اللهی گفت...

از این دست دروغها تو تاریخ زیاد هست البته نمیشه به حرف هیچ کدوم از دو گروه دلخوش کرد. معمای ایرانی رو که میخوندم خیلی جاها بابت دروغایی که به ما گفتن تأسف میخوردم اما واقعیت اینه که خود نویسنده هم بعضی جاها تو دو تا پاراگراف اونقد با تناقض حرف زده بود که دم خروسش میزد بیرون. تاریخ یک رسانه است مردم اونطوری نقلش میکنن که دوست دارن باشه یا میبوده

Reza گفت...
این نظر توسط یک سرپرست وبلاگ حذف شد.
farzinfar_naser گفت...

سلام
من با رضا موافقم و فکر می کنم که اگه دقیقتر نگاه کنی به قضیه تناقض زیادی توی این نوشته نمی بینی. نمونه ی اعلاش رو که ما خودمون درک کردیم. یعنی اگه یه عارف در مسند قدرت قرار بگیره چه می شه. اصلا همین که اعتمادالسلطنه این دو دیدگاه رو راحت کنار هم می ذاره و نیازی به توضیح بیشتر نمی بینه، خودش گویای اینه که لااقل توی اون دوره این موضوع تناقض محسوب نمی شده.
درباره ی صحبت شاملو و اون کتاب کذایی که از فرانسه براش فرستاده بودند: من اون کتاب رو نخوندم واسه ی همین نمی تونم چیزی درباره اش بگم ولی چیزی که میشه گفت اینه که:
1. ممکن است درباره ی بعضی شخصیت های اون دوره شک و تردیدی اساسی و عمیق وجود داشته باشه (مثل سپهسالار) ولی تکلیف این تفلک حاجی کم و بیش مشخص است.
2. این اعتماد السلطنه پسر همون اعتمادالسلطنه ی اول (فراشباشی) هست که مامور قتل امیرکبیر بوده و به همین خاطر صحبت هایی رو که مثلا درباره ی امیرکبیر می گه باید با دقت و احتیاط بیشتری خوند (چون پای پدر خودش در میونه) ولی درباره ی حاجی فکر نکنم.
3. من درباره ی استفاده از کلمات یه کمی حساسم؛ این که درباره ی یه نفر اقوال متعدد و حتا متناقضی توی تاریخ ها نقل می شه، دلیلی بر این نیست که ما فکر کنیم پس هیچی به هیچی. مگه درباره ی منفورترین شخصیت ها (مثل فتحعلی شاه) مدح گفته نشده. می دونی علی جان منظورم چیه؟ منظورم لغزیدن از حوزه ی خردگرایی به حوزه ی رفتار پوچگرایانه و نهیلیستیه! اینکه نمی شه به حرف هیچکدومشون دلخوش بود! قرار نیست به حرف کسی دلخوش باشیم؛ اگه اشتباه نکنم قراره که سره و ناسره رو کنار هم قرار بدیم و نتیجه گیری درست داشته باشیم.
4. صحبتی رو که توی بند اول درباره ی عرفان گفتم باید با این مساله تکمیل کنم که حوزه ی عرفان از جمله حوزه هایی بوده که (مثل ادبیات)در دوره ی قاجار دچار انحطاط عجیب و غریبی شده بوده و درواقع تبدیل به کالبدی فاقد روح شده بوده. تعبیری که آقای طباطبایی درباره اش استفاده می کنه، عرفان مبتذل دوره ی متاخره.
5. علی تو دید خیلی خیلی مثبتی نسبت به فضاهای عرفانی (مثل حوزه ی دین) پیدا کردی. و چه بسا که با سروش موافق باشی که بشه نوعی از مدرنیته ی ایرانی رو بر پایه ی فرهنگ عرفان زده (اونقدر به کلمه ی غرب زده اختراعی فردید و مستفاد آل احمد حساسیت دارم که معمولا اجتناب می کنم از استفاده ی کلمات مشابه) پایه ریزی کرد و مثلا همون تساهل و تسامح عرفانی (که توی یکی از مطالب احیرت بهش اشاره کردی) رو بدل از تساهل (و به تعبیر جدیدی ها رواداری) مدرنیته گرفت. ولی لب مطلبم اینه که ... بی خیال خیلی حرف زدم

علی فتح‌اللهی گفت...

کاش ادامه میدادی خیلی جالب بود. آره من یه کمی تازگیا مخم تاب ورداشته اما راستش هنوز گیج میزنم یعنی از یه طرف هنوز نمیتونم خودم رو با تعریف حتی کسی مثل دکتر شریعتی یا خاتمی از دین وفق بدم و از یه طرف هم خیلی از واقعیتهای دینی رو قبول دارم. شاید سروش برای من بهترین گزینه باشه. ضمنا منظور منم از تناقضات تاریخی این بود که زیاد نمیشه این تناقضات رو جدی گرفت نه اینکه بگم هیچ قرائتی رو قبول نکنیم

Mehdi گفت...

سلام
بيشتر اون تناقضي ككه به نظر من رسيد از مطلبي بود كه لينكش رو گذاشته بودي. ولي در واقع من به جنبه ي "مسند قدرت"ش زياد توجه نكرده بودم. شايد كه اين تناقض مربوط به دو بازه و دو بعد مختلف از زندگي اون بوده.

Naser گفت...

مربوط به دو دوره نیست و اگه اشتباه نکنم از خود متن هم پیداست.