یکشنبه، دی ۰۸، ۱۳۸۷

یک دقیقه و یک یادآوری

داستان "یک دقیقه" تجربه‌ای متعلق به چند سال پیش است. می‌دانم که بعضی از دوستانم آن را خوانده‌اند. چند روز پیش آن را برای خواندن در جلسه‌ی ادبی گواش دوباره خواندم و اندکی تغییرش دادم. اما خود داستان:

فرويد می‌گويد روياها معمولاً سير پيوسته‌اي ندارند و بيشتر بصورت تکه‌هاي جدا از هم ظاهر می‌شوند، تکه‌هايي جدا از هم و مستقل از هم: اول تکه‌ي الف را خواب می‌بينيد و بعد تکه‌ي ب را. مغز سعي می‌کند اين دو تکه را به نوعي به هم بچسباند، گاهي هم اتفاق می‌افتد که نمی‌تواند اين کار را بکند و اينها همان خواب‌هايي هستند که وقتي می‌خواهيد براي کسي تعريف‌شان کنيد، می‌گوييد: "يه هو ديدم ديگه تو مدرسه نيستم، روي سي و سه پل بودم" يا "اون ديگه همون دختره نبود، انگار مادرم شده بود."

ادامه‌ی داستان

چهارشنبه، دی ۰۴، ۱۳۸۷

خواب من

خواب دیدم ناصر و مریم رو گرفتند. انگار مامورهای اطلاعات یا یه همچین چیزی بودند. نمی دونم کجا بودیم. توی یه شهری بودم که انگار هیچکس رو من نمی شناختم. اونا رو یه جایی نگه داشته بودند که من می دیدمشون. انگار یه جایی مثل یه میدون کوچک و خلوت بود. وسط میدون یه سکوی کوچک هم بود. من مدام توی اون منطقه می دویدم تا شاید کمکی بگیرم. اما احساسم اینه که از دست من کاری بر نمی اومد. حال خیلی بدی داشتم. احساس درماندگی می کردم. بعد انگار که مریم دیگه نبود. من مدام این ور و اون ور می دویدم و گریه می کردم. مدت زیادی گریه کردم. بیدار شدم. سرم خیلی درد می کرد، درست مثل وقتایی که خیلی گریه می کنم.

پ.ن 1: از این خواب چند هفته می گذره. پس نگران نحوستش نباشید.
پ.ن 2: دلیل دیدن خواب رو کاملا می دونم. هیچ مشکلی ناصر و مریم رو تهدید نمی کرد و نمی کنه. دلیلش دلتنگی منه واسه اونا و از این چیزا. نکته ی انحرافیِ جالبش اینه که ما هر مشکلی داریم پای ماموران زحمتکش دولت رو می کشیم وسط! ;)

یکشنبه، دی ۰۱، ۱۳۸۷

واگن درجه سه

روزي که خودم فهميدم که مريم يه وبلاگ داره، اونقدر هيجان زده شدم که همون ساعت اول همه‌ي پست‌هاش رو خوندم و تا همين هفته‌ي پيش مدام اصرار مي‌کردم که اسم وبلاگش رو به بقيه‌ي دوستان هم بگه ولي اون موضوع رو مدام به هفته‌ي بعد و ماه بعد موکول مي‌کرد. طي چند روز گذشته اسم و آدرسش رو اصلاح کرد و دستي هم به سر و گوش نوشته‌هاش کشيد. اميدوارم شما هم به اندازه‌ي من از خوندن اونها کيف کنيد. لابد خودش توضيح مي‌ده که چرا اسم وبلاگ رو گذاشته "واگن درجه سه" ولي شايد اگه بدونيد اسم قبليش "روزها" بود، بهتر تو حال و هواي مطالب قرار بگيريد.

جمعه، آذر ۲۹، ۱۳۸۷

برچسبا

برای اون برچسبای مدرسه ی پنتی هم که روی کیفم چسبونده بودم دلم تنگ می شه. یه بار یه خانمی این برچسبا رو دید و ازم پرسید اندرو وارباخ رو می شناسم یا نه. مادرِ وارباخ بود؛ وارباخم که می شناسید آقا. از اون عوضیای تموم معنا؛ از اون آدما که وقتی یه بچه کوچولو بیش تر نیستی تیله هاتو از لای انگشتات در می آرن. ولی مادرش آدم حسابی بود. البته عینِ همه ی مادرا جاش تو تیمارستانه، ولی کشته مرده ی وارباخ بود. می شد از توی اون چشمای ابلهش خوند که فکر می کنه وارباخ گُهیه واسه خودش. برا همین یک ساعت تو قطار براش تعریف کردم وارباخ تو مدرسه چه نابغه ایه و بچه ها بی مشورتش آبَم نمی خورن! این حرفا خانم وارباخو مات و متحیر کرد، همچین که نزدیک بود وسط صندلیا پس بیُفته. فکر کنم تو دلش می دونست پسرش چه گُهیه، ولی من نظرشو عوض کردم. من مادرا رو دوست دارم. خیلی باهاشون حال می کنم.

