پنجشنبه، آذر ۲۱، ۱۳۸۷

برک

ولی این بِرک ما هر کاری بگی از دستش بر می اومد. بگیرین یه آدمِ خیلی بد ترکیب با دو تا صدا و یه کله ی خیلی گنده رو شونه های ریقو و چشای وق زده- این آدمیه که هر کاری بگی از دستش بر میآد. من کلی مردای خوش تیپ می شناختم که خُب وقتی خبری نبود، یعنی موقع بزم، می شد تحمل شون کرد؛ ولی هیچ کدوم شون، غرضم موقع رزم، مردِ کارای گنده ای که من دارم ازشون حرف می زنم نبودن. اگه یکی از این جوجه خوش تیپا موهاشو درست شونه نکنه، یا از دوست دخترش بی خبر بمونه، یا اگه یه مدت هیچ کی بهش نیگا نکنه، خداییش زِه می زنه. ولی آدمای زشتِ عینهو میمون زندگی شون مالِ خودشونه؛ زندگی هم که مال خودِ آدم باشه و هیچ کی به آدم محل سگم نذاره، اون وقته که معجزه می شه. من کل عمرم غیرِ برک فقط یه نفر دیگه رو می شناختم که از پس کارای گنده ای که می گم بر می اومد، اونم عنتری بود واسه خودش. اون بدبخت سل داشت، یه خونه به دوشِ ریزه میزه با گوشای آویزون که رو واگن باری زندگی می کرد. بعد همین آدم، منو که سینزَه سالم بود نذاشت دوتا نره خر کتکم بزنن- فقط هم بهشون فحش داد، همین. اونم مثِ برک بود، ولی نه به خوبی برک. یه مقدار واسه خاطر این خوب بود که سل داشت و پاش لب گور بود. ولی برک نه، برک وقتی ساق و سلامت بود هم خوب بود.

هفته ای یه بار آدمو نمی کشه، جی دی سلینجر، برگردان امید نیک فرجام، داستان ستوان باگذشت، نشر نیلا، چاپ اول 1387

۱ نظر:

parissa گفت...

منم این توصیف رو خیلی دوست داشتم.
مرسی