چهارشنبه، بهمن ۰۴، ۱۳۸۵

پدر

چند شب پیش باز وقتی اومد خونه همه خواب بودن. یه کم عمدی دیر می اومد. آخه هر چی کمترببینیشون راحت تره. مثل هر شب نوک پا رفت تو آشپزخانه تا یه لیوان آب برداره و بره تو اتاقش تا زندگی ِ شبانه اش رو شروع کنه. چشمش افتاد به یه لیوان بغل ظرفشویی که یه دندون مصنوعی توش بود. چندشش شد. عق زد. حتما مال باباش بود. بغل لیوان یه کیسه بود پر از دارو. حتما بابا یادش رفته بود ببره تو اتاقش. فکر کرد تا وقتی مامان زنده بود نمیذاشت این چیزا جلو چشم باشن. نمی خواست هیشکی بفهمه که بابا پیر شده. آخرش هم خودش زودتر مرد. وقتی مامان مرده بود سه روز از اتاقش بیرون نیومد. وقتی هم اومد تا چشمش به بابا می افتاد تو هم می رفت. بعدشم که دیگه کاری به هم نداشتن.

این چند روزه مدام به این فکر میکرد که باباشو چقدر دوست نداره.

۱۲ نظر:

زیرمتن گفت...

آقا خیلی خوبه .
به نظرم اگه یه بازنویسی کنی بهتر هم می شه .
الان مثه یه مقدار راش که راف کات شدن اما مچ کات نشدن می مونه.
نقطه کات ها رو پیدا کن.
تو کار می نیمال انتخاب خیلی مهمه . هم تو واژه ها هم جمله ها .
دو تا حتماً خیلی اضافه داری.
ببین بدون اونا چه قدر بهتر می شه .

وقتی فاعل رو سوییچ می کنی باید بیای خط بعدی ...
حتی اگر یک خط کنش داشته باشه .
مثه یه جور پاراگراف بندی می مونه . تو کار مینیمال همه عناصر مثل قطعه می مونن (پازل) و باید هر کدوم درست سر جاش چیده بشه .
این جوری همه ش قاقی پاتیه .


1- ببخشید که زیاده افاضات می کنم . چون داری پیشرفت می کنی و باید جدی بود .
2 - تو رو خدا نفر بعدی نیاد بنویسه اما من اتفاقاً خوشم اومد .
خب معلومه که منم خوشم اومده و نگاه منفی نداشتم .

زیرمتن گفت...

# سعی کردم ورژنی بر اساس، و نزدیک به این سوژه و پرداخت بنویسم و از واژه‌ها و جملات خودت استفاده کنم تا فقط ویرایش نگارشی بشود اما در حین نوشتن متوجه شدم گیر کار بیشتر است.
همینی هم که نوشتم هنوز اشکال اساسی دارد و کلی کار باید رویش انجام شود. منتها دیگر اصلاً این نمی‌شد و تغییر اساسی می‌کرد. الان بیشتر یک ورژن شوخی است.

ببین اولاً توی همچین کار و با همچین حجمی بیشتر باید سعی کنی به یک داستان بپردازی و خصوصاً داستان یک نفر را بگویی و مخصوصاً به یک بعد از زندگیش توجه کنی و مجال فرعیات نیست.
پس فرض اول این‌ست که ما این‌جا پسری داریم که به دلایلی از پدرش متنفر است و پدر را مانعی میان خود و مادرش می‌دیده و حتی او را مقصر در مرگ مادر می‌داند- این آخری هم بیشتر از ظرفیت یک داستانک است. و تازه این خودش یک طرح کلی است و تازه هنوز یک الگو و تمپلیت است و تا داستان شدن- یعنی داستان شما شدن- فاصله دارد.
برای هر کدام این‌ها باید مدلولی مثالی عرضه کنی و کنش و واکنشی منحصر تا نشانی شما و داستان شما باشد.
حالا برگردیم به متن شما:
*چه لزومی دارد "همه" را دخیل کنید؟ مگر او با همه دشمنی دارد؟
*یا عمدی یا غیر عمدی، دیگر کم و زیاد ندارد. برای تعدیل فضا از مقدار عددی استفاده نکنید. واژه‌ی مناسب را بیابید.
این دیگر چه کسی‌ست و از کجا آمده و از چه زاویه‌ای دارد نگاه می‌کند که این‌طور نظر می‌دهد: (آخه هر چی کمترببینیشون راحت تره.)!
مطمئناً آن اشیاء متعلق به پدرش بوده و مگر چند نفر در یک خانه دندان مصنوعی دارند؟ پس نیازی به قید حتماً نیست- در هر دو مورد.
*چرا فکر کرده: (تا وقتی مامان زنده بود نمیذاشت این چیزا جلو چشم باشن.)
مگر مادر را هم همدست پدر فرض گرفته؟ مگر با مادر هم دشمنی دارد؟ (این‌طور برمی‌آید)
فرض کن بخواهیم این جمله را به عنوان نماینده‌ی وجهی از ذهنیات پسر و نوک و تیغه‌ی یک دامنه که مدفون است و ناپیدا ردیابی و واکاوی کنیم، احتمالاً نتیجه‌ی کار فاجعه است.
مادر این داستان دال و البته ابزار دفاعی شده بر ترس از اختگی پسر.
*در زمان‌بندی هم بی‌جهت به عقب و جلو حرکت کردی و ناخودآگاه مجبور شدی دیدگاه و راوی‌ات را و همراه آن منطق‌ کُلی‌ات را تغییر بدهی.
می‌شد همه‌ی این‌ها را از طریق تقلیل زمان درونی روایت به یک شب و تکثیر و بسط آن به تمام شب‌های مشابه دیگر بازگویی کرد.
*من اگر از ابتدا این طرح را می‌نوشتم یک بار آن را بادقت به روایت اول شخص می‌نوشتم تا بتوانم قضاوت کلی‌ام را به‌دست آورم و بعد در صورت لزوم راوی دیگری- فقط یکی- جایگزین می‌کردم.
اضافه است اگر بگویم که نگاه راوی "شخص" نیز محدود و عینی‌ست و نمی‌تواند وارد ذهنیات شود مگر دانای کل.
*در مورد نگارش هم که نگو. واویلا.
هر جا دلت خواسته عامیانه نوشتی و ناگهان سوییچ کردی به نگارش ادبی. کلاً زیاد بپربپر کردی.
فقط دیالوگ را می‌شود تا حدی شکسته‌نویسی کرد.
مگر اینکه کلاً از راوی اول شخص (مثل ناتور دشت) یا دوم شخص- که مورد استفاده‌اش کمیاب است استفاده کنی.