هفته ای یه بار آدمو نمی کشه، جی دی سلینجر، برگردان لیلا نصیری ها، داستان من خلم، نشر نیلا، چاپ اول 1387

پنجشنبه، آذر ۲۱، ۱۳۸۷

برک

ولی این بِرک ما هر کاری بگی از دستش بر می اومد. بگیرین یه آدمِ خیلی بد ترکیب با دو تا صدا و یه کله ی خیلی گنده رو شونه های ریقو و چشای وق زده- این آدمیه که هر کاری بگی از دستش بر میآد. من کلی مردای خوش تیپ می شناختم که خُب وقتی خبری نبود، یعنی موقع بزم، می شد تحمل شون کرد؛ ولی هیچ کدوم شون، غرضم موقع رزم، مردِ کارای گنده ای که من دارم ازشون حرف می زنم نبودن. اگه یکی از این جوجه خوش تیپا موهاشو درست شونه نکنه، یا از دوست دخترش بی خبر بمونه، یا اگه یه مدت هیچ کی بهش نیگا نکنه، خداییش زِه می زنه. ولی آدمای زشتِ عینهو میمون زندگی شون مالِ خودشونه؛ زندگی هم که مال خودِ آدم باشه و هیچ کی به آدم محل سگم نذاره، اون وقته که معجزه می شه. من کل عمرم غیرِ برک فقط یه نفر دیگه رو می شناختم که از پس کارای گنده ای که می گم بر می اومد، اونم عنتری بود واسه خودش. اون بدبخت سل داشت، یه خونه به دوشِ ریزه میزه با گوشای آویزون که رو واگن باری زندگی می کرد. بعد همین آدم، منو که سینزَه سالم بود نذاشت دوتا نره خر کتکم بزنن- فقط هم بهشون فحش داد، همین. اونم مثِ برک بود، ولی نه به خوبی برک. یه مقدار واسه خاطر این خوب بود که سل داشت و پاش لب گور بود. ولی برک نه، برک وقتی ساق و سلامت بود هم خوب بود.

هفته ای یه بار آدمو نمی کشه، جی دی سلینجر، برگردان امید نیک فرجام، داستان ستوان باگذشت، نشر نیلا، چاپ اول 1387

یکشنبه، آذر ۱۷، ۱۳۸۷

جبر یا اختیار، یک نقد و یک نظر

× آقای نيما دارابی چهارده سال پيش گفته است که "سيستم مجبور، سيستمي‌ست که با در دست داشتم شرايط فعلي آن، دانستن قوانين حاکم بر آن و نيز داده‌هاي ورودي آن، بتوان موقعيت بعدي آن را حدس زد. به بيان ديگر سيستم مجبور، سيستمي‌ است که همواره و کاملا قابل پيش‌بيني باشد."
به نظر مي‌رسد با اندکي تغيير مي توان اين نظريه را اينگونه نيز صورت‌بندي کرد:
"شعوري که بتواند براي لحظه‌اي معلوم، همه‌ي نيروهايي را که طبيعت را به جنب و جوش وامي‌دارند، بشناسد و نيز از وضع تمامي موجوداتي که آن را تشکيل مي‌دهند، آگاه باشند و از طرفي آن چنان فراخ‌انديش باشد که بتواند اين داده‌ها را تحليل کند، خواهد توانست با فرمولي حرکات بزرگترين اجسام عالم و همچنين سبکترين اتم را توضيح دهد: براي چنين شعوري هرگز مجهولي نخواهد ماند. پيش وي آينده مانند گذشته، همچون روز روشن خواهد بود."
شايد براي خود نيمای عزیز هم جالب باشد که فيزيکدان بزرگ، سيمون دولاپلاس (1749-1827)، چطور حدود سيصد سال پيش فرضيه‌ای این چنین شبیه به فرضيه‌ي او بيان کرده ‌است. من هم با سهيل کاملا موافق هستم که اين ايده‌ي مستحکم، اینکه رویکرد علمی به جهان ناچار به جبرگرایی ختم می‌شود، هنوز در ذهن‌هاي ما وجود دارد و شايسته است که از نزديک‌ترين فاصله‌ي ممکن آن را بررسي کنيم و ببينيم که با چگونه ايده‌اي طرف هستیم. من در نوشتن اين مطلب بيشترين تلاش را براي بيان واضح نقطه نظراتم کردم و ابايي از طولاني شدن مطلب يا نقل قول‌هاي مطولي که به نظرم مفيد بودند، نداشتم. نکته‌ي ديگر اينکه با اينکه نوشته‌ي نيما متعلق به چندين سال پيش است، من در اين نوشته طوري نویسنده را مخاطب قرار داده‌ام که انگار این مطلب را دیروز پست کرده و هنوز با تمام وجود به آن اعتقاد دارد و به خودم اجازه داده‌ام راحت او را به اسم کوچک بخوانم؛ اميدوارم اين موضوع را حمل بر بي‌ادبي من نکند.

چهارشنبه، آذر ۱۳، ۱۳۸۷

!آبا

از پشت سر داد می زنی: «آبا، آبا!» زن حتی سرش را برنمی گرداند. شاید آبا یادش رفته که بچه هایش بهش «آبا» می گفتند، و فقط اشرف بود که بعدها تصمیم گرفت «آبا» را «مامان» صدا بزند. یاد حرفهای «موریس بلانشو» درباره رسالهء دکتری «میشل فوکو» می افتی. به همین سادگی، و در آن کوچهء شرق مجیدیه: فراموش کردن همه چیز به معنای فراموش کردنِ فراموش کردن هم هست. اگر فراموشی ناقص باشد هنوز هم حضور چیزی وجود دارد. ولی فراموش کردنِ فراموش کردن به معنای ورود در حوزهء مرگ است. می بینی که مادر چند قدم جلوتر از تو به طرف مرگ، به طرف فراموش کردنِ فراموشی راه می رود. با این نوع فراموشی وارد فضای بی فضا شده ای. مادر دارد می رود.

آزاده خانم و نویسنده اش یا آشویتس خصوصی دکتر شریفی، رضا براهنی، نشرکاروان، چاپ سوم 1385