شنبه، دی ۳۰، ۱۳۸۵

خواب ِ من

توی مراسم سخنرانی تا چشمشون به هم افتاد همدیگرو شناختن. مرد ریشی پا شد و از در پشتی سالن دررفت. سالن طبقه ی آخر ساختمون بود و کلی پله بود تا پایین. از چند طبقه پایینتر منم همراهش از پله ها می دویدم پایین. چند تا ساک بزرگ و سنگین باهامون بود که با خودمون می کشیدیم. تا رسیدیم به طبقه ی آخر. اونجا تقریبا به اندازه ی چند تا پله پایین بود. تقریباً یه زیر زمین بود. یه هال بود که فکر کنم مرده شور خونه بود. از پله های اون طرف هال دویدیم بالا. به یه حیاط رسیدیم که پر از حوض بود. باز می دویدیم و اونم دنبالمون بود. افتادم توی یکی از حوض ها. یه سری مردهای پیر و جوون با قیافه های عجیب شناکنان می اومدن طرفم. فکر می کردم اونایی هستند که وقت مردنشون رسیده. عین مرده بودند. از چندتاشون فرار کردم. یکی دیگه شون داشت می اومد طرفم و من دیگه نمی تونستم شنا کنم. از توی صفحه اومدم بیرون. InternetExplorer رو دیدم. دیدم که توی یه آدرس خیلی طولانی و ناآشنا بودم. فکر کردم ما همیشه به آدرسهای معروف و شناخته شده می ریم. آدرس رو عوض کردم و دکمه Go رو زدم.
---
راستی خوابم عجیب رنگی بود. هنوز آبی ِ حوض ها تو چشممه.

۵ نظر:

Naser گفت...

واو!
عجب خوابی! خواب دیجیتال!

فروغ گفت...

خواب عجیبیه. می گن خواب آب خوبه! یه فال گیر می شناسم که خواب تعبیر می کنه. دعا هم می نویسه. جن هم برات مامور می کنه که بد خواهاتو ذله کنه. اگه می خوای آدرسشو بهت بدم که بری پیشش و قدر خواباتو بهتر بدونی :)

فروغ گفت...

جاهای نا آشنا اکثرن بر خلاف ظاهر ترسناکشون ، پر از چیزای جالبن. دفعه ی دیگه به سایت نا آشنات یه نگاه بهتر بنداز قبل از این که ازش خارج بشی.

زیرمتن گفت...

خواب که کلاً تدوین و در هم پیچوندن ناخودآگاه و ذهنیات آگاهه و طبیعیه که چیز هچل هفتی دربیاد.
اما من پیشنهاد می کنم این دفعه ازش به عنوان منبع الهام استفاده کنین و دوباره از اول تدوینش کنین و اول و آخر به ش بدین و یه داستان کوچول موچول ازش دربیارین.
کلاً با فرم بیشتر ور برین .
از افضات من.

parissa گفت...

عجب!