پدر- ابولهولی بر دروازه‌ی شهر مادر
مادر که مُرد، مدت‌ها از اتاقش بیرون نیامد.
بعدها- وقتی بالاخره آفتابی شد- چشمش که به پدر افتاد منقبض شد و در چشم به هم زدنی خودش را گم و گور کرد.
هنوز هم وقتی به خانه می‌آید که او خواب باشد.
امشب هم مثل همه‌ی شب‌ها در سکوت به خانه آمد. پاورچین داخل آشپزخانه شد که لیوان آبی بردارد و برود به اتاقش؛ اما چشمش افتاد به لیوان آب کنار ظرف‌شویی که دندان‌‌های آریه‌ای پدر، داخلش بود. چندشش شد و عق زد. کنار لیوان هم کیسه‌ی داروهایش را جا گذاشته بود.
انگار مادر زنده بود تا نگذارد این چیزها جلوی چشمش باشد.
پشت سرش تیر کشید. از آشپزخانه خارج شد، به اتاقش رفت و مثل هر شب تا صبح بیدار ماند و به این فکر کرد که چقدر بی‌زار است. بی‌زارتر از هرشب.
شب‌ها دیروقت به خانه می‌آید که هرچه کمتر با او روبرو شود.
اما سایه‌ی پدر همه جا را برایش کدر کرده.

فروغ گفت...

سلام
به نظر من ویرایش گر یک مطلب یا باید خود نویسنده باشه یا کسی که از لحاظ احساسی به اندازه ی خود نویسنده با مطلب در ارتباط باشه. اسخه ی ویرایش شده ی شما شاید براق تر از نسخه ی اولیه به نطر بیاد ولی از لحاظ احساسی یه جورایی زیادی از مطلب اولی فاصله داره. "مانکن های پشت ویترین شاید خوشگل باشن ولی چارلی دوست داره لباس رو روی تن زنش ببینه حتی اگه شکمش توی لباس چین بیاندازه"1

زیرمتن گفت...

باور کنید قصد خراب کردن نوشته ی آقا مهدی رو نداشتم .
ورژن من هم مال منه و با سوژه ی مشابه و اگه بده خب بده دیگه . می پذیرم.
فقط وقتی بیشتر به مینیمال آقا مهدی فکر کردم دیدم بعضی جاها ...
بی خیال ببخشید :)

رضا گفت...

اما من اتفاقاً خوشم اومد

رضا گفت...

کیف کردم، عجب نقد دقیقی
همچین نقدی کلی پولش میشه
مهدی جان نقد حساب کن با زیر متن که کارش خیلی درسته
ناصر تو یه همچین فضای فوق تخصصی جای نظرت خیلی خالیه، زود باش استاد
آقای زیرمتن، یه سوال داشتم، این آقا مهدی 3 خط داستان نوشته 30 خط براش نقد نوشتی، اونوقت ما کیبورد خودمون رو جر دادیم، شیرین 50 خط داستان نوشتیم، یه نظر کارشناسی هم روش ندادی، شما که اینقدر نظراتتون دقیقه؟

فروغ گفت...

