جمعه، آذر ۲۹، ۱۳۸۷

برچسبا

برای اون برچسبای مدرسه ی پنتی هم که روی کیفم چسبونده بودم دلم تنگ می شه. یه بار یه خانمی این برچسبا رو دید و ازم پرسید اندرو وارباخ رو می شناسم یا نه. مادرِ وارباخ بود؛ وارباخم که می شناسید آقا. از اون عوضیای تموم معنا؛ از اون آدما که وقتی یه بچه کوچولو بیش تر نیستی تیله هاتو از لای انگشتات در می آرن. ولی مادرش آدم حسابی بود. البته عینِ همه ی مادرا جاش تو تیمارستانه، ولی کشته مرده ی وارباخ بود. می شد از توی اون چشمای ابلهش خوند که فکر می کنه وارباخ گُهیه واسه خودش. برا همین یک ساعت تو قطار براش تعریف کردم وارباخ تو مدرسه چه نابغه ایه و بچه ها بی مشورتش آبَم نمی خورن! این حرفا خانم وارباخو مات و متحیر کرد، همچین که نزدیک بود وسط صندلیا پس بیُفته. فکر کنم تو دلش می دونست پسرش چه گُهیه، ولی من نظرشو عوض کردم. من مادرا رو دوست دارم. خیلی باهاشون حال می کنم.

هفته ای یه بار آدمو نمی کشه، جی دی سلینجر، برگردان لیلا نصیری ها، داستان من خلم، نشر نیلا، چاپ اول 1387

۱ نظر:

ناشناس گفت...

جالب بود