جمعه، مرداد ۲۷، ۱۳۸۵

در ونک کسی نیست. من تنها هستم.

بسم الله الرحمن الرحیم

الحمدالله رب العالمین و الصلوات و السلام علی محمد ص و اله الطاهرین ... و احفظنی من تسویلات النفس و الشیطان بمحمد و آله... .

امشب شب 14 رمضان المبارک 1329 (هق) است. در ونک هستم. واقعا تنها هستم. عبدالمهدی و عبدالهادی حفظهما الله و طول عمرهما و اعطاهما خیرالدنیا و آخره در ونک هستند ولی معلوم است با من انس نمی گیرند. آنها جوانند و و با مثل خود مانوسند. با من پیر مریض انس نمی گیرند و کمتر اتفاق می افتد که اولاد با پدر انس بگیرند علی ای حال دو نفر با من هستند، والده بچه ها و ملاباجی عیال مرحوم والد، معلوم است اهل صحبت نیستند، حال منهم خوب نیست.

خدا را شاکرم و شکوه ندارم ... .

من سه دختر دارم، یکی در مشهد است، یکی در کربلا و یکی در طهران، چهار پسر دارم – میرزا ابوالقاسم بزرگتر از همه است – تا در شهر بودم روزی یکبار سری به من می زد – میرزا محمد صادق مبتلا به مجلس است زیاد، کم ملاقاتش می کردم – عبدالمهدی و عبدالهادی تا در طهران بودیم روزی یکی دوبار احوالی از من می پرسیدند. عبدالهادی بنا بود به ونک بیاید تاکنون نیامده است من در ونک تنها هستم. آقا مجتبی نوه ی من، پسر میرزاابوالقاسم نزد من است.

(حاشیه – عمودی: آنها هم مبتلا به اولاد خواهند شد و حال مرا خواهند فهمید. انشاءاله.)

از صدماتی که در توپ بستن مجلس به من زدند1 حالت وحشت و خیال دست داده است و از این رو به من سخت می گذرد. اگر کسی باشد که مرا مشغول کند حالم بهتر می شود. در ونک کسی نیست. من تنها هستم. دستم از چاره ها کوتاه و راه دراز پیش، جز به خداوند و رسول اکرم (ص) و ائمه ی هدی امیدی ندارم. امیدوارم خداوند به برکت این انوار مقدسه در دنیا و آخرت به من رحم فرماید و به فضلش با من رفتار فرماید، چنانکه رفتار فرموده است. از قارئین التماس دعا دارم و طلب مغفرت خواهند فرمود.

اگر درست ننوشته ام معذورم.


یادداشت های سیدمحمد طباطبایی از انقلاب مشروطیت ایران، به کوشش حسن طباطبایی، نشر آبی، چاپ دوم بهار 1384

1 "در واقعه ی یوم التوپ بمباردمان (1327 هق)، جنابش را باخفت و خواری به باغ شاه بردند و چند دقیق زنجیر به گردن شریفش انداختند." (به نقل از تاریخ بیداری ایرانیان نوشته ی ناظم الاسلام کرمانی)

من رسم الخط نوشته را زیاد عوض نکردم فقط کمی مختصرش کردم. فقط همین را بگویم که آیت الله طباطبایی ده سال بعد از این شب (شاید هم روز) در 1339 هق در تهران در گذشت.

۱ نظر:

علی فتح‌اللهی گفت...

آدم رو به یاد تنهایی و درموندگی این روزهای همه اونایی میندازه که یه جورایی متفاوت فکر میکنن.