سلام
منظور من این نیست که شما نوشته رو خراب کردین. نقدتون تا حدود بسیار زیادی درسته ولی شخصا فکر می کنم اگه مهدی (صاحب اثر) با توجه به این نکاتی که گفتین، دوباره داستان رو خودش می نوشت بهتر بود

ali salehi گفت...

سلام
كامنتهايي كه تو يه ماه گذشته برام گذاشته شده بود رو دوباره مرور كردم كه اونايي رو كه نسبت به خريد كتابم (گاهي مرا بنام كوچكم بخوان) ابراز تمايل كرده بودن، پيدا كنم و بهشون بگم كه بعد از سه هفته تلاش، فقط يك كتابفروشي (البته كتابفروشي كه چه عرض كنم) قبول كرد فعلا ۱۰ تا از كتابام رو اماني با شرط ۴۰ درصد اون ۶۰ درصد من، بزاره تو مغازه تا ببينيم چي ميشه. آدرسش اينه : كتابفروشي نشر شهر-بلوار كشاورز-ضلع جنوبي پارك لاله-تلفن ۸۸۹۷۸۱۶۸ . راه ديگه خريد هم اينه كه راه رسوندن كتاب به دستتون رو بصورت يه كامنت واسم بزارين تا كتاب رو تقديم كنم حتي اگه قبلا هم نديده بودين و ابراز تمايل نكرده بودين !!!

Mehdi گفت...

محمد جان
آقا من یه عالمه جواب و اینا نوشتم ولی این بلاگر لعنتی پروندش. حالا دوباره می نویسم.
مرسی از اینکه اینقدر با دقت می خونی و وقت می ذاری و نظر می دی. راستش در مورد ویرایش دوباره حق با توئه. شاید من نباید اینطوری می ذاشتمش اینجا ولی این روزها حسابی فکرم مشغوله و تمرکز لازم رو ندارم.
1- در مورد حتما ها موافقم. اولی که قطعا زیادیه ولی می خواستم با این حتما و با این شکِ نابجا بی تفاوتی ِ پسر رو نشون بدم.
2- در مورد "همه" شاید بشه گفت که این پسر از کل خانواده ل خوشی نداره.
3- در مورد مادر باید بگم که اصلا بحث همدستی و این چیزا نیست. مادر احتمالا به دلیل اینکه سنتی بوده و ارزشهای خودش رو داشته و حفظ اقتدار رییس خانواده براش مهم بوده(از طریق پنهان کردن ضعف و پیریش).
4- در مورد روایت اول شخص که نگو;) من اصلا می خواستم کل متن رو اول شخص بنویسم ولی از عکس العمل خواننده ی عزیز ترسیدم. ولی این فکر خوبیه که اول اونطوری می نوشتم و بعد تبدیلش می کردم ولی بازم می گم که این روزا اوضاع جدا قاطی پاتیه.
5- در مورد نگارش هم من نثر شکسته رو دوست دارم ولی اینکه تا کجا می شه ازش استفاده کرد فکرکنم هنوز جای بحثه. اگه این متن رو جایی غیر از وبلاگ گذاشته بودم بحث نگارشش خیلی جدی تر می شه.

و در آخر باید بگم که من خودم رو داستان نویس یا یه همچین چیزی نمی دونم. گاهی یه حسی دارم که دوست دارم بنویسمش. البته درست و خوب نوشتنش برام خیلی مهمه. پس ممنون از اینکه راهنمایی کردی. ایشالااااا حضورا در یک فرصت مبسوط از حضورتان(و کتابی چیزی اگه داری) استفاده خواهم کرد.

با فروغ عزیز هم موافقم. اگه خود نویسنده متن رو ویرایش کنه حس بهتر باقی می مونه. البته این نویسنده فعلا نمی تونه;)

Mehdi گفت...

و راستی ببخشید که دیر جواب دادم. جریان اینترنت خونه نگفتنینه. من هم معمولا از خیرش می گذرم.

g گفت...

بذار بگم داستانت خیلی عالی بود مهدی جان. نقدی هم که بهش شده بود جانانه بود. اما من با اون ورژن دومی زیاد ارتباط برقرار نکردم.به هر حال اگر کسی قراره تغییری توی داستان بده اون خود نویسنده است. چون -همون جوری که فروغ هم گفته- به لحن و احساس داستان نزدیکتر از همه است.

زیرمتن گفت...

آقا ممنون که بالاخره چیزی نوشتی و منو از نگرانی درآوردی .
گفتم نکنه خیلی گند زدم که جواب ابلهان خاموشی و اینا شده .
در مورد بازنویسی هم حالا دیگه کاملاً با همه موافقم و بگم که یه شور نوجوانانه بود و خبط کردم .
همین جوری ییهو مغزم تهی شد نشستم به داستان شما فکر کردن.
کاملاً تصادفی و اتفاقی و
من هم خودم رو نویسنده نمی دونم .
کلاً اشتباه کردم .